آنسو | AnSoo
Open in Telegram
«آنسو» بستری برای به اشتراک گذاشتنِ برخی یادداشتها و پارهفکرهای شخصی است، به انضمامِ مطالبی که گهگاه میخوانم/میشنوم/تماشا میکنم، و توجّهم جلب میشود. @KamalTayebi
Show more1 243
Subscribers
-124 hours
-17 days
+1330 days
Posts Archive
1 243
♾ مخمصهی همیشگیِ هنرمندِ کارمند
در رمان «کپیرایتر» نوشتهی دنیل پوپیک، یک شاعر در لابهلای چرخدندههای کارِ فرساینده به دنبال معنا.
«تا به حال هیچکس نبوده که هم پروست بخواند و هم شاغل باشد.» - این یادداشت درباره رمانی است که پرسشِ امکانِ همزمانیِ خواندنِ پروست و داشتنِ یک شغلِ روزمره را کاملاً جدی میگیرد و حولِ محورِ تنشِ همیشگی میان «هنر» و «تجارت»، میچرخد.✍️نویسنده: کیتی والدمن 🌐مرجع: newyorker 📚ترجمۀ: هوش مصنوعی جمنای ✅ @AnSoo https://telegra.ph/مخمصه%E2%80%8Cی-همیشگی-هنرمند-کارمند-06-21
1 243
تاراج
خانم لمبتن در کتاب «مالک و زارع» میگوید، یکی از پاشنه اشیلهای ایران عوض شدنِ حکومت ها و قشرِ جدیدِ حاکمان و مدیران دولتی است که دست در اموال مردم میکنند.
حالا ببینید گفتگوی حاج سیاح با حاج محمد حسن تاجر را راجع به درآمدِ مشاغلِ مختلف که کدام درآمدزاترند.
یک روز مرا به باغ میرزا رضا دعوت کردند و این شخص از نوکران مشیرالملک بوده و در اندکزمان از مالِ فقرا صاحبِتموّلِ زیادی شده. در آن جا جمعی بودند. گفتوگو شد که:
«کدام کاروصنعت در ایران بیشتر دخل دارد؟»حاجیمحمدحسن تاجر گفت:
«من تجارت دارم و تا چند پشت پدرانم در این کار بوده و زحمت کشیدهاند، با همهی اینها بهقدرِ یک نایبالحکومهی بوشهر ثروت ندارم. در ایران حکومت و ریاست است که گنج بادآورد است. هر قدر حکمران شقیتر و بیرحمتر است و مردم را بیشتر قتل و غارت میکند، در نزد دولت محترمتر و معتبرتر است.»حاجی میرزا محمود گفت:
«خیر! از حکومت هم بهتر ملائی است. خطرِ حکومت را ندارد. هرچه میکند منع و مذمت ندارد. معزولی ندارد. از دخلِ خود، به کسی نمیدهد. از همه راحتتر است و بهتر عیش میکند. صدر را میگیرد. دستش را میبوسند. او همهوقت عزیز و محترم و از هر تکلیف آزاد است، با همه اظهار ضعف و فقر بهترین اسلحه و مال را دارا است. بُرندهترین اسلحه تکفیر و مالِ تمامنشدنی اظهار فقر و گرفتن مال مردم، آیا در دنیا از این طایفه خوشبختتر وجود دارد؟»✅@AnSoo 〰️ منبع: خاطرات حاج سیاح، به کوشش حمید سیاح، انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۵۹، صفحه ۲۱.
1 243
〰️ دربارهی «نگرفتن»/On Not Getting It
نوشتهی آدام فیلیپس
انتشار در کتاب: MISSING OUT; In Praise of the Unlived Life
🅰ترجمه: هوشمصنوعی گوگل جمنای
✅@AnSoo
📝از متن:
بازشناسی میلمان آنگونه که هست ــ به عنوان امری که هم به دیگران وابسته است و هم ممنوعه و در نتیجه تخطیگرایانه ــ ما را برای خودمان بیش از حد غیرقابلقبول، بیش از حد دچار تعارض و بیش از حد در معرض خطر نشان میدهد؛ این امر، به معنای واقعی کلمه، ما را در تضاد با خودمان قرار میدهد. به شکلی بسیار عریان به ما نشان میدهد که چقدر میتوانیم از نیازهای خود آشفته و مضطرب شویم. «من» در روایت فرویدی ــ یعنی آن وجهی از خودمان که ترجیح میدهیم دیده شود ــ مانند تصویری است که قابی به دور خود دارد، و کارکرد قاب این است که تصویر را یکپارچه نگه دارد.⬇️
اما همچنین میخواهم پیشنهاد کنم که ما تحت فشار شدیدی برای گرفتنِ آن هستیم؛ اینکه، به زبان روانکاواﻧﻪ، این یک فرمانِ «ابرمن» است ــ یکی از ترسناکترینها در میان آن مجمموعهٔ دهشتناک ــ که بر زندگی ما مسلط است: «تو باید بگیری» (تو باید بگیری تا واجد شرایط عضویت در گروه ما شوی). ما باید تصور کنیم زندگیای که در آن این فرمان ساقط شده باشد چگونه خواهد بود، زندگیای که در آن چیزی برای گرفتن وجود نداشته باشد، چرا که آنچه میان انسانها میگذرد، آنچه انسانها از یکدیگر میخواهند، اصلاً نمیتواند به آن شکل بیان شود.⬇️
از این منظر میتوانید بگویید، مثلاً، اگر میفهمید چرا با شخصی هستید که با او هستید، پس واقعاً با او نیستید؛ میتوانید بگویید این باور که ابژههای اجماعی برای میل وجود دارند، نوعی اضطراب درباره ابژههای میل است، درباره خصلتِ بینهایت منحصربهفرد و ژرفِ میل کردن، یا اضطرابی است درباره اینکه اصلاً هیچ ابژهای برای میل وجود ندارد. به ما آموختهاند که آرزویش را داشته باشیم، اما آرزوی فهمیده شدن ممکن است کینهتوزانهترین خواستِ ما باشد... خواستِ فهمیده شدن، در بزرگسالی، میتواند در میان بسیاری چیزهای دیگر، خشنترین شکل نوستالژی ما باشد.⬇️
روانکاوی، به عنوان یک درمان، فرصتی است برای بازیابی آزادیِ ندانستن یا دانسته نشدن، و بنابراین دریافتنِ اینکه آدمها ممکن است در عوض چه کاری با هم انجام دهند. یکی از اهداف آن، هدفی که توسط فروید سلب شد، جداسازیِ مجدد امر جنسی از دانستن بود... روانکاوی، در واقع، درمانی است که آدمها را از اجبار و تکانهٔ جفتیِ فهمیدن و فهمیده شدن از شیر میگیرد؛ روانکاوی یک «پسافرزندپروری [آموزشِ ثانویه]» در نگرفتن است. از طریق فهمیدن تا مرزهای فهمیدن ــ این نسخهٔ جدید فروید از یک پروژهٔ قدیمی است.
