en
Feedback
آن‌سو | AnSoo

آن‌سو | AnSoo

Open in Telegram

«آن‌سو» بستری برای به اشتراک گذاشتنِ برخی یادداشت‌ها و پاره‌فکرهای شخصی است، به انضمامِ مطالبی که گه‌گاه می‌خوانم/می‌شنوم/تماشا می‌کنم، و توجّهم جلب می‌شود. ارتباط با ادمین http://t.me/ansoo?direct

Show more
1 254
Subscribers
-224 hours
-67 days
-130 days
Posts Archive
متفکرِ دل‌سوز و به اندازهٔ کافی خوب لزوماً همان کسی نیست که سریع بفهمد و بخواهد فهمش را جار بزند؛ بلکه گاهی کسی است که بتواند مدّتی تحمّل کند و فهمش را به تعویق بیندازد... @AnSoo

به مناسبت درگذشت تونی گاتلیف یادداشتِ «تونی گاتلیف؛ سلطان کولی‌ها در سینما و لذت زندگی در لحظه» نوشته‌ی محمد عبدی منتشرشده در ۵ مهر ۱۴۰۲، وبسایت بی‌بی‌سی فارسی @AnSoo
شاید هیچ کس در سینما به اندازه تونی گاتلیف به کولی‌ها وفادار نمانده و او را به همراه امیر کوستوریتسا، باید سلطان روایت کولی‌ها خواند؛ فیلمسازی متولد الجزایر که در ۱۳ سالگی، همزمان با جنگ‌های استقلال الجزایر به فرانسه آمد، اما در غالب آثارش از دهه ۸۰ تا به امروز به دنبال ریشه‌های خود به عنوان یک کولی اهل رومانی بوده است. گاتلیف که جوایز بسیاری از جمله جایزه بهترین کارگردان جشنواره کن را در کارنامه دارد با فیلم هایی چون «تبعیدی‌ها» و «ترنسیلوانیا» تصویری ماندگار از کولی‌ها ثبت کرد که به امضای او بدل شد و در آخرین فیلمش، «تام مدینا» هم با سبک و سیاق خاص خود و رجوع به زندگی شخصی خودش در دوران نوجوانی، به روایت زندگی کولی واری پرداخت که در آن همه چیز در لحظه خلاصه می‌شود؛ در موسیقی و رقص و لذت ناب غوطه ور شدن در لحظه حال. گاتلیف در گفت و گوی اختصاصی با بی بی سی فارسی می‌گوید: «از ۲۵ سالگی که فیلمسازی را شروع کردم درباره آدم‌هایی فیلم ساخته‌ام که می‌شناسم شان و دوست‌شان دارم و برایم مهم هستند. اما دیدم واقعاً هیچ وقت درباره خودم حرف نزده‌ام، اینکه خودم چه کسی هستم و چه چیزهایی برایم مهم است. همه‌اش درباره دیگران حرف زده‌ام و واقعیت زندگی آنها.» «این اواخر فکر کردم که زمانش رسیده درباره خودم حرف بزنم و چیزی از خودم به دیگران بدهم، داستانی که بتواند با جوان‌ها ارتباط برقرار کند. این که در ۱۲ سالگی چه کسی بودم و چطور شروع کردم به مبارزه با چیزی که بودم و نمی‌خواستم باشم. خانواده‌ام را دوست داشتم اما شروع کردم به مبارزه با ریشه‌هایم تا سرنوشت دیگری را برای خودم رقم بزنم. سرنوشت برای من رقم خورده بود که فقیر باشد و با فقر زندگی کنم و همین را به نسل‌های بعدی خودم هم بدهم. این نبرد را برای خودم انتخاب کردم و اگر نمی‌کردم الان اینجا روبروی شما ننشسته بودم.» گاتلیف درباره جوانی و نوجوانی‌اش می‌گوید: « خیلی شورشی بودم. خانواده‌ام را ترک کردم و تنها شدم. زندگی با من مهربان نبود. اگر الان اینجا هستم علت‌اش این بوده که در این راه آدم‌هایی بودند که کمکم