ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Light Workers🔆

Light Workers🔆

الذهاب إلى القناة على Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers

إظهار المزيد
408
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+57 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
و خداوند به یوشع گفت: «و بنگر که من جریکو را در دستان تو قرار دادم... و تو و همه مردان جنگى‌ات باید یک بار دور شهر بگردید. این کار را شش روز انجام دهید و هفت روحانى پیشاپیش تابوت مقدس هفت شیپور از شاخ قوچ را حمل کنند و در روز هفتم، هفت بار به دور شهر بگردید و روحانى‌ها در شیپورها بدمند و زمانى که آن دَم بلند را در شاخ قوچ دمیدند و زمانى که شما صداى شیپور را شنیدید، همه مردم با صداى بلند فریاد کنند؛ و دیوار شهر فروخواهدریخت و هرکس از فردى که درست در جلویش است، بالا خواهد رفت.. این داستان به واقعه‌اى برمى‌گردد که باید در حدود 1500 تا 2000 سال پیش ازمیلاد مسیح اتفاق افتاده باشد و براساس یک سنت شفاهى به ما به ارث رسیده است. اگر به داستان در سطح نمادین نگاهى بیاندازیم، حاوى اصل کهن‌الگویى شگفت‌انگیزى است؛ روش راهیابى به تضادهایى درونى که به‌نظر غیرممکن مى‌رسند. در این افسانه خاص، مردم بر علیه حصارى برمى‌خیزند که کاملا غیرقابل‌نفوذ است. این حصار داراى دیوارهایى است که توسط هیچ نوع ابزارى که در اختیار آن قوم بوده، قابل‌شکاف یا شکستن نیست. اما رهنمودى به آن‌ها داده مى‌شود: آن‌ها باید مراسم ساده و روزانه پیاده‌روى به دور دیوارهاى جریکو را انجام دهند. آن‌ها هیچ حمله مستقیمى انجام نمى‌دهند، زیرا هیچ حمله‌اى نمى‌تواند موفقیت‌آمیز باشد. بالاخره پس از انباشت این راهپیمایى‌هاى آیینى، به صدا درآوردن شیپورها و فریاد زدن‌ها، اتفاقى مى‌افتد: دیوار فرومى‌ریزد. زندگى درونى ما معمولا مانند سفرى از یک جریکو به جریکوى دیگر است. ما پیوسته در برابر موانع درونى‌مان که به‌نظر شبیه قلعه‌هایى با دیوارهاى غیرقابل نفوذ و حفاظت‌شده مى‌آیند، قیام مى‌کنیم. گاهى اوقات ما به آن‌ها عقده‌هاى خودکار مى‌گوییم؛ زیرا آن‌ها عقده‌هایى‌اند که کاملا خارج از حوزه تأثیر و دانش ذهن‌آگاه ما هستند. ما تنها مى‌توانیم ازطریق خرابى‌هایى که در زندگى و عواطف ما پدید مى‌آورند از آن‌ها آگاه شویم. اکثر ما تضادها را زمانى در زندگى‌مان تجربه مى‌کنیم که ما را پاره‌پاره مى‌کنند و به‌نظر غیرقابل‌حل مى‌رسند. ما دیگر نمى‌توانیم راهى براى پیشروى، مکانى براى ایستادن و یا روشى براى رسیدن به نتیجه پیدا کنیم.... @lightworkers

دریغا از روشها و احوال درونی ، چه نشان توان دادن ! اما خود دانسته باشی که روشها بر یک وجه نیست یعنی روش هر رونده بر نوعی دیگر باشد ، و احوال و سلوک و ترقی او از دیگری مغایر باشد.... مثلا باشد که مرید به جایی رسد که احوال درونی او ورای طریق پیر باشد ، و او را از وجهی دیگر میسر شود.... #عین‌القضات_همدانی @lightworkers

