en
Feedback
خانه ابرهای سپید

خانه ابرهای سپید

Open in Telegram

خانه ابرهای سپید دریچه‌ای به «تای‌چی‌چوآن و چی‌کونگ» آرمین خبّاز مربی رسمی فدراسیون ووشو @khabbaz لینک گروه علاقمندان تای‌چی‌چوآن در رشت: https://t.me/WhiteCloudsHouseGroup www.Instagram.com/whitecloudshouse www.aparat.com/WhiteCloudsHouse

Show more
326
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+330 days
Posts Archive
با درود و احترام کلاس امشب به احترام چهلمین روز کشته شدن هم‌وطنان پرشماری که جان عزیزشان را در راه آزادی میهن از دست دادند تشکیل نمی‌شود. @WhiteCloudsHouse Channel

♦️ساز و آواز بداهه،بیات اصفهان 🔺آواز :محسن نامجو 🔻سه تار:امیرنوژن https://t.me/joinchat/AAAAAD86TIJ7PvGAAXBfNA

تا زمستان نگذرد، گندم نمی‌روید ز خاک قد کشیدن‌ های ما پاداشِ جان فرسودن است #محمد_جاهد T.me/KanoonTaiChi

دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند #حافظ

تا زمستان نگذرد، گندم نمی‌روید ز خاک قد کشیدن‌ های ما، پاداشِ جان فرسودن است.

ملاصدرا می‌گوید: خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی‌زمان اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود... پــدر و مادر می‌شود یتیمان را .. برادر می‌شود محتاجان برادری را ... همسر می‌شود بی همسران را. طفل می‌شود عقیمان را امید می‌شود ناامیدان را. راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را. عصا می‌شود پیران را. عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را... خداوند همه چیز می‌شود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس. بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا! و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف، و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک، و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار... و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند مگر از زندگی چه می‌خواهید، که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟ که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟ که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟ قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید. زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می‌پرد و دور... بی‌اعتنا به حقیران ِ در روح. کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می‌پرد و سنگین. جز مردار به هیچ چیز نمی‌اندیشد. بـرای عاشق، ناب‌ترین، شور است و زندگی و نشاط. @WhiteCloudsHouse Channel

Repost from N/a
《هنگام نوشیدن آب، سرچشمه را به یاد داشته باش.》 منابع: ۱- رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری ۲- خبّاز، آرمین؛ زمستان ۱۳۸۶؛ پایان‌نامه کارشناسی ارشد معماری و شهرسازی؛ طراحی دانشکده معماری دانشگاه گیلان؛ دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه شهیدبهشتی ۳- ریخته‌گران، محمدرضا؛ ۱۳۷۸؛ هایدگر و تلقی هندویی از مکان مقدس؛ فصلنامه رواق، شماره ۳ ۴- مینتزبرگ، هنری؛ تابستان ۱۴۰۴؛ طراحی سازمان: درک عمیقی از سازمان‌دهی در هفت الگو؛ ترجمه: سید حسین جلالی؛ نشر آریاناقلم؛ چاپ اول ۵- رابینز، استیفن پی؛ بهار ۱۳۹۳؛ تئوری سازمان (ساختار و طرح سازمانی)؛ برگردان مهدی الوانی و حسن دانایی‌فرد؛ انتشارات صفار؛ چاپ سی‌ونهم ۶- هوفستده، گرات، اچ؛ ۱۳۸۸؛ فرهنگ و سازمان‌ها: نرم‌افزار ذهن: همکاری‌های میان‌فرهنگی و اهمیت آن برای بقاء؛ مترجمین: سید محمد اعرابی، سید هاشم هدایتی و مجید محمودی؛ نشر علم؛ چاپ اول ۷- درس‌گفتارهای دکتر مقداد عبدی در خصوص دائو د جینگ و نظریه یین‌ و یانگ ۸- افتخارزاده، ساناز؛ ۱۳۹۲، از آشوب ادراک تا شناخت معماری: نظریه‌ای نوین برای آفرینش معماری انسان‌مدار بر اساس قوانین آشوب؛ نشر علم معمار رویال؛ چاپ اول ۹- بلخاری قهی، حسن؛ ۱۳۸۴؛ اسرار مکنون یک گل: (تاملی در مبانی حکمی نیلوفر مقدس در آیین، هنر و معماری شرق)؛ نشر حسن‌افرا؛ چاپ اول و با سپاس از محسن نامجو که به قول مولانا جوشی در شور ما نهاد! @ArminKhabbaz Channel

