en
Feedback
آرامش و پرواز روح

آرامش و پرواز روح

Open in Telegram
642
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم ترا می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم(۳۱۸) معشوق من! آنگاه که مرا می‌بینی هر لحظه دردم فزون‌تر می‌شود و میلم به وصال هر لحظه با دیدنت بیشتر(خانلری: در دم زیادت می‌کنی دردم) ۲- از سر و سامان من عاشق هیچ نمی‌پرسی؟ نمی‌دانم در جستجوی چه هستی. برای مداوای درد فراق هیچ تلاشی نمی‌کنی مگر درد فزاینده مرا نمی‌دانی؟! ۳- روا نیست مرا بر خاک، خوار و نزار باقی گذاری و بروی. بر من گذری کن و تفقدی کن تا جان فدای خاک راهت کنم(خانلری: بنشانی مرا بر خاک و بگذاری) ۴- تا بدنم خاک نشده است، دست از دامن تو و عشق آتشینت برنمی‌دارم، پس از آن نیز که از خاک گورم عبور کنی، غبارم دامنت را خواهد گرفت(تمرکز جاودانه عشق، ر.ک. چرا عشق؟ ۸) ۵- از غم عشق تو نفسم بند آمد تا کی این وعده و فریب؟! مرا هلاک کردی و نمی‌پذیری؟!(خانلری: دم می‌دمی) ۶- یک شب در تاریکی زلفان سیاهت، در جستجوی دل گم شده‌ام بودم، وانگهی چشم به رخسار تو دوختم و جام هلالی(رخسار یا ابروی هلالی یار)سر کشیدم. ۷- ناگاه تو را در آغوش کشیدم و گیسوانت تاب و شکنی زیبا برداشت آنکاه لب بر لب تو نهادم و همه وجودم را فدای تو کردم. ۸- تو با حافظ به حال خوش برس و به رقیب بگو از ناراحتی جان دهد. آری آنگاه که از تو گرمای عشق را حس می‌کنم، چه پروا و هراسی از سخنان دلسرد کننده رقیب دارم؟! آرامش و پرواز روح

چرا عشق؟ ۸ همه جانبه بودن و تمرکز دائمی عشق(وفاداری دائمی) تو به یک خواری گریزانی ز عشق تو به جز نامی چه می دانی ز عشق عشق را صد ناز و استکبار هست عشق با صد ناز می آید به دست عشق چون وافی است وافی می‌خرد در حریف بی‌وفا می‌ننگرد دفتر ۵ مثنوی مولانا عهد فاسد را پوسیده می‌داند(با تمثیل نخل پوسیده) تمرکز دائمی بر معشوق، چهره جان را مجذوب خود کرده است به گونه‌ای که در جانش حک شده و با از میان رفتن جسم خللی نمی‌پذیرد (تمرکز ذهنی، روحی و روانی جاودانه و بی‌نظیر که با زوال جسم پایان نمی‌یابد) و این مضمون در آثار شاعران نامی ایران تکرار شده است بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید(حافظ-غزل ۲۳۳) ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن‌دم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم(حافظ'۳۱۸) گرچه تب، استخوان من کرد ز مهر، گرم و رفت همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان(حافظ-۳۸۲) آرامش و پرواز روح چرا عشق؟ ۹ ادامه تبلور تمرکز دائمی عشق در آثار شاعران نامی ایران: نه پنج روزه عمر است عشق روی تو ما را وجدت رائحه الود ان شممت رفاتی*(سعدی- غزل ۵۲۱) *اگر استخوان‌های پوسیده‌ام را ببویی بوی عشق می‌دهند. هر که نشنیده‌ست وقتی بوی عشق گو به شیراز آی و خاک من ببوی(سعدی- غزل ۶۲۷) ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید هزار سال پس از مرگش ار بینبویی(سعدی-غزل ۵۱۵) چندان بخورم شراب کاین بوی شراب آید ز تراب چون روم زیر تراب گر بر سر خاک من رسد مخموری از بوی شراب من شود مست و خراب(خیام- رباعی ۸۰) ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید... منم مستی و اصل من می عشق بگو از می به جز مستی چه آید(مولانا-غزل ۶۸۳) بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری پاره سازم کفن و زندگی از سر گیرم(جلال عضد- غزل ۱۹۲) بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق برخیزد ز جانم(فریدون مشیری) آرامش و پرواز روح

