آرامش و پرواز روح
Открыть в Telegram
637
Подписчики
-124 часа
-37 дней
-430 дней
Архив постов
هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم(۳۲۱)
گرچه با دلی زخمدیده از عشق پیر و ناتوان شدهام، اما هر گاه چهره دلگشایت را یاد میکنم جوان میشوم(حال خوش یار، سرمستی و جوانی آور است)
۲- شکرگزار خداوندم که هر چه از او خواستم با همت(خواست، کوشش و دعا)و رسیدن به نهایت خواسته خود، کامروا شدم.
۳- ای شاخه گل جوان(ایهام به پادشاه و شعر مدحی با توجه به تاکید آخر بیت مبنی بر شهرت در سایه او) میوه پادشاهی بچین که من در سایه تو بلبل خوش آواز جهانم.
۴- ابتدا از همه جهات وجودم بیخبر بودم(بالا و پایین عمده شش جهت است) اما در مکتب غم عشقت آگاه و نکتهدان شدم(اهمیت غم عشق که آورنده حال خوش است: پیران ماوراءالنهر گفتهاند: شرک را منزل بطر است و ایمان را منزل حزن، اندوه حصاری است از حمایت حق مر بنده را از بلاها. اسرارالتوحید، ۲۹۰- یکی از پیران فراآفتاب آنگاه که فروخواست شد، همیگفت: امروز بر هیچ اندوهگنی تافتی؟ بر هر چیزی زکات است و زکات عقل درازی اندوه بود.ترجمه رساله قشیریه، ۲۱۰)
۵- سرنوشت ازلی به خرابات معانی میکشاندم،گرچه به گونههای مختلف دیگر(چون علم و تقوا) روی آورده باشم(خانلری: چندان)
۶- آری از روزی که در خرابات، ساکن کوی پیر مغان شدم در نور و معنا به رویم باز شد(خانلری: زان روز)
۷- و پس از آن در شاهراه پادشاهی جاودانه(شهرت همیشگی حافظ)، بر تخت اقبال نشستم و با جام شراب(غزلیات)دوستان را کامروا میکنم.
۸- از وقتی آشوب چشم زیبایت مرا فراگرفت از بدی فتنه آخرالزمان ایمن شدم.(تضاد رایج بین عشق و زهد، فتنه آخرالزمان چیزی که اهل زهد نگران آن هستند و عشق ایمنی دهنده در هر حال)
۹- من از گذشت زمان پیر نشدهام. یار از بیوفایی چون عمر شنابان میگذرد و فرصت دیدار برایم نمیگذارد.
۱۰-معشوق، دیشب مژده عنایت و توجه داد و گفت: حافظ برگرد من بخشش گناهت(در برابر خداوند یا پادشاه یا معشوق) را ضامن شدهام.
آرامش و پرواز روح
متن زیبای جناب آقای مسیح:
عشق، شبیه عطر قهوهایست که در آغوش صبح میپیچد؛
گاه تلخ، گاه گرم، اما همیشه بیدارکننده است.
از عمیقترین سکوتِ دل سرچشمه میگیرد
و آرامآرام، تمام جادههای زندگی را به روشنایی میرساند.
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو بر آب ميزدم(۳۲۰)
دیشب با سیلی از اشکهای فراق، مانع خواب میشدم تا به یاد گونه زیبایت نقشی بر آب زنم(هر چند کاری بیحاصل و زودگذر اما تنها تلاش عاشق برای تسکین درد فراق)
۲- در حالی که خرقهام را از شدت وجد سوزاندم، ابروی زیبای معشوق که چون محراب حقیقی عبادت است در نظرم میآمد و جام شرابی به یاد آن سر میکشیدم.
۳- هر پرنده فکرم را که از شاخه سخن میپرید، دوباره با زلفان زیبایت که چون مضراب شکار پرندگان است صید میکردم و به رشته سخن در میآوردم.
۴- از دور چهره زیبای معشوق در نظرم جلوهگر میشد و من بوسه بر رخسار ماه میزدم(تشبیه ضمنی چهره یار به مهتاب-باوری قدیمی که ماه افراد را دیوانه میکند در زبان فرانسه هم lunatique به معنای دیوانه است)
۵- چشم از ساقی و گوش از مطرب برنمیدارم تا تفال نیکی هم برای دیدار و هم برای شنیدن صدایش و خبر دیدارش دریافت کنم(فالگوش: در چهارشنبهسوری، کسی به صحبتهای رهگذران گوش فرامیداد و از آنها فال نیک یا بد میزد. شرح شوق، ۳۱۶۶)
۶- آری چهره زیبایت را تا سپیده بامداد در نگارخانه چشمم تصور میکردم و نقش میزدم.(وقت و دم به یک معنا ولی دم معنای دمیدن صبح یا طلوع دارد)
۷- آری ساقی شراب با صدای این غزل زیبا کاسه شراب را دور میداد و من این سرود دلکش را میسرودم و شراب ناب سر میکشیدم.