‍ امشب پیامبری به دنیا می‌آید هر بار که تو عاشق شوی پیامبری به دنیا خواهد آمد، جهان از بی‌عشقی‌ست که کافر شده است.... اگر می‌
‍ امشب پیامبری به دنیا می‌آید هر بار که تو عاشق شوی پیامبری به دنیا خواهد آمد، جهان از بی‌عشقی‌ست که کافر شده است.... اگر می‌خواهید مردگان زنده شوند و بیماران شفا یابند، باید که شربت دوست داشتن به ایشان بدهید. آدمها از بی‌عشقی است که بیمار می‌شوند، آدم‌ها از بی‌عشقی است که می‌میرند.... ایمان نام دیگر عشق است و مومنان همان عاشقانند این را پیامبری به من گفت که به جرم عشق بر صلیبش کشیدند... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

دیده حق بین نه بیند غیر حق در هر چه هست لاجرم او را بهر جا سجده گاهی دیگر است عاقلان جویند حق را در برون خویشتن عاشقان‌را از
دیده حق بین نه بیند غیر حق در هر چه هست لاجرم او را بهر جا سجده گاهی دیگر است عاقلان جویند حق را در برون خویشتن عاشقان‌را از درون با دوست راهی دیگر است #فیض_کاشانی @lightworkers

درد است که آدمی را رهبر است. در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصدِ آن کار نکند! کا
درد است که آدمی را رهبر است. در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصدِ آن کار نکند! کار بی‌درد میسر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم! تن همچو مریم است و هر یک عیسی‌ای داریم! اگر ما را درد پیدا شود، عیسیِ ما بِزاید! و اگر درد نباشد، عیسی هم از آن راهِ نهانی که آمد، باز به اصل خود پیوندد! #فیه_ما_فیه @lightworkers

هو هر که مجموع نباشد به تماشا نرود یار با یار سفرکرده به تنها نرود باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرو
هو   هر که مجموع نباشد به تماشا نرود یار با یار سفرکرده به تنها نرود باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود بر دل آویختگان، عرصه عالم تنگست کان که جایی به گِل افتاد دگر جا نرود هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود به سر خار مغیلان بروم با تو چنان به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند که در ایام گل از باغچه غوغا نرود همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید آری آنجا که تو باشی سخن ما نرود هر که ما را به نصیحت ز تو می‌پیچد روی گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند هر که او را غم جانست به دریا نرود سعدیا بار کش و یار فراموش مکن مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود   #سعدی @lightworkers

درست از همان لحظه که به تایید دیگران وابسته می‌شویم، همه چیز را به نابودی می کشانیم. وابسته شدن به تایید دیگران ما را به سمت باورهای غلط سوق می‌دهد، مثل باور به اینکه ارزشمندی ما به نظر دیگران وابسته است، اعتقاد به اینکه همه افراد باید با من مودب، مهربان و صمیمی باشند تا من حس خوبی داشته باشم. این باورها باعث می شود که انتخاب ما بستگی به رفتار دیگران داشته باشد. هر کس ما را تایید کند دوست ما و هر کس که ما را تایید نکند دشمن ما خواهد بود. وابستگی به تایید ما را از انتخاب مناسب دور می‌کند... برای دقایقی چشمانت را ببند و وابستگی به تایید را پشت سر بگذار... تایید نشدن به مفهوم توهین و تحقیر نیست، اما اگر تو اعتماد به نفس خود را به تایید دیگران گره زده باشی، چنین استدلال خواهی کرد... وقتی از تایید بیرونی به تایید درونی دست یابی، ممکن است دوستان صمیمی کمتری داشته باشی ولی این دوستی‌ها عمیق‌تر و سالم‌تر خواهد بود. وقتی یاد گرفتی خود سازنده و موثرت را زندگی کنی مجبور نیستی برای گرفتن تایید، هر لحظه نقاب دیگری را بر چهره بزنی. آنگاه مانند افراد خودشکوفا، خلاقیت بخشی از شخصیت تو خواهد شد. و ابتکار و اصالت را به زندگی خود دعوت خواهی کرد. ابتکار و اصالت به تو کمک می‌کند که در زندگی؛ خودانگیخته، رو راست، متواضع و آماده پذیرش اشتباهات خود باشی. درست مانند کودکان که ترسی از کارهای اشتباه ندارند، پذیرنده خواهی شد. پذیرنده می‌داند که دیگران حق دارند گاهی با او مخالفت کنند... #مراقبه @lightworkers

