آرامش و پرواز روح
Открыть в Telegram
636
Подписчики
-124 часа
-37 дней
-430 дней
Архив постов
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 187- بیارزش بودن و وارونگی جهان(نتیجهگیری)
برآری یکی را به چرخ بلند
سپاریش ناگه به خاک نژند...
جهانا چه بد مهر وبد گوهری
که خود پرورانی وخود بشکری
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود
فردوسی طوسی
هر یک چندی یکی برآید ، که منم
با نعمت و با سیم و زر آید ، که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی
ناگه اجل از کمین درآید ، که منم
خیام نیشابوری
روز بهارست خیز تا بتماشا رویم
تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار
دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
یا وجود و عدمش غم بیهوده خورند
سعدی شیرازی
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقدِ حالِ ماست آن
بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملکِ دین
اتّفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاهراه
شد غلام آن کنیزک پادشاه
مرغ جانش در قفس چون میطپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان ، گرگ خر را در ربود
کوزه بودش ، آب می نامد به دست
آب را چون یافت، خود کوزه شکست
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشکِ خون چون جوی شد
از قضا سرکنگبین صَفرا فزود
روغن بادام خشکی مینمود
از هلیله قبض شد، اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نَفت
مولوی
* مولانا با فراست اعلام میکند که ذات دنیا برای همه افراد(حتی در زمانهای مختلف) یکسان است
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهاندیده ، ثبات قدم از سفله مجوی
عجب مدار که دهر ارچه سفله پرور شد
که کامبخشی او را بهانه بیسببی است
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
حافظ
از دانش آنچه داد، کم رزق مینهد
چون آسمان، درست حسابی ندید کس
صائب تبریزی
در میان مردم و دوستان و ... بسیار میشنویم که خدایا به یک نفر همه چیز میدهی هم زیبایی هم تحصیلات و هم ثروت و .... و به یک نفر هیچ نمیدهی و هر چه دارد می گیری. یک نفر آرزوی مرگ میکند و نمیمیرد ولی چنگالهای پر قدرت اجل یک جوان زیبا را صید میکند.
این دیدگاه ماست.
از دیدگاه خداوند اگر بنگریم تمام مواهب دنیوی در یک سطح بیشتر نیستند و آنچه از نام دنیا پیداست پست و پایین است. پس اگر چیزی در نظر شما ارزش ندارد آن را بدون حساب و کتاب هم به دیگری خواهید داد؟! آنچه در نظر خداوند ارزشمند است ایمان و شخصیت انسانی و ... است که آن را به هر کسی نمیدهد و آنانی را که دوست دارد آنچه باعث لطمه به این گوهرهای گرانبها میشود از آنها میگیرد.
در ضمن مطلب بالا پاسخ خوبی است برای پرسشهایی که در شعرها آمده است و همچنین پاسخی بر ایراداتی که بر عدالت خداوند گرفتهاند.
قبلا تحت عنوان تساوی فقر و غنا از دیدگاه اندیشه انسانی در وبلاگ آمده است.
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 186- دنیی در شعر صغیر اصفهانی
دوش مرا خواب به چشم پر آب
گشت هجوم آور و دیدم به خواب
در لگنی جامه یکی پیرزن
شست و فرو ریخت کف از آن لگن
بر سر کف خواست هزاران حباب
تافت بر آن شعشعهٔ آفتاب
جلوه همی کرد چه بستان ورد
سرخ و بنفش آبی و اسپید و زرد
کودک چندی هم از آن پیرزال
کف ز طمع کرده جواهر خیال
بهر خیالی به هم آویختند
خون هم آن بیخردان ریختند
دیده از آن خواب نمودم چو باز
باب تحیر به رخم شد فراز
زود شدم پیش معبر دوان
کیفیت خواب نمودم بیان
گفت مگو خواب که بیداری است
دیدن این خواب ز هشیاری است
آن لگن است این فلک واژگون
پیرزن این دنیی* مکار دون
جامهٔ وی کهنگی او که او
نو کندش دمبدم از شستشو
فیض الهی بود آن آفتاب
کامده هر ذره از آن کامیاب
کف بود اسباب جهان سربهسر
کان به دو صد رنک شود جلوهگر
اهل جهانند همان کودکان
دیده کف و کرده جواهر گمان
بهر کفی فتنه همی سر کنند
سعی به اعدام برادر کنند
وا اسفا نیست کس انباز من
کافکند آواز در آواز من
تا که بگوییم به بانگ بلند