۸- در این لحظه وقت بر حافظ خوش گشت، تفال به کامروایی و یافنن مراد برای دوستان زدم تا پاینده و دولتمند باشند(خانلری: خوش بود حال حافظ،و فالی به بخت نیک)
آرامش و پرواز روح
سالها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم(۳۱۹)
سالیان زیادی از سلوک و مذهب رندان وارسته پیروی کردم، تا عقل کلی فتوا داد که خواستههایم را زندانی کنم(ایهام به وادی فقر)
۲- خود به پیشگاه سیمرغ(حضرت حق) نرسیدم بلکه این مرحله دشوار را با همراهی پرنده سلیمان یعنی هدهد(ایهام به موهبت حق و نقش پیر) پیمودم.
۳- اکنون ای گنجینه وفا و زیبایی، بر دل زخمی عاشقم سایه موهبتی بیفکن، که من خانه دل را برای تو ویران کردهام(خانلری: گنج مراد- آبادانی پس از ویرانی کامل اشاره به وادی فقر و فنا- ایهام به شکستن قلب)
۴- توبه کردم که بوسه بر لبان ساقی شرابم(آورنده حال خوش)نزنم ولی اکنون سخت پشیمانم که چرا گوش به سخنان ابلهانه دادم.
۵- بهره و مراد خویش را در غیر آنچه معمول و معروف است بجوی(موهبت حق از جایی است که تصور نمیکنی)چرا که من این خاطر مجموع و آسودگی خاطر را از زلف پریشان یار به دست آوردم(خانلری: از خلاف آمد عادت)
۶-آری اختیار زهد و پارسایی، یا مستی و مخموری در دست من و تو نیست آنچه سلطان ازلی خواسته است آن را انجام میدهم.
۷- و از لطف ازلی او بهشت را طمع دارم، هر چند فراوان خدمتگزاری میخانه کردهام(تسلیم در برابر خواست خداوند در همه چیز حتی هدایت و گمراهی)
۸- اکنون که در زمان پیری همنشینی با یوسف التیامم میدهد، به خاطر شکیبایی در کلبه اندوههای فراق است.
۹- و چون حافظ سحرخیزی و آشتیجویی با جهان را از پادشاهی انس با قرآن یافتهام(خانلری: هبچ حافظ نکند در خم محراب فلک/ این تنعم که من از دولت قرآن کردم)
۱۰- اگر در مجلس غزلسرایان صدرنشین و سرآمد هستم، جای تعجب نیست چون سالها خدمتگزار صاحب دیوان یعنی وزیر بزرگ بودهام(ایهام: صاحب دیوان یعنی خداوند با توجه به لسان الغیب بودن حافظ)
آرامش و پرواز روح
زندگی چیست؟(تصویر زندگی 22)
زندگی از نظر سرآمدان تاریخ 2
- سورن کییرکگارد (Soren Kierkegaard)(از پیشگامان فلسفه وجودی) – ایمان و فردیت
معنای زندگی در مواجهه با اضطراب و بحرانهای وجودی انسانها و در پذیرش ایمان فردی به خدا نهفته است. انسانها باید با عبور از بحرانهای خود، به شناخت درونی و بهویژه به ایمان واقعی دست یابند.
این ایمان، با وجود تمام شک و تردیدها، همان چیزی است که انسانها را به سوی معنای حقیقی زندگی هدایت میکند.
- ژان پل سارتر (Jean-Paul Sartre) – آزادی و مسئولیت فردی
سارتر(از بزرگترین فیلسوفان اگزیستانسیالیست) انسانها آزادند تا خود را بیافرینند و به زندگیشان معنا ببخشند. اما این آزادی با مسئولیتهای سنگینی همراه است، زیرا انسانها باید بهطور کامل مسئول انتخابهای خود باشند. معنای زندگی هیچگاه از پیش تعیین شده نیست و انسانها باید با انتخابهای خود معنای زندگیشان را بسازند.
- مارتین هایدگر (Martin Heidegger) – بودن در دنیا و معناداری آن
هایدگر، فیلسوف آلمانی قرن بیستم، بر مفهوم «بودن» تأکید داشت. تنها از طریق درک وجود خود و ارتباط با جهان است که انسان میتواند به معنای زندگی دست یابد. مفهوم «بودن در دنیا» به این معناست که انسان تنها از طریق شناخت و درک صحیح از موقعیت خود در جهان میتواند به معناداری دست یابد.
- ابوعلی سینا (Avicenna) – ترکیب عقل و ایمان
معنای زندگی در ارتباط میان عقل و ایمان نهفته است.با وجود اهمیت عقلانیت در فهم هستی اما بهطور همزمان باید به جنبههای معنوی و الهی زندگی نیز توجه کرد. انسان باید با استفاده از عقل خود بهدنبال شناخت خدا و حقیقت باشد.
- فارابی (Farabi) – سعادت در اجتماع
برای رسیدن به معنای زندگی، انسان باید به سوی کمال عقلانی حرکت کند. «شهر فاضله»: زندگی در آن به شکلی عقلانی و اخلاقی صورت میگیرد. زندگی معنادار با پیروی از اصول عقلانی و اخلاقی است که به شکوفایی انسانها کمک میکند.
- سهروردی (Sohrevardı) - رسیدن به نور
معنای زندگی سفر از ظلمت به سوی نور است. انسان با عقل و شهودِ عرفانی میتواند به «نورالانوار» (منبع همهٔ روشنی ها) متصل شود. زندگی حقیقی، تلاش برای رهایی از زندان ماده و بازگشت به عالم مثال (برزخ) و سپس جهان نور محض است. این مسیر با پاکسازی نفس، حکمت اشراقی، و عشق به حقیقت طی میشود. زندگی با سیر در این سفر معنا مییابد.
