en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

اکرام بسیم

اکرام بسیم

Open in Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

Show more
666
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
سرم را می‌گذارم روی بالین، که تا شاید سراغم را بگیرد اقلا ً در میان خواب دستت، بیاید نبضِ داغم را بگیرد: دلم هرچند آغوشی‌ست ناچیز، برایت بسترِ ِ سبزی‌ست برخیز بیا یک دفعه پیش از آن که پائیز، بیاید جانِ باغم را بگیرد شب‌است و در خیابان‌های خسته، میان برف‌ها چترم شکسته کمر را باد-برفی سخت بسته، که تا از من چراغم را بگیرد میان حجمِ انبوهِ سیاهی، شدم در کوچه‌های شهر راهی از آن بالا مگر لطفی، نگاهی، غم و رنجِ فراقم را بگیرد الهی آتنا آن ماه، آمین!  به یک‌دم می‌پرم از خوابِ سنگین که نزدیک است در پایانِ کابوس، سگی ولگرد ساقم را بگیرد نمی‌یابم ترا و می‌فشارم، دو دستم را به سر، شعری بگویم غم بی‌تو به سر بردن عزیزم، نباید اشتیاقم را بگیرد #محمداکرام_بسیم @ikrsim

در عرفِ بدفُرمِ این‌روزهای هرات، در خانواده‌های طبقه‌ی متوسط و فقیر، هیچ پدیده‌ای جان‌به‌لب‌رسان‌تر، ویران‌کننده‌تر و بدتر از فرزندِ بزرگِ خانواده‌بودن نیست. از یک آدمِ سالم، فردی عصبانی و بی‌حوصله می‌سازد. فرزندِ بزرگ مجبور است جوانی و همه‌ی تاب‌ و توانش را فدا کند‌. فرزندِ بزرگِ مسئولیت‌پذیر، زیر بارِ مشقّات لِه می‌شود. فرزندِ بزرگ‌بودن، به اندازه‌ی شخم زدنِ زمینی خشک، در زیر آفتابِ سوزانِ ۵۰ درجه، طاقت‌فرساست.

‍ ▪ بعد از آن شکوهِ سالیانِ دور، "شهریار" و "سایه" قفل بر درِ غزل زدند! • دستِ "منزوی" از ورای دود و مِه رسید، با همان کلید... _با گُلِ سری ظریف از میانِ دود_ قفلِ کهنه را گشود باز قفلِ تازه زد! • سال‌ها گذشت... نسلِ ما دوباره درگشود نسلِ ما که معنیِ کلید را نمی‌شناخت، با تبر گشود! • • آه دوستان! گرچه "در" شکسته است، قفل همچنان، هنوز بسته است! • • #حسین_جنتی #حسین_منزوی #شعر_معاصر ▪ @h_jannati ▪

چهار سرباز چهار سرباز آوازهایشان زیباست/ چقدر زیبا ـ نیست؟ درون کوچهٔ آوازهایشان آیا/ درخت پیدا نیست؟ یکی نشسته و در روزنامه می‌خواند/ حروف سربی را یکی در آینه می‌بیند و نمی‌داند/ که صبحِ فردا نیست یکی به نامهٔ خود بوسه می‌زند شاید/ که زود برگردد یکی به برجِ نگهبانی ایستاده ولی/ خودش در آن‌جا نیست درون آینه خطّی دوید، خون پاشید/ و تن به خاک افتاد شکست آینه، سربازها زیاد شدند/ یکی از آن‌ها نیست و روزنامه ورق خورد بادها بردند/ حروف سربی را و‌ روزنامهٔ او را گلوله‌ها خواندند/ چقدر خوانا نیست هنوز برجِ نگهبانی ایستاده ببین/ کبوتری بر مین رسید با همهٔ خود مسافری غمگین/ ولی نه، یک پا نیست و مرد خسته به‌دنبالِ یک نشانی بود/ و نامه خون‌آلود درست بود، نشانی درست بود ولی/ دری در این‌جا نیست معلم آمده بود و نبود مدرسه‌ای/ و با نگاه شمرد ستاره، رؤیا، باران، نسیم، گل‌چهره/ سپیده، یلدا نیست چهار سرباز آوازهایشان زیباست/ هنوز هم زیباست و در ادامهٔ آوازهایشان این خاک/ هنوز بارانی‌ست (یک زنِ کامل، محمدسعید میرزایی، تهران: انتشارات نیماژ، ص۲۷) https://telegram.me/hosseinjalalpour

