جامعه مدرن
Open in Telegram
شنيده نشدن دليلى براى ساكت ماندن نيست..... ويكتور هوگو ادمین @sammer_y ====== ما درگير جامعه مريضى هستيم كه تك تكمون عضوش هستيم
Show more3 898
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-730 days
Posts Archive
3 899
همه ما یه نفرو داریم که بهش پیام نمیدیم
ولی از ته دل دوستش داریم
و شبت بخير عزيزِ من🫂
✅@jamemodern
3 899
به دستهای پدرت فکر میکنم
وقتی یادش رفت نیستی
صدایت کرد
و دنیا خالی و ساکت بود
نمیدانست باید با دستها چه کار کند
پدرها خیلی چیزها را نمیدانند
به تو فکر میکنم
به موهایت
به چشمهایت
به باد که _لای برگها میوزد_تویی
تو که میگذری
تو که مردهای
اما تمام نخواهیشد...
#حمیدسلیمی
✅@jamemodern
3 899
این را قبلا برایتان تعریف کردهام که یک بار از روی دوچرخه افتادهام و انگشتم شکست؟ بیایید فرض کنیم که تعریفش نکردم و فکر کنید من همان عموی فراموشکارتان هستم که هر خاطره را هشت بار به عنوان خاطرهی دست اول فرو میکند توی چشمتان. یک بار رفتم دوچرخهسواری. زمین صاف بود. هوا صاف بود. باد نبود. باران هم نبود. اصلا ایستاده بودم و هنوز راه نیفتاده بودم. آمدم رکاب اول را بزنم که چرخ جلو گیر کرد به یک سنگِ چغر. اندازهی سنگ قطعا از سر من کوچکتر بود اما ابر و باد و مه و خورشید دست به دست هم دادند و همان تکه سنگ من و دوچرخه را بلند کرد و دو متر آنطرفتر گذاشت زمین. انگار افتاده باشم زیر دست مرحوم عبداله موحد و فن اشکلگربه را روی من اجرا کرده باشد. اول خودم با صورت خوردم زمین. بعد دوچرخه با زین افتاد روی من. تمام حلقم پر شد خاک و سنگ و چوب و برگ. پاشدم و مثل سرباز تیر خورده خودم را کشاندم کنار درخت و خیره ماندم به عبداله. شب کارم رسید به درمانگاه. عکس گرفتند و انگشت کوچک دست راستم را آتل بستند و تا یک ماه استکان چای را مثل ملکه الیزابت با انگشت سیخ شده و با احتیاط بلند میکردم. چهار سال از آن ماجرا میگذرد. هیچوقت فرم انگشتم به حالت قبل برنگشت و مثل پسر نوح ناخلف ماند. زمستانها اگر خیلی سرد باشد زقزق میکند. خیلی تحمل فشار ندارد و خلاصه خسته و ملول و تنبل است و رنجم میدهد. همهی این رنج را از سر همان سنگ بیکار نشسته بر راه میدانم. فکر کنید که این سنگ احتمالا از دوران پارینهسنگ چرخیده و چرخیده تا رسیده اینجا و انگار رنج را خواسته فرو کند در من. اصلا همین است. یادتان هست شعر #ژوبوسکه را؟ همان که میگوید:
«جراحتم پیش از من زنده بود، من زاده شدم تا تندارش کنم».
این دقیقا ماجرای من است. رنج من اینجا در دلِ این سنگ آماده بوده تا من تندار و مجسمش کنم.
یا همان درخت بلوط پیر و مریض پشت خانهمان که خاطرهاش را هشت بار فرو کردم توی مغزتان. همان که از پشت پنجره اتاق خوابم، مردنش را تماشا می کردم. یحیی -که خیلی درختها را میشناسد- یک بار بهم گفت «کمِ کمِ، صد سالشه». یعنی خیلی سال قبل از من به دنیا آمده است. درخت را میگویم. حالا من از پشت پنجره، تمام شدن درخت را تماشا میکنم و رنج میکشم و تحلیل رفتنش عذابم میدهد. میبینید؟ این رنج قبل از من زنده بود و من زاده شدم تا مجسمش کنم. بدون من این رنج وجود نداشت. تا من نباشم مردنِ درخت بلوط فقط یک اتفاق است و این منم که تندار رنجش هستم. بار هستی روی دوش من است.