- کنفوسیوس (Confucius) – فضیلت در روابط انسانی
زندگی ارتقای فضیلتهای اخلاقی، حفظ روابط اجتماعی و انجام درست وظایف انسانی است. انسان با رعایت "رِن" (مهربانی/انسانیت)، "لی" (آداب و رسوم درست)، و "یی" (عدالت) می تواند به تعادل فردی و اجتماعی برسد. زندگی معنادار نه در جستجوی سعادت فردی، بلکه در خدمت به خانواده، جامعه و حفظ نظم اخلاقی از طریق تعلیم و تربیت تحقق مییابد.
- لائوتسه (Laozi) – (بنیانگذار فلسفه دائویی)زندگی در هماهنگی با طبیعت
زندگی هماهنگی با "دائو" (راه یا طبیعت کیهانی) است. در کتاب "تائو ته چینگ" : اهمیت زندگی ساده، فروتنی و پیروی از جریان طبیعی هستی. انسان با رها کردن تلاشهای تحمیلگرانه و دوری از رقابتهای مصنوعی میتواند به آرامش درونی و وحدت با جهان برسد. زندگی معنادار از نگاه او، نه در انباشت ثروت یا قدرت، بلکه در جریان یافتن مانند آب است که نرم میماند، اما بر همه چیز غلبه میکند و به زندگی معنا میدهد.
آرامش و پرواز روح
زندگی چیست؟ تصویر زندگی (21)
زندگی از نظر سرآمدان فلسفه 1
-سقراط (Socrates) – زندگی تأملنشده ارزش زیستن ندارد
تنها راه برای زندگی معنادار، پرسشگری مستمر و خودآگاهی است.انسان باید همیشه از خود بپرسد که «من کیستم؟» و «چه هدفی دارم؟» معنای زندگی در بررسی مستمر و تلاش برای بهبود خود و جامعه است.
افراد باید با استفاده از عقل خود زندگی کنند و ارزشهای اخلاقی و فضیلت را در زندگی خود به کار گیرند. زندگی بدون تأمل، زندگی نیست.
به جای دنبال کردن لذتهای دنیوی، باید همیشه در جستجوی حقیقت بود و برای زندگی خود معنا ساخت.
-افلاطون (Plato) – سفر به سوی جهان ایدهها
برای یافتن معنا در زندگی، به دنیای ایدهها (Forms) اشاره میکند.دنیای مادی و محسوس تنها سایهای از دنیای ایدهها و حقیقت مطلق است. معنای واقعی زندگی تنها در جستجو و درک ایدههای کاملاً ایدهآل مانند خوبی، زیبایی و حقیقت یافت میشود.
انسانها باید در دنیای مادی زندگی کنند، اما باید همواره تلاش کنند که به سمت دنیای ایدهها و حقیقت حرکت کنند. در "جمهور" (Republic): «فقط کسانی که فلسفه را به عنوان شیوهای از زندگی انتخاب میکنند، قادرند به حقیقت برسند.»
معنای زندگی: گذر از زندگی مادی و رسیدن به دنیای ایدهآل است.
- ارسطو (Aristotle) – یافتن «سعادت» یا همان اودایمونیا
ارسطو، شاگرد افلاطون، فلسفه عملی را مطرح کرد و مفهوم «اودایمونیا» (eudaimonia) را به عنوان معنای حقیقی زندگی معرفی کرد. هدف نهایی انسان رسیدن به سعادت است و برای رسیدن به این هدف باید به فضیلتهای اخلاقی دست یافت. در کتاب «نیقوماخیا» : سعادت زمانی حاصل میشود که انسان به کمالی که در طبیعتش نهفته است، دست یابد.
سعادت: زندگیای که در آن انسان به بهترین شکل ممکن از تواناییهای خود استفاده کند و در تعادل و هارمونی با طبیعت و دیگران زندگی کند. زندگی معنادار زمانی به دست میآید که فرد در جستجوی خوبیهای اخلاقی، عقلانی و اجتماعی باشد.
معنای زندگی نه در لذتهای گذرا، بلکه در فعالیتهای فضیلتآمیز است. معنای زندگی به رشد و شکوفایی انسان در تمام ابعاد وجودیاش مربوط میشود.
- سنکا (Seneca) – زندگی خردمندانه، آرام و طبیعی
سنکا(از بزرگترین فیلسوفان رواقی روم باستان) رواقیان بر این باور بودند که زندگی با معنا در تسلط بر احساسات و زندگی در هماهنگی با طبیعت و خرد نهفته است.زندگی یعنی آرامش ذهنی و پذیرش شرایط .نباید اجازه داد که اتفاقات بیرونی، نظیر ثروت یا فقر، شادی و آرامش درونی ما را تحت تأثیر قرار دهند.
اهمیت زیستن به شکلی ساده :زندگی در پی خوشیهای مادی و لحظهای، انسان را از هدف واقعیاش دور میکند. به گفته او، «خرد» تنها راه رسیدن به آرامش درونی است و معنای زندگی در پرورش ذهنی است که بتواند در برابر تمام مشکلات و سختیها مقاومت کند.
