ru
Feedback
جامعه مدرن

جامعه مدرن

Открыть в Telegram

شنيده نشدن دليلى براى ساكت ماندن نيست..... ويكتور هوگو ادمین @sammer_y ====== ما درگير جامعه مريضى هستيم كه تك تكمون عضوش هستيم

Больше
3 899
Подписчики
+124 часа
-67 дней
-1530 день
Архив постов
اجازه بدهید کمی روزمره‌نویسی کنم تا دو دقیقه از حال و هوای باروت و گوگرد بیاییم بیرون. حتی بولدوزرهای معدن هم به استراحت نیاز دارند. چه برسد به ما که از ساقه‌ی اقاقیا هم شکننده‌تر شدیم. شهرداری شهر ما قرار است یک پارک جدید بسازد. چه کسی قرار است آن را طراحی کند؟ شرکت ما. مطابق عرف و قانون این‌جا، برای ساختن پارک، یک جلسه عمومی می‌گذارند که مردم بیایند و نقشه‌ها را نگاه ‌کنند و نظر بدهند و انتقاد ‌کنند. در واقع « #مطالبات و #توقعات» خودشان را به سمع و نظر شهرداری برسانند. جلسه چه وقت بود؟ دیشب. چه کسانی شرکت کرده بودند؟ نماینده‌ی شهرداری و نماینده‌ی طراح-که من بودم. عموم (به ضمه‌ی عین و نه فتحه‌) هم بودند؟ بله. نزدیک به پنجاه نفر انسان معمولی. جلسه دو ساعت طول کشید. هر کس یک طومار نوشت و داد دست ما. که این کار را بکنید و آن کار را بکنید و این قسمت پارک مزخرف است و اوف چه قشنگ و الخ. مثلا یکی گفته بود که تعداد پارکینگ‌ها را بیشتر کنید. یکی گفته بود به درخت بلوط حساسیت دارم، فلذا بلوط نکارید. یکی گفته بود حتما آبخوری برای سگ‌ها تعبیه کنید که تابستان‌ها گرم است و تشنه می‌شوند. و هزار دستور دیگر. وظیفه من و نماینده‌ی شهرداری چی بود؟ این‌که طومار را با لبخند از دست‌شان بگیریم و بگوییم باریکلا به این همه ذکاوت و این نظرات خوب. حتما اعمال می‌کنیم. و واقعا تا جایی که جان و مال‌مان اجازه بدهد ترتیب اثر می‌دهیم. نزدیک به بیست سال است که جلسات این‌چنینی را می‌روم و هنوز آن را درک نکرده‌ام. مگر #عُموم هم می‌توانند توقع چیزی داشته باشند؟ یا این‌که می‌دانند که طلب‌شان چیست و چطوری آن را بگیرند. مگر چنین چیزی داریم؟ من که بلد نیستم. الان اگر پروردگار از بالا بیاید پایین و بگوید توقع و طلبت چیست، من چی جوابش را بدهم؟ نمی‌دانم. احتمالا تعارف می‌کنم و می‌گویم «راضی به زحمت نیستم و همین که یه لقمه نون و ماست باشه کافیه. یه دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم». هیچ وقت یادم نمی‌آید برای ساختن هیچ پارکی از ما نظر خواسته باشند. یا اصلا نظر عُموم مهم بوده باشد. حتی یادم نمی‌آید بین رفتن #بهشت و #جهنم هم از من نظر پرسیده باشند. انتخاب شهرداری بهشت است. پس باید برویم به بهشت. به هر قیمتی که شده. از دیشب دارم به این ماجرا فکر می‌کنم که توقع و طلبِ پدر و مادرم، خودِ من، پژمان-رفیق صد ساله‌ام- از جهان در این ثانیه چیست؟ طلب آقای مددی که سرِ کوچه‌ی هشتم چلوکبابی دارد چیست؟ توقع کارمند حسابداری بیمارستان مهراد و آن دختری که اهل لار بود و توی یکی از کافه‌های کریم‌خان قهوه دست مردم می‌داد چیست؟ دقیقا نمی‌دانم اما مطمئنم نکاشتن درخت بلوط و نصب کردن آبخوری سگ نیست. احتمالا ما در کف مطالبات سیر می‌کنیم. جایی زیر سیمان کاشی‌های حیاط. این‌قدر کف. این‌که همه‌ی پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ها توی یک شهر باشند و امشب همه دور هم جمع بشویم. جمعه‌ها برویم خانه‌ی مامان. صبح سالم از خانه بیرون برویم و سالم برگردیم خانه. زیر کف مطالبات. دائم حرص نخوریم. در حد یک انسان معمولی اضطراب داشته باشیم و نه در حد آهوی دشت زنگاری که گرفتار شده باشد در بیشه‌ی گرگ‌ها. هان؟ توقع زیادی داریم؟ این‌که وقتی دست‌مان را سایه‌بان چشم‌های‌مان می‌کنیم و به افق خیره می‌شویم یک چیزی ببینیم. لااقل در حد یک شبح شل و ول. نه این‌که این‌قدر دود گرفته باشد که چشم چشم را نبیند. تبلیغ به آبادی بکنند تا به نابودی. کفِ کفِ کف مطالبات. بلوط نکارند؟ نه. این سقف مطالبات است. همین که #بلوط‌ها_را_نسوزاند کفایت می‌کند. ✅اجازه بدهند برویم #جهنم. اجازه بدهند به مرگ طبیعی بمیریم. آسمان آبی باقی بماند. کمی از #گریه کم کنند و به #خنده اضافه کنند. همین.✅ وگرنه ما اصلا #مطالبه‌‌ خاصی نداریم. زحمت نکشید. یه دقیقه اومده بودیم خودتون رو ببینیم و بریم. والا. ➖➖➖➖🍀 #فهیم_عطار ✅ @jamemodern