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم: بنده عشقم و از هر دوجهان آزادم(۳۱۷) آشکارا و بی‌پرده می‌گویم و از سخن خویش خرسندم؛ بندگی عشق می‌کنم و از دو جهان رها و آزاد هستم. ۲- پرنده بوستان بهشتم چگونه شرح جدایی دهم از آن وطن امن؟ و این‌که چگونه در این جهان پر از دام و بلا افتاده‌ام؟!(همان ناله نی بریده شده که ادبیات عرفانی از آن مشحون است: پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی/کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری. دیوان شمس) ۳-فرشته‌ای ساکن کوی قدس بودم، آدم با گناه نخستین مرا به این ویران‌سرا آورد(خراب‌آباد: متناقض‌نما- ایهام: کل بیت زبان حال ابلیس ر.ک.مقاله زبان حال ابلیس در بیتی از حافظ.سجاد آیدانلو. نشریه پژوهش‌های ادب‌عرفانی پاییز ۱۳۹۷-۳۸) ۴- سایه درخت بهشت، دلبری حوریان و کنار حوض کوثر را به شوق کوی تو فراموش کردم. ۵- بر صحیفه دلم جز الف که یادآور قامت زیبای توست نوشته نیست. آری حرف دیگری استادم به من نیاموخت(الف کنایه از آستان احدیت، رمز رهایی از تعلقات و منشا همه حروف-چند نسخه: یار) ۶- ستاره اقبالم را هیچ منجمی نشناخت‌. خدایا از مادر دهر با کدام طالع به جهان آمده‌ام؟(خاص بودن روح خداجوی) ۷- از آن زمان که بنده درگاه میکده عشق شدم هر لحظه غمی جدید به من تبریک می‌گوید(غم عشق، زاینده و شیرین است و عاشق درمانش را نمی‌خواهد) ۸- مردمک چشمم پیوسته خون دل می‌خورد و این اندوه بی‌پایان سزاوار من است که دل به فرزند دلبند آدمیان داده‌ام(خانلری:می‌خورد خون دلم مردمک چشم و سزاست) ۹- معشوق من چهره حافظ را با زلف‌های زیبایت از اشک پاک کن وگرنه این سیل پیاپی اساس هستی‌ام را خواهد برد. آرامش و پرواز روح

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم(۳۱۶) معشوق زیبای من موهای دلکشت را به باد نسپار، تا وجودم را به باد نیستی ندهی. کرشمه و ناز را بنیاد نیفکن که بنیانم را از جا می‌کند(خانلری: ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم) ۲- با همه هم‌‌پیاله نشو‌، تا خون دل نخورم. از عشق دیرینم رو نگردان، تا فریادم به فلک نرسد(خانلری:با دگران) ۳-زلفانت را تاب نده، تا این‌گونه اسیرت نشوم، طره موهایت را پیچ نده تا جانم را به باد نیستی ندهی. ۴- یار بیگانگان عشق نشو، تا از خودبی‌خود نشوم. غم‌خوار بیگانگان نباش تا ناشاد نباشم. ۵-فقط چهره دلگشایت را برایم آشکار کن! تا از لطافت گل بی‌نیاز شوم و قامت موزونت را نشانم بده تا از سرو فارغ شوم! ۶-در هر مجلسی چون شمع چهره‌افروزی نکن وگرنه جانمان را آتش زده‌ای و تا در یاد توام یاد دیگران نکن! (بیت اضافه خانلری: چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را/ رام شو، تا بدهد طالع فرخ، دادم) ۷- با زیبایی و دلبری در شهر، شهره نشو تا از رشگ دیوانه‌وار سر به کوه نزنم! شورانگیزی شیرین را بکار نیاور، تا چون فرهاد ناکام و کشته عشق نشوم.(خانلری: ۷ بیت اول، که خطاب یک عاشق غیور به معشوق است با ستاره از ابیات بعد که مدحی است جدا شده‌اند) ۸- بر من بیچاره عشق دل‌سوزی کن و فریادرسم باش تا به وزیر سلیمان آصف برخیا(ایهام به جلال الدین توران شاه وزیر شاه شجاع)فریاد دادخواهی‌ام نرسد. ۹- هرگز مباد که حافظ از ستم‌هایت روی گردانت. من از روزی که اسیر عشقت شده‌ام رها و آرامم(و دارای حال خوش) - تضمین غزل معروف سعدی: من از آن روز که در بند توام آزادم/پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم. و معنای غزل ۴۰سعدی: غلام دولت آنم که پای بند یکی‌است/ به جانبی متعلق شد از هزار برست. آرامش و پرواز روح