-آگوستین قدیس (St. Augustine) – خدا و عشق الهی
آگوستین (از بزرگترین متفکران مسیحی در دوران قرون وسطی)در «اعترافات»: معنا و هدف زندگی را در ارتباط با خدا و عشق به اوست. انسان تنها زمانی میتواند به آرامش درونی و معنای واقعی زندگی برسد که ارتباط خود را با خدا برقرار کند.
انسانها، به دلیل گناه اولیه، از خدا دور شدهاند و تنها از طریق ایمان و عشق به خدا میتوانند به «آرامش واقعی» دست یابند. این ارتباط تنها راه رسیدن به معنای زندگی است(اهمیت ایمان و فداکاری در زندگی)
- توماس آکوئیناس (Thomas Aquinas) – هدف نهایی انسان در پیوستن به خدا
توماس آکوئیناس، فیلسوف قرون وسطی: معنای زندگی را در پیوستن به خداست(گفتارهای مربوط به ارتباط ایمان وعقل)
هدف نهایی انسان در این است که به خدا نزدیکتر شود و در زندگی پس از مرگ به سعادت حقیقی برسد.
زندگی معنادار به دنبال کردن «قوانین طبیعی» و پیروی از خداوند در جهان مادی و معنوی است. معنای زندگی، تحقق هدف الهی انسانها در زندگی و بعد از مرگ است.
- فردریش نیچه (Friedrich Nietzsche) – زندگی از طریق اراده به قدرت
نیچه: معنای زندگی نه از طریق پیروی از اصول اخلاقی یا الهیاتی، بلکه از طریق «اراده به قدرت» به دست میآید. مفهوم «Übermensch» (سوپرمن) : انسانی که بتواند از هرگونه قید و بندی رهایی یابد و بهطور مستقل به ساختن معنای زندگی خود بپردازد.
انسانها باید بهطور آزادانه و با استفاده از قدرت درونی خود، معنای جدیدی زندگی: تکیه بر اراده و قدرت(نقد مفاهیم سنتی اخلاق و دین، بهویژه دین مسیحیت) بهجای پذیرش بیچونوچرای دستورات اخلاقی یا دینی، باید از درون خود، معنا و هدف زندگی را ساخت.
آرامش و پرواز روح
زندگی چیست؟(تصویر زندگی 20)
زندگی از نظر سرآمدان تاریخ
سقراط: امتحان است- ارسطو: ذهن یا عقل وخردمندى است- نيتشه : قوت وتوانايى است -فرويد: مرگ است- ماركس : فكر است-هاوکینگ: امید است -کافکا :یک آغاز است- شوبنهارو: رد و رنج است-ستیفتن جوبر : باور و ایمان است- فلوبر:کار است -مارکس: ایده است- پیکاسو: هنر است -گاندی: عشق است- شوپنهاور: رنج است-راسل: رقابت است-انیشتین: دانش است-داستایفسکی: جهنم است.
"معنای زندگی در این است که پایان مییابد"
در ظاهر، این جمله اندکی غمانگیز به نظر میرسد، اما در عمق خود پیامی نیرومند دارد. کافکا یادآور میشود که زندگی به واسطه پایانپذیریاش معنا پیدا میکند. اگر زندگی ابدی بود، لحظات آن ارزش خود را از دست میدادند. آگاهی از فناپذیری، ما را به قدردانی از اکنون وا میدارد. شاید باید به جای ترس از پایان، بهواسطه همین محدودیت، عمیقتر و آگاهانهتر زندگی کنیم.
آرامش و پرواز روح
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
ترا میبینم و میلم زیادت میشود هر دم(۳۱۸)
معشوق من! آنگاه که مرا میبینی هر لحظه دردم فزونتر میشود و میلم به وصال هر لحظه با دیدنت بیشتر(خانلری: در دم زیادت میکنی دردم)
۲- از سر و سامان من عاشق هیچ نمیپرسی؟ نمیدانم در جستجوی چه هستی. برای مداوای درد فراق هیچ تلاشی نمیکنی مگر درد فزاینده مرا نمیدانی؟!
۳- روا نیست مرا بر خاک، خوار و نزار باقی گذاری و بروی. بر من گذری کن و تفقدی کن تا جان فدای خاک راهت کنم(خانلری: بنشانی مرا بر خاک و بگذاری)
۴- تا بدنم خاک نشده است، دست از دامن تو و عشق آتشینت برنمیدارم، پس از آن نیز که از خاک گورم عبور کنی، غبارم دامنت را خواهد گرفت(تمرکز جاودانه عشق، ر.ک. چرا عشق؟ ۸)
۵- از غم عشق تو نفسم بند آمد تا کی این وعده و فریب؟! مرا هلاک کردی و نمیپذیری؟!(خانلری: دم میدمی)
۶- یک شب در تاریکی زلفان سیاهت، در جستجوی دل گم شدهام بودم، وانگهی چشم به رخسار تو دوختم و جام هلالی(رخسار یا ابروی هلالی یار)سر کشیدم.
۷- ناگاه تو را در آغوش کشیدم و گیسوانت تاب و شکنی زیبا برداشت آنکاه لب بر لب تو نهادم و همه وجودم را فدای تو کردم.