هر شب قبل از خواب با خود بیندیش.... -آیا رنجش کوچک یا بزرگی در دل دارم؟ -آیا درباره روزی که به پایان برده‌ام احساس ناراحتی میکنم؟ -امروز چه اتفاقی افتاد؟ نقش من در این کار چه بود؟ -آیا مدیون به جبران خسارت هستم؟ -اگر می‌توانستم دوباره این کار را انجام دهم، چگونه انجام می‌دادم؟ -امروز چه چیزی رضایت مرا جلب کرد؟ -آیا مفید، مسئولیت پذیر، مهربان یا دوست داشتنی بودم؟ -آیا بدون خودخواهی از خود سخاوت نشان دادم؟ -آیا زیبایی و عشقی را که امروز به ما ارزانی داشته شده تجربه کرده‌ام؟ -امروز چه کاری انجام داده‌ام که مایل به تکرار آن هستم؟ -آیا امروز بر ایمان خود به خداوند مهربان و بخشنده تاکید مجدد کردم؟ -آیا امروز از نیروی برتر خود درخواست راهنمایی کرده‌ام ؟ چگونه؟ -چه کاری برای خدمت به خداوند و انسانها انجام داده‌ام؟ -آیا امروز خداوند چیزی به من عطا کرده که بخاطر آن شکرگذار باشم؟ -آیا باور دارم که نیروی برتر من می‌تواند به من نشان دهد که چگونه زندگی کنم و خود را بهتر در راستای اراده این نیرو قرار دهم؟ -آیا امروز هیچ یک از الگوهای رفتاری قدیم ( مخرب) را در زندگی خود تجربه کرده‌ام ؟ اگر آری کدامین الگو ؟ -آیا خودخواه ، ناصادق ، ترسو ، یا مملو از رنجش بودم؟ -آیا باعث سرخوردگی خودم شدم؟ -آیا نسبت به دیگران مهربان و بخشنده بودم؟ -آیا در مورد دیروز یا فردا نگران بودم؟ -آیا به خود اجازه دادم درمورد چیزی وسوسه شوم ؟ -آیا به خود اجازه دادم خیلی گرسنه ، عصبانی ، تنها یا خسته شوم ؟ -آیا در مورد هیچ چیزی خود را خیلی جدی گرفتم؟ -آیا از هیچ مشکل جسمی ، روانی یا روحانی رنج بردم؟ -آیا چیزی یا مسئله‌ای را درون خودم نگه داشتم؟ -آیا امروز هیچ احساس شدیدی داشتم ؟ -آنها چه بودند و چرا به من دست دادند؟ -امروز در چه زمینه‌هایی در زندگی مشکل دارم ؟ (افراط و تفریط) -امروز کدامیک از نقایص من در زندگیم نقش پیدا کرد؟ چگونه؟ -آیا امروز ترس در زندگی من جا داشت؟ -امروز چه کاری کردم که آرزو میکنم آن را انجام نداده بودم؟ -امروز چه کاری نکردم که آرزو میکنم آن را انجام داده بودم ؟ -آیا تمایل دارم که تغییر کنم ؟ -آیا امروز در هیچ یک از روابط خود درگیر تنش شدم ؟ آنها چه بودند؟ -آیا درستی و راستی را در روابطم با دیگران رعایت و حفظ کردم؟ -آیا امروز به خود یا دیگران بطور مستقیم یا غیر مستقیم خسارت زدم؟ چگونه؟ #تمرین @lightworkers