شبتون آروم .... ➖➖➖➖🍀 ✅ @jamemodern

پرسید: حضورش بہ چہ ماند؟ گفتم: بہ شنیدن صداے آدمے ڪہ در غربت، بہ زبان مادریت سخن بگوید... 🤍 ➖➖➖➖🍀 #موسیقی ✅ @jamemodrrn

زن‌ها به اندازه‌ی تمام ظرافت‌های زنانه‌شان قدرتمندن. فقط کافیست نخواهند تکیه کنند، دنیایی را به دوش میکشند ✅@jamemodern
زن‌ها به اندازه‌ی تمام ظرافت‌های زنانه‌شان قدرتمندن. فقط کافیست نخواهند تکیه کنند، دنیایی را به دوش میکشند@jamemodern

شب بخیر به تو. و عیبی ندارد که جای خالی امیدها و رویاها و اشتیاق‌ها در روزمرگی فرسایشی و شب‌های طولانی و خستگی ممتد پیرت کرده. ✅@jamemodern

باشد که همه چیزهای خوب دنبالت بیایند، پیدایت کنند و با تو بمانند... ✅@jamemodern

‏اینجا ایران است؛ کشور عجایب اگر باشخصیت و آزاده باشی سر از زندان و حصر ومرگ در میاوری مثل دانشجوی پزشکی به جرم کمک به زخمی ه
‏اینجا ایران است؛ کشور عجایب اگر باشخصیت و آزاده باشی سر از زندان و حصر ومرگ در میاوری مثل دانشجوی پزشکی به جرم کمک به زخمی ها به اعدام محکوم میشه… ولی اگر بی سواد و بی مسئولیت باشی نماینده مجلس می شوی … ✅@jamemodern

تمام سران زیر زمین مملکت در محاصره ملت همه ناراضی تورم سر به فلک کشیده اینترنت نصفه نیمه کمبود بنزین و برق و گاز میانگین درامد ۱۵۰ دلاری در ماه ذخایر ارزی خالی رشد اقتصادی منفی انواع بحران اجتماعی ۷۰ درصد ملت زیرخط فقر اگه اینا بیدارتون نکرده ، دیگه بیدار بشو نیستید ✅@jamemodern

یک حرف‌ها و کارهایی فراموش نمی‌شوند، جایی نمی‌روند، رسوب می‌کنند و می‌مانند بیخ گلو، بغض می‌شوند و نمی‌ترکند، می‌مانند و داغ می‌‌کنند، می‌مانند و می‌سوزانند، می‌مانند و خواب و راحت را از آدم می‌ستانند، می‌مانند و جنگ می‌شوند در ذهنِ انسان باخودش، می‌مانند و هق هق می‌شوند زیر دوش، می‌مانند و درد می‌شوند روی قفسه‌ی سینه، می‌مانند و سفیدی می‌شوند بین موها، می‌مانند و اضطراب می‌شوند؛ اضطراب از نزدیک شدن به آدم‌ها، اضطراب از کار کردن و تعامل داشتن و اعتماد کردن... ✅@jamemodern

اگه حاضر نیستی بهای چیزی رو که دوست داری بپردازی لطفا رهاش کن.اشتیاقی که منجر به عمل نشه مفتش گرونه… ✅@jamemodern