کی بشر این نوع کشی تا به چند
کاش صبا گفتی از این خسته جان
با دول و با ملل این جهان
کان همه خود بینی و گردن کشی
وان همه خونریزی و آدمکشی
کز ملل پیش در این روزگار
خامه همی گشت وقایع نگار
وین همه در عصر کنون دمبهدم
جنگ و جدل در عرب و در عجم
خاصه وقوع جدل بیبدل
جنگ شگفت آور بینالملل
ویژه در این دور که در بحر و بر
جبههٔ جنگ آمده زیر و زبر
حاصلش آمد چه به کف بالمآل
غیر بشر کشتن و تضییع مال
گیرم از اینگونه نزاع و جدل
ملک جهان شد به یکی مستقل
آن یکی آخر چه برد زیر خاک
جز دل پرحسرت اندوهناک
یارب اثر ده به بیان صغیر
باز کن از لطف زبان صغیر
تا کند از نوع پرستی سخن
تازه کند رسم جهان کهن(مثنوی 8)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 185- دنیی در شعر صفای اصفهانی
ترا نفس دغل فرعون و عقل راز دان موسی
یکی اقبال هارونش یکی ادبار هامانش
به نیل نیستی کن غرق مر فرعون هستی را
کلیم است این و اینک بر ید بیضاست ثعبانش
شنیدی گله و طور شبان و تیه حیرانی
ترا جمع قوی چون گوسفند و نفس چوبانش
کلیما! گوسفند خویش ران در مرتع ایمن
مباش ایمن ز تیه تن که شیطان است بر جانش
نه بل نفس تو بلقیس است تخت او تن فانی
معارف سر آصف سیرت عارف سلیمانش
بجا ماندت تن خاکی ز همراهان افلاکی
اگر خواهی شدن بر اوج علیین به جامانش
به زهر آلوده پستان سیاه مادر دنیی*
مباش ایمن ز دستانش بترس از شیر پستانش
نماید شیر و زاید زهر این آبستن آفت
اگر طفل رهی کم خور فریب مکر و دستانش
نماید غنچه سوری ز بستانش سحرگاهان
شبانگه سرخ چونان غنچه از خون حد پیکانش
بهر چشمم که از خون مر گل بشکفته را ماند
نماید حد پیکان غنچه شاداب بستانش
رخ چون کهربایت لعل کرد از اشک یاقوتی
مبین گلگونه یاقوت گون و لعل خندانش
تنی چون لاله و جانی چنو چون افعی پیچان
بکش یا ناتوانان کن یا بکن از بیخ دندانش
رفیقا از بن دندان بکن دندان این زندان
که سخت افتادهای ز اول حریف آب دندانش
ترا جان پیر زالی سست و مرگ آن رستم دستان
که پیکان گر کنی ز الماس نتوان سود خفتانش
گرفتار خلاب تن حیاتت بر خری ماند
که باشد موت یشک پیل و ناب شیر غژمانش
تنت ماند به راه سیل بر اشکسته دیواری
که گر برخیزد از جا بر کند از بیخ و بنیانش
نه راه سیل بتوان بست اگر بندی با لوندش
نه ناب شیر بتوان خست اگر سایی به سوهانش
دل و آنگاه این سختی محل راز و بدبختی
که با خایسک نتوان داد فرق از سخت سندانش
تویی بر صورت رحمن و نفس تست شیطان دل
مراین ابلیس را یا سر ببر یا کن مسلمانش
مسلمان گر کند یا سر ببرد دیو را آدم
شود انسان و گردد کن فکان بر حسب فرمانش
اگر دریا شوی دانی فرو تمکین دریا را
اگر انسان شوی بینی مقام و رفعت و شانش
نخواهم گفت وصف آفتاب آدم خاکی
اگر گویم نه اختر ماند و نه آخشیجانش*
چو از خود گشت فانی قطره دریای بقا گردد
اگر فانی بگوید هوانا پیداست برهانش
تن مرد خدا کشتی به کشتی ناخدا یزدان
به دریایی که باشد ساحلش غرقاب طوفانش
در آن دریا تو از یک قطره صد گوهر کنی پیدا
که هر قطرهست پنهان در دل و در سینه عمانش
بهر گوهر جنانی در جنان غلمانی و حوری
برون از شهوت و حرص و هوی حورست و غلمانش
بخوان از سینه انسان کامل درس کاین هیکل
کلام الله موجود است و لاهوتی است عنوانش
به ظلمات تن ار ظاهر کند سر سویدا را
شود مرآت غیب از جان جان تا عرق شریانش
دم "انی انا الله" زد درون وادی ایمن
برون از آستین بیضای دست پور عمرانش
"انا الحق" گوید این منصور دم بر دار رسوایی
شراره کوه سوزست این مکن در بند پنهانش
گدای خاک این کویم که توحیدست منکویش
فقیر بار این ملکم که تجرید است قاآنش
منم دربان سلطانی بعرش دل که دهلیزش
رواق قاب قوسین است و او ادنی است ایوانش
به ایوانش مدیری کاملی صاحبدلی قطبی
چو نقطه و دایره در عقل نه گردون گردانش
کمال اسم اعظم شخص کامل حضرت پنجم
شه اول که نه چرخ از عبید و چار ارکانش(قصیده 14)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 184- دنیی در شعر جهان ملک خاتون و حافظ شیرازی
از دنیی* دون اگر دری بر وی بست
یا خار جفای دهر بر پاش شکست
دانم به یقین نه در گمانم دیدم
