آرامش و پرواز روح
Відкрити в Telegram
638
Підписники
-124 години
+27 днів
-130 день
Архів дописів
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 157-خوشیهای جهان چون خارش دست است در خسرو و شیرین نظامی
مهینبانو دلش دادی شب و روز
بدان تا نشکند ماهِ دلافروز
یکی روزش به خلوت پیش خود خواند
که عمرش آستین بر دولت افشاند
کلید گنجها دادش که برگیر
که پیشت مرد خواهد مادر پیر
درآمد کارِ اندامش به سستی
به بیماری کشید از تندرستی
چو روزی چند بر وی رنج شد چیر
تن از جان سیر شد جان از جهان* سیر
جهان* از جان شیرینش جدا کرد
به شیرین هم جهان* هم جان رها کرد
فرو شد آفتابش در سیاهی
بنه در خاک برد از تخت شاهی
چنین است آفرینش را ولایت
که باشد هر بهاری را نهایت
نیامد شیشهای از سنگ در دست
که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست
فغان زین چرخ* کز نیرنگسازی
گَهی شیشه کند گَه شیشهبازی
به اول عهد زنبور انگبین کرد
به آخر عهد باز آن انگبین خورد
بدین قالب که بادش در کلاه است
مشو غَره که مشتی خاک راه است
ز بادی کاو کلاه از سر کند دور
گیاه آسوده باشد سرو رنجور
بدین خان کاو بنا بر باد دارد
مشو غَره که بد بنیاد دارد
چه میپیچی درین دام گلوپیچ؟
که جوزی پوده بینی، در میانْ هیچ
چو روباهان و خرگوشان منه گوش
به روبهبازیِ این خوابِ خرگوش
بسا شیر شکار و گرگ جنگی
که شد در زیر این روبه پلنگی
نظر کردم ز روی تجربت هست
خوشیهای جهان* چون خارش دست
به اول دست را خارش خوش افتد
به آخر دست بر دست آتش افتد
همیدون جام گیتی* خوشگوار است
به اول مستی و آخر خمار است
رها کن غم که دنیا *غم نَیَرزد
مکن شادی که شادی هم نَیَرزد
اگر خواهی جهان* در پیش کردن
شکمواری نخواهی بیش خوردن
گرت صد گنج هست ار یک درم نیست
نصیبت زین جهان* جز یک شکم نیست
همی تا پای دارد تندرستی
ز سختیها نگیرد طبع سستی
چو برگردد مزاج از استقامت
به دشواری به دست آید سلامت
دهان چندان نماید نوشخندی
که یابد در طبیعت نوشمندی
چو گیرد ناامیدی مرد را گوش
کند راه رهایی را فراموش
جهان* تلخ است خوی تلخناکش
به کم خوردن توان رست از هلاکش
مشو پرخواره چون کرمان در این گور
به کم خوردن کمر دربند چون مور
ز کم خوردن کسی را تب نگیرد
ز پر خوردن به روزی صد بمیرد
حرام آمد علف تاراج کردن
به دارو طبع را محتاج کردن
چو باشد خوردن نان گلشکروار
نباشد طبع را با گلشکر کار
چو گلبن هر چه بگذاری بخندد
چو خوردی گر شکر باشد بگندد
چو دنیا را نخواهی، چند جویی؟
بِدو پویی، بَدِ او چند گویی؟
غم دنیا کسی در دل ندارد
که در دنیا چو ما منزل ندارد
درین صحرا کسی کاو جایگیر است
ز مُشتی آب و نانش ناگزیر است
مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ
که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ
جهان* از نام آن کس ننگ دارد
که از بهر جهان* دل تنگ دارد
غم روزی مخور تا روز ماند
که خود روزیرسان روزی رساند
فلک با این همه ناموس و نیرنگ
شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ
بر این ابلق که آمد شد گزیند
چو این آمد فرود آن برنشیند
در این سیلاب غم کز ما پدر برد
پسر چون زنده مانَد چون پدر مرد؟
کسی کاو خون هندویی بریزد
چو وارث باشد آن خون برنخیزد
چه فرزندی تو با این تُرکتازی؟
که هندوی پدرکش را نوازی
بزن تیری بدین کوژ کمانپشت
که چندین پشت بر پشت تو را کشت
فلک را تا کمان بیزه نگردد
شکار کس در او فربه نگردد
گوزنی را که ره بر شیر باشد
گیا در زیر پی شمشیر باشد
تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش؟
که داری باد در پس چاه در پیش
مباش ایمن که این دریای خاموش
نکرده است آدمی خوردن فراموش
کدامین ربع را بینی ربیعی؟