احمد_ظاهرکنسرت_وزارت_مالیهآهنگ__.3gp2.83 MB

اجرای غزل بالا👆 با صدای مرحوم احمدظاهر در کنسرت به صورت زنده👇

‌ زندگی کردنِ من مردنِ تدریجی بود آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم (فرّخی یزدی) اجرا: فاطمه چشم‌چتر ـ @parikhaneh ـ ‌

#سه_گانی مرگ، آن را نمِ غباری کرد- که به تکرار، رفت و کاری کرد؛ زنده باد آن‌که ابتکاری کرد. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

‌ 🔻نگاهی به داخلِ جعبه🔻 بچه که بودم، گاه‌گاهی به خانه‌ی یکی از فامیل می‌رفتم که در و دیوارِ خانه‌شان، پر از عکسِ پدرِ خانواده بود. بچه‌های آن خانواده، همیشه با ستایشی عمیق به عکسِ پدرشان نگاه می‌کردند و از جوانیِ پر موی پدرشان ذوق‌مرگ می‌شدند و از پیریِ کماکان خوش‌تیپش مفتخر! با خودم فکر می‌کردم عکس‌های پدرشان را بیشتر از خودِ پدر دوست داشتند. هرچه باشد، آدم برای عکس گرفتن، خوش‌تیپ‌تر و ایده‌آل‌تر می‌شود. این بچه‌ها همیشه برای من مایه‌ی خنده بودند. که آخر آدم اینقدر به پدرش افتخار می‌کند؟ امروز نگاه می‌کنم و می‌بینم ما عکسِ پدرانِ فرهنگی‌مان را به در و دیوار زده‌ایم و می‌پرستیمشان. پدرانی همچون حافظ و سعدی و مولانا. فرض کنید در خانه‌ای، پدر بسیار قوی و با نفوذ باشد. بچه‌ها در بهترین حالت، یک نسخه‌ی بهتر از پدرشان را ارائه خواهند داد. بمانند آن بچه‌های نخاله که هیچ پخی نخواهند شد. سخن این که: ما سال‌هاست زیرِ نامِ سعدی و حافظ، به شیوه‌ی سعدی و حافظ شعر گفته‌ایم و می‌گوییم. یک کودک، برای مستقل شدن، راهی را طی می‌کند تا جایی که در یک نقطه باید از خانواده جدا شود و برای خودش خانه‌ای جدید و خانواده‌ای جدید تشکیل دهد. بچه تا وقتی در خانه‌ی پدر است، همه جا او را به عنوانِ بچه‌ی فلانی می‌شناسند. اما اگر از خانواده دور شود و جایی دیگر برود، برای خودش اسمی خواهد داشت. ما بچه‌های حافظ و سعدی، هرقدر هم که خوب باشیم، تکرارِ پدرانمان خواهیم بود، نه بیشتر. اما اگر یکی از بچه‌ها مثلِ نیما یوشیج، برای خودش خانه‌ای حتی به مراتب کوچک‌تر از خانه‌ی پدر بسازد، برای خودش اسم و رسمی به هم خواهد زد. من فکر می‌کنم، حافظ و سعدی و مولانا، اگر پدرانِ ما بودند، بیدل، پسرِ همسایه است که می‌توان از او زاویه‌های دیدی تازه تر آموخت و نیما، همسایه‌ای دورتر است که می‌توان از او مستقل شدن را آموخت. این‌ها حاصلِ بحثی با یکی از دوستان است و هنوز هیچ نمی‌دانم راه چیست و چاه چیست. اما دیگر شعر نوشتن مرا راضی نمی‌کند و مهم نیست شعری را خوب گفته باشم یا نه. فقط مثلِ یک زندانی که قلاب‌بافی یاد گرفته، وقتم را با شعر گفتن پر می‌کنم که شاید کمی وقت بگذرد. اما این شعرها، حاصلِ نگاهی از بیرون نیست. حتا حاصلِ آگاهی از زندانی بودن هم نیست. مدتی‌ست حتا به آرایه‌های ادبی هم مشکوکم. مگر نه این که این آرایه‌ها را پدرانِ ما برایمان به ارث گذاشته‌اند؟ چه‌قدر طالبِ استقلالیم؟ به همان میزان باید ارث پدران را رها کنیم. آیا وقتِ آن نیست که آرایه‌های کهنه را در خانه‌ی پدری بگذاریم و برویم؟ آیا وقتِ آن نیست که قدم در آن راهِ بی‌فرجامی بگذاریم که اخوانِ ثالث از آن حرف زده است. همان راهی که می‌رود تا ببینَد آسمانِ هرکجا آیا همین رنگ است؟ قطعا نباید فراموش کنیم پدرانمان که بوده‌اند و چه گفته‌اند. اما نباید میراثِ آن‌ها را از غبارِ عادت و تکرار و استعمال بزداییم؟ همه می‌گویند حافظ خوب است، سعدی خوب است. اما خوب در مقایسه با چه؟ طبیعتا پدرِ هر خانواده‌ای از بچه‌هایش قدرتِ بیشتری دارد. هنرمند، و حتا نوابغ، همیشه آنچه را که وجود نداشته، دیده‌اند. تنها وقتی آن چیزی که وجود ندارد را به حیطه‌ی امکان وارد کنیم، توانِ مقایسه‌ی هستی را خواهیم داشت. ما حافظ و سعدی را با که مقایسه کنیم تا خوب و بدشان مشخص شود؟ جز این است که حافظ و سعدی را فقط می‌توان با مقلدانشان مقایسه کرد؟ اما در این میان، چیزی هست که هنوز وجود ندارد. آن چیز را فقط نوابغ می‌بینند و کمی از آن را به این هستی می‌آورند و اسبابِ محک زدن را فراهم می‌کنند. کمی از آن را، زیرا این هستی، توانِ پذیرشِ کاملِ نیستی را ندارد و نیستی برای بودنش باید رنگِ هستی بگیرد. بیدل در چهارعنصر می‌گوید: ای بسا معنی که از نامحرمی‌های زبان با همه شوخی، مقیمِ پرده‌های راز ماند این بیت نشان می‌دهد که امکاناتِ هستی، چه‌قدر برای شکل دادنِ آنچه نیست و نوابغ می‌بینند، محدودند. امکاناتی همچون «زبان»، که سخت محدود به هستی است. نوابغ برای این بزرگند که آن‌چه که نیست را می‌بینند و هست می‌کنند. انگلیسی‌ها اصطلاحی دارند که می‌گویند «از بیرونِ جعبه نگاه کن» ذهنِ ما، در قفسِ باید و نبایدهایی‌ست که پدرانمان تعریف کرده‌اند. ما باید بیرونِ این قفس را ببینیم. همان‌طور که فردی گمشده در کویر، اگر با جی‌پی‌اس خودش را از بیرون ببیند راهش را پیدا می‌کند. در روانشناسی، مبحثی مطرح است به نامِ «حریمِ امن» اگر یک ماهی را از تنگش، در حوضی بیاندازند، تا چند مدت، فقط در محدوده‌ای به اندازه‌ی تنگش شنا می‌کند و به مرور جرأتِ وسیع کردنِ حریمش را دارد. ما در این زندانِ اندیشه و زیبایی‌شناسی، در این محدوده اسیریم. آیا جرأت داریم خارج از محدوده‌ی سعدی و حافظ شنا کنیم؟ آیا توان داریم بیرون از جعبه را ببینیم؟ (حمید زارعی مرودشت) ـ @berkeye_kohan ـ ‌

