en
Feedback
Ali Abdi

Ali Abdi

Open in Telegram

ارتباط مستقیم (دیرکت؟) از این‌جا @AliAbdiTelegraam

Show more
Iran52 223The category is not specified
4 682
Subscribers
-224 hours
-107 days
-3530 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
October '24
October '24
+1
in 0 channels
September '24
+13
in 0 channels
Get PRO
August '24
+23
in 0 channels
Get PRO
July '24
+10
in 1 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '24
+2
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '24
+2
in 0 channels
Get PRO
December '23
+191
in 7 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '23
+11
in 0 channels
Get PRO
August '23
+20
in 0 channels
Get PRO
July '23
+29
in 0 channels
Get PRO
June '23
+120
in 0 channels
Get PRO
May '23
+16
in 0 channels
Get PRO
April '23
+7
in 0 channels
Get PRO
March '23
+9
in 0 channels
Get PRO
February '23
+9
in 0 channels
Get PRO
January '23
+37
in 0 channels
Get PRO
December '22
+13
in 0 channels
Get PRO
November '22
+28
in 0 channels
Get PRO
October '22
+23
in 0 channels
Get PRO
September '22
+106
in 0 channels
Get PRO
August '22
+65
in 0 channels
Get PRO
July '22
+23
in 0 channels
Get PRO
June '22
+44
in 0 channels
Get PRO
May '22
+10
in 0 channels
Get PRO
April '22
+402
in 0 channels
Get PRO
March '22
+387
in 0 channels
Get PRO
February '22
+30
in 0 channels
Get PRO
January '22
+47
in 0 channels
Get PRO
December '21
+59
in 0 channels
Get PRO
November '21
+307
in 0 channels
Get PRO
October '21
+13
in 0 channels
Get PRO
September '21
+119
in 0 channels
Get PRO
August '21
+329
in 0 channels
Get PRO
July '21
+230
in 0 channels
Get PRO
June '21
+1 921
in 0 channels
Get PRO
May '21
+59
in 0 channels
Get PRO
April '21
+14
in 0 channels
Get PRO
March '21
+9
in 0 channels
Get PRO
February '21
+14
in 0 channels
Get PRO
January '21
+19
in 0 channels
Get PRO
December '20
+3 642
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
15 October+1
14 October0
13 October0
12 October0
11 October0
10 October0
09 October0
08 October0
07 October0
06 October0
05 October0
04 October0
03 October0
02 October0
01 October0
Channel Posts
2
خداوند، نور آسمان‌ها و زمین است قصه‌ی این روزهای زندگی در تهران ☘️ https://shorturl.at/bzHLT @Hammdelaan
8 362
3
Voice message
9 573
4
🌷🌷 @Hammdelaan
🌷🌷 @Hammdelaan
10 388
5
(۱) ساعت پنج و نیم صبح بود که پیش خانه رسیدم. یادم نبود مادر کدام طبقه زندگی می‌کند. کمی این پا و آن پا کردم و زنگ واحد چهارم را زدم. کسی جواب نداد. واحد اول و دوم را هم. آن وقتِ صبح احتمالا همه خواب بودند. از واحد سوم صدای آقایی آمد. گویا آیفون کار نمی‌کرد و صدایم به ایشان نمی‌رسید. گفت چند لحظه منتظر باشم تا پایین بیاید. مرد میانسالی در را باز کرد. از چشم‌های خسته‌ و لباسی که تن‌شان بود پیدا بود از خواب بیدارشان کرده‌ام. معذرت خواستم و پرسیدم خانم ه. این‌جا هستند؟ گفت در این مجتمع خانم ه. نداریم. گفتم بعد از چهارده‌سال امروز صبح به ایران برگشته‌ام و تا جایی که یادم هست این‌جا زندگی می‌کردند. پرسید آیا شماره‌ای از خانم ه. دارم؟ گفتم بله اما سیم‌کارت ندارم و نمی‌خواهم ایشان خبر شوند اصفهان برگشته‌ام. مرد میانسال پیشنهاد داد به حیث پستچی به مادر تلفن کند و آدرس را از ایشان بپرسد. این‌که آن وقت صبح چنین پیشنهاد خلاقانه‌ای بدهد خبر از مناعت طبعش داشت. تلفن مادر را به ایشان دادم. چند بار تعارف کرد داخل مجتمع منتظر باشم. گفتم همان‌جا بیرون خانه منتظر ایشان می‌مانم. ده دقیقه بعد دروازه‌ی پارکینگ باز شد و مرد میانسال با سر علامت داد کوله‌پشتی‌هایم را در ماشین ایشان بگذارم. با خوش‌رویی گفت باید یک خیابان بالاتر برویم. به حیث پستچی به مادر زنگ زده‌بود و آدرس را پرسیده‌بود. مادر هم گفته‌بود باید سر کار برود و تا نیم‌ساعت دیگر خانه است. جلوی خانه‌ی مادر رسیدیم. مرد میانسال دوباره پیش‌قدم شد و زنگ واحد سوم را زد و گفت بسته‌ی پستی را آورده‌است. بعد هم دوربین موبایل را روشن کرد تا از لحظه‌ی دیدارمان یادگاری بگیرد. این عکس لحظه‌ای بعد از بغل و ماچ‌های اول صبح اصفهان است. موقع خداحافظی که رسید مرد میان‌سال پرسید کدام کشورها بوده‌ام؟ گفتم آن‌جا و آن‌جا. گفت مدیر مسئول یک هفته‌نامه است و خوشحال می‌شود قصه‌های این سال‌ها را آن‌جا منتشر کند. گفتم هنوز نمی‌دانم چه مدت این‌جا می‌مانم. شاید یک روز. شاید یک ماه. شاید ده سال. اما می‌دانم که می‌خواهم دوباره با این شهر و مردم‌ش آشنا شوم. https://www.instagram.com/p/CtzcJrUrfln/ @Hammdelaan
9 750
6
☘️☘️
6 868
7
No text...
1
8
No text...
8 411
9
آیا زمانش بود؟ آیا من بد نکرده بودم؟ آیا می‌شود از خانواده جدا شد و دور بود و بی‌خیال؟ نمی‌دانم. پس فردایش رفتم بلیت گرفتم. افغانستان. آیا رفتن من منطقی بود؟ آیا این احساسات زودگذر نبود؟ تصمیمم را گرفته بودم. ساعت‌هایی که در پرواز سپری شد، لحظات دشواری بودی. حال معتادی را داشتم که چندین سال است ترک کرده ولی به‌یکبارگی دچار وسوسه افراطی می‌شود. فقط می‌خواستم زودتر برسم. زودتر بروم پیش خانواده‌ام و معذرت بخواهم. بابت اینقدر بد بودنم. بابت این کرختی طولانی. این دوری و بی‌خبری. وقتی کابل رسیدم صبر نکردم. شب بود. ماشین گرفتم که مرا به ولسوالی/شهرستان ما ببرد، به قریه ما. شب تمام راه رفتیم. فردا پیشین رسیدیم به قریه‌ای که پانزده سال قبل از آنجا بیرون شده بودم، گم شده بودم و دیگر خبری ازش نداشتم. روستا تغییر کرده بود. نسل تغییر کرده بود. کودکان جوان شده بودند، میان‌سال‌ها پیر و پیرها اغلبا مرده بودند. وقتی رسیدیم بالای تپه، به راننده گفتم آنجاست خانه ما، آن گوشه، کنار آن چند درخت بزرگ، ماشین را آنجا هدایت کن. بعضی‌ خانه‌ها جدید بنا شده بود و بعضی خانه‌های قدیمی را ویران کرده بودند. نقشه روستا اندکی تغییر کرده بود. فقط خانه‌ی ما استوار سر جایش بود. چقدر خوشحال شدم که آن خانه همانطوری که بود، هست. دیوارهایش. رنگ آبی کبود پنجره‌هایش. هنوز هم نمی‌دانستم مرا در این چند روز چه شده. این یادواره‌ها چطور سراغ من آمد. این دگرگونی از کجا می‌آمد. مردم قریه مرا می‌دیدیند، اما نمی‌شناختند. من هم نمی‌شناختم. آدم‌ها تغییر کرده بودند. مردی که ده سال