en
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

Open in Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

Show more
4 439
Subscribers
-124 hours
-57 days
-3230 days
Posts Archive
خونه ی قشنگ کودکی های من زیر نور کمرنگ شب چراغها حوالی سحر و روشن شدن آسمان و صدای ملکوتی دعای سحری که از رادیو دل سکوت شب را می‌شکافت... ما کودکی های زیبایی داشتیم بعید میدانم هیچ نسل دیگری مثل ما بتواند اصالت را در کودکی مزه کند... #عادله_زمانی

خونه ی قشنگ کودکی های من زیر نور کمرنگ شب چراغها حوالی سحر و روشن شدن آسمان و صدای ملکوتی دعای سحری که از رادیو دل سکوت شب را می‌شکافت... ما کودکی های زیبایی داشتیم بعید میدانم هیچ نسل دیگری مثل ما بتواند اصالت را در کودکی مزه کند... #عادله_زمانی

‏داستایوفسکی میگه : « زنی که کتاب می‌خواند، به آسانی عاشق نمی‌شود؛ او تنها به دنبال همتای معنوی‌ای است که با جزئیات کوچکش تشابه داشته باشد.» صدای خاص: بانو سمیرا بهرامی ❤️ @adelehz

این زندگی هزار غصه برای خوردن دارد اما غم بی کسان از همه بزرگتر ست ... #عادله_زمانی @adelehz
این زندگی هزار غصه برای خوردن دارد اما غم بی کسان از همه بزرگتر ست ... #عادله_زمانی @adelehz

نمایش محلی عروسکی در بخارا لذت بردم گویا در دل قصه ها گم شوی ... @adelehz

تقدیم به همه ی خانم ها و مادران عزیزی که در طول این یک ماه حسابی زحمت می‌کشند.. خسته نباشید .

بین شستن ظرف‌ها داشتم فکر می‌کردم ماه رمضون، سخت‌تر از روزه داشتن، #زن بودنه! تصور کن؛ سحر زودتر از بقیه بیدار میشی، سفره سحری رو آماده می‌کنی، بعد سحر سفره رو جمع می‌کنی، ظرف‌ها رو‌ می‌شوری، آشپزخونه رو مرتب می‌کنی، آخر از همه می‌خوابی؛ وقتی بیدار شدی، یه نماز و شاید چند صفحه قرآن و یکم مرتب کردن خونه؛ دوباره باید بدویی دنبال آماده کردن افطار! دوباره افطار تموم میشه، سفره رو جمع می‌کنی، ظرف‌ها رو می‌شوری، نماز می‌خونی، و حالا نوبت پختن سحریه! پخت که تموم شد، آخر از همه و گوش به زنگ، می‌خوابی؛ و یک ماه تمام تکرار و تکرار و تکرار... بعد از همه این فکر و خیال ها، انگاری یه نفر، یه صدایی، تو ذهنم گفت: اگه ماه رمضون ماه مهمونی خداست، شما خانوم‌ها مهمانداران خدایید! با همین یه جمله، عجیب حال دلم زیر و رو شد 🪴 رمضانتون مبارک و پر افتخار مهماندارانِ مهمانی خدا ☺️🌙 #شما_فرستادین @adelehz

فقط اندکی به شنیدن این صدای قشنگ و لرزیدنی کوتاه از هوای خنک بهار باقی مونده ...

اما فهمیدن این موضوع کار سختی نبود که زن خود زندگی ست . و زندگی بدون زن معنا ندارد . که گیسوان زن شاخه های حیات زندگانی ست . و زندگی بدون زن درخت بی ریشه است. که البته کسی، تا بحال جنگلی از درختان بی ریشه ندیده است . روزتان مبارک ریشه های زندگی ❤️ #عادله_زمانی

شب جمعه ست لطفا برای دایی احمد دایی درویش اسحاق و همه ی رفتگان این راه بی برگشت فاتحه ای بخونید. خونه تون اباد❤️

