en
Feedback
خرمالوی سیاه

خرمالوی سیاه

Open in Telegram
3 609
Subscribers
-124 hours
+117 days
+3030 days
Posts Archive
photo content

دیشب برای صدمین بار در اینستاگرام فیلمی دیدم از والدین بانمک ایرانی که شوخی " ما تو رو از پرورشگاه اوردیم" را اجرا کردند. قدیم‌ها اسمش این بود: مادر و پدر بی‌سواد، سنتی و... اما امروز اسمش والدین احمق و بی‌شعور است. (مبحث بچه‌های بی‌سرپرست و... را اینجا کنار می‌گذارم.) چطور ممکن است حاضر شویم ضربه‌ای اتفاقا عمدی به ذهن کودکی بزنیم و سالها بعد وقتی آن تروما و شک و احساس ناامنی یقه‌ی خودمان را گرفت، بگوییم: جوونا بی‌ادب شدن، سیگار می‌کشد، به ما محبت نمی‌کند و....؟

مبحث امشب: آهنگ قری!

سخن ماه: کاش آدمی رحم خود را می‌انداخت در جوب!

رو جالباسی بودم و نمی‌دونم کی رفته بودم اونجا.

دوس داشتید هشتگ #اردوی_تابستانی رو بخونید.

ارس: خاله اسم تو چیه؟ _تهمینه. ارس: تغذیه؟ خندیدن ۲۰ تا کودک به اسم من. :))) #اردوی_تابستونی

مبحث امشب: خاله تغذیه

دروغ مصلحتی خیلی خوبه. یه‌بار دیگه هم نوشتم، این خانوم‌های عزیزی که کتاب می‌فروشن تو خیابون و مترو خیلی عزیزن. ولی واقعا در جواب شما کتاب نمی‌خونی یعنی؟ می‌گم: نه. فقط سریال ترکیه‌ای. پیف پیف کتاب. وگرنه مجبورم ازشون کتاب زرد انگیزشی بخرم. هیچ دوس ندارم نصیحت کنم که اینا چیه بانو! خدا خودش درک می‌کنه و من رو نمی‌بره جهنم ایشالله.

مبحث امروز: بوی نی‌نی‌! :)

مبحث امشب: دزد دریایی

Repost from کاغذک
🧭 مأموریت: به ۳ کتابفروشی سر بزن تابستان امسال در آلمان برای رونق کتابفروشی‌ها طرحی اجرا کردند: برگۀ کوچکی با ۳ جای مهر به مردم دادند و گفتند به ۳ کتابفروشی سر بزنید و از هرکدام یک مهر بگیرید. خرید هم شرط نبود، کافی بود وارد شوید و میان قفسه‌ها دوری بزنید. استقبال بیشتر از انتظار بود: ۹۰۹ کتابفروشی وارد بازی شدند و ۴۶ هزار برگه توزیع شد. با کامل‌شدن ۳ مهر، برگه وارد قرعه‌کشی یکی از ۱۰ جایزه بزرگ می‌شد؛ انعکاس برنامه در اینستاگرام هم به بیش از ۲۵۰ هزار بازتاب رسید. یک کتابفروش می‌گوید: «مشتری‌های تازه‌ای دیدیم که معلوم نبود از کجا آمده بودند تا یک مهر بگیرند». بعضی حتی از بیرون شهر آمده بودند. هفته پیش اختتامیه این طرح در لوتین‌بورگ برگزار شد؛ شهری که کتابفروشی محلی‌اش چند ماه پیش تعطیل شده بود، اما گروهی از مردم دوباره آن را راه انداختند. طرح‌هایی که پاخور کتابفروشی را بالا می‌برند، فرصت آشنایی و تبدیل یک رهگذر به مشتری دائمی کتاب را فراهم می‌کنند. 📚 کاغذک

اگر شما جوراب‌شلواری کله‌غازی کاملای نوی من بودید که دو هفته‌س در کشوی تخت هستید، امروز کجا رفته بودید که من پیداتون نکنم؟

مبحث امشب: زیباترین شهر دنیا پس از مشهد!