1 243
یکی بود، یکی نبود
تماشا و تجربهای شخص از حضورِ حاضرِ غایب
✍️ کمال طیبی
✅ @AnSoo
یکی از موقعیتهای غریب انسانی که در سالهای اخیر توجهم را به خود جلب کرده، روابطی است که در ظاهر دو نفر در آن حضور دارند؛ اما هرچه بیشتر به آنها نزدیک میشویم و در عمقشان فرو میرویم، درمییابیم که گویی تنها و تنها یک نفر در این میانه حاضر است. تنها نیازهای یک نفر است که مجال ابراز و برآورده شدن مییابد و تنها اوست که بودن را تجربه میکند. نمیدانم، شاید قرار گرفتن در هر یک از دو سوی حاضر یا غایبِ این قبیل روابط، برای شما هم پیش آمده باشد.
در ارتباطات انسانی خواه دوستانه، عاطفی یا کاری گاهی سالها پشت میز کافهها، روی مبلهای راحتی خانهها یا در اتاقهای جلسات روبهروی هم مینشینیم. از بیرون که نگاه میکنی، دو فنجان چای روی میز است، دو صدا در فضا میپیچد و دو جفت چشم به یکدیگر دوخته شدهاند؛ تصویری بینقص از یک گفتوگو و رابطهٔ انسانی. اما بارها به تجربه دریافتهام که این تصویر، پیش از آنکه بازتاب حقیقتی در جهان بیرون باشد، توهمی بصری است که میتواند سالها ما را به خود مشغول و مبتلا نگاه دارد.
رنجِ گرانِ این روابط در آنجاست که فضای میان دو نفر، انباشته از حضور سنگین و متراکمِ تنها یکی از آنهاست. کلمات، نیازها و منیّتِ یک نفر، تمام اتمسفر فضا را میبلعد. نفر دیگر اگرچه آنجا نشسته، سر تکان میدهد، لبخند میزند و گاه کلماتی بر زبان میآورد، اما در واقع تنها بهمثابه ظرفی توخالی است که به کارِ سرریز شدنِ هستیِ مخاطبش میآید.
در خلال چنین رابطهای، حضور جسمانیِ یک طرفِ ماجرا، صرفاً بستری است تا دیگری بتواند خود را هرچه فراگیرتر گسترش دهد. در این اتمسفرِ اشباعشده از «او»، مدتهاست که جایی برای تنفسِ «من» و ابراز نیازها و دردهایش باقی نمانده است. در چنین رابطهای، ما با وجود حضور فیزیکی، بهکل غایبیم.
وجه تأملبرانگیز ماجرا اینجاست که آن دیگریِ مسلط، گاه گمان میکند این سکوتِ ممتد و این گوش سپردنِ بیچونوچرای ما، برخاسته از رضایت، آرامش، یا تأییدی بر حقانیت و برتریِ حضور اوست. اما در ساحت درونروانی، این سکوت چیزی جز یک عقبنشینیِ تمامعیار نیست. به گمان من، این غیابِ تلخ ریشه در دو خاستگاه و دو نوع مرگِ روانیِ متفاوت دارد:
۱. مرگی که در بستر رابطه رقم میخورد:
گاهی این خودِ رابطه است که با نادیدهگرفتنهای مستمر، ما را به مسلخ میبرد. برای فرو نریختنِ بنای رابطه، ذرهذره خودمان را حذف میکنیم. در این موقعیت، مکانیسمی که برای خنثی کردنِ ترس از ویرانیِ رابطه به کار میبریم، پذیرشِ احساس عمیقِ عدم استحقاق برای بودن است. در چنین فضایی، انطباقِ من با نیازهای دیگری، دیگر یک انتخاب نیست، بلکه تنها راه بقاست.
در یک رابطهٔ سالم، دو طرف حضور یکدیگر را بازتاب میدهند. آینهمنِشی، خصیصهٔ ذاتیِ یک رابطهٔ زنده است؛ بهگونهای که با نگریستن در چشمان دیگری، خودمان و میزان سرزندگی یا ملالمان را تماشا میکنیم. از خلالِ همین مشاهدهٔ انعکاسِ خود در آینهٔ دیگری و بازشناسیِ مستمر است که ما احساسِ وجود میکنیم.
اما در یک رابطهٔ کُشنده، وقتی در چشمان دیگری نگاه میکنیم، نهتنها اثری از خود نمییابیم، بلکه تنها احساسات و نیازهای او را میبینیم. چنین دیگریِ مسلطی، بههیچوجه بازتابدهندهٔ ما نیست؛ او سیاهچالهای است که تمام تجلیاتِ حضور ما را با بیرحمی در خود میبلعد و هیچ نوری را به سویمان بازنمیتاباند. در مواجهه با چنین پدیدهای، ظرفیت خلاق و محرّکِ ما برای زیستن بهتدریج تحلیل میرود و بهمرور باور میکنیم که اصلاً وجود نداریم. ما درون رابطه میمیریم و به همان جسد متحرّکی تبدیل میشویم که حتی اگر روزی مجالی برای حضور بیابد، دیگر توانی برای زیستن و ابرازِ خویشتن در خود نمیبیند.
