uk
Feedback
کانال روستای بوانلو

کانال روستای بوانلو

Відкрити в Telegram

بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44

Показати більше
2 106
Підписники
+324 години
+47 днів
+830 днів
Архів дописів
🎧 آی کچک 🎙 با صدای: علی کریمی

🚍شرکت حمل ونقل گلیل بار شیروان اولین اقامتگاه رانندگان استان خراسان شمالی در شهرک صنعتی شیروان افتتاح شد. برای حمل و نقل سری
+2
🚍شرکت حمل ونقل گلیل بار شیروان اولین اقامتگاه رانندگان استان خراسان شمالی در شهرک صنعتی شیروان افتتاح شد. برای حمل و نقل سریع و مطمئن در سراسر کشور، باربری گلیل بار شیروان اماده ارائه خدمات به رانندگان و همشهریان گرامی می‌باشد. سریع،ایمن ، مطمئن با پشتیبانی ۲۴ ساعته آدرس شعبه اصلی :شهرک صنعتی شیروان ( دوین ) حاشیه بلوار صنعت تلفن تماس: ۹۲-۰۵۸۳۶۲۱۱۱۹۳ تلفن همراه : ۰۹۱۵۸۸۸۹۹۳۶ _ ۰۹۱۵۵۸۶۱۷۲۹ @buvanloo

جابجایی لوله ها بوسیله تراکتور خسته نباشید @buvanloo

کار به عمل برآید به سخندانی نیست خداقوت @buvanloo✌️🙏

فعالیت طاقت فرسای دهیار محترم به اتفاق اهالی محترم روستا در جهت اتمام پروژه لوله گذاری آب کشاورزی خسته نباشید @bucanloo👍🌹
+2
فعالیت طاقت فرسای دهیار محترم به اتفاق اهالی محترم روستا در جهت اتمام پروژه لوله گذاری آب کشاورزی خسته نباشید @bucanloo👍🌹

روایت دو شیرزن کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد در قاب این تصویر، دو زن نشسته‌اند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سال‌های دور، از بوانلو تا مراوه‌تپه. از دامنه‌های برف‌گیر تا دشت‌های سوزانِ ترکمن‌صحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز می‌شد و هر پاییز با خستگی به پایان می‌رسید. راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بی‌انتها، نه جاده‌ای بود و نه پناهی جز دست‌های خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکی‌شان زایمان می‌کرد؛ کودکی به دنیا می‌آمد میان باد و خاک. پارچه‌ای می‌پیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان می‌کردند و دوباره راه می‌افتادند. چرا که کوچ، توقف نمی‌شناخت. زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛ پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره. آن‌ها نان می‌پختند در میانه‌ی بوران، خیمه برپا می‌کردند در تاریکی باد، و با دست‌های پینه‌بسته، بزغاله‌ای یخ‌زده را جان می‌دادند. بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان می‌وزید، آواز می‌خواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند. امروز اما، سال‌ها از آن کوچ‌ها گذشته است. آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماری‌اند؛ تن‌شان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دل‌شان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم می‌روند. یکی از در می‌آید و می‌گوید: «یادت هست مراوه‌تپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟» و دیگری لبخند می‌زند. لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است. در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاق‌های ایل موج می‌زند. در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده می‌شود. دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است. #دل_پاییزی ✍️ قادر قادری @buvanloo