Repost from N/a
《هنگام نوشیدن آب، سرچشمه را به یاد داشته باش.》 منابع: ۱- رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری ۲- خبّاز، آرمین؛ زمستان ۱۳۸۶؛ پایان‌نامه کارشناسی ارشد معماری و شهرسازی؛ طراحی دانشکده معماری دانشگاه گیلان؛ دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه شهیدبهشتی ۳- ریخته‌گران، محمدرضا؛ ۱۳۷۸؛ هایدگر و تلقی هندویی از مکان مقدس؛ فصلنامه رواق، شماره ۳ ۴- مینتزبرگ، هنری؛ تابستان ۱۴۰۴؛ طراحی سازمان: درک عمیقی از سازمان‌دهی در هفت الگو؛ ترجمه: سید حسین جلالی؛ نشر آریاناقلم؛ چاپ اول ۵- رابینز، استیفن پی؛ بهار ۱۳۹۳؛ تئوری سازمان (ساختار و طرح سازمانی)؛ برگردان مهدی الوانی و حسن دانایی‌فرد؛ انتشارات صفار؛ چاپ سی‌ونهم ۶- هوفستده، گرات، اچ؛ ۱۳۸۸؛ فرهنگ و سازمان‌ها: نرم‌افزار ذهن: همکاری‌های میان‌فرهنگی و اهمیت آن برای بقاء؛ مترجمین: سید محمد اعرابی، سید هاشم هدایتی و مجید محمودی؛ نشر علم؛ چاپ اول ۷- درس‌گفتارهای دکتر مقداد عبدی در خصوص دائو د جینگ و نظریه یین‌ و یانگ ۸- افتخارزاده، ساناز؛ ۱۳۹۲، از آشوب ادراک تا شناخت معماری: نظریه‌ای نوین برای آفرینش معماری انسان‌مدار بر اساس قوانین آشوب؛ نشر علم معمار رویال؛ چاپ اول ۹- بلخاری قهی، حسن؛ ۱۳۸۴؛ اسرار مکنون یک گل: (تاملی در مبانی حکمی نیلوفر مقدس در آیین، هنر و معماری شرق)؛ نشر حسن‌افرا؛ چاپ اول @ArminKhabbaz Channel

https://ddhouse.co.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%af-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa/ خرد کردن قدرت؛ نظریه‌ای در سازمان‌ها: الگوی فسادناپذیری سازمانی آرمین خبّاز @WhiteCloudsHouse Channel

ژان پل سارتر واژه (mauvais foi) را در توصیف کسی به کار می‌برد که انسان‌بودگی خویش را از یاد برده است؛ سارتر انسان را به موجودی آگاه نسبت به وضعیت خویش می‌داند و معتقد است که این آگاهی باید به جدایی انسان از تمامی نقش‌هایش بیانجامد. حال به یک تعریف، می‌توانیم افسردگی را نوعی از هم هویت شدن یا از یاد بردن خویش بدانیم؛ خطر هم‌هویت شدن برای همیشه در کمین تو نشسته است، هم هویت شدن با کار، خانواده، هنر، احساسات، افکار و ... هم‌هویت شدن از آن جهت خطرناک است که آگاهی را از میان می‌دارد؛ اما برای خروج از این وضعیت باید از طریق آگاهی به درک تازه‌ای از خویش برسیم، آگاهی از طریق مشاهده به دست می‌آید، اما مشاهده‌ای که بدون قضاوت و تفسیر است که ادموند هوسرل به آن «اپوخه» می‌گوید اپوخه یعنی چیزی را از نو درک کنیم که انگار برای اولین بار است که با آن رو به رو شده‌ایم. چنین آغاز کن: از هم‌هویت‌شدگی بپرهیز، همه احساسات نهفته درونت را مشاهده کن، از غم و اندوه و اشک و لبخند تا دلواپسی و ترس و وحشت، همه را مشاهده کن، اما با آن‌ها یکی نشو، قرار را بر این بگذار که بودن را مشاهده کنی، آن‌گاه نوعی از آگاهی خالص را دریافت خواهی کرد که وجودت را گسترده می‌کند. عباس ناظری @WhiteCloudsHouse Channel

