en
Feedback
دهکده احساس

دهکده احساس

Open in Telegram

شعر چه کردی که....... بهم ریختم ارتباط با ادمین. @Safa6090

Show more
572
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+530 days
Posts Archive
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا واکن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم کوشش رود به دریا شدنش می ارزد کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز حتم داردکه به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم به همان لحظه برپا شدنش می ارزد دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد نگهش دار به موسی شدنش می ارزد سالها گر چه که در پیله بماند غزلم صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد #مهدی_عابدی @dehkadeehsass

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی یکباره به روی همه در بستی و رفتی هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره ای بود اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی جا ماندن تصویر تو در سینه‌ی من! آه! این آینه را آه که نشکستی و رفتی #فاضل_نظری @dehkadeehsass

ديري ست كه دل آن دل دلتنگ شدنها بي دغدغه تن داده به اين سنگ شدنها آه اي نفس از نفس افتاده . كجا رفت در ناي ني افتادن و آهنگ شدنها كو ذوق چكيدن ز سر انگشت جنون . كو جاري به رگ سوخته ي چنگ شدنها زين رفتن كاهل . چه تمناي فتوحي ؟ تيمور نخواهي شد از اين لنگ شدنها پاي طلبم بود و به منزل نرسيدم من ماندم و فرسوده ي فرسنگ شدنها #ساعد_باقري @dehkadeehsass

ديري ست كه دل آن دل دلتنگ شدنها بي دغدغه تن داده به اين سنگ شدنها آه اي نفس از نفس افتاده . كجا رفت در ناي ني افتادن و آهنگ شدنها كو ذوق چكيدن ز سر انگشت جنون . كو جاري به رگ سوخته ي چنگ شدنها زين رفتن كاهل . چه تمناي فتوحي ؟ تيمور نخواهي شد از اين لنگ شدنها پاي طلبم بود و به منزل نرسيدم من ماندم و فرسوده ي فرسنگ شدنها #ساعد_باقري @dehkadeehsass

دل بیچاره‌ی من ملعبه‌ی تقدیر است و نگاهم به تماشای تو در تسخیر است به من و عشق و قلم، نام و نشانی نرسید که فقط فتنه‌ی چشمان تو عالم گیر است شرم یک بوسه به مینای لبم باریده لب من مست از این حادثه‌ی تقطیر است به زمینم زده این عشق و به خود می‌بالم که شبم با غم تو تا به ابد زنجیر است در سجودم به غباری که قدمگاه تو شد هر حریفی به غلط در پی یک تفسیر است عشق با فلسفه‌اش در حرکاتم پیداست طعنه‌ی اهل نظر، فاتحه‌ی تدبیر است #نگار_فلاح @dehkadeehsass

هر چند که برّنده تر از تیغه‌ی آهم چشمان تو هر بار کند خلع سلاحم خورشید وَشی، پشت سرت هاله‌ی ماهم آتش زده بر پیرهنت رد نگاهم بی تاب توام آخر این قصه تباهم در حسرت آنم که فریبای تو باشم در فلسفه‌ی عشق چلیپای تو باشم در بُعد زمان قسمت فردای تو باشم من آمده بودم که زلیخای تو باشم با این دل ویران شده‌ی غرق گناهم بازار وفا در دل این شهر کساد است هر غمزه در این معرکه همدست شغاد است در هر نفسی شامه پر از بوی فساد است حالا که به درگاه تو دلخسته زیاد است در شهر شما یوسف افتاده به چاهم اصلا ننوشتی به دلت قصه‌ی «ما» را رودم که هدر رفت و نشد قسمت دریا شد رد جنونم خم هر خاطره پیدا با دست خودت تیشه زدی بر دل من تا باور نکنم عشق شود پشت و پناهم قلبی که شکستی و نرفت از پی تعمیر در حصر نگاهت شده هر ثانیه دلگیر غرقابه‌ی خون بود و گذشت از سر تقصیر احساس نجیبم شده بازیچه‌ی تقدیر آلوده‌ی این چشم و شب و بخت سیاهم #نگار_فلاح #مخمس @dehkadeehsass

دوباره سیب و غزل، من گناه می‌خواهم دلی دچار تو و سر به راه می‌خواهم دوباره اینکه تو حوا شوی و من آدم و باز لذت یک اشتباه می‌خواهم همیشه چشم تو را شاعرانه می‌نوشم که با تو من غزلی رو به راه می‌خواهم پناه خستگی من! بمان و با من باش میان این همه طوفان، پناه می‌خواهم تو عاشقانه‌ترین رکعت غزل هستی برای خواندن تو قبله گاه می‌خواهم دوباره وسوسه ناز چشم تو بر پاست دوباره سیب و غزل، من گناه می‌خواهم #رضا_قریشی_نژاد @dehkadeehsass

گیسوی تو قصه‌ای پُر از تعلیق است جمعی‌ست که حاصل‌اش فقط تفریق‌ست چشم تو چلیپایی و... ابرو کوفی خطِ لبِ تو... چقدر نستعلیق است! #جلیل_صفربیگی @dehkadeehsass