کردند؛ معلم‌هایم، استادانم و مددکاران اجتماعی که مفهوم زندگی را به شکل ساده‌ای به من توضیح دادند و یادم دادند تا راهم را پیدا کنم و بشوم کسی که الان هستم. این است که در فیلم‌هایم سعی دارم کمک کنم که جوان‌ترها هم راه‌شان را بیابند و بشوند کسی که می‌خواهند.» در صحنه‌ای از فیلم تام مدینا، پسر جوان فیلم توسط پلیس دستگیر می‌شود و از او می‌پرسند که نامت چیست. پسر اولین اسمی را که بخاطر می‌آورد به عنوان اسم خودش می‌گوید: تام مدینا! گاتلیف می‌گوید مشابه چنین چیزی در واقعیت برای خودش هم اتفاق افتاده: «من وقتی آمدم به فرانسه که الجزایر درگیر آتش انقلاب بود و خیلی‌ها الجزایر را ترک کردند، به ویژه کسانی که مسلمان نبودند. در فرانسه رسیدگی‌ای صورت نمی‌گرفت و من که نوجوان بودم دستگیر شدم بخاطر دزدی. افسر پلیس گفت اسمت چیست و من هم اسم زیباترین پارک الجزایر را انتخاب کردم و گفتم: تونی گاتلیف! چهل سال بعد برای اولین بار برگشتم به الجزایر و رفتم این پارک را پیدا کنم، اما آنجا نبود.» «می‌دانستم که کنار مدرسه هنرهای زیباست، رفتم آنجا و پرسیدم که این پارک کجاست؟ گفتند بعد از انقلاب همه اسم‌های خارجی عوض شده و حالا اسم عربی برایش گذاشته‌اند. گفتم حالا این تونی گاتلیف که بوده؟ گفتند یک موسیقیدان که به مدرسه هنرهای زیبا هم پول کمک کرده بود.» در فیلم‌های گاتلیف نشانه‌های زیادی از زندگی خودش هست، اما او فیلم‌هایش را اتوبیوگرافی نمی‌داند:« نشانه‌هایی از اتوبیوگرافی در فیلم‌هایم هست، اما خیلی کم. آثار اتوبیوگرافی را دوست ندارم چون هنرمندانه نیستند و خلاقیت در آنها وجود ندارد و به طور کامل بر مبنای واقعیت بنا می‌شوند. اما در فیلم‌ها دنبال موقعیت‌های خاصی می‌گردم که می تواند بیوگرافی هم باشد؛ موقعیت هایی که زندگی من را تغییر داد.» شعله‌های عشق به سینما در گاتلیف در دوران مدرسه متبلور شد:« معلمی داشتم که کمونیست انقلابی بود. او به ما فیلم نشان می‌داد، فیلم‌هایی که درباره کودکان بود، مثلاً «چقدر دره‌ام سرسبز بود» جان فورد که نشان می‌داد یک پسر جوان چطور به پدرش کمک می‌کند یا «دزدان دوچرخه» ساخته ویتوریو دسیکا. اگر آن موقع فیلم‌هایی از کشور شما مثل «باشو، غریبه کوچک» و «خانه دوست کجاست» وجود داشتند، حتما معلم‌مان به ما نشان می‌داد.» فیلم‌های گاتلیف با موسیقی پیوند خورده‌اند و تقریباً همه آنها سرشار از صحنه‌هایی هستند که در آنها کسی موسیقی می‌نوازد: «موسیقی زندگی است؛ چیزی که زندگی را می‌سازد و آن را زیبا می‌کند. موسیقی همه جا هست؛ از مراسم ازدواج تا غسل تعمید. موسیقی همیشه با ما هست، برای همین همیشه در فیلم‌های من هم هست. موسیقی کلاسیک و روحانی و مصنوعی را دوست ندارم، موسیقی‌ای را دوست دارم که بخشی از زندگی است و با آن آمیخته است. موسیقی در فیلم وجود ندارد تا احساسات را بیان کند، موسیقی بخشی از فیلم است، بخشی از زندگی واقعی.»