روزی یک پروفسور فلسفه نزد مرشد ذن ، نان‌یین رفت و از او درباره‌ی خداوند ، مراقبه و چیزهای دیگر پرسید. مرشد در سکوت گوش داد و سپس گفت: شما خسته به نظر می‌آیید. از این کوهستان مرتفع بالا آمده‌اید.از دور دستها آمده‌اید. اجازه بدهید نخست برایتان چای بیاورم. پروفسور منتظر ماند. او با پرسش‌هایش در حال جوشیدن بود. وقتی که سماور به غلیان افتاد و بوی چای در فضا منتشر شد،مرشد به او گفت : صبر کنید! اینقدر عجول نباشید. کسی چه می‌داند؟ شاید با نوشیدن همین چای پاسخ پرسش هایتان را بیابید... پروفسور با رفتار این مرشد در شگفت بود که آیا تمام این سفر بیهوده بوده؟ این مرد به نظر دیوانه می‌رسد! چگونه پرسشهای مربوط به خداوند می‌تواند با نوشیدن چای پاسخ داده شود؟ ولی او خسته بود و خوب بود قبل از پایین رفتن فنجانی چای بنوشد. مرشد قوری را آورد ؛ چای را در فنجان ریخت و چای شروع کرد به سررفتن از فنجان ؛ ولی او به ریختن ادامه داد. نعلبکی نیز لبریز از چای شده بود. فقط یک قطره دیگر و چای روی زمین می ریخت. پروفسور گفت ،بس است! چکار می‌کنی؟ آیا نمی‌بینی که فنجان پر شده و نعلبکی سرریز گشته؟ و نان‌یین گفت : این دقیقاً موقعیت خود شما است. ذهن شما لبریز از پرسش‌ها است و حتی اگر من هم پاسخی بدهم ، شما فضایی ندارید تا آن را جا بدهید . و من به شما می گویم ، از وقتی که وارد این خانه شده‌اید ، پرسشهای شما از تمام این مکان لبریز شده‌اند. این کلبه ی کوچک از پرسش‌های شما لبریز گشته! برگردید ؛ فنجانتان را خالی کنید و سپس بازآیید. نخست قدری فضای خالی در خود خلق کنید! اینک شما نزد مردی خطرناک‌تر از نان‌یین آمده اید! زیرا با من حتی یک فنجان خالی نیز کارگر نیست! فنجان باید کاملاً شکسته شود.حتی اگر فنجانت خالی باشد و خودت باشی،آنوقت پر هستی.فقط وقتی تو نباشی،می‌توان چای را در تو ریخت.وقتی تو نباشی دیگر نیازی نیست تا چای را در درونت ریخت ؛ زیرا تمامی هستی از هر بعد و از هر جهت شروع می‌کند به باریدن بر تو..... @lightworkers

روزی یک پروفسور فلسفه نزد مرشد ذن ، نان‌یین رفت و از او درباره‌ی خداوند ، مراقبه و چیزهای دیگر پرسید. مرشد در سکوت گوش داد و سپس گفت: شما خسته به نظر می‌آیید. از این کوهستان مرتفع بالا آمده‌اید.از دور دستها آمده‌اید. اجازه بدهید نخست برایتان چای بیاورم. پروفسور منتظر ماند. او با پرسش‌هایش در حال جوشیدن بود. وقتی که سماور به غلیان افتاد و بوی چای در فضا منتشر شد،مرشد به او گفت : صبر کنید! اینقدر عجول نباشید. کسی چه می‌داند؟ شاید با نوشیدن همین چای پاسخ پرسش هایتان را بیابید... پروفسور با رفتار این مرشد در شگفت بود که آیا تمام این سفر بیهوده بوده؟ این مرد به نظر دیوانه می‌رسد! چگونه پرسشهای مربوط به خداوند می‌تواند با نوشیدن چای پاسخ داده شود؟ ولی او خسته بود و خوب بود قبل از پایین رفتن فنجانی چای بنوشد. مرشد قوری را آورد ؛ چای را در فنجان ریخت و چای شروع کرد به سررفتن از فنجان ؛ ولی او به ریختن ادامه داد. نعلبکی نیز لبریز از چای شده بود. فقط یک قطره دیگر و چای روی زمین می ریخت. پروفسور گفت ،بس است! چکار می‌کنی؟ آیا نمی‌بینی که فنجان پر شده و نعلبکی سرریز گشته؟ و نان‌یین گفت : این دقیقاً موقعیت خود شما است. ذهن شما لبریز از پرسش‌ها است و حتی اگر من هم پاسخی بدهم ، شما فضایی ندارید تا آن را جا بدهید . و من به شما می گویم ، از وقتی که وارد این خانه شده‌اید ، پرسشهای شما از تمام این مکان لبریز شده اند. این کلبه ی کوچک از پرسش های شما لبریز گشته ! برگردید ؛ فنجانتان را خالی کنید و سپس بازآیید . نخست قدری فضای خالی در خود خلق کنید! اینک شما نزد مردی خطرناک تر از نان این آمده اید ! زیرا با من حتی یک فنجان خالی نیز کارگر نیست ! فنجان باید کاملاً شکسته شود . حتی اگر فنجانت خالی باشد و خودت باشی ، آنوقت پر هستی . فقط وقتی تو نباشی ، می توان چای را در تو ریخت . وقتی تو نباشی دیگر نیازی نیست تا چای را در درونت ریخت ؛ زیرا تمامی هستی از هر بعد و از هر جهت شروع می کند به باریدن بر تو...