آسایش دیده بود و جوان‌تر از هم‌نسلان روستایی‌اش به‌نظر می‌رسید. نزدیک خانه ما شدیم. پیاده شدیم. به راننده گفتم چمدان‌هایم را دنبالم بیاورد. برای همه سوغات گرفته بودم. برای مادرم، برای پدرم که دیگر ازش قهر نبودم، برای مرجان که نمی‌دانستم ازدواج کرده یا نه. پیرمردی بالای صفه نشسته بود و جای دوری را می‌دید. نزدیکش که شدم متوجه من نبود. نزدیک‌تر شدم. خودش بود. یک عینک بزرگ به چشم داشت و به هردو گوشش سمعک‌های لین‌دار داشت. آه چقدر پیر شدی؟ چقدر ناتوان؟ دلم میخواست جیغ بزنم. وقتی دستانش را بوسیدم، وقتی صورتش را بوسیدم، وقتی اورا بغل گرفتم، هیچ واکنشی نشان نداد. مثل سابق قوی نبود. لاغر و ناتوان. گفتم من محمدم! برایش اهمیتی نداشت. شاید نمی‌دید، نمی‌شنید. بغل گرفتم. محکم. گریه کردم. آرام نمی‌شدم. مرا به خاطر نیاورد. با من حرف نزد. نه خوشحال شد و نه غمگین. در این هنگام زنی از زینه بالا آمد، فکر کردم مادرم هست، ولی نبود، یک زن خسته بود که تازه از کار می‌آمد، آستینش را بالا زده بود، با چهره آفتاب سوخته و لباس‌ کهنه. چیزی با خود می‌گفت. همینکه مرا دید بلند جیغ زد و دوباره از زینه پایین رفت، دنبالش رفتم، وقتی دقت کردم، وقتی دیدمش، خوب نتوانستم بشناسم، نمی‌توانست حرف بزند، تمام تنش می‌لرزید، چادرش را به دهن گرفته بود و اشک می‌ریخت. آیا او مرا شناخته بود؟ تا گفتم مرجان، حالش بدتر شد، گریه‌اش بلندتر، اورا به آغوش گرفتم، اشک می‌ریختیم، دختر بیست و پنج ساله‌ای که پیر شده بود. تلاش می‌کرد حرف بزند، تلاش می‌کرد درد دل کند، تلاش می‌کرد تمام این پانزده سال را فریاد بزند، نمی‌توانست، چقدر من بده‌کار او بودم، چقدر در حق این خواهر بیچاره‌ام ظلم کرده بودم، چقدر تنها بود، به چه اندازه دردمند و غمگین و نیازمند دیگران. تن لاغرش بوی ناامیدی می‌داد، بوی انتظار، بوی بی‌کسی و تنهایی. به سختی گفت، مادر سال‌های پیش مُرده، پدر نابینا و ناشنوا شده، تو.... دوباره جیغ زد. دوباره گریه. او حق داشت هرچیزی به من بگوید، من. من. من. او به تنهایی اینقدر اندوه را به شانه می‌کشید، او مادر نداشت، او پرستار مردی شده بود که نه می‌شنید، نه می‌دید و نه کسی را به‌خاطر داشت. دختر که می‌کارید، درو می‌کرد، بار می‌کشید، صورتش زخم بود، دستانش آبله داشت. مرجان. من برگشته بودم، ولی هیچ‌چیز سرجایش نبود...
10 804
10
اما من همچنان کرخت بودم. نه می‌خواستم از کسی احوال بگیرم و نه دوست داشتم حالم پرسیده شود. پنج سال کرختی. پنج‌سال تنهایی و سخت و سفت بودن. نمی‌دانم چه عقده کشنده‌ای مرا تسخیر کرده بود که حتی یک بار هم تماس نگرفتم بگویم من زنده هستم پدر، من اینجایم مادر، من چنینم. نمی‌دانم، شاید میخواستم اینطوری آنهارا- بخصوص پدرم را زجر بدهم. چه انتقام بچه‌گانه‌ای! وقتی راه آسان شد و موج بزرگی از مهاجرین وارد اروپا شد، من هم یکی از آنها بودم. یکی از آن هزاران نفر. رفتم ایتالیا. شهروند ایتالیا شدم. به من احترام گذاشته شد، هدف‌های جدید اینجا برایم شکل گرفت، آدم‌های جدید به زندگی‌ام آمدند و تنها چیزی که هرگز برایم رنگ دوباره نگرفت، خانواده‌ام بود. پدرم، مادرم، خواهرم که احتمالا حالا بزرگ شده بود. آیا آنها زنده بودند؟ آیا آنها هنوز انتظار مرا می‌کشیدند؟ سال‌ها گذشته بود. تا یک مدتی از پدرم متنفر بودم، از اقوامم، از همه. عقده داشتم و ممکن همین عقده، تمام احساسات مرا در بند کشیده بود. ولی از یک زمانی دیگر متنفر هم نبودم. کاملا فراموشم شده بودند. بخصوص که حالا به یک زبان دیگر حرف می‌زدم. وقتی نتوانی در یک سال حتی یک لحظه به کسی و کسانی فکر کنی، دیگر آنها برایت وجود ندارد. باری کسی از من پرسید که در افغانستان خانواده داری؟ بی‌توجه پاسخ دادم که کسی را ندارم. اتفاق نیفتاد که بعد این پرسش، به خودم فرو بروم و بپرسم، آره خانواده‌ دارم، خانواده‌‌ای که خیلی احمقانه ترک‌شان کردم و نمی‌دانم در چه حالی هستند. فکر نکردم. رفتم سراغ کارم و زندگی اینطور ادامه یافت. مرد بی‌تفاوت که فقط به حال خودش می‌اندیشید. اما پارسال که دقیق پانزده سال از جدایی، از فرار و از این دوری طولانی می‌گذشت، یک روز صبح همینکه پرده اتاقم را کنار کشیدم، گویا خانواده‌ام با تمام خاطرات‌شان هجوم آوردند به خانه‌ام، به زندگی‌ام. خانواده. مادر. جاده را نگاه کردم که چند نفر زیر باران بازی می‌کردند. این باران مرا برد به روستای ما، پیش خانه گلی ما، یک لحظه فکر کردم روی خاک باران زده قریه ایستاده‌ام و صورتم را به سوی آسمان گرفتم. مادر؟ خواهر؟ دلم بغض کرد. بعد از پانزده سال به یادشان افتادم. چقدر سخت به یادشان افتادم. چقدر دلتنگ‌شان بودم. مرا چه شده بود؟ آن روز سر کار نرفتم و تا شب گریه کردم. به در زدم، به دیوار زدم، ولی آرام نشدم. همه دور من می‌چرخیدند. خاطرات، زندگی. سنگ و چوب روستای ما درون ذهنم رفته بود و مدام تصویر آن خانه گلی و قدیمی از جلو چشمم می‌گذشت که پدر روی زینه‌هایش ایستاده بود و به من چیزهایی می‌گفت. مادر می‌گفت: بچی قد آتی خو جنگ نکو...
6 559
11
قصه از خشنود خرمی: شانزده سال قبل با پدرم دعوا کردم. پیشین بود. او چیزهایی گفت، من هم چیزهایی گفتم. نوجوان بودم. این دعوا محتوایش آنچنان جدی نبود، فقط هردوی ما نمی‌خواستیم کم بیاییم. من از خیلی لحاظ شبیه او بودم و او مردی با استخوان‌بندی کلفت، مضطرب و زودرنج. چند زینه پایین آمد و سیلی محکمی به صورتم کوبید، گفت: د تمام آغیل یک باچه نیه که د مقابل آته خو مثل تو وری ایستاد شونه... همین سیلی، همین دعوا، همین برخورد داشت مسیرهای جدیدی را می‌ساخت. دیگر چیزی نگفتم. شب آهسته رفتم اتاق پایین. گُمبَزی پایین. واسکت پدر در انتهای گمبزی به میخ آویخته بود. دست بردم به جیب واسکت پدر. خوب در خاطرم نیست چه مبلغی بود، ولی یادم هست که دیروزش گوسفند فروخته بود. تمام چیزی که داخل جیب واسکت پدر بود، برداشتم. نزدیک‌های صبح از خانه بیرون شدم، از قریه دور شدم، از خانواده. از آنجا به شهر و بلاخره مسیری را در پیش گرفتم که پدران ما به تکرار رفته بود. زاهدان. ایران. تبریز. اصفهان. نمی‌دانم قصه فرار من چقدر بالای پدر و خانواده‌ام سخت تمام شد، چقدر مایه تمسخر و جوک مردمان قریه شده بود؟ آیا پدر دنبال من آمده بود؟ آیا مادر دلش برای من سوخته بود؟ نمیدانم. خود من بودم که این فرار و این داستان سخت رفتن را نفس کشیده و درد دیده بودم. نوجوان بی‌تجربه و یاغی که پیش خود سنجیده بود: میروم هرجا که رسیدم! خانواده‌ی ما چهار نفری بود، پدر، مادر، من و خواهر ده‌ساله‌ام مرجان. در تمام مسیر دلتنگ هیچ کسی نبودم. فقط گاهی مادر به یادم می‌آمد که آن روز برای من گفته بود: قد آتی خو زیاد جنگ نکو بچَی! دلتنگ مادر هم نبودم. من گویا با هم همه قهر بودم، از دست همه عصبانی و رنجیده و فراری. پنج سالی که در ایران بودم با خانواده‌ی خود تماس نگرفتم، نامه نفرستادم و نامعمول‌تر اینکه از اقوامم دورتر رفتم در یک کارخانه بافندگی کار گرفتم تا کسی نداند من کجایم و چه میکنم. هیچ‌کسی آنجا مرا نمی‌شناخت و نمی‌فهمید. شاید در این پنج سال خانواده‌ام پذیرفته بودند که من دیگر زنده نیستم. شاید دل‌شان شکسته بود و اصلا از کسی نپرسیده بود که از محمد احوال داری یا نه! نه نه. امکان نداشت. مادرم مرا دوست داشت، خواهرم وابسته من بود و پدرم با وجود اینکه نسبت به من حس مالکانه داشت، باز هم دلبسته بود و تنها پسرش بودم. پسر داشتن، یعنی ادامه یافتن. چطور می‌توانست بی‌خیال باشد؟ فقط این فرار، چیزی نبود که پدر پیش‌بینی کند.
6 067
12
20230324-085306.mp3
5 031
13
‌ قصه‌‌ی کوتاهی برای‌تان بگویم. با دل گشوده بخوانید. نمی‌دانم خبر دارید یا نه، اما پارسال همین روزها بود که شبکیه‌ی چشم راستم بی‌خبر پاره شد. عمل جراحی هم آن‌طور که جراح روشن‌دل استانبول انتظار داشت پیش نرفت. نتیجه این شد که نود و پنج درصد از بینایی‌ چشمم را از دست دادم. در یک سالی که گذشته به وضعیت تازه عادت کرده‌ام اما کمتر زمانی بوده که چشمم ترشح یا عفونت نداشته باشد. به همین خاطر بیشتر وقت‌ها قرمز است. در این ماه‌ها اگر کسی می‌پرسیده که چرا چشمت قرمز است، به خنده می‌گفته‌ام که «چیزی نیست. بینایی‌ام را از دست داده‌ام.» چند هفته پیش برای معاینه پیش جراح روشن‌دل رفتم. هر ماه دست کم یک‌بار همدیگر را می‌بینیم. برایش گفتم که این چشم دیگر نمی‌بیند و شاید نیازی نباشد هر بار قطره و پماد تجویز کنید. با صدای مطمئنی گفت که‌ «ممکن است روزی شبکیه‌ی چشم چپ هم پاره شود و وابسته به همین چشم راست بشوی.» شرمنده‌ی هستی شدم به لحظه‌ای؛ انگار که ناشکر بوده‌ام حین قصه گفتن. از آن گفت‌وگو به بعد، هر وقت ‌‌کسی می‌پرسد چرا چشمت قرمز است، به زبانم می‌چرخد که چون «پنج درصد بینایی دارد.» حقیقت آن است که نعمت و برکت هستی بی‌منت و لایتناهی‌ست. ما آدم‌ها چیزی را «از دست نمی‌دهیم»؛ چه هر چه رسیده از بخشش و کرم هستی بوده؛ و هر چه هست از بخشش و کرم هستی‌ست. آدمی که به «از دست دادنِ» چیزی می‌اندیشد، احتمالاً درگیر نفس خویش است و دچار فراموشی. ------- دروازه‌های دل‌مان را به روی هم‌دیگر بگشاییم؛ که آزادی و شادی در گشایش باطن است. 💙 https://www.instagram.com/p/CnFD3NpqWzd/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
2 605
14
آری به زن. به زندگی. به آزادی. آری به شفقت. به همدلی. به دیگردوستی. به سعادت را برای همه خواستن. آری به صلح. به آبادی. به راستی و درستی و بخشندگی. آری به گشودگی دل برای او که مثل ما نیست. آری به نیکی. به خیرخواهی برای همه. به خیرجویی برای همه. آری به گوش دادن به دیگری. به هر دیگری. آری به پل‌ ساختن. به وصل کردن. به همبستگی. آری به فراخی سینه. آری به چشم‌های پر نور. آری به فرا رفتن از خویش. آری به عشق. آری به عشق. آری به عشق. نه به منیت و خودپرستی. نه به تحقیر. نه به خشونت و ناراستی. نه به تقسیم جهان به آدم خوب‌ها و آدم بدها.
