کانال روستای بوانلو
Open in Telegram
بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44
Show more2 109
Subscribers
+124 hours
+57 days
+630 days
Posts Archive
2 110
+2
🚍شرکت حمل ونقل گلیل بار شیروان
اولین اقامتگاه رانندگان استان خراسان شمالی در شهرک صنعتی شیروان افتتاح شد.
برای حمل و نقل سریع و مطمئن در سراسر کشور، باربری گلیل بار شیروان اماده ارائه خدمات به رانندگان و همشهریان گرامی میباشد.
سریع،ایمن ، مطمئن با پشتیبانی ۲۴ ساعته
آدرس شعبه اصلی :شهرک صنعتی شیروان ( دوین ) حاشیه بلوار صنعت
تلفن تماس: ۹۲-۰۵۸۳۶۲۱۱۱۹۳
تلفن همراه : ۰۹۱۵۸۸۸۹۹۳۶ _ ۰۹۱۵۵۸۶۱۷۲۹
@buvanloo
2 110
+2
فعالیت طاقت فرسای دهیار محترم به اتفاق اهالی محترم روستا در جهت اتمام پروژه لوله گذاری آب کشاورزی
خسته نباشید
@bucanloo👍🌹
2 110
روایت دو شیرزن
کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد
در قاب این تصویر، دو زن نشستهاند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سالهای دور، از بوانلو تا مراوهتپه. از دامنههای برفگیر تا دشتهای سوزانِ ترکمنصحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز میشد و هر پاییز با خستگی به پایان میرسید.
راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بیانتها، نه جادهای بود و نه پناهی جز دستهای خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکیشان زایمان میکرد؛ کودکی به دنیا میآمد میان باد و خاک. پارچهای میپیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان میکردند و دوباره راه میافتادند.
چرا که کوچ، توقف نمیشناخت.
زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛
پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره.
آنها نان میپختند در میانهی بوران، خیمه برپا میکردند در تاریکی باد، و با دستهای پینهبسته، بزغالهای یخزده را جان میدادند.
بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان میوزید، آواز میخواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند.
امروز اما، سالها از آن کوچها گذشته است.
آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماریاند؛ تنشان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دلشان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم میروند. یکی از در میآید و میگوید: «یادت هست مراوهتپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟»
و دیگری لبخند میزند.
لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است.
در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاقهای ایل موج میزند.
در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده میشود.
دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است.
#دل_پاییزی
✍️ قادر قادری
@buvanloo
2 110
روایت دو شیرزن
کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد
در قاب این تصویر، دو زن نشستهاند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سالهای دور، از بوانلو تا مراوهتپه. از دامنههای برفگیر تا دشتهای سوزانِ ترکمنصحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز میشد و هر پاییز با خستگی به پایان میرسید.
راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بیانتها، نه جادهای بود و نه پناهی جز دستهای خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکیشان زایمان میکرد؛ کودکی به دنیا میآمد میان باد و خاک. پارچهای میپیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان میکردند و دوباره راه میافتادند.
چرا که کوچ، توقف نمیشناخت.
زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛
پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره.
آنها نان میپختند در میانهی بوران، خیمه برپا میکردند در تاریکی باد، و با دستهای پینهبسته، بزغالهای یخزده را جان میدادند.
بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان میوزید، آواز میخواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند.
امروز اما، سالها از آن کوچها گذشته است.
آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماریاند؛ تنشان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دلشان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم میروند. یکی از در میآید و میگوید: «یادت هست مراوهتپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟»
و دیگری لبخند میزند.
لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است.
در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاقهای ایل موج میزند.
در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده میشود.
دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است.
#دل_پاییزی
✍️ قادر قادری
@buvanloo
2 110
روایت دو شیرزن
کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد
در قاب این تصویر، دو زن نشستهاند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سالهای دور، از بوانلو تا مراوهتپه. از دامنههای برفگیر تا دشتهای سوزانِ ترکمنصحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز میشد و هر پاییز با خستگی به پایان میرسید.
راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بیانتها، نه جادهای بود و نه پناهی جز دستهای خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکیشان زایمان میکرد؛ کودکی به دنیا میآمد میان باد و خاک. پارچهای میپیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان میکردند و دوباره راه میافتادند.
چرا که کوچ، توقف نمیشناخت.
زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛
پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره.
آنها نان میپختند در میانهی بوران، خیمه برپا میکردند در تاریکی باد، و با دستهای پینهبسته، بزغالهای یخزده را جان میدادند.
بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان میوزید، آواز میخواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند.
امروز اما، سالها از آن کوچها گذشته است.
آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماریاند؛ تنشان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دلشان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم میروند. یکی از در میآید و میگوید: «یادت هست مراوهتپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟»
و دیگری لبخند میزند.
لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است.
در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاقهای ایل موج میزند.
در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده میشود.
دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است.
#دل_پاییزی
✍️ قادر قادری
@buvanloo
2 110
روایت دو شیرزن
کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد
در قاب این تصویر، دو زن نشستهاند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سالهای دور، از بوانلو تا مراوهتپه. از دامنههای برفگیر تا دشتهای سوزانِ ترکمنصحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز میشد و هر پاییز با خستگی به پایان میرسید.
راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بیانتها، نه جادهای بود و نه پناهی جز دستهای خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکیشان زایمان میکرد؛ کودکی به دنیا میآمد میان باد و خاک. پارچهای میپیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان میکردند و دوباره راه میافتادند.
چرا که کوچ، توقف نمیشناخت.
زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛
پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره.
آنها نان میپختند در میانهی بوران، خیمه برپا میکردند در تاریکی باد، و با دستهای پینهبسته، بزغالهای یخزده را جان میدادند.
بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان میوزید، آواز میخواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند.
امروز اما، سالها از آن کوچها گذشته است.
آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماریاند؛ تنشان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دلشان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم میروند. یکی از در میآید و میگوید: «یادت هست مراوهتپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟»
و دیگری لبخند میزند.
لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است.
در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاقهای ایل موج میزند.
در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده میشود.
دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است.
#دل_پاییزی
✍️ قادر قادری
2 110
علی اکبر جان ( فرزند رضا آذری) قبولی شما در رشته مکانیک دانشگاه بجنورد آغاز راهی است پر از امید،دانایی و شکفتن
درود بر پدر و مادرتان که با مهر این مسیر را برای شما هموار ساختند
توفیقات روز افزونتان را از خداوند خواستاریم
از طرف خاله هایت
@buvanloo
2 110
تلاش ها و پیگیری های بی وقفه دهیار عزیز و همیاری و همدلی اهالی روستا برای طرح لوله گذاری آب چاوی ( کشاورزی)به سرانجام رشید.
انشالله بزودی افتتاح پروژه کلید خواهد خورد.
مبارک دهیار وشوراهای محترم و اهالی بزرگوار بوانلو
@buvanloo🌹🙏✌️✌️
2 110
دخترعزیزم پردیس جان
قبولی ات در رشته حقوق دانشگاه مشهد رو از صمیم قلب تبریک میگم.
یک سال مشغول تلاش بودی و در نهایت امروز شاهد موفقیتت هستیم و به تو افتخار می کنیم❤
از طرف پدرت رحمان شرف پور و خانواده
@buvanloo
2 110
سرکار خانم مبینا نادری فرزند عبدالعلی ، ادمینهای کانال بوانلو قبولی شما در رشته مشاوره دانشگاه خیام مشهد را تبریک میگویند امیدواریم فردا های شما روشن تر از امروز بدرخشدو گامهایتان در راه علم استوارترگردد
بهترینها را برایتان آرزو مندیم.
@buvanloo
2 110
سرکار خانم مبینا نادری فرزند عبدالعلی ، ادمینهای کانال بوانلو قبولی شما در رشته مشاوره دانشگاه خیام مشهد را تبریک میگویند امیدواریم فردا های شما روشن تر از امروز بدرخشدو گامهایتان در راه علم استوارترگردد
بهترینها را برایتان آرزو مندیم.
@buvanloo