در جنّت فردوس که با حور نشست(مرثیه 10)
دل مَنِه بر دُنیی* و اسبابِ او
زآنکه از وی، کَس وفاداری ندید
کَس عسل بینیش از این دُکّان نخورد
کَس رُطَب بیخار از این بُستان نچید
هربه ایّامی چراغی برفروخت
چون تمام افروخت، بادش دَردَمید
بیتکلّف هرکه دل بر وِی نهاد
چون بِدیدی، خَصمِ خود میپَروَرید
شاهِ غازی، خسروِ گیتیسِتان
آنکه از شمشیرِ او خون میچکید
گَه به یک حمله، سپاهی میشکست
گَه به هویی، قلبهگاهی میدَرید
از نَهیبَش، پنجه میافکند شیر
در بیابان، نامِ او چون میشنید
سَروَران را بیسبب میکرد حَبس
گَردَنان را بیخطر سَر میبُرید
عاقبت، شیراز و تبریز و عراق
چون مسخّر کرد، وقتش دَررسید
آنکه روشن بُد جهانبینش بِدو
مِیل در چَشم جهانبینَش کشید(دیوان حافظ- قطعه 14)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 183- دنیی در شعر سیف فرغانی
گر بشنوی که ناله کند دردمند عشق
عیبش مکن اگرچه نباشی نژند عشق
در جان چو نور عشق نداری دلیت نیست
زیرا که پای دل بود ازبهر بند عشق
رختی است بهر منزل جانها گلیم فقر
رخشی است بهر رستم دلها سمند عشق
داروی جان و مرحم دلهای خستهاند
قومی به تیر غمزه او دردمند عشق
دامن ز خود فشانده و دست اندر آستین
پای از جهان برون و سر اندر کمند عشق
چون خوشه کوب خورده گاو جهان نیند
زآن کردهاند دانه دل را سپند عشق
جاه رفیع دنیی* دون آرزو کنی
با پست همتان ننشیند بلند عشق
چندانکه کار تو بپسند تو میرود
میدان که خدمتی زتو ناید پسند عشق
عشقت ز زحمت دو جهان باز میخرد
بفروش هرچه داری و بنیوش پند عشق
این است کار او که ببرد ترا ز تو
واصل شوی چو صبر کنی برگزند عشق
ای تلخ کام هستی خود مانده همچو سیف
گر خوشدلی خوهی به دهان گیر قند عشق(غزل 336)
دنیا که من و ترا مکان است
بنگر که چه تیره خاکدان است
پرکژدم و پر ز مار گوری
از بهر عذاب زندگانست
هر زنده که اندر اوست امروز
در حسرت حال مردگان است
جاییست که اندر او کسی را
نی راحت تن {نه} انس جان است
در وی که چو خرمنت بکوبند
گردانه بکه خری گران است
بیدار درو نیافت بالش
کین بستر از آن خفتگان است
این دنیی* دون چو گوسپند است
کش دنبه چو پاچه استخوان است
زهریست هزار شاه کشته
مغزش که دراستخوان نهان است
در وی که شفا نیافت رنجور
پیوسته صحیح ناتوان است
از بهر خلاص تو درین حبس
کندر خطری و جای آنست
دست تو گسسته ریسمان ایست
پای تو شکسته نردبان است
نوشش سبب هزار نیش است
سودش همه مایهٔ زیان است
ناایمن و خوار در وی امروز
آنکس که عزیز انس و جان است
چون صید که در پِیش سگانند
چون کلب که در پی کسان است
هر چند که خواجه ظالمان را
همواره چو گربه گرد خوان است
چون سگ شکمش نمی شود سیر
با آنکه چو سفره پر زنان است
آنکس که چو سیف طالبش را
دیوانه شمرد عاقل آن است(قصیده8)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 182- دنیی در شعر ابن یمین و شیخ محمود شبستری
گر بدانی فریب دنیی* دون
دل به جان آیدت ز صحبت او
دشمنی در لباس دوست بود
که کند تکیه بر محبت او(قطعه 792)
کسی کش میل جمله سوی دنیی* است
به چشم راست چون دجال اعمی است
مثال تن خر و عیسی است جانت
اگر عیسی صفت باشد روانت
چو جان نادان بود دجال باشد
چو دانا گشت عیسی حال باشد
ز نطق عیسوی گیرد نشان جان
شود از علم زنده جان نادان(کنزالحقایق-بخش 27)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 181- دنیا در شعر اوحدالدین مراغهای
قومی که ره به عالم تحقیق میبرند
مشکل به ترّهات جهان سر بر آورند
چیزی که هیچگونه وفایی نمیکند
من در تعجبم که غم او چرا خورند؟
این جامهها چه فایده؟ چون بر کند اجل
وین پردهها چه سود؟ که بر ما همیدرند
کمتر ز مار و مور شناس آن گروه را
کز بهر مار و مور تن خود بپرورند
خواهی گذشت بیشک از این آستانه تو
و آنان که از پی تو بیایند بگذرند
دست زمانه بر سر مردم کند به صبر
این خاک را که مردمش امروز برسرند
روزی امیر تختنشین را نگه کنی
کز تخت برگرفته، به تابوت میبرند
ارباب ظلم را به ستم دست روزگار
از بیخ بر کند، که درختان بیبرند
گرگ اجل یکایک از این گله میبرد
وین گله را ببین که چه آسوده میچرند!