روایت دو شیرزن کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد در قاب این تصویر، دو زن نشسته‌اند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سال‌های دور، از بوانلو تا مراوه‌تپه. از دامنه‌های برف‌گیر تا دشت‌های سوزانِ ترکمن‌صحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز می‌شد و هر پاییز با خستگی به پایان می‌رسید. راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بی‌انتها، نه جاده‌ای بود و نه پناهی جز دست‌های خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکی‌شان زایمان می‌کرد؛ کودکی به دنیا می‌آمد میان باد و خاک. پارچه‌ای می‌پیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان می‌کردند و دوباره راه می‌افتادند. چرا که کوچ، توقف نمی‌شناخت. زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛ پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره. آن‌ها نان می‌پختند در میانه‌ی بوران، خیمه برپا می‌کردند در تاریکی باد، و با دست‌های پینه‌بسته، بزغاله‌ای یخ‌زده را جان می‌دادند. بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان می‌وزید، آواز می‌خواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند. امروز اما، سال‌ها از آن کوچ‌ها گذشته است. آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماری‌اند؛ تن‌شان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دل‌شان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم می‌روند. یکی از در می‌آید و می‌گوید: «یادت هست مراوه‌تپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟» و دیگری لبخند می‌زند. لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است. در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاق‌های ایل موج می‌زند. در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده می‌شود. دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است. #دل_پاییزی ✍️ قادر قادری @buvanloo

روایت دو شیرزن کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد در قاب این تصویر، دو زن نشسته‌اند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سال‌های دور، از بوانلو تا مراوه‌تپه. از دامنه‌های برف‌گیر تا دشت‌های سوزانِ ترکمن‌صحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز می‌شد و هر پاییز با خستگی به پایان می‌رسید. راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بی‌انتها، نه جاده‌ای بود و نه پناهی جز دست‌های خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکی‌شان زایمان می‌کرد؛ کودکی به دنیا می‌آمد میان باد و خاک. پارچه‌ای می‌پیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان می‌کردند و دوباره راه می‌افتادند. چرا که کوچ، توقف نمی‌شناخت. زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛ پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره. آن‌ها نان می‌پختند در میانه‌ی بوران، خیمه برپا می‌کردند در تاریکی باد، و با دست‌های پینه‌بسته، بزغاله‌ای یخ‌زده را جان می‌دادند. بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان می‌وزید، آواز می‌خواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند. امروز اما، سال‌ها از آن کوچ‌ها گذشته است. آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماری‌اند؛ تن‌شان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دل‌شان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم می‌روند. یکی از در می‌آید و می‌گوید: «یادت هست مراوه‌تپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟» و دیگری لبخند می‌زند. لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است. در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاق‌های ایل موج می‌زند. در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده می‌شود. دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است. #دل_پاییزی ✍️ قادر قادری @buvanloo

روایت دو شیرزن کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد در قاب این تصویر، دو زن نشسته‌اند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سال‌های دور، از بوانلو تا مراوه‌تپه. از دامنه‌های برف‌گیر تا دشت‌های سوزانِ ترکمن‌صحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز می‌شد و هر پاییز با خستگی به پایان می‌رسید. راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بی‌انتها، نه جاده‌ای بود و نه پناهی جز دست‌های خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکی‌شان زایمان می‌کرد؛ کودکی به دنیا می‌آمد میان باد و خاک. پارچه‌ای می‌پیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان می‌کردند و دوباره راه می‌افتادند. چرا که کوچ، توقف نمی‌شناخت. زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛ پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره. آن‌ها نان می‌پختند در میانه‌ی بوران، خیمه برپا می‌کردند در تاریکی باد، و با دست‌های پینه‌بسته، بزغاله‌ای یخ‌زده را جان می‌دادند. بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان می‌وزید، آواز می‌خواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند. امروز اما، سال‌ها از آن کوچ‌ها گذشته است. آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماری‌اند؛ تن‌شان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دل‌شان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم می‌روند. یکی از در می‌آید و می‌گوید: «یادت هست مراوه‌تپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟» و دیگری لبخند می‌زند. لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است. در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاق‌های ایل موج می‌زند. در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده می‌شود. دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است. #دل_پاییزی ✍️ قادر قادری

علی اکبر جان ( فرزند رضا آذری) قبولی شما در رشته مکانیک دانشگاه بجنورد آغاز راهی است پر از امید،دانایی و شکفتن درود بر پدر و مادرتان که با مهر این مسیر را برای شما هموار ساختند توفیقات روز افزونتان را از خداوند خواستاریم از طرف خاله هایت @buvanloo