۸- تو با حافظ به حال خوش برس و به رقیب بگو از ناراحتی جان دهد. آری آنگاه که از تو گرمای عشق را حس میکنم، چه پروا و هراسی از سخنان دلسرد کننده رقیب دارم؟!
آرامش و پرواز روح
چرا عشق؟ ۸
همه جانبه بودن و تمرکز دائمی عشق(وفاداری دائمی)
تو به یک خواری گریزانی ز عشق
تو به جز نامی چه می دانی ز عشق
عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز می آید به دست
عشق چون وافی است وافی میخرد
در حریف بیوفا میننگرد دفتر ۵ مثنوی
مولانا عهد فاسد را پوسیده میداند(با تمثیل نخل پوسیده)
تمرکز دائمی بر معشوق، چهره جان را مجذوب خود کرده است به گونهای که در جانش حک شده و با از میان رفتن جسم خللی نمیپذیرد (تمرکز ذهنی، روحی و روانی جاودانه و بینظیر که با زوال جسم پایان نمییابد) و این مضمون در آثار شاعران نامی ایران تکرار شده است
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید(حافظ-غزل ۲۳۳)
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم(حافظ'۳۱۸)
گرچه تب، استخوان من کرد ز مهر، گرم و رفت
همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان(حافظ-۳۸۲)
آرامش و پرواز روح
چرا عشق؟ ۹
ادامه تبلور تمرکز دائمی عشق در آثار شاعران نامی ایران:
نه پنج روزه عمر است عشق روی تو ما را
وجدت رائحه الود ان شممت رفاتی*(سعدی- غزل ۵۲۱)
*اگر استخوانهای پوسیدهام را ببویی بوی عشق میدهند.
هر که نشنیدهست وقتی بوی عشق
گو به شیراز آی و خاک من ببوی(سعدی- غزل ۶۲۷)
ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگش ار بینبویی(سعدی-غزل ۵۱۵)
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب(خیام- رباعی ۸۰)
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید...
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه آید(مولانا-غزل ۶۸۳)
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
پاره سازم کفن و زندگی از سر گیرم(جلال عضد- غزل ۱۹۲)
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم(فریدون مشیری)
آرامش و پرواز روح
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دوجهان آزادم(۳۱۷)
آشکارا و بیپرده میگویم و از سخن خویش خرسندم؛ بندگی عشق میکنم و از دو جهان رها و آزاد هستم.
۲- پرنده بوستان بهشتم چگونه شرح جدایی دهم از آن وطن امن؟ و اینکه چگونه در این جهان پر از دام و بلا افتادهام؟!(همان ناله نی بریده شده که ادبیات عرفانی از آن مشحون است: پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی/کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری. دیوان شمس)
۳-فرشتهای ساکن کوی قدس بودم، آدم با گناه نخستین مرا به این ویرانسرا آورد(خرابآباد: متناقضنما- ایهام: کل بیت زبان حال ابلیس ر.ک.مقاله زبان حال ابلیس در بیتی از حافظ.سجاد آیدانلو. نشریه پژوهشهای ادبعرفانی پاییز ۱۳۹۷-۳۸)
۴- سایه درخت بهشت، دلبری حوریان و کنار حوض کوثر را به شوق کوی تو فراموش کردم.
۵- بر صحیفه دلم جز الف که یادآور قامت زیبای توست نوشته نیست. آری حرف دیگری استادم به من نیاموخت(الف کنایه از آستان احدیت، رمز رهایی از تعلقات و منشا همه حروف-چند نسخه: یار)
۶- ستاره اقبالم را هیچ منجمی نشناخت. خدایا از مادر دهر با کدام طالع به جهان آمدهام؟(خاص بودن روح خداجوی)
۷- از آن زمان که بنده درگاه میکده عشق شدم هر لحظه غمی جدید به من تبریک میگوید(غم عشق، زاینده و شیرین است و عاشق درمانش را نمیخواهد)
۸- مردمک چشمم پیوسته خون دل میخورد و این اندوه بیپایان سزاوار من است که دل به فرزند دلبند آدمیان دادهام(خانلری:میخورد خون دلم مردمک چشم و سزاست)
۹- معشوق من چهره حافظ را با زلفهای زیبایت از اشک پاک کن وگرنه این سیل پیاپی اساس هستیام را خواهد برد.
آرامش و پرواز روح
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم(۳۱۶)
معشوق زیبای من موهای دلکشت را به باد نسپار، تا وجودم را به باد نیستی ندهی. کرشمه و ناز را بنیاد نیفکن که بنیانم را از جا میکند(خانلری: ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم)
۲- با همه همپیاله نشو، تا خون دل نخورم. از عشق دیرینم رو نگردان، تا فریادم به فلک نرسد(خانلری:با دگران)
۳-زلفانت را تاب نده، تا اینگونه اسیرت نشوم، طره موهایت را پیچ نده تا جانم را به باد نیستی ندهی.
۴- یار بیگانگان عشق نشو، تا از خودبیخود نشوم. غمخوار بیگانگان نباش تا ناشاد نباشم.
۵-فقط چهره دلگشایت را برایم آشکار کن! تا از لطافت گل بینیاز شوم و قامت موزونت را نشانم بده تا از سرو فارغ شوم!