اکسیر صدق در دل آنها که کار کرد
اندامشان به خاک نپوسد، که چون زرند
ای اوحدی، مرو پی مرغان دانهچین
گر در هوای عرش ببینی که میچرند
با طالبان دنییِ* دون دوستی مکن
کز روی عقل دشمن خود را مسخّرند(قصیده 14)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 180- دنیی در شعر سعدی
دنیی* آن قدر ندارد که بر او رشک برند
یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند
تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی
که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
این سراییست که البته خلل خواهد کرد
خنک آن قوم که در بند سرای دگرند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیان است ولی طایفهای بیبصرند
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
گوسفندی برد این گرگ مُعَوَّدْ هر روز
گوسفندان دگر خیره در او مینگرند
آن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاک
عاقبت خاک شد و خلق بدو میگذرند
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که ماندهست غنیمت شمرند
گل بی خار میسر نشود در بستان
گل بی خار جهان مردم نیکوسیرند
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند(غزل 20)
دنیی* آن قدر ندارد که بدو رشک برند
ای برادر! که نه محسود بماند نه حسود
قیمت خود به مناهی و ملاهی مشکن
گرت ایمان درست است به روز موعود
دست حاجت که بری پیش خداوندی بر
که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود
از ثری تا به ثریا به عبودیت او
همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود
کرمش نامتناهی، نعمش بیپایان
هیچ خواهنده از این در نرود بی مقصود
پند سعدی که کلید در گنج سعد است
نتواند که به جای آورد الا مسعود(غزل 26)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 179- دنیی در غزلیات مولانا
به روز حشر که عریان کنند زشتان را
رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی*
در این بدم که به ناگاه او مبدل شد
مثال صورت حوری به قدرت مولی
رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه
کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی
چنانک خار سیه را بهارگه بینی
کند میان سمن زار گلرخی دعوی
زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز
ز دوزخی بدر آورد جنت و طوبی(غزل 3060)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 178-دنیی در شعر نجم الدین رازی و عراقی
بیدار شو دلا که در این روزگار دون
خفته دلند و دیدهٔ بیدار مانده نیست
اندر سرای دنیی* فانی عزیز من
بسیار دل مبند که بسیار مانده نیست
(نجم الدین رازی-6)
چنین دولت تو را ممکن، تو از بیدولتی دایم
چو دونان مانده اندر ره، اسیر نفس شهوانی
هوای دنیی* دون را تو از بیهمتی مپسند
که وامانی به مرداری در این وادی ظلمانی
چه بینی سبزه دنیا؟ که چشم جان کند خیره
تماشای دل خود کن، اگر در بند بستانی
دلی تا باشد اصطبل ستور و گلخن شیطان
نیابد از مشام جان نسیم روح ریحانی
اگر خواهی که این گلخن گلستانی شود روشن
میان دربند روز و شب عمارت را چو بستانی
اگر شاخ وفا بینی ز دیده آب ده او را
وگر خار جفا بینی بزن راه پشیمانی
بروب از صحن میدانش صفات نفس بدفرمان
برآور قصر و ایوانش به ذکر و شکر یزدانی
مراعات زمین دل بدینسان گر کنی یک چند
گلستانی شود روشن نظارهگاه اخوانی
در او از مشرب عرفان روان صد چشمهٔ حیوان
در او از منبع اخلاق جاری هم دوصد خانی
کشیده طوبی ایمان سر از طاعت به علیین
غصونش پرتو احسان، ثمارش ذوق وجدانی
فروزان از سر هر غصن صد قندیل در میدان
نمایان نور هر قندیل خورشیدی درخشانی(قصیده 25)
دل در طلب دنیی* دون هیچ منه
بر دل غم او کم و فزون هیچ منه
خواهی که به بارگاه شاهی برسی
از کوی طلب پای برون هیچ منه(رباعی 134)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 177- دنیی در شعر کمال الدین اسماعیل 2
یا رب تو آگهی که در این اندر سال عمر
روزی به کام من نگذشته است روزگار
از گونه گونه محنت و رنج آن کشیدهام
در مدت حیات که بیش آید از شمار
وینک رسید مرگ به نزدیک و لامحال
بر یکدیگر زند ز همه گونه کار و بار
دنیی* چنین گذشت که دانی و آخرت
ترسم کزین بتر گذرد صدهزار بار
یا رب چه بودی ار نبدی هستی چنین
کز وی نگشت در دو جهان راست هیچ کار
ورچه نبود گفتنی این لفظ ای خدای
از من چو گفتههای دگر جمله درگذار(ملحقات)
نگر ز نکبت ایّام تنگ دل نشوی
که چرخ* گه بدهد چیز و گاه بستاند
حطام دنیی* فانی ندارد آن مقدار
که یاد کردن آن خاطری بشوراند
بسا لطیفه که درضمن نامرادیهاست
خدای مصلحت کار بنده به داند
ترا عنایت سلطان چو پایمرد بود
فلک ز چنبر حکم تو سر نپیچاند
اسیر خسرو عالم شدن زبونی نیست
که سیل چونکه به دریا رسد فروماند
اگر مهابت سلطان عالمت بگرفت
همت عواطف او زین مضیق برهاند(قصیده 59)
آرامش و پرواز روح
هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم(۳۲۱)
گرچه با دلی زخمدیده از عشق پیر و ناتوان شدهام، اما هر گاه چهره دلگشایت را یاد میکنم جوان میشوم(حال خوش یار، سرمستی و جوانی آور است)
۲- شکرگزار خداوندم که هر چه از او خواستم با همت(خواست، کوشش و دعا)و رسیدن به نهایت خواسته خود، کامروا شدم.