... افراط در کاربرد واژه‌های بیگانه در فارسی، به نابینایی فرهنگی منجر خواهد شد. در برابر، آناکاوی یا تجزیه و تحلیل هر اصطلاح و یافتن یا ساختن معادلی برای آن، و آفرینش واژه‌هایی مستقل که برپایه‌ی معناشناسی فارسی استوار باشند، خود یک کار فکری بزرگ فرهنگی است که در گوهر خویش می‌تواند به پیش‌برد اندیشه، و هستی‌پذیر ساختن توانش‌های ذاتیِ ذهن و زبان انجامد.
میر شمس‌الدین ادیب‌سلطانی، راهنمای آماده‌ساختنِ کتاب، ص472. @m_stigmata

... عاشقی باید تا سخنِ عاشقان تواند شنود. فارغان را از این حدیث چه خبر؟ [...] از جلال ازل بشنو که احسن‌القصص است قصه‌ی عشق؛ چرا چنین گفت؟ زیرا که در قصه‌ی یوسف عشق‌بازی هست. تو چه دانی که «یحبّهم» با «ویحبّونه» چون خواهد که جمّاشی کند گوید: «احسن‌القصص»، اهل غفلت را از این نقاط چه خبر؟ زلیخاصفتی و مجنون‌لقبی باید تا قصه‌ی یوسف و حکایت زلیخا تواند شنود. برده‌ی لاوی شناسد برده‌ی لاوان. [...] زهی عشقِ زلیخا! از این‌جا هیچ درجه‌ی دیگر نمانده است؛ اللهم ارزقنا هذه الدرجة. عشق از این‌چنین بلعجبی بسیار یاد دارد.
نامه‌های عین‌القضات همدانی، به‌تصحیح علینقی منزوی و عفیف عسیران، ج2، ص129. #صوفیانه‌ها @m_stigmata

«قرآن‌خواندن» و «قرآن‌دیدن»
... نپندارم که اگر صورتِ «و قدمنا إلی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثوراً» چنان‌که هست بینی، خوش توانی‌خفتن! چون قرآن‌خواندن دیگر است و قرآن‌دیدن دیگر. لاجرم در حقِ قرآن‌خوانان چنین فتوا دهد که «ربّ تالٍ للقرآن والقرآن یلعنه». چون قرآن‌خوان به‌حقیقت قرآن‌دان بوَد و قرآن‌بین، که «یتلونه حق تلاوته»، حسن بصری از این قوم چنین خبر دهد که قرآن خوانند و نبینند، که «والله ما أصبح عبدٌ یتلوا هذا القرآن إلا طال حزنه وهمّه وقلّ سروره وفرحه». به‌زبانِ ملوّث به‌الوانِ گناه قرآن نتوان خواند، و به‌گوشِ ملوّث به‌هزار هزار معصیت قرآن نتوان شنید؛ وفي الصیف ضیّعت اللبن!
نامه‌های عین‌القضات همدانی، به‌تصحیح علینقی منزوی و عفیف عسیران، ج2، ص149. #صوفیانه‌ها @m_stigmata

نحنا والقمر جيران بيته خلف تلالنا بيطلع من قبالنا يسمع الألحان نحنا والقمر جيران عارف مواعيدنا وتارك بقرميدنا أجمل الألوان وياما سهرنا معه بليل الهنا مع النهدات وياما على مطلعه شرحنا الهوى غوى حكايات نحنا و القمر جيران لما طل و زارنا قناطر دارنا رشرش المرجان ما و ماه همسایه‌ایم خانه‌اش در پشت تپه‌های ماست برای ما می‌تابد و ترانه‌ها را می‌شنود ما و ماه همسایه‌ایم قرارهایمان را می‌داند بر کاشی‌های ما زیباترین رنگ‌ها می‌تاباند چه بسیار با او شب‌بیدار ماندیم در شب‌هایی شیرین، با آه‌هایمان چه بسیار در تابیدنش عشق را داستان‌هایی شورانگیز روايت کردیم ما و ماه همسایه‌ایم وقتی برآمد وُ دیدارمان کرد بر پل‌های کوچک خانه‌هامان مرجان پاشید. ‌