بغیر آنکه بشد دین و دانش از دستم بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم(۳۱۵) دلبر زیبا! بیا و بگو که از عشق تو چه فایده‌ای برده‌ام؟ غیر از این‌که دانش و دینم هم از دستم رفته است! ۲-گرچه غم عشق دستاورد زندگی‌ام را به باد فنا داده است، اما سوگند به خاک پای با ارزشت که پیمان عشق را نشکستم.(بر باد دادن سرمایه ها، ویرانی و ساختن دوباره کار عشق است- تمرکز دائمی) ۳- اگر چه مانند ذره‌ای ناچیزم، اما بنگر که در پادشاهی عشق و هواداری چهره زیبایت چگونه به خورشید رسيدم(ایهام:خورشید رویت- خورشید حقیقت- اشاره به آیین مهرپرستی و میترائیسم در ایران باستان) ۴- اکنون برایم شراب بیاور که در مدت عمرم، یک لحظه از روی آسایش برای خوش‌گذرانی ننشسته‌ام. ۵- اگر درد عشق را نچشیده‌ای و از هشیاران هستی پند و نصيحت خود را به خاک نینداز که من مست عشقم و نمی‌شنوم. ۶- آری چگونه در برابر معشوق سر از خجالت بردارم؟! که خدمت شایسته‌ای انجام نداده‌ام. ۷- حافظ در این عشق سوخت، اما آن یار مهربان مرهمی نفرستاد تا خاطر زخمی‌اش را التیام بخشد! آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی ۸۶ خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۴ عقل را تصویر او می‌نامیم، همان‌گونه که روشنایی با خورشید شباهت دارد، ولی او عقل نیست. پس چگونه عقل را تولید می‌کند؟ از طریق اندیشیدن، زیرا آنچه چیز دیگری را درمی‌یابد و به خود می‌پذیرد یا ادراک حسی است یا عقل. عقل چون دایره و ادراک حسی، چون خطی مستقیم است. دایره را می‌توان تقسیم کرد در حالی که عقل قابل تقسبم نیست و او خود از نخستین برآمده و در پرتو آن ذات کاملی است... اما چگونه ما به چنین گنجی آگاه نمی‌شویم و بیشتر اوقات آن را به حال خود می‌گذاریم و اصلا فعالش نمی‌سازیم؟ آن جوهرها یعنی عقل و آنچه پیش از عقل است اثر خاص خود را در ما می‌بخشند از این‌رو روح متحرک دائم است. ما همه آنچه را در روح‌مان روی می‌دهد ادراک نمی‌کنیم. اگر بخواهیم از آنچه در روح است باخبر شویم باید نیروی ادراک را متوجه درون خود سازیم. همان‌گونه که کسی می‌خواهد صدایی خاص را بشنود، گوش خود را به همه صداها می‌بندد و همه توجه خود را معطوف آن صدای خاص می‌سازد، ما نیز باید صداهای محسوس را از خود دور سازیم و نیروی ادراک روح را پاک و آماده شنیدن صداهایی نگاه داربم که از بالا می آیند(دوره آثار فلوطین، ص ۶۷۰ و ۶۷۵) آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی ۸۶ خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۴ عقل را تصویر او می‌نامیم، همان‌گونه که روشنایی با خورشید شباهت دارد، ولی او عقل نیست. پس چگونه عقل را تولید می‌کند؟ از طریق اندیشیدن، زیرا آنچه چیز دیگری را درمی‌یابد و به خود می‌پذیرد یا ادراک حسی است یا عقل. عقل چون دایره و ادراک حسی، چون خطی مستقیم است. دایره را می‌توان تقسیم کرد در حالی که عقل قابل تقسبم نیست و او خود از نخستین برآمده و در پرتو آن ذات کاملی است... اما چگونه ما به چنین گنجی آگاه نمی‌شویم و بیشتر اوقات آن را به حال خود می‌گذاریم و اصلا فعالش نمی‌سازیم؟ آن جوهرها یعنی عقل و آنچه پیش از عقل است اثر خاص خود را در ما می‌بخشند از این‌رو روح متحرک دائم است. ما همه آنچه را در روح‌مان روی می‌دهد ادراک نمی‌کنیم. اگر بخواهیم از آنچه در روح است باخبر شویم باید نیروی ادراک را متوجه درون خود سازیم. همان‌گونه که کسی می‌خواهد صدایی خاص را بشنود، گوش خود را به همه صداها می‌بندد و همه توجه خود را معطوف آن صدای خاص می‌سازد، ما نیز باید صداهای محسوس را از خود دور سازیم و نیروی ادراک روح را پاک و آماده شنیدن صداهایی نگاه داربم که از بالا می آیند(دوره آثار فلوطین، ص ۶۷۰ و ۶۷۵) آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی ۸۵ خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۳ اکنون که دانستی روح ارجمند و خدایی است، پس یقین بدان به یاری چنین چیزی به خدا می‌توانی رسید و بی‌واهمه و تردید پای در راه صعود بنه و بدان که راهی دراز در پیش نداری، زیرا مراحل میان تو و او بسیار نیستند. اکنون آن حوزه خدایی را تصور کن که روح پس از او و از او می‌آید. روح تصویری از عقل است: روح اندیشه به زبان آمده عقل است و نیروی زندگی از عقل می‌تراود. همان‌گونه که میان گرمایی که در درون آتش است و گرمایی که می‌بخشد تفاوت است، ولی در مورد عقل نباید اندیشید که گویی از آن بیرون می‌رود، زیرا این نیرو در خود آن می‌ماند. چون روح از عقل برمی‌آید، طبیعتی همانند طبیعت عقل دارد و کمال خود را از عقل کسب می‌کند و عقل آن را تربیت می‌کند و ببار می‌آورد همچون پدری که فرزند خود را رشد می‌دهد. روح از عقل برمی‌آید در عقل می‌نگرد و به خود تحقق می‌بخشد و این تحقق بخشیدن فعال، روح نام دارد. در حالی‌که هر چیز فروتر از جایی دیگر به او روی می‌آورد و درد و انفعال روح فروتر است. عقل چون پدر روح است و در روح حاضر، جنبه خدایی روح را نیرومندتر می‌سازد زیرا میان آن دو چیزی نیست. روح در مرتبه پس از عقل است و نسبت به آن ماده است و عقل صورت. بنایر این ماده عقل نیز زیباست، زیرا بسیط و معقول است.(دوره آثار فلوطین، ۶۶۴) آرامش و پرواز روح

لایه های خودخواهی رسیدن به خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۲ اکنون پژوهش‌کننده(خود روح) برای چگونگی دمیدن زندگی در جهان توسط روح، باید جهان را دریابد، روی در روح جهان آورد و در او بنگرد، ولی باید از فریبی که سایر ارواح را گیج کرده دور بماند تا قابلیت نگریستن را دارا باشد. همچنین از هر جهت آرام باشد:قالب جسمانی - امواج شهوت و هوس- همه چیزهای پیرامونش زمین، دریا، هوا آرام و حتی از آسمان موجی نجنبد بعد آن روح بنگرد و دریابد چگونه از هر سو روح جهان از بیرون به درون جهان جاری می‌شود و در آن فرو می‌ریزد. چگونه از همه جا و از هر سو بر آن می تابد و روشنش می‌کند آنگاه زندگی می‌یابد و مرگ ناپذیر می‌شود و از خواب و سکون و آرامش بیدار می‌گردد. آنچه روح جهان بر آن تابید و زندگی بخشید، موجو زنده نیک‌بختی می‌شود و نخستبن بار چون روح جهان در آن سکنی یافت، ارزش خود را درمی‌یابد. حال آنکه پیشتر توده‌ای مرده بود، تاریکی