من از آن کافه ی زیبای چشمانت طمع دارم که هر صبحی بریزد، قهوه در فنجانِ اشعارم تمامِ شب فقط در وصفِ چشمان تو میگویم چرا که جز نگاهِ تو، نمی گنجد به پندارم نمیدانم که میدانی پس از هر شب بخیرِ تو به چشم بسته ات، مانندِ شب بندی گرفتارم ؟ به شبهای سیاهِ من، امیدِ صبح فردایی که از شوقِ نگاهت، تا سحر افسون و بیدارم من از غیرت، چنین نیلوفرانه بر تو می پیچم که بینِ چشمِ نااهلان و اندامِ تو، دیوارم بخواهی یا نه، من هر لحظه بر دورِ تو میگردم به دورِ نقطه ی اوجِ خیال خویش، پرگارم چه ها گویم من از عشقِ فروزان تو در این دل که من قدرِ تمام دوستی ها، دوستت دارم بیا شیرین کن اشعار مرا با طعمِ لب هایت که من از هر غزلخوانی دگر، غیرِ تو بیزارم مرا مهمانِ خوشبختی کن از آن قهوه ی چشمت که من بیش از شنیدن های تو، مشتاقِ دیدارم  #مهدی_امیری ‌‌‌‌‌‎ @dehkadeehsass

پیــش من امشب بمـــان فکر غرورت را نکن ترک من کاری ندارد ... می‌کنی ...  اما نکن باغرور خود کمـــی صحبت بکن راضی شود تو بگو که راضی ام این عشق را حاشا نکن شیشـــه ی تــردید را بشکــن  مرا بهتر ببین از نگـــاه بیشتـــر برچشـــم مــن پ‍ـــــــروا نکن دستهـــایم راببیـــن، می لـرزد از شـوق  تنت دیگــــر اعضــــای مــرا  لــرزان زســر تا پا نکن من که محوچشم چون دریای توهستم،دگر رود اشکـــم را تمنـــــا می کنـــم دریــــ‍ــا نکن گه نگاهت بردراست و گه به روی زرد من نیست دیگر طاقتـی، اینگونه بامن تا نکن بشکه ی باروتم امشب لااقل حــرفی بزن باسکــــوتت آتشــی درسیـــنه ام برپــا نکن در دلم جز مایه ی عشقت نمانده حاصلی "داور" بی مــــایه را قــــربانـــی دارا نکــن #داود_بیدق‌داری @dehkadeehsass

تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟ با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد پرِ درد است ولی مثل تو مغرور که نیست نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد لعنتی غیرِ تو با هیچ کسی جور که نیست مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست #الینا_راستی @dehkadeehsass

‍ در عصر ما چون رنج شاعر واقعی نیست، از این جهت «شعر معاصر» واقعی نیست! دنیای ما -در اصل- دنیای مجازی است! -هرچند این دنیا به ظاهر واقعی نیست- «در حال رفتن» بود، هر کس را که دیدم! از چشم من «بغض مسافر» واقعی نیست! چشمان من خشک است هنگام زیارت وقتی که حتی «اشک زائر» واقعی نیست! دیگر چه امیدی به «بردن» هست؟! وقتی- «داور» دروغین است و «ناظر» واقعی نیست! درهم شده مرز میان «کفر» و «ایمان» «مؤمن» به خود شک کرده، «کافر» واقعی نیست! اغلب به جای «نشئگی» دارد «توهم»! این روزها حتی «مخدر» واقعی نیست! این صحنه هایی را که میبینم در «اخبار» ای کاش میگفت این مناظر واقعی نیست! چیزی که از خاطر رود، حتما دروغ است! چیزی که‌می ماند به خاطر، واقعی نیست! گفتند: شاعر افتخار هر دیاری است! شرمنده، اما این مفاخر واقعی نیست! عمری ست شاعرها «نماد عشق» هستند؛ هر چند اصلا «عشق شاعر» واقعی نیست...! #اصغر_عظیمی_مهر @dehkadeehsass

دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست.. برلبش جام شرابی وسبویی در دست.. گفتم نکنی شرم از این می خواری؟ گفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟ گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟ در روز جزا وعده به اتش کرده؟ گفتاکه برو بی خبر از دینداری خود را به از باده خوران پنداری؟! من می خورمو هیچ نباشد شرمم زیرا به سخاوت خدا دل گرمم.. من هرچه کنم گنه از این می خواری صد به ز تو ام که دایما هشیاری.. عمر زاهد همه طى شد به تمناى بهشت او ندانست که در ترک تمناست بهشت این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت. #صائب_تبریزی @dehkadeehsass

گیسوی تو قصه‌ای پُر از تعلیق است جمعی‌ست که حاصل‌اش فقط تفریق‌ست چشم تو چلیپایی و... ابرو کوفی خطِ لبِ تو... چقدر نستعلیق است! #جلیل_صفربیگی @dehkadeehsass