اشتراک تجربه عملی: از وقتی از سازمان رفته‌ای، در بعضی جلسات واقعاً جایت خالی است. جملهٔ بالا را چندی پیش یکی از همکاران قدیمی‌ام در گفت‌وگویی تلفنی به من گفت. پرسیدم: چرا؟ گفت: «تو بلد بودی طرف مقابل را از بهانه‌گیری و موضع‌گیری عبور بدهی و به جایی برسانی که دغدغه واقعی‌اش را بگوید.» پاسخش برایم قابل‌تأمل بود. به او گفتم راستش را بخواهی فکر نمی‌کنم دلیلش فقط مهارت مذاکره، سواد حقوقی یا این قبیل حرف‌ها بوده باشد. من سال‌هاست به نمایندگی از سازمان‌های مختلف فرصت حضور در جلسات مختلف را داشته‌ام. در خلال تجارب خودم متوجه شده‌ام که وقتی به حدود اختیارات خودت، نیاز واقعی سازمان، مفاد قرارداد و ظرفیت‌های حقوقی موضوع مسلط باشی، می‌توانی بدون نگرانی از موضع‌گیری‌های طرف مقابل از او بپرسی: «مسئله واقعی‌ات چیست؟ شفاف بگو تا ببینیم چطور می‌توانیم حلش کنیم.» در محدودهٔ مشاهده و تجربه‌ی من، خیلی از بن‌بست‌های گفت‌وگو، وقتی با صراحت بیان می‌شوند تازه می‌فهمیم که بیش از آنکه معطوف به تکنیک مذاکره باشند، معطوف به شناخت مسئله‌اند. گاهی دو طرف ساعت‌ها درباره درخواست‌ها، اعتراض‌ها و شروطی بحث می‌کنند که هیچ‌کدام مسئله اصلی‌شان نیستند. پشت یک مخالفت ممکن است نگرانی از مسئولیت باشد. پشت یک درخواست مالی ممکن است مسئله‌ای عملیاتی باشد. پشت یک موضع سخت حقوقی ممکن است ترس از ایجاد یک سابقه سازمانی باشد. و پشت خیلی از «نمی‌شودها»، مسئله‌ای وجود دارد که هنوز به‌درستی بیان نشده است. هرچه بیشتر تجربه می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که یکی از ارزشمندترین مهارت‌های حرفه‌ای، توانایی تشخیص «مسئله واقعی» از «مسئله‌نما» است. وقتی مسئله واقعی کشف شود، گاهی نیمی از مسیر حل آن طی شده است. به قول قدما: «حُسنُ السُّؤالِ نِصفُ العِلم» @AnSoo

📝 «اُدیپِ ما و اُدیپِ آن‌ها» ✍️نوشته دکتر محمّد صنعتی (روان‌کاو، روان‌پزشک و استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران) 🗣️تحلیلی روانکاوانه از خودکامگی و پدرکشی در «فرهنگِ مرگ»؛ با محوریتِ داستان «حصار و سگ‌ها پدرم». @AnSoo

دستورالعمل عشق­‌ورزی مواد لازم: تن انسان. نرمی گوشت و پوست و استحکام استخوان. نجوا و تمنا. گشودگی. شجاعت. تسلیم. باور. بوی تن. کمی تلخ و سرد. کمی گرم و شیرین. تاریکی. روشنی. نیمی از هر کدام. گاه تاریکی مطلق. نور کم‌­سوی چشم­‌ها. غرق شدن. فراموشی. اندوه. بعد چشم ­گشودن. درک خوشی. حیرت. قدردانی. روش تهیه: دستِ خالی شروع کنید. تن را آرام روی تن دیگر بخوابانید، نه با عجله، اما با ترس. چند کلمه، جمله، کمی آه و نجوا را به آرامی اضافه کنید. دقت کنید این مرحله خیلی حساس است. میزان را رعایت کنید نه آن‌قدر زیاد که بر مزه‌های دیگر چیره شود، نه آن‌قدر کم که بی‌مزه شود. اجازه دهید بوها خوب با هم‌ آشنا شوند. گرما با سرما کشتی بگیرد. روشنی کمی عقب بنشیند تا تاریکی پیش‌تر بیاید. حالا شک را اضافه کنید، کمی، و کمی هم نمک روی زخمی که تازه است. بعد یک مشت پر شجاعت، بی‌محابا اضافه کنید. جوری که به ترکیب شوک وارد شود. حالا اجازه بدهید اندوه در گرمای پوست حل شود. اگر اشک آمد، خوب هم بزنید. اگر خنده آمد، شعله را پایین بیاورید. از این‌جا به بعدش را دیگر رها کنید، بگذارید غریزه آرام‌آرام قل‌ بزند. زمان تقریبی پخت: نامعلوم. گاهی یک شب، گاهی یک‌عمر. یک وقتی هم ته می‌گیرد، می‌سوزد و تلخ و زهرمار می‌شود. تضمینی نیست. نحوه‌ی سرو: با دست، با چشم‌های نیمه‌باز، با لب‌های روی هم افتاده، در سکوت و تاریکی.