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا دفع مده دفع مده ای مَهِ عیار بیا عاشقِ مهجور نگر عالمِ پرشور نگر تشنهٔ مَخمور نگر ای شَهِ خَمَّار بیا پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی بُلبلِ سرمست تویی جانبِ گلزار بیا گوش تویی دیده تویی وز همه بُگزیده تویی یوسُف دزدیده تویی بر سَرِ بازار بیا ای ز نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان بارِ دگر رقص‌کنان بی‌دل و دَستار بیا روشنیِ روز تویی شادیِ غم سوز تویی ماهِ شب‌افروز تویی اَبرِ شِکربار بیا ای عَلَمِ عالَمِ نو پیشِ تو هر عقل گرو گاه مَیا گاه مَرو خیز به یک‌بار بیا ای دلِ آغشته به خون چند بُوَد شور و جنون پخته شد انگور کنون غوره مَیَفشار بیا ای شبِ آشفته بُرو وی غمِ ناگفته بُرو ای خِرَدِ خفته بُرو دولتِ بیدار بیا ای دلِ آواره بیا وی جگرِ پاره بیا وَر رَهِ دَر بسته بُوَد از رَهِ دیوار بیا ای نَفَسِ نوح بیا وی هَوَسِ روح بیا مَرهَمِ مجروح بیا صِحَّتِ بیمار بیا اِی مَهِ اَفروخته رو آبِ روانْ دَر دلِ جو شادیِ عُشاق بجو کوریِ اَغیار بیا بَس بُوَد ای ناطقِ جان چَند از این گفتِ زبان چند زنی طبلِ بیان بی‌دَم و گفتار بیا غزل ار مولانا @WhiteCloudsHouse Channel

《حکمت خسروانی و سنت دائو》 حکمتِ خسروانی و سنتِ دائو، هرچند در دو جغرافیا و زبان متفاوت زاده شده‌اند، اما در ژرف‌ترین لایه خود به یک دغدغه مشترک اشاره می‌کنند: چگونه انسان و جهان می‌توانند بدون زور، بدون تحمیل و بدون مرکزیت سخت، در هماهنگی پایدار زیست کنند. هر دو سنت، به جای ساختن حقیقت با مفاهیم صلب، بر حضور، تجربه مستقیم و بیداری درونی تکیه دارند. در حکمت خسروانی، هستی به صورت مراتب نور فهم می‌شود. نور نه صرفاً پدیده‌ای فیزیکی، بلکه نماد آگاهی، حضور و شدتِ بودن است. هرچه موجودی آگاه‌تر است، نوری‌تر است و هرچه نوری‌تر است، به سرچشمه هستی نزدیک‌تر. در سنت دائو، این سرچشمه با واژه «دائو» نامیده می‌شود: اصلی نام‌ناپذیر، بی‌صورت و جاری که همه چیز از آن پدید می‌آید و به آن بازمی‌گردد؛ همان حقیقتی که در تعالیم لائوتسه و چوانگ‌تسه نه به صورت تعریف، بلکه به صورت اشاره، شعر و پارادوکس بیان می‌شود. اگر نور در حکمت خسروانی زبان ایرانیِ بیان این اصل باشد، دائو زبان چینیِ همان تجربه بنیادین است. از منظر معرفت‌شناسی، هر دو سنت تأکید می‌کنند که دانایی اصیل حاصل انباشت اطلاعات نیست. شناخت حقیقی زمانی رخ می‌دهد که انسان از سطح ذهن مفهومی عبور کند و به ساحت شهود برسد. در حکمت خسروانی این گذار با «اشراق» توصیف می‌شود و در دائو با آگاهیِ بی‌تلاش و سکوت درونی. نتیجه یکی است: حقیقت ساخته نمی‌شود، بلکه پدیدار می‌شود. در حوزه قدرت و سیاست نیز هم‌سویی چشمگیری دیده می‌شود. در حکمت خسروانی، شاهِ حقیقی کسی است که نخست بر خویشتن فرمانروا باشد و قدرتش از فرّه درونی بجوشد، نه از زور بیرونی. در دائو نیز حاکم برتر کسی است که کمترین مداخله را دارد و حضورش آن‌قدر طبیعی است که مردم احساس نمی‌کنند کسی بر آن‌ها حکومت می‌کند. در هر دو نگاه، قدرتِ اصیل شکلی از هماهنگی است، نه سلطه. از نظر کنش، حکمت خسروانی به کنش آگاهانه و نوری اشاره می‌کند و دائو به اصل «وو وِی» یا کنشِ بی‌زور. این دو بیان متفاوت، به یک معنا اشاره دارند: عمل زمانی درست است که از اجبار تهی و با جریان هستی همسو باشد. تصویر انسان کامل نیز در هر دو سنت ساده و فروتن است. نه قهرمانِ پرهیاهو، نه فاتح بیرونی؛ بلکه انسانی روشن، نرم، طبیعی و متعادل که بودنش خود به‌تنهایی سامان‌بخش است. چنین انسانی کمتر دستور می‌دهد و بیشتر الهام می‌بخشد. در جمع‌بندی می‌توان گفت: حکمت خسروانی و دائو دو روایت از یک حقیقت‌اند؛ حقیقتی که می‌گوید جهان یک ماشین قابل کنترل نیست، بلکه شبکه‌ای زنده و خودتنظیم است. هر جا نور یا دائو جاری شود، نظم بدون اجبار پدید می‌آید. و هر جا انسان به این جریان متصل شود، هم خویشتن را می‌یابد و هم جهان را. @WhiteCloudsHouse Channel