یک قرن پیش، در ذهن زنان مجرد چه می‌گذشت؟ بیش از صد سال پیش، در دورانی که ازدواج برای بسیاری از زنان نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی
+4
یک قرن پیش، در ذهن زنان مجرد چه می‌گذشت؟ بیش از صد سال پیش، در دورانی که ازدواج برای بسیاری از زنان نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی برای بقا و کسب جایگاه اجتماعی محسوب می‌شد، مجله "ویکتوریا" از زنان مجرد پرسید چرا ازدواج نکرده‌اند. پاسخ‌هایی که دریافت کرد، شگفت‌انگیز بود؛ پاسخ‌هایی سرشار از هوشمندی، طنز، جسارت و نگاهی متفاوت به زندگی.@jamemodern

I’m so sorry For being an ocean When you needed a lake «چیزی را برای بعد نگذارید، بعد‌ها زندگی می‌گذرد...» ✅@jamemodern

ایران از پای نمی‌اُفتد، می‌تپد و چون #ققنوس از خاکستر خود برمی‌خیزد. هزاران هزار صدا در خرابه‌هایِ تو پیچید که: «دیوان آمد، #دیوان آمد!» این صدا در خرابه‌هایِ دیگر نیز پیچیده‌ است و گوشِ روزگار با آن آشناست؛ ولی دیوان می‌آیند و می‌روند، #غولان می‌آیند و می‌روند، #دوالپایان پاورچین پاورچین می‌گذرند، و آن روندهٔ بزرگ که ایران نام دارد، می‌مانَد. محمد‌علی اسلامی #ندوشن #ایران ➖➖➖➖🍀 ✅ @jamemodern

گاهی بزرگ ترین زندان، ذهنی‌ست که از ترسِ اشتباه کردن، جرئت زندگی کردن ندارد.. ✅@jamemodern

✍ #دکتر_منوچهر_خادمی ✅ @jamemodern فیلم سینمایی Mine داستان سربازی است که حین بازگشت از مأموریت در بیابانی برهوت، یکی از پاهایش روی مین می رود اما او بلافاصله متوجه می شود و پای خود را از روی مین برنمی دارد، به همین دلیل مین عمل نمی کند. بنا به دلایلی خودش نمی تواند مین را خنثی کند پس مجبور می شود چندین روز در انتظار نیروی کمکی باقی بماند. 🔹 اگر پا را بلند کند بلافاصله مین منفجر می شود و مرگ او حتمی خواهد بود. در عین حال خستگی بیش از حد، گرمای روز، سرمای شب، بی خوابی و ایستادنِ مدام، تشنگی و گرسنگی او را از پا درآورده است. 🔹در این حال و روز؛ او به حالتی نیمه هوشیار فرو می رود و مدام خاطرات گذشته اش را مرور می کند. 🔹در طی مرور این خاطرات؛ بیننده متوجه می شود که قبل از این اتفاق، این سرباز بارها و بارها بر روی مین های دیگری رفته و آنها را منهدم کرده است. ▫ مینِ رابطه عاطفی با همسرش، ▫مینِ دعوا و نزاع با دوستان و همکارانش، ▫مینِ درگیری در کافه با غریبه ها و ... تا می رسد به اولین مین. 🔹او بخاطر می آورد که چه کسی اولین مین را برای او کاشته است و او پایش را روی آن گذاشته و همه چیز نابود شده است. مینی که پدرش برای او کاشته است. پدری خشن، مست و بی مسئولیت که او و مادرش را دلیل بدبختی زندگی می دانسته و همیشه با رفتاری پرخاشگرانه آنها را آزار میداده است. 🔹در طول همه اتفاقات و حوادث گذشته، زمانی که پایش روی مین می رفته بلافاصله انفجار رخ می داده و همه چیز نابود می شده است. 🔹اما این مین در این بیابان او را وادار می کند تا کاری را انجام دهد که قبل از این انجام نمی داده است، 《 مکث کردن》 او چندین روز مکث می کند تا نیروهای کمکی برسند و مین را خنثی کنند. مکثی طاقت فرسا و بسیار دشوار. 🔹مین در بیابان؛ استعاره ای است از مین هایی که او در روابط عاطفی، خانوادگی، اجتماعی و شغلی خودش منهدم کرده است. 🔹این مکثِ چندین روزه در آن بیابان به او می آموزد که اگر فوراً و با عجله به آن حوادث و اتفاقات؛ واکنشی که پدرش به او آموخته است را نشان نمی داد، زندگی بهتری را تجربه می کرد. 📽 فیلم به ما می آموزد که این مکث آگاهانه، چیزی است که ما در این زیستن شتابزده، به شدت به آن نیاز داریم. واکنش های تند و سریع و اتوماتیک به شرایط و اتفاقات؛ واکنشی ناآگاهانه از سوی فعالیت تله ها، عقده ها و سایه های شخصیتی است. ما به رویدادهای امروزِ زندگیمان همان واکنشی را نشان میدهیم که در گذشته داشته ایم. ما به ناشناخته های امروز بر اساس شناخته های دیروز عکس العمل نشان می دهیم. مکث کردن در هنگام کنش ها و واکنش ها می تواند افقی از انتخاب های جدید را به روی ما بگشاید. 🔹امتحان کنیم و در هنگامه یکی از رفتارها یا واکنش هایمان، اندکی مکث کنیم و از خودمان بپرسیم: آیا این یک مین است؟ آیا این مینی از گذشته است؟ آیا این من هستم که واکنش نشان میدهم یا گذشته من است که دارد فرمان می دهد؟ ✅ آیا انتخاب دیگری دارم یا این تنها انتخاب است؟ ➖➖➖➖🍀 #تلنگر #واکنش ✅ @jamemodern

