ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

اکرام بسیم

اکرام بسیم

الذهاب إلى القناة على Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

إظهار المزيد
666
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
یا بعد از این تردید را، ای نازنین، بگذار یا گوشه‌های قلب من را دوربین بگذار بارِ نگاهت را که دیدم، با خودم گفتم این وزنه را بالانبرده بر زمین بگذار دوری میان ما چه طولانی و ممتد شد یک خطِ پایان پای این دیوار چین بگذار صد بار گردیدم شکارت، باز می‌گردم باور نداری چشمِ خود را در کمین بگذار اصلن بیا بشکن همه ضرب‌المثل‌ها را تا مار را دیدی، تله در آستین بگذار اصلن بیا و فکر کن این زندگی رخش‌است افسار را محکم بکش، پا روی زین بگذار الحمدلله، عشق را آغاز کن با من پایان آن را هم به رب‌العالمین بگذار محمداکرام بسیم @ikrsim

نه سعی به سویِ ارجمندی دارم نه از هیچی به دل گزندی دارم خواب و رؤیاست زندگی، بالشِ من! تا زیر سری، سرِ بلندی دارم محمداکرام بسیم @ikrsim

عاشق حنا بود، عاشق رنگ‌سرخ، چون گنجشک به شاتوت، چون رگ در امتداد خودش در خون. سروی در شال سرخ، زیارتی در گُل محمدی، باغی غرق ارغوان. انگشتانش قلم، انگشتانش نی، انگشتانش تیر خون چکان، از حنا، از عشق در سراشیبی منتهی به دهکده. چشم آسمان، آسمان در چشم، در اقیانوس، در رود، در دود، در بود، نبود، که جنگ، بنگ بنگ. گردنش آهو، گردنش ریواس، گردنش کهربا، گردنش آمال دهکده، گردنش وعده‌ی بهشت. لبانش‌سرخ، دستانش‌سرخ، پاهایش‌سرخ، چشمانش‌سرخ، شال‌سرخ، تانگ‌سرخ، دهکده‌سرخ، تابوت‌سرخ. 📝 #زنی در باد 👤 #احمد بهراد @Sherekotah5

🔺چیزهای خوب و چیزهای بد🔻 همین هنر و ادبیات را عرض می‌کنم-این چیزهای خوب- که چقدر مدیونِ جنگ، تبعیض، تعصب، خودبرتربینی‌های ایدئولوژیک، فقر و غیره- این چیزهای بد- استند. فرض بفرمایید که جنگ‌ِ جهانی‌یی نبود، وانگهی به این پیمانه آثار هنری، اعم از سینما و تآتر و دفتر و کتاب داشتیم واقعاً؟ نه، داشتیم؟ نداشتیم. بیایید قدری دورتر برویم، مگر همین زُهّادِ ریایی خودمان، همین شرابِ ارغوانی، غزل‌های حافظِ شیراز را چاشنی نیستند؟ این‌ها نبودند، حجمِ دیوانِ شعرِ آن بزرگوار چقدر بود؟ محتوایش را چه چیزی تشکیل می‌داد؟ اگر فردوسی زبان و هویتش را پامالِ هجومِ اعراب نمی‌دید، پی می‌افکند از نظم کاخی بلند؟ جنگ‌ و تجاوز و ظلم را حذف کنید، ادبیات مقاومتِ کشور محو می‌شود. مهاجرت را آن‌سو کنید، شعر مهاجرتی شکل نمی‌گیرد و مثلاً استاد کاظمی -که سایه‌اش مستدام باد- در حدِ علاقه‌مند و مفسّرِ سبکِ هندی، علی‌الخصوص شعرِ بیدلِ دهلوی تنزّل می‌نماید. البته که همین‌ هم کارِ بسیار سترگی‌ست ولی مسئله این‌است که شعر بیدلِ بزرگ نیز خود -در یک نگاه کلی- وابسته به آن «چیزهای بد» است. حکومت روحانیت و روحانی اگر در ایران وجود نداشته باشد، خیلی شاعران آن دیار، زیر خطِ فقرِ سوژه می‌افتند و تصور کنید که شعرِ امروزِ ایران، حسین جنتی را-خدای نخواسته- نداشته باشد. حالا پرسش اینجاست که آیا این چیزهای خوب، آن چیزهای بد را توجیه می‌کنند؟ آیا یک اثرِ هنری خوب، یک شعرِ اجتماعیِ محشر، ارزشش را دارد که به خاطرِ خلقِ آن، پیشاپیش حقی تلف شود، آزادی‌یی سلب شود، ظلمی صورت بگیرد و جانی در خطر بیفتد؟ @ikrsim

#سه_گانی روی شیبِ جاده‌ای پر ازدحام، دیدنی دارد تقلای تگرگ؛ زندگی یعنی دویدن تا به مرگ. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

با کوه حرفم شد وقتی که فریادِ مرا رد کرد گفتم دگر یاری به جز ساحل نمی‌گیرم اما وقارش با زبانِ حال می‌گفت: رد کردن این نیست؛ فریادهای یار را بر دل نمی‌گیرم #محمداکرام_بسیم @ikrsim

