"زنی کهگم کردم "
Open in Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
Show more4 456
Subscribers
-124 hours
-77 days
-4130 days
Posts Archive
4 456
Repost from "زنی کهگم کردم "
احساسات عوض میشوند
خیابانها و شهرها
فصل ها و یا حتی آدمها عوض میشوند.
اما عطرها ...
عطرها و حسی که ایجاد میکنند هرگز تغییر نمیکنند.
صدسال بعد از مرگ ،بازهم با عطری که روزگاری عاشقی کنی طعم عشق را بیاد می آوری..
حتی اگر دیگر عشقی باقی نمانده باشد .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 456
این روزها مشغلههای روزمره، شکل منظم و آرامِ خانهداری قدیم را از بسیاری از خانهها گرفته است.
یادم میآید وقتی بچه بودم، مادرم هر دوشنبه، سرِ ساعت، لباس میشست. لباسشویی را در حمام گذاشته بود؛ چون آن سالها حمامها بزرگتر بودند و معمولاً پیش از ورود به حمام، رختکنی تعبیه میشد. حالا که فکر میکنم، چه فکر جالبی بود؛ با حفظ حریم شخصی، لباسهایت را درمیآوردی و بعد از حمام، بیآنکه نگران سرما خوردن باشی، فرصت داشتی لباس تمیزت را بپوشی.
من عاشق بوی تمیزی و بوی تایدی بودم که هفتهای یکبار در اتاقها میپیچید. وقتی مادرم پردههای نازک و توری را در لباسشویی غرق آب میکرد، من بوی اندک خاک نشسته بر پردهها را که حالا با رطوبت آمیخته بود، نفس میکشیدم.
ظهرهای داغ تابستان، وقتی مادرم پردههای نیمهخیس را به چوب پردهها میآویخت تا بیچروک خشک شوند، دور از چشمش صورتم را که از گرما ملتهب و داغ بود، به پرده میچسباندم و از خنکای لذتبخش آن، تنم میلرزید.
ما تا هفته بعد لباسهای تمیز داشتیم؛ و هفته بعد، روز از نو، روزی از نو...
اما این روزها، هر فرصتی که پیدا شود، دکمه روشن شدن لباسشویی زده میشود و کل این فرایند به پایان میرسد. نه لذتی در آن هست، نه طعمی از آن دلخوشیهای کودکانه که بخواهی آرامآرام مزهشان کنی. هرچه هست، شبیه وظیفهای خودکار انجام میشود.
چند شب پیش، نیمهشب، در تاریکی، سبد لباسهای شستهشده را به حیاط خلوت بردم تا روی بند پهن کنم. حتی به خودم زحمت ندادم چراغ را روشن کنم.
اما هنگام پهن کردن سومین تیشرت، ناگهان از خودم پرسیدم:
«چی شد که دیگر از تاریکی نمیترسم؟»
من مگر همان دختربچهای نبودم که شبها از رفتن به حیاط میترسیدم، چون شنیده بودم چند شب قبل، چند خانه آنطرفتر، دزد آمده است؟
اصلاً کی اینقدر شیردل شدم؟
به تیشرت چهارم که رسیدم، با خودم گفتم:
«از روزی که با سیاهیِ درون آدمها مواجه شدم.»
از روزی که فهمیدم آدمهایی که میخندند، اما درونشان چیز دیگری میگذرد، گاهی از هر تاریکیِ شبانهای ترسناکترند.
آخرین لباس را روی بند انداختم و به سمت روشناییِ داخل خانه برگشتم.
حجم تاریکی را پشت سرم، در حیاط خلوت، رها کردم و دیگر به آن نگاه نکردم.
نه از آن رو که دیگر از تاریکی نمیترسم؛
بلکه چون بعد از شناختن تاریکیِ آدمها، فهمیدهام هیچ شبِ سیاهی، به اندازه بعضی آدمها تاریک نیست.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 456
خبر خوبی تو راهه ..