کزان بُقعه برون ناید بقیعی
جهان* آن به که دانا تلخ گیرد
که شیرینزندگانی تلخ میرد
کسی کز زندگی با درد و داغ است
به وقت مرگ خندان چون چراغ است
سرانی کز چنین سر پُرفسوسند
چو گل گردنزنان را دستبوسند
اگر واعظ بود گوید که چون کاه
تو بفکن تا منش بردارم از راه
و گر زاهد بود صد مرده کوشد
که تو بیرون کنی تا او بپوشد
چو نامد در جهان* پاینده چیزی
همه ملک جهان* نَرزَد پشیزی
رهآورد عدم رهتوشهٔ خاک
سرشت صافی آمد گوهر پاک
چنین گفتند دانایان هشیار
که نیک و بد به مرگ آید پدیدار
بسا زننام کآن جا مرد یابی
بسا مردا که رویش زرد یابی
خداوندا چو آید پای بر سنگ
فتد کشتی در آن گردآبهٔ تنگ
نظامی را به آسایش رسانی
ببخشی و به بخشایش رسانی(بخش 46)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 156- دهر مخالف در شعر سعدی
مشتزنی را حکایت کنند که از "دهرِ مخالف"* به فغان آمده و حلقِ فراخ از دستِ تنگ به جان رسیده، شکایت پیشِ پدر بُرد و اجازت خواست که: عزمِ سفر دارم، مگر به قوَّتِ بازو دامنِ کامی فرا چنگ آرم.
فضل و هنر ضایع است تا ننمایند
عود بر آتش نهند و مُشک بسایند...
پدر:کس نتواند گرفت دامنِ دولت به زور
کوششِ بیفایدهست وَسْمه بر ابرویِ کور...
پسر گفت: ای پدر! هر آینه تا رنج نبَری، گنج برنداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نیابی و تا دانه پریشان نکُنی خرمن برنگیری؛
نبینی به اندکمایه رنجی که بردم چه تحصیلِ راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم؟
گرچه بیرون ز رزق نتوان خوَرد
در طلب کاهلی نشاید کرد
غوّاص اگر اندیشه کند کامِ نهنگ
هرگز نکند دُرِّ گرانمایه به چنگ
آسیاسنگِ زیرین متحرّک نیست، لاجَرَم تحمّلِ بارِ گران همیکند.
چه خورَد شیرِ شَرزه در بنِ غار؟
بازِ افتاده را چه قوت بوَد؟
تا تو در خانه صید خواهی کرد
دست و پایت چو عنکبوت بوَد
صیّاد نه هر بار شَگالی ببَرَد
افتد که یکی روز پلنگش بخورَد
پدر گفت: ای پسر! تو را در این نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری، که صاحبدولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسرِ حالت را به تفقّدی جَبر کرد و چنین اتّفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد؛ زنهار تا بدین طمع دگرباره گِردِ ولع نگردی.(گلستان-فضیلت قناعت)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 155- در دهر وفا نیست در شعر سعدی
هر دل که به عاشقی، زبون نیست
دست خوش روزگارِ* دون نیست
جز دیدهٔ شوخ عاشقان را
بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست
کوتهنظری به خلوتم گفت
«سودا مکن، آخرت جنون نیست»
گفتم «ز تو کی برآید این دود
کِت آتش غم در اندرون نیست؟»
عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینهای برون نیست
تسلیم قضا شود کزین قید
کس را به خلاص، رهنمون نیست
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرام دل از یکی فزون نیست
گر بُکشد و گر معاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست
دانی به چه مانَد آب چشمم؟
سیماب، که یک دمش سکون نیست
در دهر* وفا نبود هرگز
یا بود و به بخت ما کنون نیست
جان برخیِ* روی یار کردم
*فدایی-قربانی
گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم(ترجیع بند)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی154-از دهر خونخوار وفاداری نجویید در شعر سعدی
بسی صورت بگردیدست عالم*
وز این صورت بگردد عاقبت هم
عمارت با سرای دیگر، انداز
که دنیا*را اساسی نیست محکم
مثال عمر، سر بر کرده شمعی است
که کوته باز میباشد دمادم
و یا برف گدازان بر سر کوه
کز او هر لحظه جزوی میشود کم...