ای حرص‌گدای پادشاهی‌کردن خم‌گشته‌ی فکرِ کج‌کلاهی‌کردن دنیا و بهشت و کوثر و حور و قصور گیرم همه از تو شد، چه خواهی کردن؟ بیدلِ دهلوی @ikrsim

می‌جنگم برای پیروزی این آخرین پیراهن من‌است چسبیده به استخوان‌هایم چمدانی ندارم خانه‌ای ندارم وطنی ندارم برهنگی شرم‌آورم را می‌بخشم به همه‌ی آن چشمانی که به لباس‌های رنگی عادت کرده‌اند این آخرین جنگ من‌است روراست‌تر از هر پوششی در عریانی تمام با پنجه‌هایم به لباس‌های آهنین تان چنگ خواهم زد تا خنجری را به قلبم فروکنید همه‌ی جنگ‌های نابرابر دو برنده دارد مرگ و آزادی ... مرگ، که پیروز می‌شود و آزادی، که برهنه می‌میرد «زینتِ نور» زینتِ نور از معدود سپیدسرایان افغانستان‌است که کارش را خوب بلد است. خدا حفظ کند این شاعربانوی عزیز را. @ikrsim

👆در محضرِ استاد فداییِ هروی امروز در نودمین سالروزِ تولدشان سایه‌ی عزیز شان بر اهالی ادبیات مستدام باد ❤️

photo content

تا چشم دل به روی تو دلبر نظر نکرد دل ترک جان نگفته و جان ترک سر نکرد پروانه‌سان به شعله عشق تو تا نسوخت‌ عاشق ز حال خويش صبا را خبر نکرد يا پيک صبح بر من مسکين نظر نداشت‌ يا بر جوار کوی تو جانا گذر نکرد خاکت به سر، دلا! که ز هجر رخ نگار بر سنگ خاره، شعله آهت اثر نکرد عمری تو لاف عشق و محبت زدی و يار غير از حديث صحبت اغيار سر نکرد ای مرغ پرشکسته‌! از اين دام ابتلا کس بی وقوف‌، جان سلامت بدر نکرد در راه عشق‌، توشه صبر و تحملی‌ آن کس که برنداشت‌، به جرأت سفر نکرد دوشينه پير ميکده می‌گفت‌: نوش باد آن را که باده خورد و ز مستی حذر نکرد کو عاشقی که تن به رضای قضا نداد وآنگاه بردباری حکم قدر نکرد با درد و غم بساز، فدايی‌، که روزگار جز زهر کين به کاسهٔ اهل هنر نکرد استاد فداییِ هروی @ikrsim

💟 گفتمش؛ شیرین‌ترین آواز چیست ؟ چشم غمگینش به رویم خیره ماند قطره قطره اشکش از مژگان چکید لرزه افتادش به گیسوی بلند زیر لب غمناک خواند: "نالهٔ زنجیرها بر دست من ... در میان اشک‌ها پرسیدمش؛ خوش‌ترین لبخند چیست شعله‌ای در چشم تاريکش شکفت جوش خون در گونه‌‌اش آتش‌فشاند گفت لبخندی که عشق سربلند وقت مردن بر لب مردان نشاند من ز جا برخاستم؛ بوسیدمش #هوشنگ_ابتهاج 🌸@raminarabnejad

🔺شوخی🔻 کتاب خوانده‌ام و باد کرده بینیِ من آهای! مفتخر استی به هم‌نشینیِ من هزار نام بلندِ فرنگی از حفظم خودم که بووووق، شده فیلسوف نی‌نیِ من چخوف و نیچه و بوکوفسکی و شوپنهاور شدند یک‌سره، از دم، اخاءِ دینیِ من ببین به عکس پروفیل سورئالم که ندیده هیچ‌کسی، کس به نازنینیِ من به صفحه‌ها همه سیالِ ذهنِ من جاری‌ست خزر به رغمِ بزرگیش هست مینیِ من به آسمانِ ادب تک‌ستاره هم باشی نمی‌رسی تو به شعرِ فرازمینیِ من چه باسوادم و دانا، که جای نعلبکی کتابِ پرُورقی هست روی سینیِ من @ikrsim

تاکِ دست‌نشانده‌ام 😁 در حیاطِ کوچکِ منزل. پنج‌ سال سن دارد و کلی ثمر.
تاکِ دست‌نشانده‌ام 😁 در حیاطِ کوچکِ منزل. پنج‌ سال سن دارد و کلی ثمر.