سر صبحی یادم افتاد شاگرد ۱۴ ساله‌ام که دختر است و مدام پسرها را لمس می‌کند و نقش قربانی می‌گیرد و دیگران را ابیوز می‌کند، دچار مشکلات حاد خانوادگی است. تمام طول مدتی که مربی‌ها را بازی داده، در مورد پسرها بد گفته، واکنش ناخودآگاهش نسبت به عدم توجه پسرها بوده. مادری سخت‌گیر و پدری بداخلاق دارد که از هم جدا شده‌اند. و تمام زمانش را اینطور می‌گذراند که بگوید حواسش نیست (اما حواسش به لاس‌زدن کودکانه با پسران نوجوان هست.) آخرین‌بار خیلی جدی و زیرکانه بلند شد رفت پیش مدیر مجموعه و دو تا از پسرها را لو داد که به قوانین کلاس احترام نمی‌گذارند. جلسه‌ی‌ فوری تشکیل شد که با این دو پسر خرابکار چه کنیم و...؟ که ناگهان خودم را به جلسه رساندم. ... جدا از اینکه دخترک نیاز به کمک جدی و مداخله دارد و داریم پیگیری‌اش می‌کنیم، چندروزی است دارم فکر می‌کنم که ذهن آدمی چقدر عجیب است. از کجا یاد می‌گیرد چطور بقیه را دستکاری روانی کند؟ یک عده بزرگسال را با یک سناریو قلابی درگیر کند و... بچه صرفا از مادر و پدرش یاد گرفته‌؟ یک فعل و انفعالاتی در مغز است؟ خلاصه اینکه... چقدر علم وجود دارد که هیچی درموردش نمی‌دانم.

مبحث امشب: در این وانفسا چه وسایل آرایشی/ بهداشتی‌ای در ایران خوبه؟ کیفیت و کمیتش راضی‌کننده‌س؟ ار تجربه‌هاتون بنویسید تا سایر افراد هم استفاده کنن. 🌺

اجرای دوباره کارگاه «پهلوان شو» با استقبال چشم‌گیر خانواده‌ها و کودکان و نوجوانان 🖋️ کارگاه رایگان ساخت بازوبند پهلوانی ویژه کودکان و نوجوانان 📍با آموزش و اجرای محمد نوروزی 📍کارشناس موزه‌داری همراه با بازدید ویژه از نمایشگاه آقا تختی 🗓️ روز برگزاری 👇 🏷️ زمان: یک‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۱۱ تا ساعت ۱۳ 🏷️ ظرفیت: ۳۰ نفر ☎️ تماس با شماره تلفن ۶۶۷۲۶۶۱۳-۰۲۱ (داخلی ۱۳۲) 📱 پیام به شماره تلفن ۰۹۰۲۹۵۴۷۲۶۹ در پیام‌رسان‌های «واتس‌اپ»، «تلگرام» و «بله» 🏢 تهران، خیابان امام خمینی، خیابان سی تیر، خیابان یارجانی، خیابان ملل متحد (میدان مشق)، کتابخانه و موزه ملی ملک. @museum_tourism

بعد از پنیک و چند شب نخوابیدن و در حالی وصف‌ناپذیر، دست بر پشت کمر تکیه داده بودم به میله‌ی قطار و داشتم با مترو می‌رفتم یک سمتی. زیر چشم گود رفته نگاهم به شکم قلمبه‌ام بود و بر پریود لعنت می فرستادم که این چه ریخت و قیافه‌ای است. هندزفری در گوشم بود. یکهو در آن شلوغی دیدم یکی دست تکان می‌دهد که بیا بشین. از او اصرار، از من انکار. دیدم شاید آدم خوبی است و دلش به حال من سوخته و فهمیده باید توجه کند به فرد غمگینی چون من. تا نشستم دیدم چند خانم مسن ایستاده‌اند همانجا. هندزفری را در نیاورده بودم که خانمی که جایش را به من داده بود گفت: پسره یا دختر؟ و خب شما هم جای من بودید قشم می‌خورم به بازی ادامه می‌دادید و در مورد باربد که در شکمتان است داستان‌ها می‌بافتید، چون واقعا موقعیت ناجوری بود. :)

داشتم به چندتا سوال پاسخ می‌دادم. یکیش این بود که با کدوم صدا پرت می‌شید به دوره‌ی کودکی؟ و پاسخ من این بود: با صدای رضا رهگذر که من رو یاد قصه‌ی ظهر جمعه می‌ندازه.

امروز یادم اومد زمان ما، پارسا پیروزفر همسایه‌ پایینی مامان‌بزرگ کلی از دختران نوجوان بود، دختر آقای علاالدین هم فقط یه عشق داشت و اون هم پسری که داشت این خاطره رو در اوایل جوانی تعریف می‌کرد که بله رو از طرف مقابل بگیره.( اون موقع هنوز جنیفر لوپز عاشق مردم خوب کشورم نشده بود.)