تازه من میتوانم از ژو بوسکه بزنم جلو و این تندار شدن را به خیلی چیزهای دیگر تعمیم بدهم. منصف باشیم. مثلا یک بار رفته بودم ماموریت کاری وسط دشتهای فلان. موقع برگشت خوردم به شب. ماشین را زدم کنار که از صندوق عقب فلاسک چای را بیاورم تا با کیک یزدی بخورم که پشت فرمان خوابم نبرد و نروم قاتی باقالیها. که آسمان را دیدم. آنقدر ستاره داشت و آنقدر آمده بودند پایین که آدم میخواست آنها را بچیند (حس میکنم این نوشته مطلوب کتابی برای کانون پرورش فکری دارد میشود.) رفتم روی سقف ماشین و دراز کشیدم و آسمان را نگاه کردم. ستارهها چند هزار سال است که آن بالا برای خودشان الکی سوسو میکنند؟ خیلی بیشتر از سن من. اما این من بودم که تندار زیباییشان شدم. عامل رنج و شادی مثل گرد و غبار از ازل در هوا بوده است. فقط یک ریه میخواهد که آنها را جذب کند و بهشان زندگی ببخشد. پایهی مبل اتاق پذیرایی ما شاید دویست سال عمرش باشد. خیلی قبلتر از ما به دنیا آمده و نهال و درخت شده تا بالاخره سرنوشت پای آن را به خانهمان باز کرده. یک نیمه شب تابستانی که از رختخواب بیرون میآییم تا برویم سر یخچال آب بخوریم، انگشت کوچک پایمان میخورد بهش و تندار رنج میشود. لعنت به تمام پایههای مبل در نیمهشب تابستان.
خلاصه، از مرحوم موحد رسیدیم به کجا. دقیقا نمیدانم دلم میخواهد درخت باشم یا آدم. سنگ باشم و عامل ایجاد رنج یا مردی که مثل آکواریوم قرار است تندار ماهیهای رنج و عشق و شادی و #ملال و #ذوق و #زخم باشد. حالا انگار که #حق_انتخاب دارم. من مجبورم از روی دوچرخه بیفتم زمین. نگران افتادن درخت بلوط باشم. عاشق چیزهایی باشم که قبل از من مثل یک سفره پهن روی زمین آمادهی تندار شدند. چارهای ندارم. اگر کسی ما را زایید، دیگر کارمان همین است. تا نسیم به صورت من نخورد، وجود خارجی ندارد. تا من از خشک شدن رودخانه اشک نریزم، رودخانه خشک نمیشود. وظیفهی من #تندارکردن رنجها و شادیهایی است که پیش از زاده شدن من، منتظر من بودهاند.
پینوشت کنم: آدم خودپسندی هستم که تصور میکنم بدون #حضور من، #رنج و #عشق و #زیبایی تجسم بیرونی پیدا نمیکنند. به توهم خودم آگاهم و آن را به رویم نیاورید.
➖➖➖➖🍀
#فهیم_عطار
✅ @jamemodern
3 899
Repost from جامعه مدرن
برایت آرزوهای ساده میکنم: ‹آرزو می کنم شب ها خواب های خوب ببینی و صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی، پنجره اتاقت را باز کنی و هنگامی که چایت را مینوشی آفتاب روی گونهات بنشیند. آرزو می کنم به کسی که دوستش داری بگویی دوستت دارم،
اگر نه امیدوارم قدرت این را داشته باشی که لبخندهای مصنوعی بزنی.
آرزو می کنم کتاب های خوب بخوانی،
آهنگ های خوب گوش کنی،
عطر های خوب ببویی، با آدم های خوب حرف بزنی و فراموش نکنی که هیچ وقت دیر نیست بودن چیزی که دوست داری باشی!›
#روزبه_معین
➖➖➖➖🍀
سلام #صبح_بخیر 😍
✅ @jamemodern
3 899
Repost from جامعه مدرن
کمی #زیبایی از #رقص رنگها ببینیم...
➖➖➖➖🍀
#قالی_ایران
#فرش_ایران
✅ @jamemodern
3 899
هر از گاهی عاشق آنم که همچون پرندگان ماههای آغازین پاییز گم و گور شوم.
میخواهم دنبال وطن جدیدی بگردم
که هیچکس ساکن آن نیست....
#نزار_قبانی
✅@jamemodern
3 899
تو را برای مرور خاطرات نه، تو را برای پاییزها میخواستم تا با هم به تماشای درختهای دربند برویم. روی برگها قدم بزنیم، حرفهای بیهوده بزنیم، از شیوههای عجیبم برای میانسال و بازنده بودن برایت بگویم، از تجربههای اخیرت حرف بزنی، ذوق ابر کوچک سرگردان در آسمان را بکنیم، در قهوهخانهی میرزا نان و پنیر بخوریم و به آخر دنیا برسیم و باز راه برویم و برویم و برویم. تو را برای یک سفر بیبرگشت میخواستم، برای این که مجبور نباشم به خانه برگردم و روبروی آینه از خودم بپرسم چشم خندان کودکی که بودی کو.
صبح خنک شده و من سردتر.
صدای احمد کایا در خانه پیچیده: بیپنجره ماندم مادر. کنار پنجره میایستم تا در آفتاب باشم وقتی برایت مینویسم خوشحالم که حالا فقط بخشی از گذشتهات هستم.
بخند، برقص، رد شو. قطارها خیلی وقت است در این ایستگاه توقف نمیکنند.
همین.
✅@jamemodern
3 899
«میبوسمت پرندهی کوچکم
بخواب و تصور کن که هیچچیز در جهان واقعیت ندارد، جز عشق و صلح.»
✅@jamemodern
3 899
«آدما هیچوقت از بین نمیرن،
اونا تبدیل میشن به یه سری حس درون ما
مثل حس خشم، تنفر، دلتنگی، بغض، حسرت.»