▶️ قسمت اول مصاحبه با علیرضا طهماسب در مجموعۀ «کتاب‌ومردم». علیرضا طهماسب در این گفت‌وگو با «نشر نو»، مرزهای تفکر روانکاوانه را با موج روان‌شناسی عامه‌پسند شفاف می‌کند: 🌸 هدف درمان و روانکاوی چیست؟ 🌸خطرات و عوارض جانبی روان‌درمانی غیرضروری 🌸تعارض همیشگی میان «استقلال» و «ارتباط» 🌸چرا روانکاوی معاصر از مفهوم کلاسیک «گناه» به تجربهٔ مدرنِ «شرم و بی‌معنایی» رسیده است؟ 🧡@AnSoo

می‌گویند در جهنم عقرب‌هایی هست که آدم‌ها از شرّ آن به مار غاشیه پناه می بردن گاهی که به کیفیت حضور خودم در بعضی از ارتباطات دشوار فکر می‌کنم، غافلگیر می‌شوم. با خودم می‌گویم چه می‌شود که من در مواجهه با این آدمِ خاص این رفتارها را از خودم نشان می‌دهم و حتا برای خودم هم عجیب می‌شوم. چه می‌شود که در مواجهه با این آدمِ خاص، مدام دلم می‌خواهد بخوابم، سکوت کنم، اظهار دردمندی کنم و فاصله بگیرم؟ انگار گفتنِ جمله‌ای مانند این که «سرم درد می‌کند» آسان‌تر می‌شود از این‌که در حضورِ سرزنشگر، تحقیرکننده و بددهانِ او بنشینم، رفتارهای اعصاب‌خردکنش را تماشا کنم و به آن‌ها واکنش نشان بدهم. اظهار دردمندی و فراغت‌طلبی از هم‌نشینی، گاهی بسا آسان‌تر است از اینکه بگویم نمی‌دانم با تو چه کنم. لحظهٔ غریبی است. لحظه‌ای که سردرد، بهانه/دروغی پذیرفتنی می‌شود برای همچو منی که دیگر نمی‌خواهم بارِ استمرارِ آن ارتباط را به دوش بکشم. کسی از آدمِ سردرد-دار انتظارِ صبوری در گفت‌وگو ندارد. می‌توانی چراغ را خاموش کنی، درب را ببندی و در اتاقی نیمه‌تاریک، از دیگری و حتی از تجلّیِ خودت در معاشرت با او، کمی فاصله بگیری. داشتم فکر می‌کردم به این که بدن ما گاهی بارِ کارهایی را به دوش می‌کشد که روان و زبان‌مان تابِ به دوش کشیدنشان را ندارند. گمان می‌کنم نکتهٔ حیاتی دربارهٔ چنین پناهگاه‌هایی این است که آنها تاریخ انقضا دارند. همان پناهگاهِ تضمین‌کنندهٔ بقا، اگر بیش از اندازه در آن بمانم، کم‌کم خاصیت پناهگاه‌بودنش را از دست می‌دهد. عمارت موقتی که برای فرار ساخته بودیم، آرام‌آرام خانهٔ اصلی‌مان می‌شود. کیست که نداند زیستن طولانی مدت در مسافرخانه، چالش‌های بزرگ خودش را دارد. رفتار و گفتار و کیفیت حضوری که روزی فقط راهی برای فرار بوده، می‌شود شیوهٔ زندگی‌ام. چنان در نقشِ آدمِ رنجور فرو می‌روم که دیگر خودم هم نمی‌دانم کجای این رنج پناه گرفته‌ام و کجایش واقعاً از آنِ من شده است. دیگر لازم نیست وانمود کنم سردرد دارم. واقعاً سرم درد می‌گیرد. واقعاً خسته‌ام. واقعاً دیگر توان حرف زدن ندارم و... اینجاست که خویشتنِ دروغین، بی‌آنکه دروغ بگوید، راست‌ترین چیزِ زندگی ما می‌شود. و شاید تلخ‌ترین بخش زندگی برای آدم‌هایی که زندگی بر آن‌ها سخت گرفته و هر روز در محیط‌های دشوار زیسته‌اند، همین باشد: ینکه پناهگاهی که روزی برای نجات خودشان ساخته بودند، رفته‌رفته بدل به خانه‌شان می‌شود. خانه‌ای که روزی از شر معاشرتی دشوار به آن پناه جسته بودیم، و قرار بود فقط جایی برای ماندن تا تمام شدنِ جهنم باشد حالا سالهاست که سکونتگاه اصلی ما شده است... @AnSoo