۲. مرگی که پیش از رابطه رخ داده است:
برخلاف حالت قبل، گاهی ما مدتها پیش از ورود به رابطه، در جایی بیرون از آن مردهایم؛ جایی در گذشته که ابراز وجود برایمان با یک فروپاشی و وحشتِ بینام گره خورده است؛ آن هم در غیابِ یک محیط نگهدارندهٔ امن (Holding Environment).
گویی در پیِ چنین تجربهٔ تلخی و برای محافظت از خود در برابر تکرارِ آن است که ما جنازهمان را در قالب شخصیتی بینیاز و مطیع، به پیشگاه روابط جدید میفرستیم؛ شخصیتی که اساساً زنده نیست تا بخواهد آسیبی ببیند. شخصیتی که نیازهایش را بیوقفه سانسور میکند و تنها دیگری را مجاز و مستحقِ بروز میانگارد. گویی منِ مرده در حال محافظت از خود از طریقِ نبودن است.
روانِ ناخودآگاه انگار به این نتیجه رسیده که اگر حضور داشته باشد و خودِ حقیقیاش را ابراز کند، با طرد شدن و نابودیِ قطعی مواجه خواهد شد. پس غیاب، سکوت، ندیدنِ خود و مردهانگاری را بهعنوان بینقصترین سپر دفاعی برمیگزیند.
تراژدیِ عمیقِ این روابط در اینجاست که غیبت، ملموسترین، واقعیترین و استوارترین بخش هویتمان را تشکیل میدهد. در این نقطه، نداشتنِ حقِ بودن، تنها دارایی امنی میشود که هیچکس نمیتواند آن را از ما برباید. و اینگونه است که قصهٔ ما، نه با وصال، که با همان گزارهٔ نخستینش به پایان میرسد:
یکی بود، یکی نبود...
1 243
Repost from دورههای مدرسه بیدار / ۱۴۰۴
متنخوانی با لاله قدکپور (حضوری و آنلاین)
مارک بلوک: مورخ، سرباز و شهروند
بازخوانی دو متن از بلوک دربارهی جنگ
از ۶ تیر ۱۴۰۵، شنبهها: ساعت ۱۸ تا ۲۰ (۶ جلسه)
"فرصت را دریابیم و امیدوار باشیم دیگر هرگز چنین فرصتی نخواهیم داشت." این آخرین جملهی مقالهای است به نام تأمل یک مورخ در باب خبرهای نادرست جنگ که مارک بلوک، مورخ فرانسوی، در سال ۱۹۲۲ در نشریهی تألیف تاریخی به چاپ رساند، سه سال پس از پایان جنگ جهانی اول، جنگی که خود او از آغاز آن به جبهه فرا خوانده شد، تمام آن را سلاح به دست گذراند، و از آن جان سالم به در برد. بلوک که پیش از جنگ در کار تحصیل و تدریس در رشتهی تاریخ بود پس از آن وقفهی چهارساله به دانشگاه بازگشت و عمدهی کارش در زمینهی تاریخ قرون وسطا در اروپا شد. مقالهی فوق از کمشمار نوشتههای او دربارهی تاریخ معاصر، یا درستتر اینکه دربارهی تاریخ زمان حال خودش است و به پدیدهی شایعه در جنگ میپردازد، به این که باید اثر شایعه را در تبیین رفتارهای فردی و جمعی کنشگران و توجیهپذیری این رفتارها نزد خود آنان و دیگران در نظر گرفت، و به این که باید شکلگیری هر شایعه را در محیط اجتماعی ویژهی آن و تحت تأثیر نظارت و دخالت نهادهای مربوط تبیین کرد.
بلوک تأکید میکند که، در مواجهه با هر سندی از جنگ که از فرد یا گروه یا نهادی به جا مانده باشد، کار نظاممند و نقادانهی مورخ به تشخیص درست از نادرست تمام نمیشود، بل به این هم میپردازد که کدام سند کجا و چگونه گواه خبری نادرست میشود. وسعت و شدت درگیری جنگ جهانی اول در اروپا بازماندگان بس پرشماری به جا گذاشته بود و توسعهی فنآوری نوین در آن دوره امکان جمعآوری هر سندی و به ویژه گزارشهای شخصی این بازماندگان را بیش از پیش فراهم میکرد. این دسترسی بیسابقهی مورخان به روایتها و شهادتهای بازمانده از جنگ همان فرصتی است که بلوک امیدوار بود "دیگر هرگز پیش نیاید"
اما پیش آمد و جنگ جهانی دوم در وسعت و با شدتی بیشتر اروپا را در نوردید. بلوک باز از همان آغاز به ارتش پیوست و در نبردی شرکت کرد که این بار یک سال هم طول نکشید و به تسلیم فرانسه و اشغال آن به دست نیروهای نازی انجامید. در بازگشت از جبهه، در سال ۱۹۴۰، بلوک گزارشی از این نبرد نوشت به نام شکست شگفتآور که تنها پس از پایان جنگ، در سال ۱۹۴۶، امکان چاپ و نشر یافت. تأکید بر شگفتزدگی نویسنده در عنوان این متن، نه وعدهی بازگویی طرفه ماجرایی است و نه اعتراف به سرگشتگی و درنگ بر آن. بلوک خاطره نمینویسد و شرح حال یا حدیث نفس هم نمیگوید. عنوانْ دعوتِ خواننده است به شرکت در تلاشی جمعی برای درک و فهم واقعهای سرنوشتساز. بلوک مورخ است و گزارش را چنان طرح میریزد که از تجربهی تروتازهی خود مایهی کار پژوهشی بسازد برای مورخان آینده.