✅@jamemodern
3 899
لبخند میزنم، به همه میگویم خوبم و جوری رفتار میکنم که انگار همهچیز خوب است، حتی وقتی خوب نیست!
لبخند میزنم به آدمها، مهربانی میکنم و تلاش میکنم حال کسی را خوب کنم، حتی وقتی حال خودم خوب نیست!
تلاش میکنم لشکر اندوه را عقب برانم و سربازهای کوچک و تنهای شادی را به جهانم بخوانم و هرطور شده سرپا بمانم.
تلاش میکنم خوب باشم و امیدوار به اینکه بعد از این، آدمها و اتفاقات بهتری را ملاقات خواهمکرد و همه چیز از اینی که هست، بهتر خواهدشد...
آرزو میکنم از اینجای جهانم به بعد همه چیز خوب پیش برود، چون من دیگر طاقت مواجهه با ناملایمات بیشتری ندارم...
خستهام از مسئولیت داشتن، دلم میخواهد مثل بچگیها در حاشیهای امن بایستم و کسی مراقبم باشد!
کاش سهم هر زنی، مردی باشد که به او یادآوری کند زندگی همهاش مسئولیت داشتن نیست! خندیدن، رقصیدن و عاشقی کردن هم هست...
✅@jamemodern
3 899
آدمها همه میپندارند که زندهاند؛
برای آنها تنها نشانه حیات
بخار گرم نفسهايشان است!
کسی از کسی نمی پرسد:
آهای فلانی از خانه دلت چه خبر؟
گرم است؟
چراغش نوری دارد هنوز؟
✅@jamemodern
3 899
اگه میخواهید کسی را بهتر بشناسید،
با او در مورد سیاست، مذهب و زنها صحبت کنید.
_____آنها از زنِ بیدار میترسند. از زنی که میخندد، میرقصد، انتخاب میکند و اجازه نمیگیرد؛ چون زنِ آگاه، فقط زندگی نمیکند، مرزهای کهنه را میشکند و جهان را از نو معنا میکند...
✅@jamemodern
3 899
«روزی خواهی فهمید که
قویترین انسانها همانهایی بودند که
شبها میگریستند؛
و صبحها با لبخند برخاستند.»
✅@jamemodern
3 899
حالا از تماشای دنیا برگشتهام عزیز. از شب بیخوابی و مرور و تمنا. برای این است که دیوانهام. دوباره آرام میشوم و سنگی سیاه و ساکت کنار مسیر کوه میمانم و از نامرئیبودنم لذت میبرم و سوگوار بچههایم میمانم که کشته شدهاند. این حرفها بیهوده است، و تنها حرفی که برایم مانده اسم کوچک توست، و انتظار خوشایند دیدن لبخندت. صدای تو را هم از یاد میبرم و دیگر کفن دلخواهی ندارم و این هم بهانهای است برای ادامهدادن این آدم ساده که از زندگی و مرگ به یکاندازه بیزار است.
همین.
#حمید_سلیمی
✅@jamemodern
3 899
تعریف دیگری برای عشق نمی یابم!
جز این که با هم باشیم
خسته و ناتوان؛
ولی باهم!
ساکت و آرام و شکست خورده،
ولی با هم...
✅@jamemodern
3 899
چگونه به یادت بیاورم؟
مرده در کهریزک؟
زنده در دانشگاه؟
با کدام پیراهن گلوله میخوری
با کدام کفش مادرت را ترک میکنی
و با کدام شماره بر کیسهای سیاه پیدا میشوی؟
تو اسم بلندی داری:
زیبایی ربوده شده
من اسمی کوچک:
غرق در خویش
من و تو شروع قصهی بعدی دنیاییم
یکی بود، تو
یکی نبود، من
یکی که دیگر هیچجا نبود...
✅@jamemodern
3 899
آدمیزاد خیلی گناه دارد. گناه دارد که گاهی در بیرحمانهترین مصیبتهای جهان تنها باشد و گاهی زهر قضاوتها را به دوش بکشد و گاهی مشکلاتی فراتر از توانش به او تحمیل شود و گاهی بدون پشتوانه، سختترین مسیرها را طی کند.
آدمیزاد گناه دارد که بدود و بدود و بجنگد و به مقصود نرسد، گناه دارد که رنج طرد شدن را بچشد و رنج خیانت را بچشد و رنج اعتماد کردن را...
آدمیزاد گناه دارد برای جهانی که هرکار کنی، آخرش چیزی هست که قلب تو را بسوزاند و فرصت شادی و لبخند را از تو دریغ کند. آدمیزاد گناه دارد برای اینهمه از دست دادن و به دست نیاوردن و رنج کشیدن... آدمیزاد گناه دارد برای هر فرزندی که دارد و گروگانیست در دستان تبهکار دنیا...
کاش این دنیا، دار مکافات نبود و آدمیزاد میتوانست پیش از هرچیزی انتخاب کند که پرنده باشد...
پرنده باشد و نفهمد و پرنده باشد و پرواز کند و پرنده باشد و از هرجا که آزارش دادند، دور شود...
✅@jamemodern