۳- ای شاخه گل جوان(ایهام به پادشاه و شعر مدحی با توجه به تاکید آخر بیت مبنی بر شهرت در سایه او) میوه پادشاهی بچین که من در سایه تو بلبل خوش آواز جهانم.
۴- ابتدا از همه جهات وجودم بیخبر بودم(بالا و پایین عمده شش جهت است) اما در مکتب غم عشقت آگاه و نکتهدان شدم(اهمیت غم عشق که آورنده حال خوش است: پیران ماوراءالنهر گفتهاند: شرک را منزل بطر است و ایمان را منزل حزن، اندوه حصاری است از حمایت حق مر بنده را از بلاها. اسرارالتوحید، ۲۹۰- یکی از پیران فراآفتاب آنگاه که فروخواست شد، همیگفت: امروز بر هیچ اندوهگنی تافتی؟ بر هر چیزی زکات است و زکات عقل درازی اندوه بود.ترجمه رساله قشیریه، ۲۱۰)
۵- سرنوشت ازلی به خرابات معانی میکشاندم،گرچه به گونههای مختلف دیگر(چون علم و تقوا) روی آورده باشم(خانلری: چندان)
۶- آری از روزی که در خرابات، ساکن کوی پیر مغان شدم در نور و معنا به رویم باز شد(خانلری: زان روز)
۷- و پس از آن در شاهراه پادشاهی جاودانه(شهرت همیشگی حافظ)، بر تخت اقبال نشستم و با جام شراب(غزلیات)دوستان را کامروا میکنم.
۸- از وقتی آشوب چشم زیبایت مرا فراگرفت از بدی فتنه آخرالزمان ایمن شدم.(تضاد رایج بین عشق و زهد، فتنه آخرالزمان چیزی که اهل زهد نگران آن هستند و عشق ایمنی دهنده در هر حال)
۹- من از گذشت زمان پیر نشدهام. یار از بیوفایی چون عمر شنابان میگذرد و فرصت دیدار برایم نمیگذارد.
۱۰-معشوق، دیشب مژده عنایت و توجه داد و گفت: حافظ برگرد من بخشش گناهت(در برابر خداوند یا پادشاه یا معشوق) را ضامن شدهام.
آرامش و پرواز روح
متن زیبای جناب آقای مسیح:
عشق، شبیه عطر قهوهایست که در آغوش صبح میپیچد؛
گاه تلخ، گاه گرم، اما همیشه بیدارکننده است.
از عمیقترین سکوتِ دل سرچشمه میگیرد
و آرامآرام، تمام جادههای زندگی را به روشنایی میرساند.
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو بر آب ميزدم(۳۲۰)
دیشب با سیلی از اشکهای فراق، مانع خواب میشدم تا به یاد گونه زیبایت نقشی بر آب زنم(هر چند کاری بیحاصل و زودگذر اما تنها تلاش عاشق برای تسکین درد فراق)
۲- در حالی که خرقهام را از شدت وجد سوزاندم، ابروی زیبای معشوق که چون محراب حقیقی عبادت است در نظرم میآمد و جام شرابی به یاد آن سر میکشیدم.
۳- هر پرنده فکرم را که از شاخه سخن میپرید، دوباره با زلفان زیبایت که چون مضراب شکار پرندگان است صید میکردم و به رشته سخن در میآوردم.
۴- از دور چهره زیبای معشوق در نظرم جلوهگر میشد و من بوسه بر رخسار ماه میزدم(تشبیه ضمنی چهره یار به مهتاب-باوری قدیمی که ماه افراد را دیوانه میکند در زبان فرانسه هم lunatique به معنای دیوانه است)
۵- چشم از ساقی و گوش از مطرب برنمیدارم تا تفال نیکی هم برای دیدار و هم برای شنیدن صدایش و خبر دیدارش دریافت کنم(فالگوش: در چهارشنبهسوری، کسی به صحبتهای رهگذران گوش فرامیداد و از آنها فال نیک یا بد میزد. شرح شوق، ۳۱۶۶)
۶- آری چهره زیبایت را تا سپیده بامداد در نگارخانه چشمم تصور میکردم و نقش میزدم.(وقت و دم به یک معنا ولی دم معنای دمیدن صبح یا طلوع دارد)
۷- آری ساقی شراب با صدای این غزل زیبا کاسه شراب را دور میداد و من این سرود دلکش را میسرودم و شراب ناب سر میکشیدم.
۸- در این لحظه وقت بر حافظ خوش گشت، تفال به کامروایی و یافنن مراد برای دوستان زدم تا پاینده و دولتمند باشند(خانلری: خوش بود حال حافظ،و فالی به بخت نیک)
آرامش و پرواز روح
سالها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم(۳۱۹)
سالیان زیادی از سلوک و مذهب رندان وارسته پیروی کردم، تا عقل کلی فتوا داد که خواستههایم را زندانی کنم(ایهام به وادی فقر)
۲- خود به پیشگاه سیمرغ(حضرت حق) نرسیدم بلکه این مرحله دشوار را با همراهی پرنده سلیمان یعنی هدهد(ایهام به موهبت حق و نقش پیر) پیمودم.