به نیشی میزند دوران گیتی*
که آن را تا قیامت نیست مرهم
وفاداری مجوی از "دهر خونخوار"*
محال است انگبین در کام ارقم*
*مار ابلق؛ سیاه و سپید
به نقل از اوستادان یاد دارم
که شاهان عجم کیخسرو و جم،
ز سوز سینهٔ فریاد خوانان
چنان پرهیز کردندی که از سم(مواعظ-قصیده 37)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 153-قفس تنگ دهر در شعر سعدی
ای دل به کام خویش جهان* را تو دیده گیر
در وی هزار سال چو نوح آرمیده گیر
بستان و باغ ساخته و اندر آن بسی
ایوان و قصر سر به فلک بر کشیده گیر
هر گنچ و هر خزانه که شاهان نهادهاند
آن گنج و آن خزانه به چنگ آوریده گیر...
در آرزوی آب حیاتی تو هر زمان
مانند خضر گرد جهان* در دویده گیر
تو همچو عنکبوتی و حال جهان* مگس
چون عنکبوت گرد مگس بر تنیده گیر
گیرم تو را که مال ز قارون فزون شود
عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر
روز پسین چه سود به جز آه و حسرتت
صد بار پشت دست به دندان گزیده گیر
سعدی تو نیز از این "قفس تنگنای دهر"*
روزی قفس بریده و مرغش پریده گیر(مواعظ-قصیده 30)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 152-جهان بر آب است و زندگی بر باد در شعر سعدی
جهان* بر آب نهادهست و زندگی بر باد
غلام همّت آنم که دل بر او ننهاد
جهان* نماند و خرّم روان آدمیی
که باز ماند از او در جهان به نیکی یاد
سرای دولت باقی نعیم آخرت است
زمین سخت نگه کن چو مینهی بنیاد
کدام عیش در این بوستان؟ که باد اجل
همی برآورد از بیخ قامت شمشاد
وجود عاریتی خانهایست بر ره سیل
چراغ عمر نهادهست بر دریچهٔ باد
بسی برآید و بی ما فرو رود خورشید
بهارگاه و خزان باشد و دی و مرداد
بر این چه میگذرد دل منه که دجله بسی
پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد(مواعظ-قصیده 10)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 151- گردون لباس کامیابی برای کسی نمیدوزد در شعر سعدی
ستیز دور فلک و زمانه ناپایدار -فلک دوستی ندارد:
دریغ روز جوانی و عهد برنایی
نشاط کودکی و عیش خویشتنرایی
سر فروتنی انداخت پیریام در پیش
پس از غرور جوانی و دست بالایی
دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد
ستیز دور فلک* ساعد توانایی
زهی زمانهٔ* ناپایدار عهد شکن
چه دوستی است که با دوستان نمیپایی
که اعتماد کند بر مواهب نعمت
که همچو طفل ببخشی و باز بربایی
بهزارتر گسلی هر چه خوبتر بندی
تباهتر شکنی هر چه خوشتر آرایی
به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت
که در شکنجهٔ بیکامیاش نفرسایی
ندوخت جامهٔ کامی به قد کس گردون
که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی
چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه
زمانه مجلس عیش بتان یغمایی
چو تخم خرما فردات پایمال کنند
وگر به سروری امروز نخل خرمایی
برادران تو بیچاره در ثری رفتند
تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی
خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده
به پنج روز که در عشرت تمنایی(مواعظ-قصیده 60)
هیچ فرصت ورای آن مطلب
که کسی مرگ دشمنان بیند
تا نمیرد یکی به ناکامی
دیگری دوستکام ننشیند
تو هم ایمن مباش و غره مشو
که فلک* هیچ دوست نگزیند
شادکامی مکن که دشمن مرد
مرغ، دانه یکان یکان چیند(مواعظ-قطعه 102)
آرامش و پرواز روح
لکه سیاه جهان
راه به پایان رسید ولی رهرو از مرکب پیاده نمیشود
در قفس باز شده ولی پرنده میل پرواز ندارد
آنجا کجاست؟!!