گرچه نزد همگان تیغ دو سر آخته ام درمصاف تو  همان عاشق دلباخته ام توهمان دلبر گلچهره ی مشکین مویی من به وهم دل خوداز تو بتی ساخته ام درخیالات برایت حرمی ساخته ام پرده ای سبز به دور حرم انداخته ام من سرِ جنگ ندارم  ولی ازراه وفا به حصار دل تو نیمه شبی تاخته ام مثل چشم سیهت هیچ کمانداری نیست نزد ِ  مژگان ِ  بلندت  سپر انداخته ام جنگ مغلوبه شدولشکرمن خوردشکست چه کنم جان ودلم را به غمت باخته ام "رهگذر" مانده ودل مانده وامیدوصال پرچم صلح به کوی تو برافراخته ام #محمد_مهدی_آقاسی @dehkadeehsass

بیقرار آمدی اما به قراری که نبود ماه شهناز شدی در شب تاری که نبود قد و بالای تو از ناز بنان برمی گشت مو پریشان و پشیمان بهاری که نبود چتر بستی و نشستی چه سراپایت خیس چکه میکرد دل از برگ اناری که نبود بغض کردی و پر از گریه سلامی گفتی دستی از مهر کشیدی به غباری که نبود پلک وا کردم و با آه جوابت دادم زخمه ای زخم زبان زد به سه تاری که نبود گفتی آهسته ببخش اینهمه دیر آمده ام سوخت در سینه دل لحظه شماری که نبود در بغل تنگ گرفتی و مرا بوسیدی ریخت انگور به رگهای خماری که نبود نم نم آرام، خدا داشت پیانو میزد شیشه ی پنجره ی خیس و بخاری که نبود لحظه ی تلخ خداحافظی از راه رسید اشکها بدرقه ی آخر کاری که نبود رفتی و هر قدمت خش خش قالیچه ی برگ ماند پشت سر تو نقش و نگاری که نبود عشق تاوان گره خوردن آه من و توست بین تنهایی یک عاشق و یاری که نبود #شهراد_میدری @dehkadeehsass

خیسِ باران شوے و پُڪ بزنے سیگارَت رویِ  دیوارِ  دِلت  نقش  ببندد  "دارَت" عاشقش باشے و در فڪرِ  رقیبت  باشد اینڪہ سهمت نشود؛ "درد" شود  آوارَت اِستڪانے بزنی؛ مِی  بُڪند "مست" تو را آنچنان گُم  بِشَوے از خودت از افڪارت همچو یڪ شُعبدہ بازے وسطِ  تردستی چوبِ   جادویِ  نگاهش   بنوازد   تارَت بِنِشینی  لبِ ایوان و  بگویی  با خود _ "اسبِ سرڪش  نشود رام، دهد  آزارت" عشق تیغے ست؛رگِ خواب تو را مے داند حُڪم "لازم" بِشَود  سخت  ڪُند  پیڪارت عاشقے طالعِ نحسے ست ڪہ بے تاوان نیست اشڪِ چشم است ڪہ تا گور بَرَد اَسرارت.. #محسن_برخورداری ‌‌‌‌‌ @dehkadeehsass

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای  رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای  تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار  با واسطه سلام برایش رسانده ای حالا صدای او به خودش هم نمی رسد  از بس که بغض توی گلویش چپانده ای  دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست  گفتند باز روسری ات را تکانده ای  می رقصی و برات مهم نیست مرگشان  مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من... امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای   #حامد_عسکری @dehkadeehsass

الفبای جنون و شعر و رویا را بلد بودی دقیقا مختصات عشق اعلا را بلد بودی شب ِ تاریک تنهایی مرا بلعیده بود اما تو را دیدم که راهِ صبح فردا را بلد بودی هوای دلبری در خون و در جان تو جاری بود تو شهرآشوبی و افسون و غوغا را بلد بودی برایم شعر می خواندی و بی خود می شدم از خود تو راه ِ مخفی این قلب تنها را بلد بودی تمام گفتنی هایت به عمق جان و دل می رفت نه تنها لفظ خالی، عمق معنا را بلد بودی یکایک، سرزمین های دلم را فتح می کردی به خوبی امپراطوری و یغما را بلد بودی صدای خسته ی سردِ سکوتم را شنیدی تو زبان الکنِ ناگفتنی ها را بلد بودی به من گفتی که عشقم تا ندارد، تا تهش هستم تمام ریزه کاری های اغوا را بلد بودی ولی تا باورت کردم به رسم دیگران رفتی چه آسان شیوه ی دل کندن از ما را بلد بودی نفهمیدم "رسیدن" حلقه ی مفقوده ی عشق است تو اما از شروعش رسم دنیا را بلد بودی #حمیدرضا_گلشن @dehkadeehsass

دو بیتی های چشمت شد کتاب آهسته آهسته چشیدم طعم عشقت چون شراب آهسته آهسته  پریشانم چو گیسویت میان هر نسیم صبح گل افشان کن کویرم بی حساب آهسته آهسته پرستوی دلم آواره ی طرز نگاهت شد هوایت در سرم رنج و عذاب آهسته آهسته حدیث عاشقی خواندی ولی افسوس با نیرنگ زدی بر لحظه ها رنگ سراب آهسته آهسته پشیمانم رهایم کن از این زندان تنهایی خیالم را ببر با خود به خواب آهسته آهسته #پونه_حاج_علیان @dehkadeehsass