en
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Open in Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Show more
402
Subscribers
+424 hours
+87 days
+1530 days
Posts Archive
آرامش سریع 15 دقیقه موسیقی کلاسیک آرام بخش #Cameron_Day #Quick_Relaxation @lightworkers

گفت لیلی را خلیفه؛ کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی ؟! از دگر خوبان تو افزون نیستی ! گفت خامش، چون تو مجنون نیستی -با خودی
گفت لیلی را خلیفه؛ کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی ؟! از دگر خوبان تو افزون نیستی ! گفت خامش، چون تو مجنون نیستی -با خودی تو، لیک مجنون بی خود است در طریق عشق بیداری بد است- #حضرت_مولانا #مثنوی_معنوی @lightworkers

بنده ای از بندگان حق ...: بنا بر روایت افلاکی در مناقب العارفین، این بندۀ خاص شمس تبریزی است که خود را در راه دوستی مولانا فنا کرد. ذیلاً یکی از دو روایت افلاکی در این باب به نقل از حواشی مرحوم فروزانفر بر فیه و مافیه، صفحۀ 257 درج می گردد: ... ابتدای حکایت مولانا شمس تبریزی، عَظّمَ اللهُ ذکرهَ، آنچنان است که در شهر تبریز مرید شیخ ابوبکر تبریزی زنبیل باف بود. و آن بزرگ دین در ولایت و کشف القلب یگانۀ زمان خود بوده و حضرت شمس الدین تبریزی را مقامات و مرتبت بدانجای رسیده بود که او را نمی پسندید؛ و از آن مقام عالی مقامی می جست تا از برکت صحبت آن اعلی، او عظیمتر شودو به درجات اکملیت ارتقا یابدو و در این طلب، سالها بی سر و پا گرد عالم می گشت و سیاحت می کرد تا بدان نام مشهور رسید که ((شمس پرنده)) خواندندی. مگر شبی سخت بیقرار شده، شورهای عظیم فرمود و از سغراق (کوزه شراب) تجلیات قدسی مست گشته در مناجات گفت که: خداوندا، می خواهم از محبوبان مستور مستور خود یکی به من نمایی. خطاب عزت در رسید که: آنچنان شاهدان مستور و وجود پر وجود مغفور که استدعا می کنی همانا که فرزند دلبند سلطان العلما بهاء ولد بلخی است. گفت: خدایا، دیدار مبارک او را به من نمای. جواب آمد که: چه شکرانه می دهی؟ فرمود: که سَر را. #حضرت_مولانا #مثنوی_معنوی #فیه_ما_فیه @lightworkers

نفی انیت در برابر حق پیش او دو انا نمی گنجد. تو انا می گویی و او انا. یا تو بمیر پیش او، یا او بمیرد پیش تو تا دوی نماند. اما آنکه او بمیرد امکان ندارد – نه در خارج و نه در ذهن، که: وَهُوَ(و او)، الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ (زنده ای که او را مرگ نیست - فرقان – 58). او را آن لطف هست که اگر ممکن بودی، برای تو بمردی تا دوی برخاستی. اکنون چون مردن او ممکن نیست، تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دوی برخیزد. دو مرغ را بر هم بندی با وجود جنسیت، و آنچه دو پر داشتند به چهار مبدل شد، نمی پرد، زیرا که دوی قائم است. اما اگر مرغ مرده را برو بندی، بپرد، زیرا که دوی نمانده است. آفتاب را آن لطف هست که پیش خفاش بمیرد، اما چون امکان ندارد، می گوید که: ای خفاش، لطف من به همه رسیده است. خواهم که در حق تو نیز احسان کنم. تو بمیر، که چون مردن تو ممکن است، تا از نور جلال من بهره مند گردی و از خفاشی بیرون آیی و عنقای قاف قربت گردی. بنده ای از بندگان حق را این قدرت بوده است که خودرا برای دوستی فنا کرد. از خدا آن دوست را می خواست، خدای عزوجل قبول نمی کرد، ندا آمد که: من اورا نمی خواهم که بینی. آن بنده حق الحاح می کرد و از استدعا دست باز نمی داشت که: خداوندا، در من خواست او نهاده ای، از من نمی رود. در آخر ندا آمد: خواهی که آن برآید، سر را فدا کن و تو نیست شو و ممان و از عالم برو. گفت: یا رب راضی شدم. چنان کرد و سر را بباخت برای آن دوست تا آن کار او حاصل شد. چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان عمری را – که یکروزۀ آن عمر به عمر جملۀ عالم، اولاّ و آخراّ، ارزد – فدا کرد، آن لطف آفرین را این لطف نباشد؟ اینت محال. اما فنای او ممکن نیست، باری، تو فنا شو. پیش او دو انا نمی گنجد....: جوهر تعلیمات عارفان همین یک سخن است که اگر خواهی به حق رسی، نو در میان مباش، تو رضای خود در رضای او محو گردان و در او فانی شو: آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمد گفت من گفتش برو هنگام نیست بر چنین خوانی مقام خام نیست خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد کی وا رهاند از نفاق رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق دوست سوزید از شرر پخته گشت آن سوخته پس باز گشت باز گرد خانهٔ همباز گشت حلقه زد بر در بصد ترس و ادب تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر در هم توی ای دلستان گفت اکنون چون منی ای من در آ نیست گنجایی دو من را در سرا (مثنوی معنوی) #حضرت_مولانا #مثنوی_معنوی #فیه_ما_فیه @lightworkers