در قسمت اول، معرفی شاهد بر خوانندگان روشن میکند نویسنده چه کسی است، از چه پسزمینه و با چه توشهای به میدان جنگ رفته، آنجا چه کار بر عهدهاش گذاشتهاند، او چه کرده و چه بر سر او آمده است. در قسمت دوم، اظهارنامهی یک مغلوب تقریر سرباز جنگدیده است از جزء به جزء نابسامانی و ناکارآمدی در جبههی نبرد که از نظر او قدم به قدم رسیدن شکست را سبب بودهاند. در قسمت سوم، یک فرانسوی در برابر وجدان خود به تأمل بر همهی علتهایی می پردازد که در بطن جامعه و نهادهای گوناگون آن، در آستانهی جنگ و حین آن، در وقوع شکست اثر داشته اند، تأملی که شهروند پرسشگر میکند تا مگر بتواند امید به رهایی را زنده نگاه دارد و چشمانداز روزهایی خوش را باورپذیر. بلوک به نوشتن بسنده نکرد و به نهضت مقاومت فرانسه پیوست و پس از چهار سال مبارزهی مخفی، تنها چند ماه پیش از آزادسازی فرانسه به زندان نیروهای اشغالگر افتاد و تیرباران شد. کتاب شکست شگفتآور دو سال پس از مرگ او در آمد و اولین جملههای آن این است که "این سطرها آیا هرگز به چاپ خواهند رسید؟ نمیدانم
در این دوره به بازخوانی مقالهی تأمل یک مورخ در باب خبرهای نادرست جنگ، ۱۹۲۲، و کتاب شکست شگفتآور، ۱۹۴۶، نوشتهی مارک بلوک میپردازیم. این دوره بر مطالعه، مشارکت و گفتگوی شرکتکنندگان استوار است. روش کار به این شکل خواهد بود که هر هفته اعلام میکنیم چه بخشی از متون بناست مطالعه شوند و پس از ارائهی مدرس، بقیه زمان جلسه به گفتگو خواهد گذشت. این دو متن جستارهایی هستند که مطالعهی آنها برای عموم ساده است و میتواند جذاب باشد. همچنین آشنایی با روششناسی تاریخی نویسنده و اهمیتی که برای پژوهش میانرشتهای قائل بوده است برای پژوهشگران رشتههای علوم انسانی میتواند آموزنده باشد.
جلسهی نخست:
مارک بلوک: مورخ، سرباز و شهروند
جلسهی دوم:
بازخوانی مقالهی تأمل یک مورخ در باب خبرهای نادرست جنگ، ۱۹۲۲
جلسهی سوم، چهارم و پنجم:
بازخوانی کناب شکست شگفتآور، ۱۹۴۶
جلسهی ششم:
بحث آزاد
ادامه👇
1 243
Repost from دورههای مدرسه بیدار / ۱۴۰۴
متنخوانی با لاله قدکپور (حضوری و آنلاین)
مارک بلوک: مورخ، سرباز و شهروند
بازخوانی دو متن از بلوک درباره جنگ
از ۶ تیر
شنبهها: ساعت ۱۸ تا ۲۰ (۶ جلسه)
"فرصت را دریابیم و امیدوار باشیم دیگر هرگز چنین فرصتی نخواهیم داشت." این آخرین جمله مقالهای است به نام تأمل یک مورخ در باب خبرهای نادرست جنگ که مارک بلوک، مورخ فرانسوی، در سال ۱۹۲۲ در نشریه تألیف تاریخی به چاپ رساند، سه سال پس از پایان جنگ جهانی اول، جنگی که خود او از آغاز آن به جبهه فرا خوانده شد، تمام آن را سلاح به دست گذراند، و از آن جان سالم به در برد. این مقاله از کمشمار نوشتههای او درباره تاریخ معاصر، یا درستتر اینکه درباره تاریخ زمان حال خودش است و به پدیده شایعه در جنگ میپردازد، به این که باید اثر شایعه را در تبیین رفتارهای فردی و جمعی کنشگران و توجیهپذیری این رفتارها نزد خود آنان و دیگران در نظر گرفت، و به این که باید شکلگیری هر شایعه را در محیط اجتماعی ویژه آن و تحت تأثیر نظارت و دخالت نهادهای مربوط تبیین کرد.
اطلاعات بیشتر👇
1 243
نگاهنو شمارهٔ ۱۴۹ منتشر شد
بخش ویژهٔ این شمارهٔ نگاهنو، باعنوانِ «جنگ روایتها در اتحاد جماهیر شوروی»، به موضوعِ روایتسازیهای جعلیِ حکومتهای تمامیتخواه پرداخته و شیوۀ برآمدن و سقوط اسطورههای ساختگی را بررسی کردهاست.
@AnSoo
1 243
وقتی بچهها دیگر در کوچهها بازی نکردند، بزرگترها چه چیزی را از دست دادند؟
دنیایی که برای ماشینها ساخته شده، زندگی را از خیلی جهات برای بزرگسالان هم دشوارتر کرده.
نوشتهٔ: استفانی اچ. موری
ترجمه: هوش مصنوعی جمنای
✅@AnSoo
〰️از متن:
«اجازه دادن به کودکان برای بازی در فضای باز، به ساکنان کمک کرده تا چیزی را پس بگیرند که حتی نمیدانستند گم کردهاند: توانایی برقراری ارتباط با کسانی که در یکقدمیشان زندگی میکنند.»⬇️
«بچهها در شکستن حریمهای محافظهکارانهای که بزرگسالان یاد گرفتهاند دور خود بکشند، بسیار مهارت دارند... با حبس کردن مقولهی «بازی» در زمینهای محصور، ما ناخواسته توانایی کودکان در پیوند دادن آدمها به یکدیگر را از بین بردهایم.»⬇️
«با گذشت زمان، تلاشهای هدفمند صنعت خودروسازی موفق شد تقصیر مرگومیرهای جادهای را به گردن کودکان و والدینشان بیندازد. انجمن اتومبیلرانی آموزشهایی توزیع کرد که هدفشان القای این پیام به کودکان بود: خیابان جای شما نیست.»⬇️
«امروزه چشمهای ناظر بر خیابان، جز در معدود محلههای باقیمانده، تقریباً کور شدهاند و چشمهایی که از پشت شیشهٔ ماشینها به بیرون نگاه میکنند، هرگز نمیتوانند جای خالی آنها را پر کنند.»