eaa786cc_2608_4960_a7dc_42a05744b0e2_140_audio_only_medium.m4a3.80 MB

ای که در شب های دوری گریه میکردی برایم رفتی و بعد از تو دنیا غرق شد در گریه هایم بی تو آوازی دلم را پر نخواهد داد دیگر بی تو حتی شوق خواندن مرده دیگر در صدایم بی تو آغاز سکوتم بی تو پایان ترانه خنده هایم بی دلیل و گریه هایم بی بهانه گرچه دیگر هستی ام را شوق دیداری نمانده ست باید از باران بگیرم خاطرات مرده ام را یا که عادت میکنم با بغض گلدان پشت شیشه یا به دریا میدهم گل های باران خورده ام را #new_music⚜️ ✅@jamemodern

هرآنچه در قلب می‌گذرد را نمی‌توان گفت، براى همين خدا آه، اشك، خواب طولانى، لبخند سرد و لرزش دستان را خلق كرد@jamemodern

جستاری در جامعه‌شناسیِ خواننده‌ی خاموش و اقتصادِ توجه شبکه‌های اجتماعی، پیش از آن‌که میدان گفت‌وگو باشند، بازارِ توجه‌اند. در این بازار، ارزش یک متن نه با عمق آن، بلکه با سرعت گردش آن سنجیده می‌شود. عدد، جانشین اندیشه می‌شود؛ لایک، جانشین خواندن؛ و دیده‌شدن، جانشین اثر گذاشتن. اما آیا حقیقتِ یک متن را می‌توان با ریاضیاتِ انگشت‌ها اندازه گرفت؟ این همان جایی است که زبان، علیه آمار قیام می‌کند. جامعه‌ی امروز به ما آموخته است که هر چیز باید فوراً پاسخ بگیرد. اگر متنی در چند ساعتِ نخست، هزاران واکنش نداشته باشد، گویی وجود نداشته است. سرمایه‌داریِ دیجیتال، حتی زمانِ اندیشیدن را نیز به کالا تبدیل کرده است. اکنون، اندیشه باید با سرعتِ الگوریتم حرکت کند؛ و اگر تأخیر کند، حذف می‌شود. اما اندیشه، همیشه دیر می‌رسد. هایدگر می‌گفت: "آن‌چه بیش از همه به اندیشیدن نیاز دارد، خودِ اندیشیدن است. اندیشه، برخلاف خبر، در لحظه مصرف نمی‌شود. اندیشه رسوب می‌کند. در حافظه‌ی دیگری می‌ماند. سال‌ها بعد، در جمله‌ای، در اعتراضی، در اعترافی یا حتی در سکوتی دوباره متولد می‌شود." شاید بزرگ‌ترین خطای عصر ما این باشد که اثر را با واکنش اشتباه گرفته است. واکنش، لحظه‌ای است. اثر، زمان است. دریدا می‌گفت: "متن هرگز در لحظه‌ی نوشته‌ شدن کامل نمی‌شود؛ متن در خوانش‌های آینده زندگی می‌کند. معنای یک نوشته همیشه در تعویق است؛ در فاصله‌ای که میان نوشتن و خوانده‌ شدن گشوده می‌شود." پس چگونه می‌توان ارزش یک متن را با لایک‌های همان روز سنجید؟ لایک فقط ثبتِ حضور انگشت است؛ نه الزاماً حضورِ اندیشه. گاه عمیق‌ترین خواننده، همان کسی‌ست که هیچ نشانی از خود باقی نمی‌گذارد. او متن را مصرف نمی‌کند؛ متن را زندگی می‌کند. چندی پیش، یکی از دوستان، پس از ماه‌ها سکوت، متنی بلند درباره‌ی جستارهایم نوشت. نه لایکی در کار بود، نه تشویقی، نه گفت‌وگویی روزانه. تنها سکوت بود. اما آن سکوت، تهی نبود؛ زمانِ خواندن بود. آن نوشته، بیش از