مطلقا به هیچ چیز برچسب نزنید در مورد اتفاقات و افراد و رفتارهایشان به خاطراتی که از گذشته‌ی آنان می‌دانید رجوع نکنید. در هر لحظه فقط همان لحظه را ببینید... هم اکنون هر فرد را برای اولین بار ملاقات خواهید کرد.. هیچ رویدادی تکراری نیست... #تمرین @lightworkers

بر این تلاش پیر و جوان خنده می‌کنم بر جاه و قدر و نام و نشان خنده می‌کنم مردان نامدار چه بردند از جهان بر باغ و راغ و ملک و م
بر این تلاش پیر و جوان خنده می‌کنم بر جاه و قدر و نام و نشان خنده می‌کنم مردان نامدار چه بردند از جهان بر باغ و راغ و ملک و مکان خنده می‌کنم تاریخ را بخوان که جهان جای زیست نیست بر حرکت زمین و زمان خنده می‌کنم این آفتاب عمر به ناگه کند غروب بر حرص و آز اهل جهان خنده می‌کنم این کالبد چو گرد و غباری شود بدان بر عجب و ناز لاله‌رخان خنده می‌کنم آنکس که شهره بود به اقصی نقاط دهر نامش نمانده، من به فلان خنده می‌کنم حافظ اگر بماند، دلش بوده با خدا با صاحبان زور و توان خنده می‌کنم کو حشمت سکندر و دارا و اردشیر؟ بر غافلان خسته‌روان خنده می‌کنم صابر هزار صفحه سیه گر کنی کم است با مرد و زن بگو به جهان خنده می‌کنم #صابرکرمانی @lightworkers

(قابل توجه است که در هیچ انسانی چاکراها بسته نیستند موسیقی ها برای بازکردن چاکراها استفاده نمیشوند بلکه تاثیر بر چاکرا و فرکانس چاکرا دارند همانطور که شما از شنیدن یک موسیقی ممکن است تاثیر بپذیرید) #موسیقی_چاکرا #چاکرا #مانترا @lightworkers

از آه روز گردان شبهای تار خود را آیینه دو رو کن لیل و نهار خود را در ملک دل مگردان مطلق عنان هوس را از دست باد بستان مشت غبار
از آه روز گردان شبهای تار خود را آیینه دو رو کن لیل و نهار خود را در ملک دل مگردان مطلق عنان هوس را از دست باد بستان مشت غبار خود را زان گوهر گرامی هرگز خبر نیابی از گریه تا نسازی دریا کنار خود را دلسوزی عزیزان چون برق در گذارست از سوز دل برافروز شمع مزار خود را بیکاری و توکل دورست از مروت بر دوش خلق مفکن زنهار بار خود را آب و هوا و آتش مرکز شناس گشتند تو بی خبر ندانی راه دیار خود را دایم بود فروزان چون آتش دل لعل هر کس نداد بیرون از دل شرار خود را خواهی که آسمان ها در بر رخت نبندند با خاک کن برابر اول حصار خود را زان چشم های میگون شرمی بدار صائب از هر شراب تلخی مشکن خمار خود را #صائب_تبریزی @lightworkers

(قابل توجه است که در هیچ انسانی چاکراها بسته نیستند موسیقی ها برای بازکردن چاکراها استفاده نمیشوند بلکه تاثیر بر چاکرا و فرکانس چاکرا دارند همانطور که شما از شنیدن یک موسیقی ممکن است تاثیر بپذیرید) #موسیقی_چاکرا #چاکرا #مانترا @lightworkers

آیینه هایِ روشن، گُوش و زبان نخواهند از راهِ چشم باشد گُفت و شِنود ما را #صائب_تبریزی @lightworkers
آیینه هایِ روشن، گُوش و زبان نخواهند از راهِ چشم باشد گُفت و شِنود ما را #صائب_تبریزی @lightworkers