«لئونارد کوهن» (دموکراسی) از حفره‌ای در هوا می‌آید، از شب‌های میدان تیانانمن می‌آید، از آن حسی می‌آید که انگار دقیقاً واقعی نیست، یا واقعی است اما دقیقاً منطبق نیست. از جنگ‌هایی با بی‌نظمی می‌آید، از صدای آژیرها در شب و روز، از آتش‌های بی‌خانمان‌ها، از خاکستر همجنس‌گرایان، دموکراسی دارد می‌آید به ایالات متحده. از رخنه‌ای در دیوار می‌آید، بر موج توهمات الکلیسم، از حساب‌وکتاب لرزانِ موعظه بر کوه، از صدای شگفت‌انگیز منِ گناهکار، دموکراسی دارد می‌آید به ایالات متحده. اینجا خانواده‌ها از هم پاشیده، و این‌جا تنهایانِ شب زنده‌دار میگویند، دلها باید به شیوه‌ای بنیادین باز شود، دموکراسی دارد می‌آید به ایالات متحده. از زنان و مردان می‌آید، ای عزیزم، دوباره عاشق خواهیم شد، آن‌قدر عمیق فرو می‌رویم که رودخانه‌ها سرازیر از اشک شوند، و کوه‌ها هم خواهند گریست، دموکراسی دارد می‌آید به ایالات متحده. از کادرهای حزبی و از لابی‌گران می‌آید، از کراوات‌های ابریشمی و یقه‌های روحانی، از جایی که عدالت با رشوه می‌میرد، و آزادی با زنجیر به دنیا می‌آید، دموکراسی دارد می‌آید به ایالات متحده. به آمریکا ابتدا میرسد، گهواره بهترین‌ها و بدترین‌ها، اینجا ابزار و ادوات رویه تغییر دارند، و اینجا کسانی هستند که جرأت تغییر را دارند، دموکراسی دارد می‌آید به ایالات متحده. بگذار کشتی عظیم دولت پیش برود به ساحل‌های مورد نیاز، از صخره‌های طمع بگذرد، از میان طوفان‌های نفرت، دموکراسی دارد می‌آید به ایالات متحده. از سکوت می‌آید، بر پهنه لنگرگاه دریاچه، از بی‌پروایی، خیره‌سری و دلسوخته‌ی کارخانه شورلت، دموکراسی دارد می‌آید به ایالات متحده. بنجلی هستم که همچنان، این دسته‌گل کوچک وحشی را نگه داشته‌ام، که زمان نتواند پژمرده‌اش کند، دموکراسی دارد می‌آید... دموکراسی دارد می‌آید... آلبوم: آینده انتشار: ١٩٩٢ 🎼🎼🥀🎙 ✅ @ClassicMusic3