صدها لایک، یک حقیقت جامعه‌شناختی را آشکار کرد: فضای مجازی فقط از کسانی ساخته نشده که دیده می‌شوند؛ از کسانی نیز ساخته شده که بی‌صدا می‌خوانند. این همان جمعیتِ پنهان است؛ همان خوانندگان خاموش. آنان در اقتصادِ توجه دیده نمی‌شوند، اما در تاریخِ اندیشه حضور دارند. جامعه‌شناسیِ شبکه‌های اجتماعی، معمولاً از «تعامل» سخن می‌گوید؛ اما کم‌تر از «سکوت» حرف می‌زند. در حالی که سکوت نیز یک کنش است. سکوت همیشه بی‌اعتنایی نیست. گاهی سکوت، شکلِ عمیق‌تری از خواندن است. همان‌گونه که بذر، پیش از شکفتن، ماه‌ها در تاریکی خاک سکوت می‌کند. اما در برابر این سکوت، پدیدهٔ دیگری نیز قد کشیده است: اقتصادِ تبادلِ تأیید. گروه‌هایی که در آن‌ها لایک، دیگر واکنش طبیعی نیست؛ نوعی قراردادِ نانوشته است. من تو را تأیید می‌کنم تا تو نیز مرا تأیید کنی. این دیگر گفت‌وگو نیست؛ مبادله است. اندیشه، جای خود را به معامله داده است. حضور، به بده‌بستان تقلیل یافته است. در چنین وضعیتی، متن دیگر برای حقیقت نوشته نمی‌شود؛ برای دیده‌شدن نوشته می‌شود. و این همان لحظه‌ای‌ست که زبان، کالایی می‌شود. اما جستار، مقاومت در برابر همین منطق است. جستار برای الگوریتم نوشته نمی‌شود. برای بازارِ توجه نوشته نمی‌شود. جستار، دعوت به مکث است. دعوت به کندی. دعوت به زیستن در یک پرسش. اگر هزار نفر از کنار آن عبور کنند و یک نفر، ماه‌ها بعد، با متنی عمیق بازگردد، شاید همان یک نفر، تمام حقیقتِ آن جستار باشد. مسئولیت ما نیز از همین‌جا آغاز می‌شود. ما فقط مسئول نوشتن نیستیم. مسئول خواندن هم هستیم. و بیش از آن، مسئول آن چیزهایی هستیم که بازنشر می‌کنیم. هر بار که متنی را منتشر می‌کنیم، فقط اطلاعات منتقل نمی‌کنیم؛ نوعی جهان را تکثیر می‌کنیم. اگر متن، نفرت را تکثیر کند، ما نیز در تکثیر آن شریکیم. اگر ابتذال را عادی کند، ما نیز در عادی‌سازی آن سهیمیم. و اگر اندیشه‌ای را به حرکت درآورد، مسئولیت آن حرکت نیز با ماست. شاید روزی لازم باشد موفقیت یک متن را نه با تعداد لایک‌ها، بلکه با تعداد سکوت‌هایی بسنجیم که شکسته است. زیرا تاریخ اندیشه را هرگز الگوریتم‌ها ننوشته‌اند. آن‌را همیشه همان خوانندگان خاموش نوشته‌اند؛ کسانی که بی‌آن‌که معامله‌ای بر سر تأیید کنند، اجازه داده‌اند متن در آن‌ها زندگی کند. شاید حقیقت، هرگز در پرهیاهوترین نقطه‌ی شبکه نبوده است. حقیقت، اغلب در ذهنِ همان خواننده‌ای اقامت دارد که هیچ‌گاه دکمه‌ی «پسندیدن» را فشار نداد؛ اما روزی، ناگهان، با یک جمله شهادت داد که متن، در تمام این مدت، در او ادامه داشته است.@jamemodern

دریغ از عمر رفته‌ات ای زمین خشک. ای بندرگاهِ برای ترک‌شدن زاده شده. ای بازگشته از نومیدانه‌ترین سلام‌ها ✅@jamemodern