***
جهان با همه زشتی و زیبایی، شیرینی و تلخی
لکه سیاهی است روی صفحهای روشن
آن را پاک کن، زلالی را بنوش
18 خرداد 1404
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 150-فلک از قصابی باز نمینشیند در شعر سعدی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
تا کی این باد کبر و آتش خشم
شرم بادت که قطرهٔ آبی
کهل گشتی و همچنان طفلی
شیخ بودی و همچنان شابی
تو به بازی نشسته و ز چپ و راست
میرود تیر چرخ پرتابی
تا درین گله گوسفندی هست
ننشیند فلک* ز قصابی
تو چراغی نهاده بر ره باد
خانهای در ممر سیلابی
گر به رفعت سپهر و کیوانی
ور به حسن آفتاب و مهتابی
ور به مشرق روی به سیاحی
ور به مغرب رسی به جلابی
ور به مردی ز باد درگذری
ور به شوخی چو برف بشتابی
ور به تمکین ابن عفانی
ور به نیروی ابن خطابی
ور به نعمت شریک قارونی
ور به قوت عدیل سهرابی
ور میسر شود که سنگ سیاه
زر صامت کنی به قلابی
ملکالموت را به حیله و زور
نتوانی که دست برتابی
منتهای کمال، نقصانست
گل بریزد به وقت سیرآبی(مواعظ-قصیده 51)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 149- مادر دهر مهربانی ندارد-بی وفایی فلک-در شعر سعدی
دل در این کاروانسرا نبند که جهان جای کامرانی نیست :
دوام پرورش اندر کنار مادر دهر*
طمع مکن که در او بوی مهربانی نیست
مباش غره و غافل چو میش سر در پیش
که در طبیعت این گرگ گلهبانی نیست
چه حاجت است عیان را به استماع بیان؟
که بیوفایی دور فلک* نهانی نیست
کدام باد بهاری وزید در آفاق
که باز در عقبش نکبتی خزانی نیست؟
اگر ممالک روی زمین به دست آری
بهای مهلت یک روزه زندگانی نیست
دل ای رفیق در این کاروانسرای* مبند(مواعظ-قصیده 8)
که خانه ساختن آیین کاروانی نیست
اگر جهان* همه کام است و دشمن اندر پی
به دوستی که جهان* جای کامرانی نیست
چو بتپرست به صورت چنان شدی مشغول
که دیگرت خبر از لذت معانی نیست
طریق حق رو و در هر کجا که خواهی باش
که کنج خلوت صاحبدلان مکانی نیست
جهان* ز دست بدادند دوستان خدای
که پایبند عنا، جز جهانستانی نیست
نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد
که از زبان بتر اندر جهان زیانی نیست
عمل بیار و علم بر مکن که مردان را
رهی سلیمتر از کوی بینشانی نیست
کف نیاز به درگاه بینیاز برآر
که کار مرد خدا جز خدای خوانی نیست
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 148- فلک در ستیز با اقبال آدمی در شعر سعدی
فلک* با بخت من دائم به کین است
که با من بخت و دوران هم به کین است
گهم خواند جهان* گاهی براند
جهان *گاهی چنان گاهی چنین است
که میداند که خشت هر سرایی
کدامین سروقد نازنین است
ز خاک شاهدی روییده باشد
به هر بستان که برگ یاسمین است
وفایی گر نمییابی ز یاری
مده دل گر نگارستان چین است
وفاداری مجوی از دهر* خونخوار
وفایی از کسی جو که امین است
ندارد سعدیا دنیا* وقاری
به نزد آن کسی کاو راه بین است(مواعظ-غزل 10)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 147- ستیز فلک ریشه ستمکار را میکند در شعر سعدی
حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان:
...شنیدند بازارگانان خبر