وزن کلمات این فیلم را آقای شبلی نجفی، پسر مرحوم استاد ابوالحسن نجفی، چند سال پیش از وفات استاد در ایران ساختند. بنده با اجازه آقای شبلی نجفی فایل کامل فیلم را در اینجا می‌گذارم. The Weight of Words This film was made by Chebli Najafi, the son of the late professor Abolhasan Najafi, a few years before the death of the professor in Tehran. With the permission of Chebli, I am posting the full movie file here. @AnSoo

عکس را بهار سال ۱۳۹۸ در جادهٔ الموت عزیز و زیبا ثبت کرده‌ام. @AnSoo
عکس را بهار سال ۱۳۹۸ در جادهٔ الموت عزیز و زیبا ثبت کرده‌ام. @AnSoo

سال‌ها ذهنم درگیر فهم معنای آن عبارت مشهورِ ژاک لکان در سمینار دوازدهمش بود:
«عشق‌ورزی دادنِ چیزی است که فرد ندارد… به کسی که آن را نمی‌خواهد.»
ابهامِ ناشی از ناتوانی‌ام در فهمِ این کلمات، سال‌ها همراهم بود. در این راه‌پیماییِ چندساله، با آدم‌های گوناگونی به گفت‌وگو نشستم، لابه‌لای مقالات و کتاب‌های مختلفی پرسه زدم و تعاملات روزمره‌ام را بارها از دریچهٔ این عبارت به تماشا نشستم، بلکه گِرهی از کار فروبستهٔ آن بگشایم. پس از تلاش‌های بی‌نتیجه و مکرر در فهم، تلاش کردم اینبار با تغییر زاویهٔ دید، این موضوع را با عینکی بیونی بازنگری کنم. همان‌گونه که جناب ویلفرد بیون، هوشمندانه و برای رهاییِ ذهن از قید و بند مفاهیم مألوفی چون عشق و نفرت، به واژگان انتزاعیِ آلفا و بتا متوسل شد، من نیز کوشیدم تداعی‌های متعارف و رمانتیک عشق را کنار بگذارم و آن را در گستره‌ای وسیع‌تر و عریان‌تر ببینم. این تغییر زاویه، آورده‌های بسیار مغتنمی و متفاوت برایم داشت. مدتی قبل، در خلال هم‌صحبتی با دوستی عزیز، این مفهوم به شکلی زنده برایم عینیت یافت. جنس دوستی‌مان این‌گونه بود که همواره و ناخودآگاه تلاش می‌کردم از او مراقبت کنم. هرگاه خودش یا دیگری، کلامی در نکوهش با سرزنش‌اش می‌گفت، تلاش میکردم سپرگونه وارد شوم و با یادآوری ارزشمندی‌اش، به او عزت‌نفس ببخشم. می‌کوشیدم پناهگاهی امن باشم در برابر تداعی خاطراتش از تجارب ناکامانهٔ گذشته. چند روز پیش از این، پس از شوخیِ ساده‌ای که بینمان رد و بدل شد، به تندی برآشفت و طعنه‌های جدی‌ای به من زد. در لحظه، عمیقاً خشمگین و آزرده شدم. چند ساعت بعد اما، وقتی از فاصله‌ای دورتر به احوالاتم نگریستم، جرقه‌ای در ذهنم روشن شد: شاید من در حال بخشیدن چیزی بودم که ندارم، به آن کسی که اصلاً آن را نمی‌خواست! به این گمان افتادم که گاهی ما چیزی را به دیگری می‌دهیم نه به این خاطر که او خواسته است؛ بلکه به این دلیل که یارایِ تماشای فقدان‌های او برایمان دشوار است. در چنین وضعیتی، مراقبتی که ظاهراً نثار می‌کنیم، بیش از هرچیز، تقلایی است برای کاهش اضطراب خودمان. چیزی در ضمیرمان زمزمه می‌کند،اگر بتوانم تو را متقاعد کنم که ارزشمندی، دیگر مجبور نیستم با دردِ بی‌ارزشی تو و یادآوری بی‌ارزشی خودم روبه‌رو شوم. در این نقطه، دیگری دیگر یک سوژهٔ پست و گوشت و استخوان‌دارِ مستقل نیست. بلکه به پروژه‌ای برای ترمیم و تشفّای ما تقلیل یافته است. شاید آن عبارتِ پارادوکسیکال لکان نیز دقیقاً از همین نقطه سرچشمه گرفته. عشق از لحظه‌ای آغاز می‌گردد که من بپذیرم نسخهٔ شفابخشی در چنته ندارم. چیزی که بتواند دیگری را کامل کند. به این اعتبار، رابطهٔ اصیل، زنده و معمولی، نه به معنای تاب آوردن و تحمل کردنِ هر چیزی از دیگری، بلکه شهامتِ این است که من می‌توانم با آنچه از تو دریافت می‌کنم مواجه شوم، تحت‌تأثیر قرار بگیرم، پاسخ بدهم و حتی با تو مخالفت کنم، بدون اینکه مجبور باشم تو را نابود کنم یا خودم را در این میان حذف کنم. حالا و به برکت آن راه‌های رفته و تجارب از سر گذرانده، گمان می‌کنم، عشق، پذیرفتنِ این حقیقت است که هیچ‌کس مالکِ چیزی نیست که بتواند دیگری را کامل کند. ما آدم‌های معمولی تنها می‌توانیم در فضای مشترکِ فقدان‌ها و ناتمامی‌هایمان، دست در دست هم، چیزی تازه بسازیم.