۶-در هر مجلسی چون شمع چهرهافروزی نکن وگرنه جانمان را آتش زدهای و تا در یاد توام یاد دیگران نکن!
(بیت اضافه خانلری: چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را/ رام شو، تا بدهد طالع فرخ، دادم)
۷- با زیبایی و دلبری در شهر، شهره نشو تا از رشگ دیوانهوار سر به کوه نزنم! شورانگیزی شیرین را بکار نیاور، تا چون فرهاد ناکام و کشته عشق نشوم.(خانلری: ۷ بیت اول، که خطاب یک عاشق غیور به معشوق است با ستاره از ابیات بعد که مدحی است جدا شدهاند)
۸- بر من بیچاره عشق دلسوزی کن و فریادرسم باش تا به وزیر سلیمان آصف برخیا(ایهام به جلال الدین توران شاه وزیر شاه شجاع)فریاد دادخواهیام نرسد.
۹- هرگز مباد که حافظ از ستمهایت روی گردانت. من از روزی که اسیر عشقت شدهام رها و آرامم(و دارای حال خوش)
- تضمین غزل معروف سعدی: من از آن روز که در بند توام آزادم/پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم. و معنای غزل ۴۰سعدی: غلام دولت آنم که پای بند یکیاست/ به جانبی متعلق شد از هزار برست.
آرامش و پرواز روح
بغیر آنکه بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم(۳۱۵)
دلبر زیبا! بیا و بگو که از عشق تو چه فایدهای بردهام؟ غیر از اینکه دانش و دینم هم از دستم رفته است!
۲-گرچه غم عشق دستاورد زندگیام را به باد فنا داده است، اما سوگند به خاک پای با ارزشت که پیمان عشق را نشکستم.(بر باد دادن سرمایه ها، ویرانی و ساختن دوباره کار عشق است- تمرکز دائمی)
۳- اگر چه مانند ذرهای ناچیزم، اما بنگر که در پادشاهی عشق و هواداری چهره زیبایت چگونه به خورشید رسيدم(ایهام:خورشید رویت- خورشید حقیقت- اشاره به آیین مهرپرستی و میترائیسم در ایران باستان)
۴- اکنون برایم شراب بیاور که در مدت عمرم، یک لحظه از روی آسایش برای خوشگذرانی ننشستهام.
۵- اگر درد عشق را نچشیدهای و از هشیاران هستی پند و نصيحت خود را به خاک نینداز که من مست عشقم و نمیشنوم.
۶- آری چگونه در برابر معشوق سر از خجالت بردارم؟! که خدمت شایستهای انجام ندادهام.
۷- حافظ در این عشق سوخت، اما آن یار مهربان مرهمی نفرستاد تا خاطر زخمیاش را التیام بخشد!
آرامش و پرواز روح
لایههای خودخواهی ۸۶
خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۴
عقل را تصویر او مینامیم، همانگونه که روشنایی با خورشید شباهت دارد، ولی او عقل نیست. پس چگونه عقل را تولید میکند؟ از طریق اندیشیدن، زیرا آنچه چیز دیگری را درمییابد و به خود میپذیرد یا ادراک حسی است یا عقل. عقل چون دایره و ادراک حسی، چون خطی مستقیم است. دایره را میتوان تقسیم کرد در حالی که عقل قابل تقسبم نیست و او خود از نخستین برآمده و در پرتو آن ذات کاملی است...
اما چگونه ما به چنین گنجی آگاه نمیشویم و بیشتر اوقات آن را به حال خود میگذاریم و اصلا فعالش نمیسازیم؟ آن جوهرها یعنی عقل و آنچه پیش از عقل است اثر خاص خود را در ما میبخشند از اینرو روح متحرک دائم است.
ما همه آنچه را در روحمان روی میدهد ادراک نمیکنیم. اگر بخواهیم از آنچه در روح است باخبر شویم باید نیروی ادراک را متوجه درون خود سازیم.
همانگونه که کسی میخواهد صدایی خاص را بشنود، گوش خود را به همه صداها میبندد و همه توجه خود را معطوف آن صدای خاص میسازد، ما نیز باید صداهای محسوس را از خود دور سازیم و نیروی ادراک روح را پاک و آماده شنیدن صداهایی نگاه داربم که از بالا می آیند(دوره آثار فلوطین، ص ۶۷۰ و ۶۷۵)
آرامش و پرواز روح
لایههای خودخواهی ۸۶
خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۴
عقل را تصویر او مینامیم، همانگونه که روشنایی با خورشید شباهت دارد، ولی او عقل نیست. پس چگونه عقل را تولید میکند؟ از طریق اندیشیدن، زیرا آنچه چیز دیگری را درمییابد و به خود میپذیرد یا ادراک حسی است یا عقل. عقل چون دایره و ادراک حسی، چون خطی مستقیم است. دایره را میتوان تقسیم کرد در حالی که عقل قابل تقسبم نیست و او خود از نخستین برآمده و در پرتو آن ذات کاملی است...
اما چگونه ما به چنین گنجی آگاه نمیشویم و بیشتر اوقات آن را به حال خود میگذاریم و اصلا فعالش نمیسازیم؟ آن جوهرها یعنی عقل و آنچه پیش از عقل است اثر خاص خود را در ما میبخشند از اینرو روح متحرک دائم است.