1 243
Repost from آنسو | AnSoo
- شریعتی جایی نوشته است که در جوانی قصد داشته خودکشی کند (گویا قصد داشته خودش را در استخر کوهسنگی مشهد غرق کند) اما به تعبیر خودش مولوی نجاتاش داده. هیچ وقت به خودکشی به صورت جدّی فکر کردهای؟
- تا دلت بخواهد.
- چه چیزی نجاتات داد؟
- البته اگر نجات یافته باشم ...
- به هر حال الان اینجا نشستهای. چه چیزی تا به حال نجاتات داده؟
- شاید پروای این و آن، شاید اینکه هنوز تهنشین معنایی در گوشهی خورجین زندگیام مانده، شاید تنها ترس. نمیدانم.
- اینها که گفتی کلّی است گرچه میتوانند درست باشند، اما برای من جذاب نیستند. آیا چیز ملموسی هم بوده که نجاتات داده باشد؟ داستانی گویا واقعی میخواندم که کسی در یادداشت خودکشیاش نوشته بوده که اگر در طول مسیر تا مکان خودکشی، کسی ـــ حتی یک نفر ــــ به من لبخند بزد، خودم را نمیکشم.
- و خودش را کشته بوده؟
- بله.
- نمیدانم. به این وضوح به آن فکر نکردهام. اما اگر بخواهم از یک چیز مشخّص و ملموس که همیشه پای من را به ماندن گرم کرده نام ببرم، حتما میتوانم از ساز و آواز محمدرضا لطفی نام ببرم.
- چطور؟
- چی چطور؟
- اینکه چطور لطفی تو را باز داشته از این که دکمهی خروج را فشار دهی؟
- آها. نمیدانم. برایام تا حدودی راز است. من حتی آواز لطفی را دیوانهوار دوست دارم.
- در لطفی برای ماندنات چه قوت و قوّتی یافتهای؟
- نمیدانم. لطفی که مینوازد یا میخواند، بی هیچ استثنایی این حسّ گرم در من میدود که: خبری هست هنوز.
- خبری از چه؟
- یعنی گویا «این قدر هست که بانگ جرسی میآید». جهان، هیچ در هیچ نیست. از جایی میآید و به جایی میرود و ما بازیچه نیستیم، به خود وانهاده نیستیم و نقشی داریم در این آمدن و رفتن.
- و همهی اینها را مثلا سهتار لطفی در «بیداد» میگوید؟
- بله.
- آیا مضمون صوفیانهی اشعار لطفی هم در انتقال این معنا اثر دارد؟
- به احتمال خیلی زیاد بله، ولی لطفی دف هم که بزند یا کمانچهای احتمالا نه چندان حرفهای هم که بکشد، در من این حسّ مینشیند؛ محدود به لحظاتی نیست که مثلا «نامدگان و رفتگان» را میخواند (تازه اگر این شعر سایه را صوفیانه بگیریم که دستکم خود سایه مایل نیست).
- و این جهانِ به خود واننهاده تو را به ماندن ترغیب میکند؟
- بله دیگه. هستی تا وقت رفتنات برسد. تا آن زمان کار خودت را میکنی.
- با این حساب، ساز و آواز لطفی را میتوان وحیِ تو خواند.
- به قول شمس «مرا قرآنِ خود باید».
- چقدر تلاوت میکنی این قرآن را؟
- کدام یکی را؟
- قرآنِ خودت را، یا همان مُصحَفِ به روایتِ ساز از لطفی را.
- تقریباً هر روز.
- و خسته نمیشوی از آن؟
- بیاغراق هر روز که مینیوشم تازه است، و نه فقط این، که هر روز سخنهای نامکرر دارد.
- فکر نمیکنی که شاید یک روز برایات کهنه شود و دیگر حسِّ گوش کردناش را نداشته باشی؟
- چرا.
- آنگاه چه میکنی؟
- نمیدانم. احتمالاً لوحِ محفوظ دیگری خواهم یافت.
- و به جهانی خالی از لوحِ محفوظ فکر نمیکنی؟
- اگر خواستِ موسیقی را بتوان از آدمها گرفت، طلب الهام را هم میتوان از آنها گرفت.
📔 «درآمدی شکّاکانه به اسلام»، شاندل (منتشر نشده است)
1 243
Repost from N/a
در خراباتِ مُغان نورِ خدا میبینم این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم جلوه بر من مفروش ای مَلِکُالْحاج که تو خانه میبینی و من خانه خدا میبینم خواهم از زلفِ بُتان نافهگشایی کردن فکرِ دور است همانا که خطا میبینم سوزِ دل، اشکِ روان، آهِ سحر، نالهٔ شب این همه از نظرِ لطفِ شما میبینم هر دَم از رویِ تو نقشی زَنَدَم راهِ خیال با که گویم که در این پرده چهها میبینم کس ندیدهست ز مُشکِ خُتَن و نافهٔ چین آنچه من هر سَحَر از بادِ صبا میبینم دوستان عیبِ نظربازیِ حافظ مکنید که من او را ز مُحِبّانِ شما میبینمپریسا، مشکاتیان و علیزاده — کنسرت دستگاه نوا @mysticmusicc
1 243
مستند «چطور به یک دیکتاتور غذا بدهیم» سراغ پنج تا آشپز شخصی رفته که سالها برای بعضی از بدنامترین دیکتاتورهای دنیا کار کرده بودن. آدمهایی مثل کیم جونگ ایل، عیدی امین، صدام حسین و آگوستو پینوشه.
هر کدوم از این دیکتاتورها غذای محبوب خودشون رو داشتن. کیم جونگ ایل عاشق پیتزای پپرونی بود، صدام بدون ماهی کبابی مسگوف نمیتونست زندگی کنه و عیدی امین هم اشتهای عجیبی داشت و گفته میشه میتونست یک بز کامل بریانشده رو بخوره. ولی اصل داستان غذا نیست؛ داستان آدمهاییه که کنار قدرت مطلق زندگی میکردن و کمکم یاد گرفتن خیلی چیزها رو نبینن.