بابا در دست، قرصِ جوشی دارد مادر، لبِ گویای خموشی دارد فرزند به جای دیدنِ این دو، اگر چشمی دارد، به روی «گوشی» دارد #محمداکرام_بسیم @ikrsim

دیشب همه‌اَش ثانیه بر دار کشیدم دلتنگِ خودم بودم و سیگار کشیدم با مُشت زدم بر سرش و باز تپش کرد با این روش از قلبِ خودم کار کشیدم یک‌دفعه کبوتر شدم و بال گشودم تا صبح‌دمان نامه به منقار کشیدم یک‌باره شدم مورچه، از روزن ذهنم تا کلبه‌ی ویرانِ غزل، بار کشیدم گنجشک شدم، لقمه‌ی چربی که به سختی- خود را به‌در از معده‌ی یک مار کشیدم با ناخن سرمازده‌ام، یک زنِ عریان روی تنه‌ی نرمِ سپیدار کشیدم ( ) تا این‌که مهندس😊 شدم و بر رُخِ کاغذ بینِ خود و یک واهمه، دیوار کشیدم #محمداکرام_بسیم @ikrsim

‌ ‌‌ چنین‌که می‌خورد این‌روزها زمان به زمین فرود آمده‌ای باز از آسمان به زمین تو مثلِ آبِ حیاتی، دگر بخار نشو برای آن‌که نمیرد جهان، بمان به زمین مبار ابرِ عبوسِ غمش به بامِ من برو که اشک نریزم چو ناودان به زمین از آن‌زمان که تو رفتی به آسمان، انگار- شبیهِ اشکِ خودش، خورده این جوان به زمین از آن‌زمان که تو رفتی، نخورده‌ام دیگر- چنان‌که باد نخورده‌ست آب و نان به زمین بیا که سبز شود این کویر، بارانم! ببخش با نفسِ گرمِ خویش جان به زمین قرار بود گلم! سایه ی سرم باشی چنان‌که ابر _ دمش گرم _ سایه‌بان به زمین مگیر خرده، که با یک نگاه نابودم نمی‌دهد که قیامت دمی امان به زمین کسی که گرم به حالم گریست، باران بود!؟ نه! مرغ‌های هوا ریخت اشکِشان به زمین تن‌ام شیار شد از بس مرا زدند به فحش شبیهِ بیل که زد زخم با زبان به زمین به این نتیجه رسیدم پس از نگاهت که بدونِ عشق به سر می‌خورد جهان به زمین (هارونِ بهیار _ افغانستان) ـ ‌@berkeye_kohan ـ ‌ ‌

#سه_گانی هوا بارانی‌َست و نیست بارانی اگرچه باغ جانی بی‌رمق دارد، نبارد ابر‌، حق دارد. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3
#سه_گانی هوا بارانی‌َست و نیست بارانی اگرچه باغ جانی بی‌رمق دارد، نبارد ابر‌، حق دارد. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

با آمدنِ تو رفت دوری از دست از راه رسید شادی و در را بست دلگیر مباش از این‌که آیینه شکست تنهایی‌ام انگار به خشم آمده‌است #محمداکرام_بسیم @ikrsim

بر هر دردم دواست خندیدنِ تو بینایی چشم هاست پیراهنِ تو بشکستم و آویختم از گردنِ خود دستی که نیاویختم از گردنِ تو #محمداکرام_بسیم @ikrsim

‌ قرآن.... چمدان.... بدرقه.... بیتاب شدم بیمار و پراکنده و بی‌خواب شدم یک کاسه‌ی آب و برگِ تِر، چیزی نیست رفتی و خودم پشتِ سرت آب شدم (حمید زارعیِ مرودشت) ـ @kelkinche ـ ‌ ‌