که ظلم است در بوم آن بیهنر
بریدند از آنجا خرید و فروخت
زراعت نیامد، رعیت بسوخت
چو اقبالش از دوستی سر بتافت
به ناکام دشمن بر او دست یافت
ستیز فلک بیخ و بارش بکند
سم اسب دشمن دیارش بکند
وفا در که جوید چو پیمان گسیخت؟
خراج از که خواهد چو دهقان گریخت؟
چه نیکی طمع دارد آن بیصفا
که باشد دعای بدش در قفا؟
چو بختش نگون بود در کاف کن
نکرد آنچه نیکانش گفتند کن
چه گفتند نیکان بدان نیکمرد؟
تو برخور که بیدادگر بر نخورد
گمانش خطا بود و تدبیر سست
که در عدل بود آنچه در ظلم جست
یکی بر سر شاخ، بن میبرید
خداوند بستان نگه کرد و دید
بگفتا گر این مرد بد میکند
نه با من که با نفس خود میکند
نصیحت بجای است اگر بشنوی
ضعیفان میفکن به کتف قوی(گلستان-باب اول-حکایت 16)
آرامش و پرواز روح
عشقبازی و جوانی و شراب لعلفام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام(۳۰۹)
در طلیعه چوانی عشق بازی و شراب یاقوتی، در مجلس انس، در کنار همپیالهای همراه و شراب پیوسته
۲- ساقی با دهانی چون شکر، نوازنده شیرین آوا، همنشین درستکار و رفیقی خوشنام(خانلری: ندیم نیکنام)
۳- معشوقی لطیف و زیبا که آب حیات بر او غبطه خورد و در زیبایی و اعتدال ماه کامل بر او رشک میبرد
۴- در محفل سروری آرامبخش چون کاخ بهشت برین، که پیرامونش باغ مینوی است
۵- مهمانان که در صف بزم شادیاند همه نیکروان و خدمتگزاران همه با ادب، عاشقان رازدار و همپیالگان دوستیافزا و کامیار
۶-شراب ارغوانی تلخ، اثرگذار، خوشطعم و گوارا که مزهاش از لب یار باشد و گویی یاقوت خالص است که به صورت باده درآمده و بدین حال انتقال یافته(نقل: گفتگو، گل گفتن و شنیدن در بزم باده. نقل و نقل را برعکس هم میتوان خواند. بیت یکی از جامعتربن اوصاف خواجه از باده است همه چیز از رنگ، طعم، تندی یا کیفیت گوارایی وحالت سبکروحانه بازگو شده است- تنسیق الصفات- شرح شوق، ص ۳۱۱۱)
۷- شیرینکاریهای ساقی شمشیر کشبده برای دزديدن عقل و موهای زیبای معشوق، برای صید دل دام گسترده
۸- همه اینها در کنار شاعری ظریف و خوش سخن چون حافظ و آنکه باعث رونق جهان و بخشندگی است مانند حاجی قوام(وزیر شاه ابواسحاق)
۹- آری هر که این خوش نشینی و خوشگذرانی را نخواهد هرگز خوشدل نخواهد بود و آنکه در پی این مجلس نباشد زندگی بر او حرام و تلخ خواهد شد(هشت بیت زیبا قبلی فقط وصف رسیدن به خوشدلی است)
آرامش و پرواز روح
ژرف اندیشی در هفت وادی سلوک(رشحات هفت وادی)- لایه های خودخواهی ۸۳
گذشتن از خویشتن، نفی خودخواهی، رسیدن به سلوک حقیقی و طی هفت وادی مفهومی ساده بود، ولی در عمل بسیار سخت و گاه ناممکن.
آنانی که از اول اراده و شوق طی این مسیر و نفی خویشتن را نداشتند، این سختی و پیچیدگی را به مفهوم آن تسری دادند و در خودخواهی بیشتر فرورفتند و از آن کتابها و رسالهها ساختند.
و این شد که مقام فقر و فنا، خود دامی شد برای وابستگی در هزارتوی مفهومی آن.
آرامش و پرواز روح
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبيل(۳۰۸)
ای معشوق زیبا، که چهرهات بهشت و لبانت چشمه سلسبیل است. میدانی چشمه شیرین لبانت جان و دل ما را درنوردیده و از میان برده است؟!