۳- اکنون ای گنجینه وفا و زیبایی، بر دل زخمی عاشقم سایه موهبتی بیفکن، که من خانه دل را برای تو ویران کردهام(خانلری: گنج مراد- آبادانی پس از ویرانی کامل اشاره به وادی فقر و فنا- ایهام به شکستن قلب)
۴- توبه کردم که بوسه بر لبان ساقی شرابم(آورنده حال خوش)نزنم ولی اکنون سخت پشیمانم که چرا گوش به سخنان ابلهانه دادم.
۵- بهره و مراد خویش را در غیر آنچه معمول و معروف است بجوی(موهبت حق از جایی است که تصور نمیکنی)چرا که من این خاطر مجموع و آسودگی خاطر را از زلف پریشان یار به دست آوردم(خانلری: از خلاف آمد عادت)
۶-آری اختیار زهد و پارسایی، یا مستی و مخموری در دست من و تو نیست آنچه سلطان ازلی خواسته است آن را انجام میدهم.
۷- و از لطف ازلی او بهشت را طمع دارم، هر چند فراوان خدمتگزاری میخانه کردهام(تسلیم در برابر خواست خداوند در همه چیز حتی هدایت و گمراهی)
۸- اکنون که در زمان پیری همنشینی با یوسف التیامم میدهد، به خاطر شکیبایی در کلبه اندوههای فراق است.
۹- و چون حافظ سحرخیزی و آشتیجویی با جهان را از پادشاهی انس با قرآن یافتهام(خانلری: هبچ حافظ نکند در خم محراب فلک/ این تنعم که من از دولت قرآن کردم)
۱۰- اگر در مجلس غزلسرایان صدرنشین و سرآمد هستم، جای تعجب نیست چون سالها خدمتگزار صاحب دیوان یعنی وزیر بزرگ بودهام(ایهام: صاحب دیوان یعنی خداوند با توجه به لسان الغیب بودن حافظ)
آرامش و پرواز روح
زندگی چیست؟(تصویر زندگی 22)
زندگی از نظر سرآمدان تاریخ 2
- سورن کییرکگارد (Soren Kierkegaard)(از پیشگامان فلسفه وجودی) – ایمان و فردیت
معنای زندگی در مواجهه با اضطراب و بحرانهای وجودی انسانها و در پذیرش ایمان فردی به خدا نهفته است. انسانها باید با عبور از بحرانهای خود، به شناخت درونی و بهویژه به ایمان واقعی دست یابند.
این ایمان، با وجود تمام شک و تردیدها، همان چیزی است که انسانها را به سوی معنای حقیقی زندگی هدایت میکند.
- ژان پل سارتر (Jean-Paul Sartre) – آزادی و مسئولیت فردی
سارتر(از بزرگترین فیلسوفان اگزیستانسیالیست) انسانها آزادند تا خود را بیافرینند و به زندگیشان معنا ببخشند. اما این آزادی با مسئولیتهای سنگینی همراه است، زیرا انسانها باید بهطور کامل مسئول انتخابهای خود باشند. معنای زندگی هیچگاه از پیش تعیین شده نیست و انسانها باید با انتخابهای خود معنای زندگیشان را بسازند.
- مارتین هایدگر (Martin Heidegger) – بودن در دنیا و معناداری آن
هایدگر، فیلسوف آلمانی قرن بیستم، بر مفهوم «بودن» تأکید داشت. تنها از طریق درک وجود خود و ارتباط با جهان است که انسان میتواند به معنای زندگی دست یابد. مفهوم «بودن در دنیا» به این معناست که انسان تنها از طریق شناخت و درک صحیح از موقعیت خود در جهان میتواند به معناداری دست یابد.
- ابوعلی سینا (Avicenna) – ترکیب عقل و ایمان
معنای زندگی در ارتباط میان عقل و ایمان نهفته است.با وجود اهمیت عقلانیت در فهم هستی اما بهطور همزمان باید به جنبههای معنوی و الهی زندگی نیز توجه کرد. انسان باید با استفاده از عقل خود بهدنبال شناخت خدا و حقیقت باشد.
- فارابی (Farabi) – سعادت در اجتماع
برای رسیدن به معنای زندگی، انسان باید به سوی کمال عقلانی حرکت کند. «شهر فاضله»: زندگی در آن به شکلی عقلانی و اخلاقی صورت میگیرد. زندگی معنادار با پیروی از اصول عقلانی و اخلاقی است که به شکوفایی انسانها کمک میکند.
- سهروردی (Sohrevardı) - رسیدن به نور
معنای زندگی سفر از ظلمت به سوی نور است. انسان با عقل و شهودِ عرفانی میتواند به «نورالانوار» (منبع همهٔ روشنی ها) متصل شود. زندگی حقیقی، تلاش برای رهایی از زندان ماده و بازگشت به عالم مثال (برزخ) و سپس جهان نور محض است. این مسیر با پاکسازی نفس، حکمت اشراقی، و عشق به حقیقت طی میشود. زندگی با سیر در این سفر معنا مییابد.