ادامه‌ی پُست قبلی 👆 عالمِ عشق ندانند هوسبازی چند رازِ عالم نسپارند به غمازی چند و اما در خصوصِ وفورِ ضایعات و تلفاتِ شعر در کشورِ ما، از شواهدی که می‌توان نقل کرد، این است که هم امروزِ روز، تذکره‌های خاصِ هر شهر و ولایت و همچنین تذکره‌های عمومی را ببینیم که چه قدر صفوفِ شُعرا و متوهمانِ شاعری طویل است. (مهدی اخوان ثالث / از این اوستا / مؤخره / انتشارات زمستان۱۳۹۱ / قطعِ جیبی / صفحه‌ی ۱۳۸ تا ۱۴۰) نوت: این نوشته‌ی اخوان را از کانال برکه‌ی کهن برداشتم. @berkeye_kohan‌ @ikrsim

از چه خود را پدرِ شعرِ جهان پندارم من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم اسدالله عفیف باختری حقیقت‌اش تا وقتی‌که استاد عفیف باختری در قید حیات بودند من فقط دو سه غزل از ایشان خوانده‌بودم، از جمله غزلی با ردیف «عزیز من». سه چهار سال پیش که دبیر بخشِ شعرِ افغانستانِ سایتِ شعرانه بودم، همان دو سه شعر را از ایشان برای سایت پست کردم. نام آقای باختری را نحستین بار در عنوان شعری که سهراب سیرت به ایشان تقدیم کرده بود شنیدم. اما بعد از وفات ایشان، شعرها و عکس‌هایشان صفحه‌ها را پر کرد و باعث شد آدم‌های بی‌سوادی مثل من بیشتر بخوانند و بشناسند آن مرحوم را. حالا که عفیف باختری را بیشترخوانده‌ام متوجه شدم که چقدر روی شعر عزیزان جوان‌تری که از حوزه‌ی ادبی مزارشریف برخاسته و نام و نشانی به‌هم زده‌اند تاثیر گذاشته‌است. هم در فرم، هم در محتوا و هم در آن لحن عیارانه. «استاد» واقعا لقب برازنده‌ای‌ست برای عفیف باختری. بگذارید برگردیم به بیتی که در آغاز نوشتم. این بیت یک عالم حرف دارد و نمایان‌گر قدرت و تسلط شاعر بر شعر و فلسفه‌است. این نوشته‌های اخوان انگار توضیح مختصر بیت مذکور است: چه بسیار عمر و زندگی‌ها که در راهِ اشتباهِ شبیه به شعر تلف شده است. چون تقریبا اغلب مردم می‌خواهند، هوسِ بسیار دارند که از این «فضیلت و هنر» یعنی شاعری، بهره‌مند باشند و می‌پندارند هستند. چون به خیالِ خود بعضی نشانه‌های کاذب چون بسیاری علائم و نشانه‌های دیگر شاعری را در خود سراغ دارند. نشانه‌های ظاهری و فنی از قبیلِ کلمه، وزن، قافیه، حرف‌های به اصطلاح شاعرانه، تعبیرات و تشبیهات، صنایع و آرایش‌ها و امثالِ این‌ها. از این جهت به عقیده‌ی من، تلفاتِ شعر و شاعری، شاید از تلفاتِ همه‌ی حوادث طبیعی و غیر طبیعی بیشتر باشد. از سیل، زلزله، جنگ، بیماری و غیره. این آفتِ پر تلفاتِ عجیب، مثلِ یک بیماریِ ظاهر به صلاحِ مرموز و ظاهرا بی‌آزار، اما در واقع خطرناک و متاسفانه علاج‌ناپذیر، مخصوصا در کشورهایی نظیرِ کشورِ ما بیشتر است. کشورهایی که همیشه‌ی خدا گرفتار و بیمار و مبتلا بوده‌اند و دوره‌های ستم‌دیدگی و عقب‌ماندگی و مغلوبیت، انحطاط و بندگی و اسارت بسیار داشته‌اند. در این‌چنین کشورها تلفاتِ شعر (یعنی اینکه عمرهای اغاب مردم در راهِ یک پندار و فریبِ یک خیالِ بی‌اساس