شاید تکاندهندهترین بخش فیلم مربوط به آشپز عیدی امین باشه. اون تعریف میکنه که چطور از یک روستایی فقیر یکشبه وارد زندگی لوکس شد؛ مرسدس داشت، پول داشت، چند همسر داشت و زندگی شاهانهای میکرد. اما در عوض باید چشمش رو روی جنایتهایی میبست که دور و برش اتفاق میافتاد. خودش میگه بعد از اینکه یکی از همسران عیدی امین به شکل مشکوکی کشته شد، تازه فهمید این رفاه چه بهایی داشته. حتی یک بار هم به او دستور داده بودند قلب انسان بپزه، چون امین اعتقاد داشت خوردن قلب یک نفر باعث میشه روحش برای انتقام برنگرده.
آشپز کیم جونگ ایل هم تعریف میکند که زندگیاش کاملاً زیر نظر بود. پاسپورتش را گرفته بودن و حتی مأمورهای حکومتی چک میکردن زیتونهای روی پیتزا دقیقاً سر جاشون باشن. اون میخواست بخشی از غذای اضافی خودش رو به مردم گرسنه بده اما فوراً جلوش رو گرفتن.
یکی از سؤالهایی که شاید برای همه پیش بیاد اینه که چرا هیچکدام از این آشپزها سعی نکردن دیکتاتورها رو مسموم کنن؟ جواب فیلم این است که وقتی وارد حلقه نزدیکان یک دیکتاتور میشی، کمکم از بقیه جامعه جدا میشی. امتیاز میگیری، پول درمیآری و به جایی میرسی که دیگه فقط به حفظ موقعیت خودت فکر میکنی. همانطور که یکی از آشپزها میگه: «کار آشپز فقط آشپزیه، همین.»
جالب اینجاست که خیلی از این آشپزها هنوز هم از رؤسای سابقشون دفاع میکنن. آشپز پل پوت هنوز برای قبر او غذا میبرد و تقریباً اون رو مثل یه آدم مقدس میبینه. آشپز پینوشه از کودتای اون دفاع میکنه و آشپز صدام هم هنوز او رو «پدر عراق» میدونه و از اعدامش با ناراحتی حرف میزنه.
پیام اصلی فیلم اینه که دیکتاتورها فقط با زور سر پا نمیمونن؛ آدمهای عادی اطرافشان هم به بقای اونا کمک میکنن. خیلی وقتها هم توجیهشون ساده است: «من فقط داشتم کارم را میکردم» یا «شغل خوبی بود.» و دقیقاً همین طرز فکره که میتونه باعث شه آدمها کمکم با بدترین اتفاقها کنار بیان.
در نهایت این مستند بیشتر از اینکه درباره غذا باشد، درباره آدمهاست. اینکه چطور بعضیها میتونن سالها کنار یک رژیم خشن زندگی کنن، از مزایاش استفاده کنن و بعد هم نتونن یا نخوان واقعیت کارهایی رو که اون رژیم انجام داده بپذیرن
@AnSoo
https://x.com/i/status/2064568583846350883
1 243
Repost from آنسو | AnSoo
🫖 قوری؛ استخری پوشیده از نیلوفرهای پاییزی
✅@AnSoo
✍️ نوشتهای خواندنی به قلمِ روان و شیرینِ قاسم هاشمینژادِ نازنین در بابِ آدابِ دم کردن و نوشیدنِ چای
1 243
Repost from هوامل و شوامل
هر دریافتی که از سنت داشته باشیم، باید سنت را همچون افقی بدانیم که نمیتوان با بیاعتنایی به آن پشت کرد و در واقع، سنت همچون زبانِ مادری است که برای آموختنِ بهترِ زبانی بیگانه نمیتوان آن را فراموش کرد. میتوان زبانِ دیگری را آموخت، اما این کار با فراموشی زبان مادری ممکن نیست، بلکه برای آموختن زبان دوم باید مقدمات زبان مادری را بهعنوان پایهای برای بهتر آموختن زبان دوم بهکار گرفت. از این حیث، تذکرِ سنت نقادیِ آن با توجه به الزامات دوران جدید است. اندیشیدنِ جدید بدون این تذکر امکانپذیر نیست، همچنانکه فهم سنت بدون این تذکر ممکن نیست.جواد طباطبایی، ابنخلدون و علوم اجتماعی: گفتار در شرایط امتناع، ص400. #res_moderna @m_stigmata
1 243
Repost from هوامل و شوامل
"محقق علوم انسانی در ایران دائما روزی پنج رکعت باید به خود یادآوری کند که : «موقعیت هرمنوتیکی من با موقعیت هرمنوتیکی متفکر غربی تفاوتهایی اساسی دارد.» این تفاوت اساسی به هیچ نوع نسبیگراییای منجر نمیشود، نقطه عزیمت افراد در فهم حقیقت معمولاً متفاوت است ولی مقصد یکی است. باید توجه کرد که عدم تحلیل درست نقطه عزیمت و ویژگیهای نسبتاً ثابت و اساسیاش ما را از رسیدن به مقصد باز میدارد. توصیف نقطه عزیمت ما به طور خلاصه : «ما ایرانی – اسلامی هستیم، ما جزء جنوب جهانی هستیم، تجدد از بیرون تاریخمان آمد، از بازندگان بزرگ دوران امپراتوریهای استعماری غربی بودیم، یعنی بهترین دورانهای بریتانیا و فرانسه بدترین دورانهای ما بوده، هنوز هم روابطمان با غرب زیر سایه میراث این گذشته استعماری است.» خوب حالا چه لیبرال، محافظهکار یا سوسیالیست و فمنیست و غیره، چه پسامدرن، مدرن یا هر چیز دیگر، فهم ما از متنهای مهم غربی باید با این موقعیت هرمنوتیکی تطبیق پیدا کند، و الا نتیجه چیز خندهداری خواهد شد.