- کنفوسیوس (Confucius) – فضیلت در روابط انسانی
زندگی ارتقای فضیلتهای اخلاقی، حفظ روابط اجتماعی و انجام درست وظایف انسانی است. انسان با رعایت "رِن" (مهربانی/انسانیت)، "لی" (آداب و رسوم درست)، و "یی" (عدالت) می تواند به تعادل فردی و اجتماعی برسد. زندگی معنادار نه در جستجوی سعادت فردی، بلکه در خدمت به خانواده، جامعه و حفظ نظم اخلاقی از طریق تعلیم و تربیت تحقق مییابد.
- لائوتسه (Laozi) – (بنیانگذار فلسفه دائویی)زندگی در هماهنگی با طبیعت
زندگی هماهنگی با "دائو" (راه یا طبیعت کیهانی) است. در کتاب "تائو ته چینگ" : اهمیت زندگی ساده، فروتنی و پیروی از جریان طبیعی هستی. انسان با رها کردن تلاشهای تحمیلگرانه و دوری از رقابتهای مصنوعی میتواند به آرامش درونی و وحدت با جهان برسد. زندگی معنادار از نگاه او، نه در انباشت ثروت یا قدرت، بلکه در جریان یافتن مانند آب است که نرم میماند، اما بر همه چیز غلبه میکند و به زندگی معنا میدهد.
آرامش و پرواز روح
زندگی چیست؟ تصویر زندگی (21)
زندگی از نظر سرآمدان فلسفه 1
-سقراط (Socrates) – زندگی تأملنشده ارزش زیستن ندارد
تنها راه برای زندگی معنادار، پرسشگری مستمر و خودآگاهی است.انسان باید همیشه از خود بپرسد که «من کیستم؟» و «چه هدفی دارم؟» معنای زندگی در بررسی مستمر و تلاش برای بهبود خود و جامعه است.
افراد باید با استفاده از عقل خود زندگی کنند و ارزشهای اخلاقی و فضیلت را در زندگی خود به کار گیرند. زندگی بدون تأمل، زندگی نیست.
به جای دنبال کردن لذتهای دنیوی، باید همیشه در جستجوی حقیقت بود و برای زندگی خود معنا ساخت.
-افلاطون (Plato) – سفر به سوی جهان ایدهها
برای یافتن معنا در زندگی، به دنیای ایدهها (Forms) اشاره میکند.دنیای مادی و محسوس تنها سایهای از دنیای ایدهها و حقیقت مطلق است. معنای واقعی زندگی تنها در جستجو و درک ایدههای کاملاً ایدهآل مانند خوبی، زیبایی و حقیقت یافت میشود.
انسانها باید در دنیای مادی زندگی کنند، اما باید همواره تلاش کنند که به سمت دنیای ایدهها و حقیقت حرکت کنند. در "جمهور" (Republic): «فقط کسانی که فلسفه را به عنوان شیوهای از زندگی انتخاب میکنند، قادرند به حقیقت برسند.»
معنای زندگی: گذر از زندگی مادی و رسیدن به دنیای ایدهآل است.
- ارسطو (Aristotle) – یافتن «سعادت» یا همان اودایمونیا
ارسطو، شاگرد افلاطون، فلسفه عملی را مطرح کرد و مفهوم «اودایمونیا» (eudaimonia) را به عنوان معنای حقیقی زندگی معرفی کرد. هدف نهایی انسان رسیدن به سعادت است و برای رسیدن به این هدف باید به فضیلتهای اخلاقی دست یافت. در کتاب «نیقوماخیا» : سعادت زمانی حاصل میشود که انسان به کمالی که در طبیعتش نهفته است، دست یابد.
سعادت: زندگیای که در آن انسان به بهترین شکل ممکن از تواناییهای خود استفاده کند و در تعادل و هارمونی با طبیعت و دیگران زندگی کند. زندگی معنادار زمانی به دست میآید که فرد در جستجوی خوبیهای اخلاقی، عقلانی و اجتماعی باشد.
معنای زندگی نه در لذتهای گذرا، بلکه در فعالیتهای فضیلتآمیز است. معنای زندگی به رشد و شکوفایی انسان در تمام ابعاد وجودیاش مربوط میشود.
- سنکا (Seneca) – زندگی خردمندانه، آرام و طبیعی
سنکا(از بزرگترین فیلسوفان رواقی روم باستان) رواقیان بر این باور بودند که زندگی با معنا در تسلط بر احساسات و زندگی در هماهنگی با طبیعت و خرد نهفته است.زندگی یعنی آرامش ذهنی و پذیرش شرایط .نباید اجازه داد که اتفاقات بیرونی، نظیر ثروت یا فقر، شادی و آرامش درونی ما را تحت تأثیر قرار دهند.
اهمیت زیستن به شکلی ساده :زندگی در پی خوشیهای مادی و لحظهای، انسان را از هدف واقعیاش دور میکند. به گفته او، «خرد» تنها راه رسیدن به آرامش درونی است و معنای زندگی در پرورش ذهنی است که بتواند در برابر تمام مشکلات و سختیها مقاومت کند.
-آگوستین قدیس (St. Augustine) – خدا و عشق الهی
آگوستین (از بزرگترین متفکران مسیحی در دوران قرون وسطی)در «اعترافات»: معنا و هدف زندگی را در ارتباط با خدا و عشق به اوست. انسان تنها زمانی میتواند به آرامش درونی و معنای واقعی زندگی برسد که ارتباط خود را با خدا برقرار کند.