تلف شود) تکرار میکنم، در این‌چنین کشورها تلفاتِ شعر بی‌شک بیشتر از تلفاتِ همه‌ی جنگ‌ها و حوادث شوم و بیماری‌های عمومی بوده است و هست و هنوز نیز این ضایعات، به قدرت و قوتِ خود باقی‌ست و همین وفور و فراوانیِ تلفاتِ شعر _ یعنی بسیاری شُعرای مادونِ درجه یا درجه دارانِ از دو و سه پایین‌تر _ دلیلِ روشن و بارز بر انحطاط و عقب ماندگیِ کشورهاست. هیچ نوع پیشگیری و مداوایی هم متاسفانه سودی ندارد جز اینکه کشور رو به آبادی و آزادی و رشد برود. آن وقت، مردم به دنبالِ کار و زندگیِ خود خواهند رفت و از این بیماری و توهم نجات و شفا پیدا خواهند کرد و امرِ شعر به عهده‌ی اهلش خواهد افتاد، یعنی همان تک و توک دیوانگان و شُعرای واقعی و حقیقی. چون شاعر، بی هیچ شک و شبهه، طبعا و بالفطره باید به نوعی دیوانه باشد و زندگیِ غیر معمول داشته باشد. این زندگی‌های احمقانه و عادی که غالبا ماها داریم، زندگیِ شعری نیست. هر آدمِ معقول و سر به راهی را که شاعر نمی‌کنند. اهورامزدا، خدا، بغ یا هرچه و هرکه، این جنونِ زیبا را به هرکس هرکس نمی‌دهد. به قولِ عمادجان: هر خسی را نرسد زندگیِ طوفانی. اصلا اگر بنا باشد همه از این جنون برخوردار باشند، کارِ دنیا لنگ می‌شود. به عکسِ تصورِ عامه‌ی آسان‌گیران و متوهمانِ شاعری، مطلقا و ابدا نمی‌شود که نمی‌شود، هم زندگیِ معقول و عادی و سر به راه داشت، وزیر و وکیل و مدیر کل و تاجر و کاسب و فلان و بهمان بود «ضمناً» شاعری و زندگیِ شعری را هم «یدک» کشید. این اصلا شدنی نیست. چون شاعر نمی‌تواند و نباید «کارِ» دیگری جز شعر و زندگیِ دیگری جز زندگیِ شعری داشته باشد. قضیه به این آسانی‌ها هم که عامه تصور کرده‌اند _ البته مقصود، نه شاعر به معنای عام آن است _ نیست. باید همه‌ی عمر، هستی، هوش، همت، همه‌ی خان و مان و خلاصه تمامتِ بود و نبودِ وجود را داد، باید خود را وقف کرد، فروخت، باید تارک‌الدنیا و راهب و شمنِ این صنم شد و عابدِ این معبد، آن وقت تازه ممکن است نازنین گوشه‌ی ابرویی نشان دهد و شبان‌گاه، یا هر آنگاه که خلوت را مناسب ببیند، آهسته پاورچین پاورچین، به بالینِ دیوانه و بیمارِ عزیزِ خود بیاید، زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست و بپرسد آیا خوابت هست؟ اینچنین کابینِ سنگین و گرانی دارد این لولیِ نازنینِ جادویی. مگر می‌شود هم زندگیِ آزاد و آسوده، فارغ و بی‌غم داشت، حاج میرزا فلان بود، جنابِ آقای دختور بهمان بود، و هم حافظ یا مولانا؟ نه نمی‌شود، چنان که تاریخ گواهی داده است و می‌دهد. ادامه در پُست بعدی👇

#سه_گانی ما سیا‌ه‌سنگ‌های کوه و دامنیم؛ باد و آب و آفتاب می‌خورندمان٬ زار می‌زنیم. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

دشوار به سعیِ بنده آسان نشود رنجی که قضا سرشت، درمان نشود نقاش که غنچه‌ای به دیوار نگاشت آن غنچه به صد بهار، خندان نشود (میرزا ارشد هروی، شاعر قرن یازده) @ikrsim