ماده و لاوجودی بود و چنانکه شاعر می‌گوید خدایان از او بیزار بودند(ایلیاد هومر- فصل ۲۰) اما روح جهان را کسی روشن‌تر دریافت می‌کند که بیندیشد چگونه روح جهان با اراده خود آسمان را در آغوش می‌گیرد و رهبری می‌کند. جهان با آنکه منقسم به قسمت‌های متعدد است و دارای کثرت بی‌نهایت، به نیروی روح جهان واحد است و این جهان به سبب روح جهان خدایی است خورشید و ستارگان نیز همین‌طور. خود ما نیز اگر اصلا چیزی هستیم به سبب بهره‌وری از چنین روحی است، زیرا مردگان همچون سرگین بی فایده‌اند که دور افکنده می‌شود. موجود جسمانی همه‌اش خاک است اگر هم آنش باشد، آنچه می‌سوزاند  روح است. تنها چیزی که ارزش دارد روح است، پس چرا از خود غافل می‌مانی و در پی چیز دیکری می‌روی؟ چون آنچه از همه چیز گران‌بها می‌دانی جز روح نیست. پس بدان که تو خود نیز گران‌بها هستی(دوره آثار فلوطین، ترجمه محمد حسن لطفی، ۶۶۲-۶۶۴) آرامش و پرواز روح

لایه های خودخواهی ۸۳ خودآگاهی از دیدگاه فلوطین چه شده است که ارواح که از آن جهان آمده‌اند و متعلق به آنند، پدر خود خدا را از یاد برده‌اند و نه خود را می‌شناسند و نه او را ؟! آغاز بدی(شر) برای آنان گستاخی بود، هوس"شدن"، غیریت نخستین و حرص استقلال. چون از استقلال شاد شدند، راه مخالف در پیش گرفتند، از اصل خود بسیار دور شدند، به گمراهی افتادند، همچون کودکانی که زمانی دراز جدا از پدر و مادر در سرزمینی بیگانه به بار آمده‌اند، نه خود را می‌شناسند، نه پدر را. وطن و پدر خویش را از یاد برده‌اند و به علت نادانی بر اصل و مبدا خود بر خویشتن بی‌حرمتی روا داشتند و جهان و همه چیز دبگر را بر خود برتری نهادند و چشم بر جهان دوختند، مهرش را به دل گرفتند*.دلبستگی بدین جهان محسوس، سبب شد جهان برین را به کلی از باد ببرند، چه موجودی که به دیگری دل بندد و به چشم ستایش به آن بنگرد، خود را کمتر از محبوب می‌داند. روحی که خود را از اشیائی که دستخوش کون و فسادند فرومایه‌تر شمارد، از قابلیت پذیرایی ماهیت و‌ نیروی خدایی بی‌بهره می‌گردد. برای آگاهی و بازگشت، پژوهش کننده که خود روح است باید بدین نکته توجه کند، که خود او همه موجودات است، چه آنها که غذای خود را از زمبن و دریا می‌گیرند یا آنها که در هوا زندگی می‌کنند، آفریده و ستارگان، خورشید و آسمان بزرگ را پدید آورده و در آنها زندگی دمیده و به آسمان نظم بخشیده و  گردش دورانی آسمان را رهبری می‌کند. ماهیت خود او غیر از ماهیت همه آن چیزهایی است که می آفریند و زنده می‌کند و منظم می سازد و ارزشش به مراتب بیش از آن‌هاست. خود او ابدی است، زیرا هرگز از خود بیرون نمی شود(دوره آثار فلوطین، ترجمه محمد حسن لطفی،۶۶۱) *راهکار کاربردی برای خارج کردن محبت دنیا از دل. آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 178-دنیی در شعر نجم الدین رازی و عراقی بیدار شو دلا که در این روزگار دون خفته دلند و دیدهٔ بیدار مانده نیست اندر سرای دنیی* فانی عزیز من بسیار دل مبند که بسیار مانده نیست (نجم الدین رازی-6) چنین دولت تو را ممکن، تو از بی‌دولتی دایم چو دونان مانده اندر ره، اسیر نفس شهوانی هوای دنیی* دون را تو از بی‌همتی مپسند که وامانی به مرداری در این وادی ظلمانی چه بینی سبزه دنیا؟ که چشم جان کند خیره تماشای دل خود کن، اگر در بند بستانی دلی تا باشد اصطبل ستور و گلخن شیطان نیابد از مشام جان نسیم روح ریحانی اگر خواهی که این گلخن گلستانی شود روشن میان دربند روز و شب عمارت را چو بستانی اگر شاخ وفا بینی ز دیده آب ده او را وگر خار جفا بینی بزن راه پشیمانی بروب از صحن میدانش صفات نفس بدفرمان برآور قصر و ایوانش به ذکر و شکر یزدانی مراعات زمین دل بدین‌سان گر کنی یک چند گلستانی شود روشن نظاره‌گاه اخوانی در او از مشرب عرفان روان صد چشمهٔ حیوان در او از منبع اخلاق جاری هم دوصد خانی کشیده طوبی ایمان سر از طاعت به علیین غصونش پرتو احسان، ثمارش ذوق وجدانی فروزان از سر هر غصن صد قندیل در میدان نمایان نور هر قندیل خورشیدی درخشانی(قصیده 25) دل در طلب دنیی* دون هیچ منه بر دل غم او کم و فزون هیچ منه خواهی که به بارگاه شاهی برسی از کوی طلب پای برون هیچ منه(رباعی 134) آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 177- دنیی در شعر کمال الدین اسماعیل 2 یا رب تو آگهی که در این اندر سال عمر روزی به کام من نگذشته است روزگار از گونه گونه محنت و رنج آن کشیده‌ام در مدت حیات که بیش آید از شمار وینک رسید مرگ به نزدیک و لامحال بر یکدیگر زند ز همه گونه کار و بار دنیی* چنین گذشت که دانی و آخرت ترسم کزین بتر گذرد صدهزار بار یا رب چه بودی ار نبدی هستی چنین کز وی نگشت در دو جهان راست هیچ کار ورچه نبود گفتنی این لفظ ای خدای از من چو گفته‌های دگر جمله درگذار(ملحقات) نگر ز نکبت ایّام تنگ دل نشوی که چرخ* گه بدهد چیز و گاه بستاند حطام دنیی* فانی ندارد آن مقدار که یاد کردن آن خاطری بشوراند بسا لطیفه که درضمن نامرادی‌هاست خدای مصلحت کار بنده به داند ترا عنایت سلطان چو پایمرد بود فلک ز چنبر حکم تو سر نپیچاند اسیر خسرو عالم شدن زبونی نیست که سیل چون‌که به دریا رسد فروماند اگر مهابت سلطان عالمت بگرفت همت عواطف او زین مضیق برهاند(قصیده 59) آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 176- دنیی در شعر کمال الدین 1 ز غایت طلب تست ناز دنیی* دون چو کم طلب کنی آنگاه بیشتر یابی ز هرچه جستن آن می‌کند ترا مشغول فراغت تو از آن بهتر است اگر یابی کنون چو قانع گشتی کزین جهان* فراخ به صد بلا چو خران جای خواب و خَور یابی عذاب جان گرامی مده به کمتر چیز که این قدر را بی این‌همه خطر یابی به هرزه بانگ چه داری چو دردمند نه‌ای؟ تو درد جوی که درمانش بر اثر یابی گهر درون صدف باشد و صدف در بحر تو روی بحر ندیدی کجا گهر یابی؟ برآید از دل تو دود آتش طغیان چو لاله گر به مثل آب بر جگر یابی کشی ز سنگ‌دلی همچو کوه سر به فلک ز سنگ‌ریزه‌ا‌ی ار طرف بر کمر یابی چو شیر مادر خون پدرحلال کنی به گاه کینه اگر دست بر پدر یابی... مراد دنیی* و دین هر دو ضد یکدگرند ترا هوس که به همشان چگونه دریابی حصول لذت این، فوت لذت آنست یکی چو ترک کنی، ذوق آن دگر یابی به چشم علت تو هرچه هست معیوب است درست و راست نگر تا همه هنر یابی برین صفت که تو گم کرده‌ای طریق نجات ز پیروی بزرگان راهبر یابی از این بزرگان امروز در زمانه یکی است که مثل او نه همانا به بحر و بر یابی شهاب دین، عمر سهروردی، آن رهرو که از مسالک او دیو بر حذر یابی حشاشهٔ رمق ملت است دریابش که این سعادت هرچند زودتر یابی(قصیده 179) آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 175-دنیی در خسرونامه عطار و شعر اوحد الدین کرمانی الا ای جوهر قدسی کجایی