فریاد خانه‌ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز. هر طرف می‌سوزد این آتش، پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود. من به هر سو می‌دوم گریان، در لهیب آتش پر دود؛ وز میان خنده‌هایم، تلخ، و خروش گریه‌ام، ناشاد، از درون خسته سوزان، می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم. همچنان می‌سوزد این آتش، نقش‌هایی را که من بستم بخون دل، بر سرو چشم در و دیوار، در شب رسوای بی‌ساحل. وای بر من، سوزد و سوزد غنچه‌هایی را که پروردم به‌دشواری. در دهان گود گلدان‌ها، روزهای سخت بیماری. از فراز بام‌هاشان، شاد، دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب، بر من آتش به‌جان ناظر. در پناه این مشبک شب. من به هر سو می‌دوم، گریان از این بیداد. می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛ وآنچه دارد منظر و ایوان. من به‌دستان پر از تاول این‌طرف را می‌کنم خاموش، وز لهیب آن روم از هوش؛ زآن دگر سو شعله برخیزد، به‌گردش دود. تا سحرگاهان، که می‌داند، که بود من شود نابود. خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر، صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛ وای، آیا هیچ سر بر می‌کنند از خواب، مهربان همسایگانم از پی امداد؟ سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد. می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! اخوان ثالث @WhiteCloudsHouse Channel

همه چیز را می‌توان از یک انسان گرفت؛ جز یک مورد موضوعی که بی آن انسان فرو می‌ریزد، و آن همان حس آزادی‌ست همان حسی که با آن به
همه چیز را می‌توان از یک انسان گرفت؛ جز یک مورد موضوعی که بی آن انسان فرو می‌ریزد، و آن همان حس آزادی‌ست همان حسی که با آن به انتخاب مسیر زندگی می‌پردازد. #ویکتور_فرانکل @hekmatekhamoushi

تفکر ما اسیر ضعف‌های خود است، اما بیش از آن اسیر دستور زبان خود است. برای تغییر جهان فقط چند قرن لازم است: از شیاطین و فرشتگان و ساحران به اتم و امواج الکترومغناطیسی. فقط چند گرم قارچ ]توهم‌زا[ کافی است که کل واقعیت پیش چشمان ما محو شود و بعد نظم مجدد اعجاب‌برانگیز و جدیدی بیابد. کافی است تجربه کوتاهی از همدمی با دوستی که مدتی دچار حمله اسکیزوفرنی جدی شده و یا چند هفته درگیری با تلاشش برای ایجاد ارتباط داشته باشید تا بفهمید که توهم ابزار نمایشی وسیعی است که توانایی به صحنه بردن کل عالم را دارد و بسیار سخت است که بتوان استدلال‌هایی پیدا کرد تا بتوان بین آن و توهم‌های جمعی ما که ریشه حیات اجتماعی و معنوی ما و درک ما از عالم هستند، تمیز نهاد. شاید غیر از تنهایی و شکنندگی آن‌هایی که خود را از نظم روزمره اوضاع جدا می‌کند ... تصویر واقعیت و توهم جمعی‌ای که ما سازمان داده‌ایم تحول یافته است و در نهایت تاکنون به خوبی ما را به این مرحله آورده است. ابزاری که برای تعامل با این طرز بینش و سروکار با آن یافته‌ایم متعدد بوده‌اند و دیده‌ایم که منطق بهترینِ این ابزار است. قیمتی است. اما این صرفا یک ابزار است، یک انبر. از آن برای تسلط بر چیزی استفاده می‌کنیم که از آتش و یخ ساخته شده: چیزی که به‌سانِ عواطف زنده و سوزان تجربه می‌کنیم. ما از این‌ها ساخته شده ایم. ما را به پیش می‌رانند و ما را به پس می‌کشند و با کلمات زیبا آن‌ها را پنهان می‌کنیم. ما را بر می‌انگیزند تا عمل کنیم. و چیزی از آن‌ها همواره از نظم مباحثات ما می‌گریزد چون می‌دانیم در نهایت هر تلاش برای اعمال نظم باعث می‌شود چیزی بیرون چارچوب باقی بماند. و به نظرم می‌رسد که زندگی، این زندگی کوتاه، چیزی جز این نیست: ندای بی‌وقفه این عواطفی که ما را به پیش می‌رانند و گاهی تلاش می‌کنیم جهت‌دارشان کنیم... به نام یک خدا، یک باور سیاسی، یک مراسم آیینی که به ما اطمینان می دهد که اساسا همه چیز سر جای خودش است و مالامال از مهری عظیم و بی‌کران، و ندا، ندایی زیبا است. گاهیی ندایی از درد است. گاهی یک ترانه است. و ترانه‌ همان‌گونه که آگوستین گفت، آگاهی از زمان است. خودِ زمان است. سرود وِداها است که خودش شکوفایی زمان است. در قطعه‌ بِندیکتوس مِسا سولِمنیسِ بتهوون، آواز ویولن زیبایی محض است، نومیدی محض، شعف محض. ما در تعلیقیم، نفس در سینه‌ محبوس، به شکلی رازآلود حس می‌کنیم که این باید منبع معنا باشد. که این منبع زمان است. بعد از ترانه‌ محو می‌شود و پایان می‌یابد. « تارِ سیمین گسیخته، جام زرین خرد شده، کوزه‌ کنار چشمه‌ی شکسته‌، دلو به درون چاه افتاده‌، زمین به غبار بازگشته است.» و همین خوب است. می‌توانیم چشمان خود را ببندیم و استراحت کنیم. این از دید من عادلانه و زیبا است. این زمان است. @WhiteCloudsHouse Channel