ربّی مِشولّام زوشا، عارف یهودی: در روز قیامت از من نخواهند پرسید «چرا موسی نبودی؟»، بلکه خواهند پرسید: «چرا زوشا نبودی؟» منبع: Martin Buber: The Life of Dialogue Maurice S. Friedman @Harut_Marut

Repost from قصه
قلبم مثل یخچال خانه‌ی آدم‌های پیر، لب ‌تا لب است از چیزهای تاریخ گذشته، مواد اشتباهی در ظروف اشتباهی. از ترس دور ریختن و پروای روزی به کار آمدن چقدر زباله انبار کردم. تصمیم‌ ترک این شغل، خیال رفتن از این شهر، عزم فراموش کردن چند سال عمر در وسط‌های جوانی، نبخشیدن بعضی‌ آدم‌ها، درس گرفتن از بعضی چیزها. یک چراغ کم‌جانی ته یخچال آدم‌های پیر هست که ظرف‌های کوتاه‌بلند، قابلمه‌های بی سر و سطل‌های ماست، در ردیف‌های به هم چسبیده و فشرده نمی‌گذارند نورش جایی را روشن کند. یخچال آدم‌های پیر پر است از شربت‌ها و قرص‌ها و دواهای منقضی شده، سس‌های کچاپ تکنفره، کرم‌ها و‌ پمادهای ده بیست ساله، میوه‌های لیزِ شکرک زده. قلبم پر از آشغال است. یادم نمی‌آید آن عقب‌ها چی قایم کرده‌ام و روزی اگر پی چیز مخصوصی بگردم پیدا کردن آنقدر سخت است که فکر می‌کنم هرگز نداشتمش. عین آدم‌های پیر، لجوجانه و حریص از یخچال پر از ظرف‌های به‌دردنخورم پاسبانی می‌کنم. نمی‌خواهم کسی از سر خیرخواهی قوطی و شیشه‌ای را پس و پیش کند، چیزی را دور بیاندازد، قلب بیراهه رفته را خلوت کند. رنج من است این؛ پاسدار غم‌های پراکنده بودن، نگهبان دوستی‌های تاریخ گذشته، ناطور هر چیز نصفه‌نیمه، مضطرب ابدیِ خاطرات گندیده. یخچال باز مانده صدایی می‌دهد، زنگی، اخطاری، اعتراضی که می‌گوید در را ببند. درست کردن این پریشانی کار تو نیست، در را ببند. • @simpletales