جای ما در تاریخ تغیرناپذیر است. این رؤیا که صرفاً با یک انقلاب سیاسی جایگاه ما در تاریخ عوض خواهد شد، مثل این میماند که فکر کنیم با انقلابی سیاسی گذشته تاریخی را میتوانیم عوض کنیم. گذشته بخشی لاینفک از اکنون ما را میسازد. از گشودگی آینده نباید نتایج گزاف گرفت. آینده هیچ وقت نمیتواند بدون ارتباط با گذشته وجود داشته باشد. زمان ناگهان قطع نمیشود. بر این اساس ایران هرگز نمیتواند تبدیل به کشوری «نوردیک» شود. مدرن، آزاد، سکولار، توسعهیافته، قدرتمند میتواند بشود ولی «غربی» نمیتواند بشود. برای غربی بودن شما نیاز به میراث ریشهدار امپراتوری رم باستان و مسیحیت رُمی دارید، و شما تا ابد این دو را ندارید. شما در عوض وارث هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و وارث دو دین بزرگ زرتشتی و اسلام هستید؛ همچنین شما در سدههای اخیر وارث صفویان هستید و مذهب شیعه. اگر تک تک افراد ایران هم خداناباور شوند، باز «ایران» وارث گذشتهای اسلامی است و این جایگاهش را در تاریخ معین میکند. باید با گذشته آشتی کرد و محتاطانه اکنون را ساخت."
منبع
@m_stigmata
1 243
Repost from هوامل و شوامل
هر دریافتی که از سنت داشته باشیم، باید سنت را همچون افقی بدانیم که نمیتوان با بیاعتنایی به آن پشت کرد و در واقع، سنت همچون زبانِ مادری است که برای آموختنِ بهترِ زبانی بیگانه نمیتوان آن را فراموش کرد. میتوان زبانِ دیگری را آموخت، اما این کار با فراموشی زبان مادری ممکن نیست، بلکه برای آموختن زبان دوم باید مقدمات زبان مادری را بهعنوان پایهای برای بهتر آموختن زبان دوم بهکار گرفت. از این حیث، تذکرِ سنت نقادیِ آن با توجه به الزامات دوران جدید است. اندیشیدنِ جدید بدون این تذکر امکانپذیر نیست، همچنانکه فهم سنت بدون این تذکر ممکن نیست.جواد طباطبایی، ابنخلدون و علوم اجتماعی: گفتار در شرایط امتناع، ص400. #res_moderna @m_stigmata
1 243
Repost from هوامل و شوامل
«تصلب سنت» و «بیاعتنایی به سنت»، و بحران.
"... خاستگاه سخنانِ نهچندان معقولی که از نیمسدهی پیش تجددستیزانِ ایرانی دربارهی توطئهای گفتهاند که گویا با پیدایش روشنفکری، و بهتعبیر دیگری «غربزدگی» آغاز شد و نقادی نسنجیده از همهی وجوه اندیشهی جدید، که به «بیراهههای تجدد» تعبیر کردهاند و پیشنهاد راهحلهایی همچون «بازگشت به خویشتن»، «آنچه خود داشت» و «راهِ اصیل آسیا در برابر غرب که هیچ بیراههای به آن نمیرسد»، بهتعبیر احمد فردید دربارهی جلال آلاحمد، «غربزدگی مضاعف» تجدیدستیزان بود و از آنجا که اینان چیزی دربارهی تاریخ اندیشه در اروپا نمیدانستند و نسبت به پیچیدگیهای تاریخ اندیشه در ایران نیز در جهل مرکب بودند، هرگز متوجه این نکتهی اساسی در تاریخ اندیشه در ایران نشدند که بازگشت به خویشتن، و آنچه خود داشت، جز رجعتی به خلأ نبود. نکتهی اساسی در این بحث، که البته یکسره مغفول مانده است، این بود که آن خلأ را روشنفکریِ غربزدهی یک سدهی پیش از پیروزی جنبش مشروطهخواهی ایجاد نکرد؛ برعکس، روشنفکریِ ایران، که در عصر ناصری در افق بحثهای نظریِ ایران پدیدار شد، در خلئی تکوین یافت که طرفداران نظام سنت قدمایی با حضور غایب خود ایجاد کرده بودند. هر تبیین اساسی از قانونمندیِ تاریخ اندیشه در ایران باید «حدیث این حاضران غایب» را بهعنوان یکی از مفاهیمِ بنیادینِ تاریخ اندیشه در ایران وارد کند. [...] نطفهی روشنفکری جدید در خلئی بسته شد که در غیاب طرفدارانِ نظام سنت قدمایی ایجاد شده بود، اما روشنفکری ایرانی هرگز نتوانست این پرسش اساسی را مطرح کند که جایی را که آنان توانستند اشغال کنند، در چه شرایطی از ساکنان اصلیِ آن خالی شده بود. [...] روشنفکری با اِعراض از سنت قدمایی و در امتناع از رویاروییِ طرفداران آن تکوین پیدا کرد. [...] این بیاعتنایی به سنت، و پیآمدهای آن در تکوین روشنفکری در ایران، که مهمترین آن، از دیدگاه تاریخ اندیشهی سیاسی در ایران، فقدان جدال متأخرین بر قدما بود، بهتدریج، روشنفکری را به سیاستزدگی راند و این امر به مانع معرفتی مهمی در راهِ تکوین اندیشهی جدید تبدیل شد."جواد طباطبایی، تأملی دربارهی ایران، ج2: نظریهی حکومت قانون در ایران، دفتر دوم: مبانی نظری مشروطهخواهی، ص90. #ایرانیات #سیاسیات #مدرنیتهی_ایرانی @m_stigmata
1 243
Repost from هاروت و ماروت
در خصوص منشأ ظهور قدیمیترین شهرها و دولتهای جهان، نظریات مختلفی مطرح شده است. بنا به یک نظریه قدیمیترین دولتهای جهان برای مدیریت آب شکل گرفتند. مدیریت آب دجله، فرات و نیل، آبراهههایی که این آب را به مزارع میرساند یا تعیین زمان سیلابهای سالانۀ نیل، نیاز به فعالیت گروهی پیچیدهای داشت و سازمانی که این فعالیت را انجام داد، هستۀ نخستین دولتها را پدید آورد.