بیاد اسحاق اسحاق هم بازی دوران کودکی من بود ..سالها قبل در مشهد هم را دیده بودیم نوه ی خاله ی پدرم چشمانی رنگی و معصوم داشت و با خواهرش که کمی از ما بزرگتر بود بهمراه مادر و مادربزرگش زندگی می کرد . پدرش در زندگی شان هم بود و هم نبود . مادرش عجیب به اسحاق وابسته بود و اسحاق هم شدیدا مهربان بود . یک بار که در راه مدرسه به او شیرینی زبان داده بودند مسیری طولانی را طی کرده بود تا تنها یک دانه شیرینی را برای مادر من که خاله می نامیدش بیاورد ... هرگز به شفافیت چشمان اسحاق چشمی در زندگی ام ندیدم و بعد از اینکه خانه های ما تغییر کرد دوباره هرگز همبازی نداشتم. چندسال بعد اسحاق به همراه خانواده اش به هرات برگشت و دوسال بعدترش در تصادف رانندگی جان باخت . مرگ او اولین مواجهه من با پدیده ی مرگ فردی بود که میشناختمش و با او دهها بار خندیده بودم . من هیچوقت نگاهش،آرزوهای به ثمر ننشسته اش و کبوتری که داشت را فراموش نکردم . اسحاق در عمر کوتاهش سختی های زیادی کشید ولی هرگز طعم واقعی خوشبختی را نچشید . حالا سالها بعد از مرگش من هربار به او فکر میکنم از خودم میپرسم آیا اسحاق در بهشت ست؟ آیا در آن بهشت آرامش دارد آیا اسحاق آنجا کمتر درد می کشد ؟ این ویدئو را صبح از جوان افغان دیگری دیدم که شباهت عجیبی به اسحاق دارد .. دوباره بیاد خنده هایش و دردهایی که کشید افتادم دعا میکنم خداوند به او در زیباترین طبقات بهشتش خانه ای کوچک اما سرشار از آرامش عطا کند خانه ای که در آن بخندد ،کبوترانش را به هوا بفرستد و پاهایش دیگر درد نکند ... #عادله_زمانی @adelehz

توضیح اینکه دوستت داشتم به تو که قصد کرده بودی نشنوی و نبینی سخت ترین کار دنیا بود . #عادله_زمانی @adelehz

وای قلبم 🥺😍

وای قلبم 🥺😍

ما بکسی نگفتیم ولی شبها بیدار شدیم و به صدای نفسهای پدرمان گوش دادیم تا خیالمان راحت شود که در سایه ی او خوابیده ایم... #عادله_زمانی @adelehz

اخیرا دارم مکرر تو شهر گربه های سیاهی میبینم که یا دستشون قطعه یا دم شون یا پاهاشون !!! یسری بی شرف اینارو برای جادو قطع می‌کنند. ببینید دوستان این کارا عاقبت نداره آتیش میندازید تو زندگی خودتون و خدا یه جوری میذاره تو کاسه تون که چند نسل تون از نحسی جادو در نیاد . نکنید این کارها رو ! یه ذره ایمان به خدا داشته باشید یعنی خدا نمیتونه کاری بکنه بعد اون جادوگر بی وجود با دست قطع شده ی یه حیوون بی پناه میتونه انجامش بده؟ چطور متوجه این همه سیاهی و نحسی نمیشید؟ خدایا خودت مارو از شر این شیطان صفت ها حفظ بفرما آمین @adelehz

ولی همه ی ما در زندگی به یک عُمر نیاز داریم که وقتی از همه جا دلمون شکست بهش زنگ بزنیم 🥺 @adelehz

پرسیدند چرا چنین بی مرز دوستش داری؟ گفتم او زخم هایم را بوسید و «رنجم» را باور کرد... @adelehz

مادرم آن سالها حوالی همین ساعت‌های سحر ،آرام با بوسه صدایم می زد . شش ساله بودم و با چشمان خوابالودم و دستان کوچکی که پشتش را حریصانه بر چشمانم می مالیدم روی جایم می نشستم. گوشه ی اتاق بزرگ ۱۲ متری چراغ کوچکی نور کم توانی را بر زمین انداخته بود . مادرک جوان و زیبایم با دستان ظریفش به سرعت پلوی خوش عطر ایرانی را بر بشقابها می ریخت، آن سالها بازار هنوز از برنجهای درجه دو و سه پاکستانی و هندی که فقط نام برنج را یدک می کشد اشباع نشده بود ‌.عطر برنج محشر ایرانی نفوذ میکرد به استخوانت و در هرخانه ای پیدا می شد . پدرکم،با آن سبیل‌های تاب خورده و چشمان سیاهش با پیج رادیوی قدیمی مان که آن سالها عروس بازار بود ور می رفت چشمش که به من می افتاد می‌خندید که بیا باباجان غذا بخور ... و آن نجوای آرام پدرومادرم بر سفره سحر ،آن یک به یک روشن شدن چراغ خانه ها آن تک زنگ زدن مادرم به خانه ی همسایه ها برای بیدار کردن شان نمیدانم چه شد که به اینجا رسیدیم . نه سفره مان دیگر سفره شد نه حالمان خوش نه کسی بیدارمان کرد .. در حسرت آرامش و سکوت یک سحری ساده ،شنیدن یک صدای عمیق مجری که می‌گفت روزه داران عزیز فقط ۵ دقیقه تا پایان سحری ..و لذت مزه کردن دعای سحری در جانمان، ماندیم . سحر می‌شود، بیدار میشوم در پرتو نوری کم فروغ مینشینم ..بازهم رادیو را روشن میکنم اما ...اما حالِ دلم گمشده است . اما دیگر آن شور را در هیچ نیمه شب منتهی به سحری نمی یابم .... #عادله_زمانی @adelehz