Repost from قصه
قلبم مثل یخچال خانه‌ی آدم‌های پیر، لب ‌تا لب است از چیزهای تاریخ گذشته، مواد اشتباهی در ظروف اشتباهی. از ترس دور ریختن و پروای روزی به کار آمدن چقدر زباله انبار کردم. تصمیم‌ ترک این شغل، خیال رفتن از این شهر، عزم فراموش کردن چند سال عمر در وسط‌های جوانی، نبخشیدن بعضی‌ آدم‌ها، درس گرفتن از بعضی چیزها. یک چراغ کم‌جانی ته یخچال آدم‌های پیر هست که ظرف‌های کوتاه‌بلند، قابلمه‌های بی سر و سطل‌های ماست، در ردیف‌های به هم چسبیده و فشرده نمی‌گذارند نورش جایی را روشن کند. یخچال آدم‌های پیر پر است از شربت‌ها و قرص‌ها و دواهای منقضی شده، سس‌های کچاپ تکنفره، کرم‌ها و‌ پمادهای ده بیست ساله، میوه‌های لیزِ شکرک زده. قلبم پر از آشغال است. یادم نمی‌آید آن عقب‌ها چی قایم کرده‌ام و روزی اگر پی چیز مخصوصی بگردم پیدا کردن آنقدر سخت است که فکر می‌کنم هرگز نداشتمش. عین آدم‌های پیر، لجوجانه و حریص از یخچال پر از ظرف‌های به‌دردنخورم پاسبانی می‌کنم. نمی‌خواهم کسی از سر خیرخواهی قوطی و شیشه‌ای را پس و پیش کند، چیزی را دور بیاندازد، قلب بیراهه رفته را خلوت کند. رنج من است این؛ پاسدار غم‌های پراکنده بودن، نگهبان دوستی‌های تاریخ گذشته، ناطور هر چیز نصفه‌نیمه، مضطرب ابدیِ خاطرات گندیده. یخچال باز مانده صدایی می‌دهد، زنگی، اخطاری، اعتراضی که می‌گوید در را ببند. درست کردن این پریشانی کار تو نیست، در را ببند. • @simpletales

▫️ نه بودا آمده است که ما را بودایی کند! نه موسی آمده است که ما را کلیمی کند! قرار است از بودا، بودا شدن را بیاموزیم، از موسی
▫️ نه بودا آمده است که ما را بودایی کند! نه موسی آمده است که ما را کلیمی کند! قرار است از بودا، بودا شدن را بیاموزیم، از موسی، کلیم شدن را و از مسیح بیاموزیم: "و جَعلنی مُبارکا اَین ما کنتُ" #محمد_رضا_سرگلزایی @homahemmat

امروز و در خلال تجربهٔ لحظه‌ای بن‌بست‌گونه و سخت در گفت‌وگو با دوستی عزیز، لحظه‌ای که کلمات دیگر پیش نمی‌رفت و هر جمله‌ای پیش از رسیدن به دیگری در راه می‌ماند، یاد آن حدیث قدسی ‌افتادم که خداوند می‌گوید:
«اگر روی‌گردانان می‌دانستند چقدر مشتاقشان هستم، از شوق ذوب می‌شدند.» [لو يعلمُ المدبِرون عنّي شوقي لعودتهم، ورغبتي في توبتهم، لذابوا شوقاً إليّ.]
به گمان من، گاهی در پسِ پشتِ برخی از آن لحظات غریبِ «دیگر حرفی ندارم»، ناگفته‌هایی مانده که راهی برای بیرون آمدن نیافته است. شاید در پسِ پاره‌ای از روی‌گردانی‌ها، شوقی برای بازگشت، و آن‌سوی برخی رها کردن‌ها و رفتن‌ها، میلی برای ماندن و ادامه دادن نهفته باشد. در محدودهٔ مشاهده‌ها تجربیافت خود بارها این گمان از ذهنم عبور کرده است که گاهی ما از آدم‌ها نمی‌گریزیم، گریز و حذرِ ما از دیوارهایی است که میانمان قد کشیده‌اند و تلاش‌های پیوسته و پرزحمت‌مان برای فروریختنشان بی‌نتیجه می‌ماند. در واقع گریزِ ما نه از دیگری، که از خستگیِ دوباره گفتن، دوباره توضیح دادن، دوباره فهمیده نشدن و تکرار این چرخهٔ فرساینده و ملال‌آور است. به این اعتبار، شاید گفت‌وگو بیش از آن‌که هنرِ سخن گفتن باشد، هنرِ ماندن است: ماندن در آستانهٔ آن درهایی که هنوز باز نشده‌اند. این متن ن اما یک خصیصه مهم دارد، آن هم این که با این امیدِ کم‌رنگ همراه است که شاید آن‌سوی سکوت، کسی هنوز مشتاقِ شنیدن باشد. نمی‌دانم... شاید اگر از شوقِ پنهانِ یکدیگر خبر داشتیم، این‌همه زود از هم روی نمی‌گرداندیم... ✅️ @AnSoo ✍️ کمال طیبی