رفتم به زير پرده و بيرون نيامدم تا صيد پرده بازي گردون نيامدم چون قطب ساکن آمدم اندر مقام فقر هر لحظه همچو چرخ دگرگون نيامدم بنهاده ام قدم به حرمگاه فقر در تا هرچه بود از همه بيرون نيامدم زر همچو گل ز صره از آن ريختم به خاک تا همچو غنچه با دل پر خون نيامدم از اهل روزگار به معيار امتحان کم نيستم به هيچ، گر افزون نيامدم همچون مگس به ريزه کس ننگريستم هر چند چون هماي همايون نيامدم منت خداي را که اگر بود و گر نبود در زير بار منت هر دون نيامدم هر بي خبر برون درست از وجود من آخر من از عدم به شبيخون نيامدم عطار پر به سوي فلک همچو جبرئيل راه زمين مرو که چو قارون نيامدم #عطار_نیشابوری @lightworkers

در زمان بودا چنین اتفاق افتاد که یکی از مشهورترین و زیباترین روسپیان شهر عاشق یک راهب بودایی ، یک گدا شد. او از آن راهب تقاضا کرد که در فصل بارندگی ، که راهبان از سفر باز می‌ایستند ، نزد او برود و چهار ماه با او زندگی کند. راهب گفت : " باید از مرشدم بپرسم. اگر او اجازه داد ، خواهم آمد. راهبان دیگر بسیار حسودی کردند. وقتی راهب جوان نزد بودا آمد و تقاضایش را گفت ، بسیاری آن را شنیدند. آنان برخاستند و گفتند :این درست نیست ! حتی اینکه به او اجازه دادی تا پای تو را لمس کند کاری خطا بوده زیرا بودا گفته : زنان را لمس نکنید و نگذارید آنان شما را لمس کنند. تو قانون را زیر پا گذاشته‌ای و حالا می خواهی برای چهار ماه با او در یک منزل اقامت کنی ؟! ولی بودا گفت : من به شما گفتم که زنان را لمس نکنید و نگذارید آنان شما را لمس کنند، "زیرا شما هنوز مرکزیت نیافته‌اید ". برای این مرد ، این قانون کاربردی ندارد. من می‌توانم ببینم که او قادر است روی پای خودش راه برود. او دیگر بخشی از جمعیت نیست. و بودا به راهب گفت : آری تو این اجازه را داری. حالا این خیلی زیاد بود ! قبلا هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود. تمام مریدان خشمگین شدند و برای ماهها هزاران غیبت و شایعه سر زبانها بود که در خانه‌ی آمراپالی Amrapalli چه اتفاقاتی می افتد ؛ و آن راهب دیگر راهب نیست و سقوط کرده است. پس از چهار ماه،وقتی آن راهب نزد بودا آمد،آمراپالی به دنبال او راه می‌رفت. بودا از او پرسید :آیا چیزی داری که به من بگویی؟ زن گفت : آمده‌ام تا توسط تو به آیین مشرف شوم. من سعی کردم تا مرید تو را منحرف کنم .ولی شکست خوردم.این نخستین شکست من است. من همیشه با مردان موفق بوده‌ام ، ولی نتوانستم او را اغوا کنم. اینک اشتیاق عظیمی در من برخاسته که چگونه می‌توانم به این مرکزیت درونی برسم . او با من زندگی می‌کرد ، من در پیش او رقصیدم و آواز خواندم و از هر راه ممکن سعی کردم تا او را به خودم جذب کنم ، ولی او همیشه خودش باقی ماند. حتی برای یک لحظه نیز ابری در ذهنش و یا خواسته‌ای در چشمانش ندیدم .من سعی کردم او را به آیین خودم درآورم ، ولی او در سکوتش مرا به آیین خودش فرا خواند.او مرا به اینجا نیاورده ، من خودم آمده‌ام. من برای نخستین بار معنای شرافت انسانی را درک کرده‌ام‌ مایلم تا این هنر را بیاموزم. و او یکی از مریدان بودا شد.... @lightworkers