caligula#1.mp38.50 MB

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم به گوش من بادست گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی اساس هستی من زان خراب آبادست دلا منال ز بیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست حضرت حافظ @WhiteCloudsHouse Channel

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی که پیر می ‌فروشانش‌ به جامی بر نمی‌گیرد حضرت حافظ @WhiteCloudsHouse Channel

زیستن در دایره حقیقت؛ برداشتی از کتاب قدرت بی‌قدرتان زیستن در دایره‌ حقیقت به معنای قهرمان بودن نیست؛ به معنای فریاد زدن و در صف نخست ایستادن هم نیست. پیش از هر چیز، به معنای دروغ نگفتن به خویشتن است. انسانی که در دایره‌ حقیقت زندگی می‌کند می‌کوشد میان آنچه می‌اندیشد، آنچه می‌گوید و آنچه انجام می‌دهد شکاف نیندازد. او ممکن است خاموش باشد، اما خاموشی‌اش از ترس نیست؛ از انتخاب است. ممکن است ساده زندگی کند، اما سادگی‌اش از ناتوانی نیست؛ از آگاهی است. حقیقت یک شعار نیست، یک پلاکارد نیست و یک موضع سیاسی لحظه‌ای هم نیست. حقیقت، شیوه‌ بودن است. در دایره‌ حقیقت، انسان نقش بازی نمی‌کند، نقاب نمی‌زند و خود را با انتظارات مسلط قالب‌گیری نمی‌کند. او اجازه نمی‌دهد زبان رسمی جای زبان درونی‌اش را بگیرد و حاضر نیست چیزی را تکرار کند که به آن باور ندارد، حتی اگر تکرار نکردن، برایش هزینه داشته باشد. نظام‌های مسلط، در هر شکل و نامی که باشند، بر نمایش دائمی رضایت، همراهی و باور متکی‌اند. زیستن در دایره‌ حقیقت یعنی خروج آرام از این نمایش؛ نه با انفجار و هیاهو، نه با شورش ظاهری، بلکه با امتناع از مشارکت در دروغ. این امتناع بی‌سر و صداست، اما بنیان‌برافکن است، زیرا ستون‌های اصلی هر نظم فاسد بر تکرار داوطلبانه‌ دروغ بنا شده‌اند. دایره‌ حقیقت سنگر نیست، دیوار ندارد و مرز سخت ندارد. هر کس می‌تواند وارد آن شود و هیچ‌کس مالک آن نیست. این دایره با فرمان ساخته نمی‌شود، با بخشنامه شکل نمی‌گیرد و با اجبار پایدار نمی‌ماند؛ تنها با انتخاب فردی ساخته می‌شود و با وفاداری روزمره دوام می‌آورد. قدرت دایره‌ حقیقت در عدد و سازمان و رسانه نیست. قدرت آن در تکثیر امکان زیستن متفاوت است. وقتی یک نفر درست زندگی می‌کند، به دیگران نشان می‌دهد که هنوز می‌توان انسان ماند. همین دیدن، همین امکانِ ساده، ترک کوچکی در دیوار دروغ می‌اندازد و ترک‌ها اگر تکرار شوند، دیوار فرو می‌ریزد. زیستن در دایره‌ حقیقت کنشی اخلاقی است که پیش از هر سیاستی رخ می‌دهد. اگر سیاست سامان دادن به زندگی جمعی است، نخستین سیاست، سامان دادن نسبت انسان با حقیقت است. نه برای قهرمان شدن، نه برای مقدس شدن، بلکه برای انسان ماندن. @WhiteCloudsHouse Channel