تلاش ها و پیگیری های بی وقفه دهیار عزیز و همیاری و همدلی اهالی روستا برای طرح لوله گذاری آب چاوی ( کشاورزی)به سرانجام رشید. ا
تلاش ها و پیگیری های بی وقفه دهیار عزیز و همیاری و همدلی اهالی روستا برای طرح لوله گذاری آب چاوی ( کشاورزی)به سرانجام رشید. انشالله بزودی افتتاح پروژه کلید خواهد خورد. مبارک دهیار وشوراهای محترم و اهالی بزرگوار بوانلو @buvanloo🌹🙏✌️✌️

Ghazal Jabar Zardabi.mp312.01 MB

دخترعزیزم پردیس جان قبولی ات در رشته حقوق دانشگاه مشهد رو از صمیم قلب تبریک میگم. یک سال مشغول تلاش بودی و در نهایت امروز شاهد موفقیتت هستیم و به تو افتخار می کنیم❤ از طرف پدرت رحمان شرف پور و خانواده @buvanloo

سرکار خانم مبینا نادری فرزند عبدالعلی ، ادمینهای کانال بوانلو قبولی شما در رشته مشاوره دانشگاه خیام مشهد را تبریک میگویند امیدواریم فردا های شما روشن تر از امروز بدرخشدو گامهایتان در راه علم استوارترگردد بهترینها را برایتان آرزو مندیم. @buvanloo

سرکار خانم مبینا نادری فرزند عبدالعلی ، ادمینهای کانال بوانلو قبولی شما در رشته مشاوره دانشگاه خیام مشهد را تبریک میگویند امیدواریم فردا های شما روشن تر از امروز بدرخشدو گامهایتان در راه علم استوارترگردد بهترینها را برایتان آرزو مندیم. @buvanloo

سرکار خانم مبینا نادری فرزند عبدالعلی ، ادمینهای کانال بوانلو قبولی شما در رشته مشاوره دانشگاه خیام مشهد را تبریک میگویند امیدواریم فردا های شما روشن تر از امروز بدرخشدو گامهایتان در راه علم استوارترگردد بهترینها را برایتان آرزو مندیم. @buvanloo

سرکار خانم مبینا نادری فرزند عبدالعلی ، ادمینهای کانال بوانلو قبولی شما در رشته مشاوره دانشگاه خیام مشهد را تبریک میگویند امیدواریم فردا های شما روشن تر از امروز بدرخشدو گامهایتان در راه علم استوارترگردد بهترینها را برایتان آرزو مندیم. @buvanloo

"سپاسنامه " بسم الله  شکرا شاکرین هر آن چه که خداوند بزرگ مقدر می‌فرماید، هیچ بنده‌ای را توان تفسیر آن نیست و بر آن چه که حکمت متعالیه‌اش تعلق می‌گیرد، هیچ کس را جرأت تعبیر و تعدیل نمی‌باشد. لذا بر آن چه که می‌دهد شاکریم و بر نداده‌هایش صبر می‌کنیم. چه سخت است باور نبودنش و قبول ندیدنش!! و چه غم انگیز است چشم بر شب‌هایی داشتن که در آن فانوس تنهایی ما را با خود آتش می‌زند.!!! اما تحمل این مصیبت آنگاه برایمان  میسر شد که  شما دوستان و همراهان با خانواده‌های محترمتان  از راه دور و نزدیک  آمدید ودر مراسم تشییع، خاک سپاری و سوم  برادر بهتراز جانمان زنده یاد موسی شرفخانزاده (شریفی) شرکت نمودید والتیام بخش آلام سنگین ما شدید و با قطره اشکی، کلامی، قلب‌های مهربانتان را بر روی اندوهمان گشودید و سبکبارمان کردید، از حضور گرم  و صمیمانه  شما  بی نهایت  سپاسگزاریم ، باشد در ایامی به دور از رخت سیاه و نغمه عزا، بر خوان شادی‌های شما  پاسخگوی خوبی‌هایتان باشیم روزهایتان دور از غم و همراهی‌تان مستدام باد  ممنون وسپاس از طرف خانواده شرفخانزاده (شریفی) 🙏🙏🙏🙏🖤🖤🖤 @buvanloo