۲- خط گونه بر اطراف لبانت چون مورچگان گرد این چشمه هستند.
۳- تیرهای چشمانت در هر گوشهای مانند من صدها کشته دارد.
۴- پروردگار من! آتش عشق را چون آتش ابراهيم در وجودم گلستان و گوارا کن.
۵- دوستان من! گرچه او زیبایی بینظیری دارد، ولی من فرصت دیدار نمییابم.
۶- راه عشق بسیار طولانی و پای ما لنگ، خرما بر درخت ودست ما کوتاه است(ضرب المثل)
۷- آری از سرپنجه قدرتمند عشق آن زیبا، حافظ چون مورچهای در زیر پای فیل پایمال شده است.
۸- برای شاه جهان، بقای سلطنت و عزت و ناز و چیزهای خوبی چون اینها آرزو میکنم.
* این غزل در نسخه خانلری نیست.
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 146- شراب را چون فلک دور بده، غم دنیا نمیارزد! در شعر سعدی
حدیث عشق اگر گویی گناه است
گناه اول ز حوا بود و آدم
گرفتار کمند ماهرویان
نه از مدحش خبر باشد نه از ذم
چو دست مهربان بر سینه ریش
به گیتی در ندارم هیچ مرهم
بگردان ساقیا جام لبالب!
بیاموز از فلک دور دمادم!
اگر دانی که دنیا غم نیرزد
به روی دوستان خوش باش و خرم
غنیمت دان اگر دانی که هر روز
ز عمر مانده روزی میشود کم
منه دل بر سرای عمر سعدی
که بنیادش نه بنیادی است محکم
برو شادی کن ای یار دل افروز!
چو خاکت میخورد چندین مخور غم!(غزل 353)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 145- زهر فراق را دهر برای شیرینی وصال میچشاند در شعر سعدی
سلطان خیالت شبی آرام نگیرد
تا بر سر صبر من مسکین ندواند
شیرین ننماید به دهانش شکر وصل
آن را که فلک زهر جدایی نچشاند
گر بار دگر دامن کامی به کف آرم
تا زندهام از چنگ منش کس نرهاند...
قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان
گر چشم من اندر عقبش سیل براند...
زنهار که خون میچکد از گفتهٔ سعدی
هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند(غزل 217)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 144- دور فلک چون سنگ است که به جام وجود آدمی میخورد در شعر سعدی
ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی
تا درد نیاشامی، زین درد نیارامی
ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد
گر حافظ قرآنی، یا عابد اصنامی
زهدت به چه کار آید، گر راندهٔ درگاهی؟
کفرت چه زیان دارد، گر نیک سرانجامی
بیچارهٔ توفیقند، هم صالح و هم طالح
درماندهٔ تقدیرند، هم عارف و هم عامی
جهدت نکند آزاد، ای صید که در بندی
سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی
جامی چه بقا دارد، در رهگذر سنگی؟
دور فلک آن سنگ است، ای خواجه تو آن جامی
این ملک خلل گیرد، گر خود ملک رومی
وین روز به شام آید، گر پادشه شامی
کام همه دنیا * را، بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید، پرداخت به ناکامی
گر عاقل و هشیاری، وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند، ورنه کم از انعامی(مواعظ-غزل 56)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 143-دفع جور زمان و جفای فلک با دیدار معشوق در شعر سعدی
ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
راست گویی به تن مرده روان بازآمد
بخت پیروز که با ما به خصومت میبود
بامداد از در من صلح کنان بازآمد
پیر بودم ز جفای فلک* و جور زمان*
باز پیرانه سرم عشق جوان بازآمد
دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست
باد نوروز علیرغم خزان بازآمد(غزل 215)
آرامش و پرواز روح
صحافیان | نظرات
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 143-دفع جور زمان و غجفای فلک با دیدار معشوق در شعر سعدی
ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
راست گویی به تن مرده روان بازآمد
بخت پیروز که با ما به خصومت میبود
بامداد از در من صلح کنان بازآمد
پیر بودم ز جفای فلک* و جور زمان*
باز پیرانه سرم عشق جوان بازآمد
دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست
باد نوروز علیرغم خزان بازآمد(غزل 215)
آرامش و پرواز روح