انسانها، به دلیل گناه اولیه، از خدا دور شدهاند و تنها از طریق ایمان و عشق به خدا میتوانند به «آرامش واقعی» دست یابند. این ارتباط تنها راه رسیدن به معنای زندگی است(اهمیت ایمان و فداکاری در زندگی)
- توماس آکوئیناس (Thomas Aquinas) – هدف نهایی انسان در پیوستن به خدا
توماس آکوئیناس، فیلسوف قرون وسطی: معنای زندگی را در پیوستن به خداست(گفتارهای مربوط به ارتباط ایمان وعقل)
هدف نهایی انسان در این است که به خدا نزدیکتر شود و در زندگی پس از مرگ به سعادت حقیقی برسد.
زندگی معنادار به دنبال کردن «قوانین طبیعی» و پیروی از خداوند در جهان مادی و معنوی است. معنای زندگی، تحقق هدف الهی انسانها در زندگی و بعد از مرگ است.
- فردریش نیچه (Friedrich Nietzsche) – زندگی از طریق اراده به قدرت
نیچه: معنای زندگی نه از طریق پیروی از اصول اخلاقی یا الهیاتی، بلکه از طریق «اراده به قدرت» به دست میآید. مفهوم «Übermensch» (سوپرمن) : انسانی که بتواند از هرگونه قید و بندی رهایی یابد و بهطور مستقل به ساختن معنای زندگی خود بپردازد.
انسانها باید بهطور آزادانه و با استفاده از قدرت درونی خود، معنای جدیدی زندگی: تکیه بر اراده و قدرت(نقد مفاهیم سنتی اخلاق و دین، بهویژه دین مسیحیت) بهجای پذیرش بیچونوچرای دستورات اخلاقی یا دینی، باید از درون خود، معنا و هدف زندگی را ساخت.
آرامش و پرواز روح
زندگی چیست؟(تصویر زندگی 20)
زندگی از نظر سرآمدان تاریخ
سقراط: امتحان است- ارسطو: ذهن یا عقل وخردمندى است- نيتشه : قوت وتوانايى است -فرويد: مرگ است- ماركس : فكر است-هاوکینگ: امید است -کافکا :یک آغاز است- شوبنهارو: رد و رنج است-ستیفتن جوبر : باور و ایمان است- فلوبر:کار است -مارکس: ایده است- پیکاسو: هنر است -گاندی: عشق است- شوپنهاور: رنج است-راسل: رقابت است-انیشتین: دانش است-داستایفسکی: جهنم است.
"معنای زندگی در این است که پایان مییابد"
در ظاهر، این جمله اندکی غمانگیز به نظر میرسد، اما در عمق خود پیامی نیرومند دارد. کافکا یادآور میشود که زندگی به واسطه پایانپذیریاش معنا پیدا میکند. اگر زندگی ابدی بود، لحظات آن ارزش خود را از دست میدادند. آگاهی از فناپذیری، ما را به قدردانی از اکنون وا میدارد. شاید باید به جای ترس از پایان، بهواسطه همین محدودیت، عمیقتر و آگاهانهتر زندگی کنیم.
آرامش و پرواز روح
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
ترا میبینم و میلم زیادت میشود هر دم(۳۱۸)
معشوق من! آنگاه که مرا میبینی هر لحظه دردم فزونتر میشود و میلم به وصال هر لحظه با دیدنت بیشتر(خانلری: در دم زیادت میکنی دردم)
۲- از سر و سامان من عاشق هیچ نمیپرسی؟ نمیدانم در جستجوی چه هستی. برای مداوای درد فراق هیچ تلاشی نمیکنی مگر درد فزاینده مرا نمیدانی؟!
۳- روا نیست مرا بر خاک، خوار و نزار باقی گذاری و بروی. بر من گذری کن و تفقدی کن تا جان فدای خاک راهت کنم(خانلری: بنشانی مرا بر خاک و بگذاری)
۴- تا بدنم خاک نشده است، دست از دامن تو و عشق آتشینت برنمیدارم، پس از آن نیز که از خاک گورم عبور کنی، غبارم دامنت را خواهد گرفت(تمرکز جاودانه عشق، ر.ک. چرا عشق؟ ۸)
۵- از غم عشق تو نفسم بند آمد تا کی این وعده و فریب؟! مرا هلاک کردی و نمیپذیری؟!(خانلری: دم میدمی)
۶- یک شب در تاریکی زلفان سیاهت، در جستجوی دل گم شدهام بودم، وانگهی چشم به رخسار تو دوختم و جام هلالی(رخسار یا ابروی هلالی یار)سر کشیدم.
۷- ناگاه تو را در آغوش کشیدم و گیسوانت تاب و شکنی زیبا برداشت آنکاه لب بر لب تو نهادم و همه وجودم را فدای تو کردم.
۸- تو با حافظ به حال خوش برس و به رقیب بگو از ناراحتی جان دهد. آری آنگاه که از تو گرمای عشق را حس میکنم، چه پروا و هراسی از سخنان دلسرد کننده رقیب دارم؟!
آرامش و پرواز روح