Mohammad Motamedi - Gil Dokht.mp38.38 MB

تمرین هر شب جهان اطراف شما بازتاب درون شماست گاهی آنچنان پنهان که باور آن صداقتی عظیم می طلبد.... موقعیتهایی که در طی روز در آن بوده‌اید را به یاد آورید و ببینید که چه صفتی در آن جمع شما را مشغول داشته و یا منزجر کرده حرف از پول و طمع شهوت پرستی غیبت بی‌ادبی.... در خود جستجو کنید و آن صفات پنهان را با صداقت در خود بیابید... #تمرین @lightworkers

Amen #Enigma @lightworkers

بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم ولیکن ما
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی‌دانم ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی‌دانم به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی‌دانم به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم کنون از غایت مستی می از ساغر نمی‌دانم به مسجد بتگر از بت باز می‌دانستم و اکنون درین خمخانهٔ رندان بت از بتگر نمی‌دانم چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم درین دریای بی نامی دو نام‌آور نمی‌دانم یکی را چون نمی‌دانم سه چون دانم که از مستی یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی‌دانم کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی‌دانم دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت ز برق عشق آن دلبر به جز اخگر نمی‌دانم #عطار_نیشابوری @lightworkers

موسیقی عاشقانه @lightworkers

همه‌ی ما کارهای بی‌مایه و خطا انجام داده‌ایم. بیایید متقابلاً نابخردی‌های همدیگر را ببخشیم که این اولین قانون طبیعت است.....
همه‌ی ما کارهای بی‌مایه و خطا انجام داده‌ایم. بیایید متقابلاً نابخردی‌های همدیگر را ببخشیم که این اولین قانون طبیعت است..... @lightworkers

الف تمثیلی برای وحدت وجود [عرفا در آثار منظوم و منثور خود مثال «الف و حروف» را نیز ارائه کرده‌اند؛ زیرا همان نسبتی که میان یک و عدد هست، میان الف و حروف نیز برقرار است: با تبدّل الف -چه در خط و نوشتن و چه در لفظ و گفتن‌- دیگر حروف شکل می‌گیرند. الف اگر کج شود راء و زاء را، و اگر از وسط خم شود دال را، و اگر پهن و افقی شود و گوشه‌های آن رو به بالا رود، شماری از حروف مثل باء و تاء را، و همین‌طور با شکل‌گیری‌های مختلف، بقیة حروف را سامان می‌دهد. بنابر‌این الف در حروف ظهور می‌کند، و حروف اشکال و در عین حال حجاب‌های الف می‌شوند و الف در آنها از دید شخص غافل گم می‌شود، به‌گونه‌ای که در سایر حروف گویا اصلاً الف را نمی‌بیند. وجود واحد حق نیز نسبت به موجودات امکانی چنین نسبتی دارد. او در همه ظهور می‌کند و آنها لباس و حجاب او می‌شوند. این تشبیهات نیز از جهتی نیکوست ولی روشن است که عدد یک یا حرف الف برای پدید آوردن اعداد و حروف محتاج تکرار است و نمی تواند در عین استقلال خود و وحدتش با همه کثرات همراه شود؛ ولی خداوند متعال از همه این جهات مبراست و با تکرار خود خلق نمی کند، بلکه در مقام تجلی و خلق به تعبیری مسامحی از اطلاق و سعه خارج شده و محدود می‌شود..... @lightworkers