پاییز قشنگمون کم کم میاد
امیدوارم واقعا یه پاییز سرد و واقعی باشه🥺
4 456
امروز کمی زودتر رسیدم خونه و گفتم تا بقیه اعضای خانواده نیومدن ناهار درست کنم .
از ساعت یازده ونیم رفتم تو آشپزخونه و الان اومدم بیرون !!!
به عنوان کسی که ازدواج نکرده به همه ی مادران و همسران بخاطر صبر شون آفرین میگم .
و حق تو دهنی زدن به همسر یا فرزندی که از ناهار و شام تون ایراد میگیره رو براتون محفوظ میدونم !!
خداشاهده پاهام بی حس شد .
چیه این کارِ خونه
جان آدم و از بدن خارج میکنه..
خسته نباشید خانم ها ...
@adelehz
4 456
Repost from "زنی کهگم کردم "
جمعه خودِ سکوت است .
هر صدای دیگری در جمعه اضافه ست وقتی تمامهفته در سروصدا دویده ای باید جمعه را در سکوت به تماشای غروب بنشینی...
@adelehz
#عادله_زمانی
4 456
دایی احمد
تو هرگز خبردار نمیشوی
که من امشب مجموعه آرشیو عکسهای یک عکاس را از میدان فردوسی در سال ۸۱ ،زیر و رو کردم تا شاید تورا
گوشه ای از عکسهایش بیابم.
و نیافتم...
چون تو همان روزی که در خیابان فردوسی ،زیر باران دنبالم آمدی تا چتر را به دستم برسانی ..
گم شدی ..
همین ،عزیز گمشده ی ناپیدای من
#عادله_زمانی
@adelehz
4 456
نامم را بخاطر بسپار!
زنی که با گل ها و گنجشک ها
همخانه بود و
خیابان های بن بست را
دوست نداشت ...
فریده یوسفی
@adelehz
4 456
کنار درِ ساختمان قدیمی دبیرستانی که در آن درس میخواندم، یک ساعتفروشی قدیمیتر بود؛ سالهاست همانجاست و دکور و ظاهرش هیچ تغییری نکرده است.
یادم میآید وقتی از امتحانات نهایی برمیگشتم، یا بعد از آخرین امتحانها، پیش از کنکور، کنار ویترین خاکگرفتهاش میایستادم و به تنها ساعت زنانهی برند کاسیو، با بند چرمی قهوهای، زل میزدم.
اصلاً سلیقهی من نبود، اما دوست داشتم به آن ساعت کوچک نگاه کنم.
سالها بعد، چند روز پیش، از آن خیابان گذشتم.
ساختمان مدرسه تخلیه شده بود. شکل خیابان عوض شده بود؛ خیلی چیزها دیگر شبیه گذشته نبودند. اما ساعتفروشی هنوز سر جایش بود.
و عجیبتر از همه اینکه همان کاسیوی بندچرمی، هنوز با وقار در دل ویترین نشسته بود.
سالها گذشته است.
خیلی چیزها عوض شدهاند؛ اما بعضی چیزها انگار قرار نیست حتی تا آخر عمر تغییر کنند.
با این حال، دردناکترین قسمت ماجرا این است که آنچه تغییر میکند، گاهی ماندگارتر از آن چیزیست که تغییر نمیکند.
سرِ ساعت دوازده ظهر، روبهروی دبیرستانم، فهمیدم سالها پیش بخشی از خودم را در همان کوچه جا گذاشتهام؛ درست کنار همان ساعتفروشی و همان کاسیوی بندچرمی.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 456
Repost from "زنی کهگم کردم "
کسی می گفت عشق مرز ندارد .
نه عزیز من عشق مرزهای زیادی دارد
آنچه مرز ندارد درد است .
درد در همه جای جهان یک رنگ است یک جای وجودت را میسوزاند.
درد مسافری بی مرز است از تنی به تن دیگر
#عادله_زمانی
@adelehz