نظریهای دیگر نخستین دولتها را محصول تولید مازاد بر نیاز میداند. کشاورزان نیاز داشتند این تولید مازاد را جمعآوری، انبار، توزیع و داد و ستد کنند. سازوکار لازم برای مدیریت این فرایند پیچیده، نخستین دولتها را پدید آورد.
اما این دو نظریه هر دو با شواهدی که از شهرهای بینالنهرین و مصر کشف شده، رد شدهاند. حکومت مصر تنها در دوران پادشاهی دوم درگیر مدیریت آب شد. قدیمیترین شهرهای بینالنهرین هیچ قصر یا ساختمان دولتی ندارند.
بنا به نظریهای دیگر، نخستین شهرها و دولتها، محصول توسعۀ معابد بودند. بنا به این نظریه، نخست با انباشته شدن محصولاتی که کشاورزان بهعنوان قربانی به معبد تقدیم میکردند، معابد بزرگ و ثروتمند شدند. کسانی که برای مدیریت این ثروت به خدمت درآمدند، پیرامون معبد ساکن شدند و نخستین شهرها را پدید آوردند. سرپرست معبد رییس دولت و حاکم منطقهای بود که زمینهای کشاورزیاش آن معبد را تأمین میکرد. از سوی دیگر، با بزرگ شدن معابد، نیاز بود زمینهای کشاورزی تولید خود را افزایش دهند تا بتوانند همچنان معبد را تأمین کنند. در نتیجه ابزارهای جدید به کار گرفته شد، زمینهای کشاورزی با ظرفیت بیشتر فعالیت کردند، و تولید مازاد بر نیاز پیدا شد، که نیاز به ذخیره و داد و ستد داشت.
از همین جا بود که هر یک از شهرهای جهان باستان «خانۀ» یک خدا نامیده میشد: چون به واقع شهر از توسعۀ خانۀ یک خدا ظهور کرده بود و آن خدا، حامی شهر خود بود. در برخی از شهرها، معبد تا نصف فضای شهر را اشغال کرده بود. برخی معتقدند در این شهرها مالکیت خصوصی وجود نداشت و تنها معبد میتوانست مالک چیزی شود.
این شکل ابتدایی دولت چنان موفقیتآمیز از کار درآمد که جدای از معبد به رشد خود ادامه داد و به تدریج سازمانهای دولتی و نظامی غیر دینی پدید آمدند که گاه حتی بر معابد اعمال سلطه میکردند.
برگرفته از:
Origins of Great Ancient Civilizations, Kenneth W. Harl
Between the Rivers: The History of Ancient Mesopotamia, Alexis Q. Castor
@Harut_Marut
1 243
Repost from هاروت و ماروت
جوامع مختلف خدایان خود را با الگوبرداری از وضعیت اجتماعی خود میسازند: خدای جوامع شکارچی، جنگاور است و خدای جوامع کشاورزی، محافظ طبیعت.
انعکاس شرایط اجتماعی در تلقی از خدا، در برههای از تاریخ به حذف خانواده، تمایلات جنسی و مرگ از جهان خدایان انجامید.
در متون اوگاریتی، متون باقیمانده از کنعان باستان، ساختار خانوادگی و سیاسی زمینی در جهان الهی نیز انعکاس یافته است: خدایانْ والدین، همسر و فرزندانی دارند و در دربار الهی خدایان مختلف متحد یا رقیب یکدیگرند. متون اوگاریتی ضیافتها و ماجراهای مختلف این خدایان را که حول روابط خانوادگی و سیاسی میچرخد، به تفصیل بازگو میکنند.
یهوه، خدای کتاب مقدس، خانوادهای ندارد، و گرچه ما در کتاب مقدس اشاراتی به دربار آسمانی یهوه میبینیم که از شورای موجودات الهی تشکیل شده، اما هیچ گاه روایت زندهای از ماجراهای سیاسی این موجودات آسمانی نمیخوانیم.
همان طور که روابط خانوادگی و سیاسی خدایان کنعانی، بازتابی از شرایط اجتماعی بود، زدودن روابط خانوادگی و سیاسی از یهوه نیز محصول رشد فردگرایی در اواخر دوران سلطنت خاندان داود است. در این روزگار آشوبناک، با فروپاشی ساختارهای اجتماعی کهن، دیگر کسی به واسطۀ تعلق به خاندانی اشرافی به جایگاه بالای سیاسی نمیرسید، بلکه هر کس با تلاش شخصی (و گاه غیر اخلاقی) به قدرت و ثروت دست مییافت. یهوه نیز با این وضعیت جدید اجتماعی همسان شد.
خصوصیت دیگری که با الگوبرداری از ساختار اجتماعی از یهوه زدوده شد، جنسیت و مرگ بود. خدایان کنعانی همچون انسانهایی که داستان ایشان را میساختند، تمایلات جنسی داشتند، با هم آمیزش میکردند و صاحب فرزند میشدند؛ همچنین در جنگهای آسمانی کشته میشدند و گاه رستاخیز میکردند.
اما یهوه به شکلی نظاممند از جنسیت و مرگ تنزیه شد و این نیز بازتابی از شرایط اجتماعی انسانهایی است که روایت او را بازگو میکردند. زدودن جنسیت و مرگ از یهوه، در دو منبع کهانتی و تثنیهای کتاب مقدس رخ داد. این دو منبع به دست کاهنان نوشته شدهاند و کاهنان که وقف یهوه شده بودند، میبایست پیش از خدمت در معبد خود را از هر گونه ارتباط با مرگ و تمایلات جنسی تطهیر میکردند. اگر کاهنان میبایست از مرگ و جنسیت دوری کنند، خدای کاهنان نیز از این امور به دور است.
منبع:
The Early History of God: Yahweh and the Other Deities in Ancient Israel
Mark S. Smith
@Harut_Marut
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