ما همه آنچه را در روحمان روی میدهد ادراک نمیکنیم. اگر بخواهیم از آنچه در روح است باخبر شویم باید نیروی ادراک را متوجه درون خود سازیم.
همانگونه که کسی میخواهد صدایی خاص را بشنود، گوش خود را به همه صداها میبندد و همه توجه خود را معطوف آن صدای خاص میسازد، ما نیز باید صداهای محسوس را از خود دور سازیم و نیروی ادراک روح را پاک و آماده شنیدن صداهایی نگاه داربم که از بالا می آیند(دوره آثار فلوطین، ص ۶۷۰ و ۶۷۵)
آرامش و پرواز روح
لایههای خودخواهی ۸۵
خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۳
اکنون که دانستی روح ارجمند و خدایی است، پس یقین بدان به یاری چنین چیزی به خدا میتوانی رسید و بیواهمه و تردید پای در راه صعود بنه و بدان که راهی دراز در پیش نداری، زیرا مراحل میان تو و او بسیار نیستند.
اکنون آن حوزه خدایی را تصور کن که روح پس از او و از او میآید. روح تصویری از عقل است: روح اندیشه به زبان آمده عقل است و نیروی زندگی از عقل میتراود. همانگونه که میان گرمایی که در درون آتش است و گرمایی که میبخشد تفاوت است، ولی در مورد عقل نباید اندیشید که گویی از آن بیرون میرود، زیرا این نیرو در خود آن میماند.
چون روح از عقل برمیآید، طبیعتی همانند طبیعت عقل دارد و کمال خود را از عقل کسب میکند و عقل آن را تربیت میکند و ببار میآورد همچون پدری که فرزند خود را رشد میدهد.
روح از عقل برمیآید در عقل مینگرد و به خود تحقق میبخشد و این تحقق بخشیدن فعال، روح نام دارد. در حالیکه هر چیز فروتر از جایی دیگر به او روی میآورد و درد و انفعال روح فروتر است.
عقل چون پدر روح است و در روح حاضر، جنبه خدایی روح را نیرومندتر میسازد زیرا میان آن دو چیزی نیست. روح در مرتبه پس از عقل است و نسبت به آن ماده است و عقل صورت. بنایر این ماده عقل نیز زیباست، زیرا بسیط و معقول است.(دوره آثار فلوطین، ۶۶۴)
آرامش و پرواز روح
لایه های خودخواهی
رسیدن به خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۲
اکنون پژوهشکننده(خود روح) برای چگونگی دمیدن زندگی در جهان توسط روح، باید جهان را دریابد، روی در روح جهان آورد و در او بنگرد،
ولی باید از فریبی که سایر ارواح را گیج کرده دور بماند تا قابلیت نگریستن را دارا باشد.
همچنین از هر جهت آرام باشد:قالب جسمانی - امواج شهوت و هوس- همه چیزهای پیرامونش
زمین، دریا، هوا آرام و حتی از آسمان موجی نجنبد بعد آن روح بنگرد و دریابد چگونه از هر سو روح جهان از بیرون به درون جهان جاری میشود و در آن فرو میریزد. چگونه از همه جا و از هر سو بر آن می تابد و روشنش میکند آنگاه زندگی مییابد و مرگ ناپذیر میشود و از خواب و سکون و آرامش بیدار میگردد.
آنچه روح جهان بر آن تابید و زندگی بخشید، موجو زنده نیکبختی میشود و نخستبن بار چون روح جهان در آن سکنی یافت، ارزش خود را درمییابد. حال آنکه پیشتر تودهای مرده بود، تاریکی ماده و لاوجودی بود و چنانکه شاعر میگوید خدایان از او بیزار بودند(ایلیاد هومر- فصل ۲۰)
اما روح جهان را کسی روشنتر دریافت میکند که بیندیشد چگونه روح جهان با اراده خود آسمان را در آغوش میگیرد و رهبری میکند.
جهان با آنکه منقسم به قسمتهای متعدد است و دارای کثرت بینهایت، به نیروی روح جهان واحد است و این جهان به سبب روح جهان خدایی است
خورشید و ستارگان نیز همینطور. خود ما نیز اگر اصلا چیزی هستیم به سبب بهرهوری از چنین روحی است، زیرا مردگان همچون سرگین بی فایدهاند که دور افکنده میشود.
موجود جسمانی همهاش خاک است اگر هم آنش باشد، آنچه میسوزاند روح است.