به همسایه‌ی سیاسی: عزیزِ هم‌نفسم، از چه اضطراب گرفتی چه خُلق و خوی بدی با منِ خراب گرفتی! منی که با همه‌ی روشنیم، مسئله بودم تویی که هیچ نپرسیدی و جواب گرفتی برای این که لبت خشک و چهره زرد نباشد چگونه سال‌تمام از رگانم آب گرفتی من اشکِ سرد شدم، برکه برکه پُر شدی از من کنارِ برکه نشستی و آفتاب گرفتی برای این که به دنیا به چشمِ باز ببینی به زیر سایه‌ی این بید، خوب خواب گرفتی درست! رنجِ مرا سال‌ها به دوش کشیدی از آنچه در عوض‌اش بُرده‌ای، حساب گرفتی؟ شما اگر نه، زمانه شکست پای و پُلم را که رفته رفته به پهلوی من شتاب گرفتی اگرچه محرمِ هم بوده‌ایم، عصر گواه‌است ببین که کوه علم کردی و حجاب گرفتی شهید کرده‌ای از یک‌طرف، از آن طرف اما گرفته، عکس مرا بر رواق، قاب گرفتی ولی نخواه بگیری مسیر رشد مرا، باز اگر بگیری هم، ماهی از سراب گرفتی #محمداکرام_بسیم @ikrsim

سرم را می‌گذارم روی بالین، که تا شاید سراغم را بگیرد اقلا ً در میان خواب دستت، بیاید نبضِ داغم را بگیرد: دلم هرچند آغوشی‌ست ناچیز، برایت بسترِ ِ سبزی‌ست برخیز بیا یک دفعه پیش از آن که پائیز، بیاید جانِ باغم را بگیرد شب‌است و در خیابان‌های خسته، میان برف‌ها چترم شکسته کمر را باد-برفی سخت بسته، که تا از من چراغم را بگیرد میان حجمِ انبوهِ سیاهی، شدم در کوچه‌های شهر راهی از آن بالا مگر لطفی، نگاهی، غم و رنجِ فراقم را بگیرد الهی آتنا آن ماه، آمین!  به یک‌دم می‌پرم از خوابِ سنگین که نزدیک است در پایانِ کابوس، سگی ولگرد ساقم را بگیرد نمی‌یابم ترا و می‌فشارم، دو دستم را به سر، شعری بگویم غم بی‌تو به سر بردن عزیزم، نباید اشتیاقم را بگیرد #محمداکرام_بسیم @ikrsim

در عرفِ بدفُرمِ این‌روزهای هرات، در خانواده‌های طبقه‌ی متوسط و فقیر، هیچ پدیده‌ای جان‌به‌لب‌رسان‌تر، ویران‌کننده‌تر و بدتر از فرزندِ بزرگِ خانواده‌بودن نیست. از یک آدمِ سالم، فردی عصبانی و بی‌حوصله می‌سازد. فرزندِ بزرگ مجبور است جوانی و همه‌ی تاب‌ و توانش را فدا کند‌. فرزندِ بزرگِ مسئولیت‌پذیر، زیر بارِ مشقّات لِه می‌شود. فرزندِ بزرگ‌بودن، به اندازه‌ی شخم زدنِ زمینی خشک، در زیر آفتابِ سوزانِ ۵۰ درجه، طاقت‌فرساست.

‍ ▪ بعد از آن شکوهِ سالیانِ دور، "شهریار" و "سایه" قفل بر درِ غزل زدند! • دستِ "منزوی" از ورای دود و مِه رسید، با همان کلید... _با گُلِ سری ظریف از میانِ دود_ قفلِ کهنه را گشود باز قفلِ تازه زد! • سال‌ها گذشت... نسلِ ما دوباره درگشود نسلِ ما که معنیِ کلید را نمی‌شناخت، با تبر گشود! • • آه دوستان! گرچه "در" شکسته است، قفل همچنان، هنوز بسته است! • • #حسین_جنتی #حسین_منزوی #شعر_معاصر ▪ @h_jannati ▪

چهار سرباز چهار سرباز آوازهایشان زیباست/ چقدر زیبا ـ نیست؟ درون کوچهٔ آوازهایشان آیا/ درخت پیدا نیست؟ یکی نشسته و در روزنامه می‌خواند/ حروف سربی را یکی در آینه می‌بیند و نمی‌داند/ که صبحِ فردا نیست یکی به نامهٔ خود بوسه می‌زند شاید/ که زود برگردد یکی به برجِ نگهبانی ایستاده ولی/ خودش در آن‌جا نیست درون آینه خطّی دوید، خون پاشید/ و تن به خاک افتاد شکست آینه، سربازها زیاد شدند/ یکی از آن‌ها نیست و روزنامه ورق خورد بادها بردند/ حروف سربی را و‌ روزنامهٔ او را گلوله‌ها خواندند/ چقدر خوانا نیست هنوز برجِ نگهبانی ایستاده ببین/ کبوتری بر مین رسید با همهٔ خود مسافری غمگین/ ولی نه، یک پا نیست و مرد خسته به‌دنبالِ یک نشانی بود/ و نامه خون‌آلود درست بود، نشانی درست بود ولی/ دری در این‌جا نیست معلم آمده بود و نبود مدرسه‌ای/ و با نگاه شمرد ستاره، رؤیا، باران، نسیم، گل‌چهره/ سپیده، یلدا نیست چهار سرباز آوازهایشان زیباست/ هنوز هم زیباست و در ادامهٔ آوازهایشان این خاک/ هنوز بارانی‌ست (یک زنِ کامل، محمدسعید میرزایی، تهران: انتشارات نیماژ، ص۲۷) https://telegram.me/hosseinjalalpour

احمد_ظاهرکنسرت_وزارت_مالیهآهنگ__.3gp2.83 MB