2 798
15
... و پیرمردی را در آغوش گرفتیم امشب که در خیابان‌های مدیترانه نام حدیث نجفی را میان مردم می‌خواند. پیرمردی که قتل نوه‌اش را به سوگ نشسته بود.
1 971
16
No text...
1 968
17
به آخر رسید بازی یازده‌ساله. پایان‌نامه به سرانجام رسید. خوشحالم. احساس آزادی دارم. قصه را به یک نفر نسبت می‌دهند اما حقیقت آن است که همه‌ی هستی — آن‌ها که نور گرفتم از چشم‌شان در زندگی، باغبانی که دانه‌ی درختِ انجیرِ خانه‌ی کابل را کاشته‌بود، مردمانی که بودای بامیان را بر کوه تراشیده‌بودند — لحظه‌ی اکنون را سبب شده‌اند. هر اتفاقی که در این عالم رخ می‌دهد — خواه گذاشتن سیبی در دست یاری در استانبول باشد خواه پریدن گربه‌ای از شاخه‌ی درختِ باچه‌کوی — نتیجه‌ی شکفتنِ همه‌ی عالم ا‌ست. نتیجه‌ی تابش خورشید و سبزیِ زمین و درخشندگی ماه هم. خوشحالم که عالم این‌گونه شکفت امروز! قدردان آدم‌های روشن‌دل و مهرجویی هستم در امریکا و افغانستان و ترکیه و ایران. قدردان مامان و بابا و امیر. وقت صلح و آشتی‌ رسیده‌است.
1 830
18
درباره‌ی راستی و نفاقِ شمس
722
19
نفع در این است که لقمه‌ای خوردی چندانی صبر کنی که آن لقمه نفع خود بکند؛ آن‌گاه لقمه‌ی دیگر بخوری. حکمت این است. و هم‌چنین در استماع و حکمت. اما اگر کسی را سوزشی و رنجشی باشد که زودزود می‌خورد، آن خود کاری دیگر است. او داند. اما بر طعام ما با آن آزمایش نکند. اگر من در این علم‌های ظاهر شروع کردمی، تا یک درس را اتقان نکردمی، به دیگری شروع نکردمی. مثلا این‌که چندین گاه می‌خواند، بر این نکته هیچ نمی‌تواند شکالی گفتن و زیادت کردن. از بهر آن‌که چون این درس مخمر نشده‌باشد، چنان که همه‌ی فواید و اشکالات تواند اعاده کردن، باید که هرگز درس دیگر نگیرد. همان درس را بازخواند. کسی یک مسأله را مخمر کند چنان که حق آن است، بهتر باشد از آن‌که هزار مسأله بخواند خام. بعضی را گشایش بود در رفتن. بعضی را گشایش بود در آمدن. هش دار و نیکو ببین که این گشایش تو در رفتن است یا در آمدن. این مردمان را حق است که با سخن من اِلف ندارند. همه‌ی سخنم به وجه کبریا می‌آید، همه دعوی می‌نماید. قرآن و سخن محمد همه به وجه نیاز آمده‌است. لاجرم همه معنی می‌نماید. سخنی می‌شوند نه در طریق طلب و نه در نیاز. از بلندی به مثابتی که بر می‌نگری کلاه می‌افتد. اما این تکبر در حق دعا هیچ عیب نیست. و اگر که عیب کنند چنان است که گویند خدا متکبر است. راست می‌گویند. و چه عیب باشد؟ فی‌الجمله تو را یک سخن بگویم. این مردمان به نفاق خوش‌دل می‌شوند و به راستی غمگین می‌شوند. او را گفتم «تو مرد بزرگی و در عصر یگانه‌ای.» خوش‌دل شد و دست من گرفت و گفت «مشتاق بودم و مقصر بودم.» و پارسال با او راستی گفتم. خصم من شد و دشمن شد. عجب نیست این؟ با مردمان به نفاق می‌باید زیست تا در میان ایشان با خوشی باشی. همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون می‌باید رفت که میان خلق راه نیست. اگر آن سخن را قبول کنی چنان که آن روز تو را رقت آمد، بسی دولت‌ها بر تو رو نهد. زیرا که چون تعظیم کنی و بر وجه نیاز استماع کنی، این مجلس خوش رود و در خیال درویش این مجلس خوش نماید و هر وقت یادش آید از این مجلس دل میل کند و نرمد. آن میل دل راحت بار دهد. غرض تو از سؤال کردن و سخن گفتن، قبول دل‌هاست — که در دل‌ها شیرین شوی. چون برعکس می‌شود کار و از آن تغیر دل‌ها حاصل می‌آيد و رنج آن به تو عاید می‌شود، دل روا نمی‌دارد. مرا اوحدالدین گفت: «چه گردد اگر بر من آیی، به هم باشیم؟» گفتم: «پیاله بیاوریم. یکی من یکی تو. می‌گردانیم. آن‌جا که گرد می‌شوند به سماع.» گفت: «نتوانم.» گفتم: «پس صحبت من کار تو نیست. باید که مریدان و همه‌ی دنیا را به پیاله‌ای بفروشی.» به فقیهی راضی مشو. گو زیادت خواهم. از صوفی‌ای زیادت. از عارفی زیادت. هر چه پیشت آید از آن زیادت. از آسمان زیادت. می‌گویند هر چه در همه‌ی عالم هست، در آدمی هست. این هفت فلک در آدمی کدام است؟ این ستاره‌ها، آفتاب، ماه‌تاب؟ تو را از قدم عالم چه؟ تو قدم خویش را معلوم کن. که تو قدیمی یا حادث. این قدر عمر که تو را هست، در تفحص خال خود خرج کن. در تفحص قدم عالم چه خرج می‌کنی؟ شناخت خدا عمیق است؟ ای احمق. عمیق تویی. اگر عمیقی هست، تویی. تو چگونه یاری باشی که اندرون رگ و پی و سر یار را چون کف دست ندانی؟ چگونه بنده‌ی خدا باشی که جمله‌ی سر و اندرون او را ندانی؟ آن صوفی ارشد می‌گوید مریدش را که «ذکر از ناف برآور!» گفتم «نه. ذکر از ناف برمیاور. از میان جان برآور.» به این سخن در او حیرانی آمد. مولانا نشسته‌بوده‌است. خواجگی گفت که «وقت نماز شد. مولانا به خود مشغول بود. ما همه برخاستیم. به نماز شام ایستادیم. چند بار نظر کردم. دیدم امام و همه پشت به قبله داشتیم. که نماز رها کرده‌بودیم و از قبله روی گردانیده.» و او صد بار سر نهاده و اقرارها کرده و از من خرقه خواسته و مولانا گفته «خرقه نیست قاعده‌ی من. خرقه‌ی من صحبت است. و آن‌چه تو از من حاصل کنی. خرقه‌ی من آن است. چون وقت آن آید من خرقه‌ی تو بر سر نهم و تو خرقه‌ی من.» آخر سنگ‌پرست را بد می‌گویی که روی سوی سنگی یا دیواری نقشین کرده‌است. تو هم روی به دیواری می‌کنی. پس این رمزی‌ست که گفته‌است محمد. تو فهم نمی‌کنی. آخر کعبه در میان عالم است. چون اهل حلقه‌ی عالم جمله رو با او کنند، چون این کعبه را از میان برداری، سجده‌ی ایشان به سوی دل همدگر باشد. سجده‌ی آن بر دل این سجده‌ی این بر دل آن. من عادت نبشتن نداشته‌ام هرگز. سخن را چون نمی‌نویسم، در من می‌ماند. و هر لحظه مرا روی دگر می‌دهد. سخن بهانه است. حق نقاب برانداخته‌است و جمال نموده.» مقالات شمس — ویرایش جعفر مدرس صادقی — صفحه‌ی ۱۶۹-۱۶۱ —————————— . قصه‌ی ابایزید و آن سگ دنیا لعب است و مزاح است قصه‌ی او که به وعظ می‌رفت در همدان در اندرون من بشارتی هست قصه‌ی ابراهیم ادهم و گفتاری درباره‌ی مرگ قصه‌ی احمد زندیق و جنید قصه‌ی آن روستایی که زر پیدا کرد
544
20
مقالات شمس — خرقه‌ی من صحبت است
534