تنها چیزی که ارزش دارد روح است، پس چرا از خود غافل میمانی و در پی چیز دیکری میروی؟ چون آنچه از همه چیز گرانبها میدانی جز روح نیست. پس بدان که تو خود نیز گرانبها هستی(دوره آثار فلوطین، ترجمه محمد حسن لطفی، ۶۶۲-۶۶۴)
آرامش و پرواز روح
لایه های خودخواهی ۸۳
خودآگاهی از دیدگاه فلوطین
چه شده است که ارواح که از آن جهان آمدهاند و متعلق به آنند، پدر خود خدا را از یاد بردهاند و نه خود را میشناسند و نه او را ؟! آغاز بدی(شر) برای آنان گستاخی بود، هوس"شدن"، غیریت نخستین و حرص استقلال. چون از استقلال شاد شدند، راه مخالف در پیش گرفتند، از اصل خود بسیار دور شدند، به گمراهی افتادند، همچون کودکانی که زمانی دراز جدا از پدر و مادر در سرزمینی بیگانه به بار آمدهاند، نه خود را میشناسند، نه پدر را. وطن و پدر خویش را از یاد بردهاند و به علت نادانی بر اصل و مبدا خود بر خویشتن بیحرمتی روا داشتند و جهان و همه چیز دبگر را بر خود برتری نهادند و چشم بر جهان دوختند، مهرش را به دل گرفتند*.دلبستگی بدین جهان محسوس، سبب شد جهان برین را به کلی از باد ببرند، چه موجودی که به دیگری دل بندد
و به چشم ستایش به آن بنگرد، خود را کمتر از محبوب میداند.
روحی که خود را از اشیائی که دستخوش کون و فسادند فرومایهتر شمارد، از قابلیت پذیرایی ماهیت و نیروی خدایی بیبهره میگردد.
برای آگاهی و بازگشت، پژوهش کننده که خود روح است باید بدین نکته توجه کند، که خود او همه موجودات است، چه آنها که غذای خود را از زمبن و دریا میگیرند یا آنها که در هوا زندگی میکنند، آفریده و ستارگان، خورشید و آسمان بزرگ را پدید آورده و در آنها زندگی دمیده و به آسمان نظم بخشیده و گردش دورانی آسمان را رهبری میکند.
ماهیت خود او غیر از ماهیت همه آن چیزهایی است که می آفریند و زنده میکند و منظم می سازد و ارزشش به مراتب بیش از آنهاست.
خود او ابدی است، زیرا هرگز از خود بیرون نمی شود(دوره آثار فلوطین، ترجمه محمد حسن لطفی،۶۶۱)
*راهکار کاربردی برای خارج کردن محبت دنیا از دل.
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 178-دنیی در شعر نجم الدین رازی و عراقی
بیدار شو دلا که در این روزگار دون
خفته دلند و دیدهٔ بیدار مانده نیست
اندر سرای دنیی* فانی عزیز من
بسیار دل مبند که بسیار مانده نیست
(نجم الدین رازی-6)
چنین دولت تو را ممکن، تو از بیدولتی دایم
چو دونان مانده اندر ره، اسیر نفس شهوانی
هوای دنیی* دون را تو از بیهمتی مپسند
که وامانی به مرداری در این وادی ظلمانی
چه بینی سبزه دنیا؟ که چشم جان کند خیره
تماشای دل خود کن، اگر در بند بستانی
دلی تا باشد اصطبل ستور و گلخن شیطان
نیابد از مشام جان نسیم روح ریحانی
اگر خواهی که این گلخن گلستانی شود روشن
میان دربند روز و شب عمارت را چو بستانی
اگر شاخ وفا بینی ز دیده آب ده او را
وگر خار جفا بینی بزن راه پشیمانی
بروب از صحن میدانش صفات نفس بدفرمان
برآور قصر و ایوانش به ذکر و شکر یزدانی
مراعات زمین دل بدینسان گر کنی یک چند
گلستانی شود روشن نظارهگاه اخوانی
در او از مشرب عرفان روان صد چشمهٔ حیوان
در او از منبع اخلاق جاری هم دوصد خانی
کشیده طوبی ایمان سر از طاعت به علیین
غصونش پرتو احسان، ثمارش ذوق وجدانی
فروزان از سر هر غصن صد قندیل در میدان
نمایان نور هر قندیل خورشیدی درخشانی(قصیده 25)
دل در طلب دنیی* دون هیچ منه
بر دل غم او کم و فزون هیچ منه
خواهی که به بارگاه شاهی برسی
از کوی طلب پای برون هیچ منه(رباعی 134)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 177- دنیی در شعر کمال الدین اسماعیل 2
یا رب تو آگهی که در این اندر سال عمر
روزی به کام من نگذشته است روزگار
از گونه گونه محنت و رنج آن کشیدهام
در مدت حیات که بیش آید از شمار
وینک رسید مرگ به نزدیک و لامحال
بر یکدیگر زند ز همه گونه کار و بار
دنیی* چنین گذشت که دانی و آخرت
ترسم کزین بتر گذرد صدهزار بار
یا رب چه بودی ار نبدی هستی چنین
کز وی نگشت در دو جهان راست هیچ کار
ورچه نبود گفتنی این لفظ ای خدای
از من چو گفتههای دگر جمله درگذار(ملحقات)
نگر ز نکبت ایّام تنگ دل نشوی
که چرخ* گه بدهد چیز و گاه بستاند
حطام دنیی* فانی ندارد آن مقدار
که یاد کردن آن خاطری بشوراند
بسا لطیفه که درضمن نامرادیهاست
خدای مصلحت کار بنده به داند
ترا عنایت سلطان چو پایمرد بود
فلک ز چنبر حکم تو سر نپیچاند
اسیر خسرو عالم شدن زبونی نیست
که سیل چونکه به دریا رسد فروماند
اگر مهابت سلطان عالمت بگرفت
همت عواطف او زین مضیق برهاند(قصیده 59)
آرامش و پرواز روح