نه در عرش و نه در کرسی کجایی نه در کونین و نه در عالمینی که سرگردان بین الاصبعینی گرت نقد است دنیی* دین تو داری یکی دل‌دار برسیمین تو داری پس آن جامی که گویم این سخن دان تو آن می بی‌خودی خویشتن دان چو کار افتاده و محرم تو باشی اگر دل گویمت آن هم تو باشی اگر من شعر سازم جامهٔ راز تو مرد راز شو جامه بینداز کنون گر تو چنین کردی که گفتم فشانم بر تو هر درّی که سفتم(بخش 13) از بس که غم دنییِ* مردار خوری نه کار کنی و نه غم کار خوری سرمایهٔ تو از همه عالم عمری است بر باد مده که غصّه بسیار خوری(اوحد الدین کرمانی- رباعی 102) آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 174-دنیی در اسرار نامه عطار یکی پرسید از آن مجنون معنی که کیست این خلق و چیست این کار دنیی؟* چنین گفت او که دوغ است این همه کار مگس بر دوغ گرد آمد به‌ یک‌بار چه وادی است این که ما در وی فتادیم‌؟! ز دست خویش از سر پی فتادیم درین وادی همه غولان خویشیم ز اول روز مشغولان خویشیم چو درمانیم‌، برداریم فریاد بلا چون رفت‌، بگذرایمش از یاد دریغا رنج برد ما به دنیی* غم بسیار و آن را حاصلی نی اگر از دیده صد دریا بباری خدا داند که تو بر هیچ کاری عزیزا گر به دست آری کدویی پدید آری بر او چشمی و رویی کدو پر یخ کنی و آن‌گه بداری که تا اشگی همی‌ریزی به زاری چو باران گرچه آن اشگ است بسیار به چشم کس ندارد هیچ مقدار همه در جنب قدرت هم‌چنانیم اگر خندیم وگر اشگی فشانیم هزاران دل بر این آتش کباب است که‌ را پروای این یک قطره ‌آب است‌؟ نگردد ز اشگ تو حکم خدایی چه گویی با که‌ای و در کجایی‌؟ اگر هر دو جهان* نابود باشد خدا را نه زیان نه سود باشد آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 173- دنیی در الهی نامه عطار 2 چنین گفته‌ست عبّاسه که دنیی* چو مُرداری است در گلخن به معنی چو زین مردار شیران سیر خَوردند پلنگان آمدند و قصد کردند پلنگان چون بخوردند و رمیدند سگان کُرد و گرگان در رسیدند چو اندک چیز از وی بر سر آمد کلاغ از هر سویی جوقی درآمد بخوردند آن کلاغان آن قدر نیز بماند آخر از ایشان اندکی چیز جُعَل نیز آمد و آن رَوث و آن خون بگردانید هر سویی دگرگون چو ماند استخوانی بی‌کبابی در او تابد به گرمی آفتابی از او اندک قدر چربی برآید بسی مور از همه سویی درآید چو آن موران خورند آن چربی آنگاه بماند استخوانی خشک بر راه چنین گفت او که شاهانند شیران ز بعد او پلنگانند امیران سگ و گرگند اعوانانِ ایشان کلاغانند شاگردانِ اعوان جُعَل آن عامل مال است در کار ولیکن مور باشند اهلِ بازار عزیزا می‌ندانم تو چه نامی ببین تا تو از این‌ها خود کدامی همه دنیا چو مرداری است ای دوست وز او مردارتر آنک از پی اوست کسی کو از پی مردار باشد ز مرداری بتر صد بار باشد(گفتار عباسه طوسی) پدر گفتش که چون زر سایه افکند ترا از گوهر و از پایه افکند نیاید دُنیی و دین راست هر دو ز حق می‌دان که نتوان خواست هر دو(بخش 20) آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 172- دنیی در الهی نامه عطار 1 خضر گفتش که گر شه را خبر نیست رباط این است و بس، چیزی دگر نیست چو می‌آیند و می‌گذرند پیوست نشستن در رباطی چون دهد دست؟ چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند نکو خواهان و بد خواهان گذشتند ترا هم نیز جان خواهان درآیند وز این کهنه رباطت در ربایند در این کهنه رباط آسودنت چیست؟ نه زینجایی تو، اینجا بودنت چیست؟ چو ابراهیم این بشنید در گشت چو گویی زین سخن زیر و زبر گشت روان شد خضر و او از پی دوان شد ز دام خضر بیرون کی توان شد؟! بسی سوگند دادش کای جوانمرد! قبولم کن کنون گر می‌توان کرد چو تخمی در دلم کِشتی نهانی کنون آبی بده ای زندگانی بگفت این وز قفای او روان شد که تا مردی ز مردان جهان شد رباط کهنهٔ دنیا* برانداخت جهان‌داری به درویشی درانداخت بزرگانی که سِرّ فقر دیدند به ملک نقد درویشی خریدند ز نقش پادشایی باز رستند به معنی از گدایی باز رستند که گرچه ملکِ دُنیی* پادشایی است ولی چون بنگری اصلش گدایی است(بخش 15- حکایت ابراهمی ادهم با خضر) چنین داده‌ست صاحب شرع فتوی که هر کو یک سخن گوید ز دنیی* به پانصد سال ره کان را شمار است ز جنّت دور افتد، این چه کار است ز دنیا یک سخن، خود چون بوَد آن که گر افزون بود افزون بود آن کسی کو عمر در دنیی* بسر برد قوی مردی بوَد، در دین اگر مُرد چو کُشتی در ره دنیا* تو خود را خری باشی که باشی گول و خود را ز دنیی* جزپشیمانی چه خیزد نمی‌دانی ز نادانی چه خیزد؟(بخش 19) آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 171- دنیی در شعر وطواط و ادیب صابر قدح گیر یک چند و دنیا مگیر که بدبخت شد هر که دنیی* گرفت(ادیب صابر-غزل9) دنیی* سگ طبع خوی گربگان دارد از آنک چون بزاید بچه را تا بچه گردد شیرخوار قوت خود سازد همی آن بچه را از دوستی دشمن جانی است او آن بچه را نی دوستدار چون کناری نیست این غم را میان دربند چست در میان غمگنان از خون دل پر کن کنار دیده را پر نم کن و جان پر غم و برخیز و رو در نگر یک ره به گورستان به چشم اعتبار مور را بین در میان گور آن کس دانه‌کش کز تکبر زهر می‌انداخت از لب همچو مار از غبار خاک ره مفشان سر و فرق عزیز زانکه آن فرق عزیزی بود کاکنون شد غبار(عطار -قصیده 17) ببین این احمقان بی‌خبر را که می‌خواهند دنیا* یکدگر را نمی‌گیرند عبرت زین بلایه نمی‌سازند از تسلیم مایه دریغا خلق این معنی ندیدند که دین از دست شد دنیا ندیدند چو حرفی چند گفت آن پاکِ معصوم بگردانید روی از دنیی شوم چو مُرداری است این دنیای* غدّار تو چون سگ گشتهٔ مشغول مردار چو در بند سگ و مردار باشی پس از هر دو بتر صد بار باشی گر این سگ می‌نگردد سیرِ مردار تو زین سگ می‌نگردی سیر یکبار اگر بندش کنی زو رسته باشی وگرنه روز و شب زو خسته باشی(الهی نامه-بخش پنجم-مناظره عیسی با دنیا) ز من ثنای جمیل است بس درین دنیی* که خود به عقبی یابی بسی ثواب جمیل همیشه تا که بود اندر این سرای فنا یکی ز بخت عزیز و یکی ز چرخ ذلیل(رشید الدین وطواط-قطعه 63) آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 170- دنیی در شعر سنایی غزنوی 8 گشت زین کاینات جمله خصوص احسن‌الصوره مر ترا مخصوص گرد هزل و عبث چرا گردی عمر خود در عبث هبا کردی که ترا غرهّ کرد بر دنیی* تا بدادی ز دست خود عقبی کار خود دیر و زود دریابی لیک اکنون هنوز در خوابی غافلی زین زمانهٔ* غدّار از وجود زمانه* دست بدار کین امانی نه پایدار بُوَد حسرت‌افزای و عمر خوار بُوَد چون من و چون تو صد هزاران کشت ناشده سرخ یک سر انگشت تو در این راه کودکی طفلی نه شراب مروّقی ثفلی مرد راهی درآی و مردی کن ورنه ره گیر و رو مه سردی کن(حدیقه الحقیقه- باب هفتم-در کاهلی) آرامش و پرواز روح