حکایت در چالش بین روح و تن تورا غیر این غذای خواب و خور، غذای دیگر است که: اَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ (شب را نزد پروردگار خویش گذراندم، و او مرا اطعام نمود و شراب [معرفت] نوشانید - ازسخنان پیامبر اکرم در باره شب معراج). درین عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب وروز تن را می پروری. آخر این تن اسب توست، و این عالم آخور اوست، و غذای اسب غذای سوار نباشد، اورا به سر خود خواب و خوری است و تنعنمی است. اما سبب آنکه حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است، تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست، اما چون تن غالب است، حکم تن گرفته ای و اسیر او مانده ای – همچنانکه مجنون قصد دیار لیلی کرد، اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود، چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد، اشتر را در ده بچه ای بود، فرصت می یافت، باز می گشت و به ده می رسید. چون مجنون به خود می آمد، دو روزه راه را باز گشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند، عاقبت افغان کرد که این شتر بلای من است، از اشتر فرو جست و روان شد. هَوی نَاقَتِیْ خَلْفِیْ وَقُدِّامِیِ الْهَوی فَانِّیِ وَاِیَّاهَا لَمُخْتَلِفَانِ (جزو قصیدۀ عُروةَ بن حُزام ) - شاعر معروف عرب – -مقصود مولانا آن است که فرزندان آدم در عالم ((ذر)) و در بزم ((الست)) همه از این طعام و باده روحانی خورده اند، الا آنکه در این عالم، به علت غلبۀ اوصاف حیوانی، طعم آن مائده را فراموش کرده و به خورد و خواب عالم طبیعت مشغول شده اند. و یکی از معانی رمزی خرابات در اصطلاح عارفان همان جایی است که شخص بار دیگر طعم این مائده غیبی را که، استماع کلام حق و شهود جمال الاهی است می چشد و عهد صحبت دیرین را به یاد می آورد – چنانکه در دیوان شمس اشاره شده است: ((ابیت عند ربی)) نام آن خرابات است؛ نشان یُطعم و یُسقی هم از پیمبر ماست. کسی که شب به خرابات ((قاب قوسین)) است درون دیدۀ پر نور او خمار لقاست. همچنانکه مجنون ...: این تمثیل در مثنوی با لطایف دیگر آمده است، و بیت عربی پایان این گزیده، که جزو قصیدۀ عُروةَ بن حُزام – شاعر معروف عرب – است در مثنوی در سر فصل حکایت قرار دارد: همچو مجنون در نتازع با شتر، گه شتر چربید و گه مجنون حر. میل مجنون پیش آن لیلی روان، میل ناقه پس، پی کره دوان. یک دم مجنون ز خود غافل شدی، ناقه گردیدی و واپس آمدی. آن که او باشد مراقب عقل بود؛ عقل را سودای لیلی در ربود. لیک ناقه پس مراقب بود و چست، چون بدیدی او مهار خویش سست، فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ، رو سپس کردی به کره بی درنگ. چون به خود باز آمدی، دیدی ز جا کو سپس رفته است بس فرسنگها. در سه روزه ره، بدین احوالها ماند مجنون در تردد سالها. گفت: (( ای ناقه، چو هر دو عاشقیم، ما دو عاشق همره نالا یقیم.)) جان ز هجر عرش اندر فاقه ای، تن ز عشق خار بن جون ناقه ای، جان گشاید سوی بالا بالها، در زده تن در زمین چنگالها تنگ شد بر وی بیابان فراخ؛ خویشتن افکند اندر سنگلاخ. سرنگون خود را ز اشتر در فکند، گفت: ((سوزید ز غم تا چند چند؟)) **ترجمه شعر (هَوی ناقَتِی ...: عشق من در پیش روی، عشق ناقۀ من در پشت سر، من و او چگونه همسفر توانیم بود؟ (عروة بن حزام) #حضرت_مولانا #مثنوی_معنوی #فیه_ما_فیه @lightworkers

ولفگانگ ارنست پاولی (آلمانی: Wolfgang Ernst Pauli؛ زاده ۲۵ آوریل ۱۹۰۰ وین، اتریش – درگذشته ۱۵ دسامبر ۱۹۵۸ زوریخ، سوئیس) فیزیک‌دان برجسته و بلند پایه اتریشی و فرزند ولفگانگ پاولی استاد شیمی (او و پدرش هم نام بودند) و پسر تعمیدی ارنست ماخ فیزیک‌دان وفیلسوف بزرگ بود. ابتدا در گوتینگن دستیار ماکس بورن بود و سپس به جمع فیزیک‌دانان کپنهاگ پیوست و دستیار نیلز بور شد. در زمان جنگ جهانی دوم به پرینستن رفت و در ۱۹۴۵ جایزه نوبل فیزیک را گرفت. اصل طرد و پیش بینی وجود نوترینو که در سال ۱۹۳۰ با مطالعه بر روی واپاشی بتا انجام شد، از کشفیات مهم اوست. پاولی مطالعاتی نیز در مورد اسپین الکترون‌ها انجام داده بود. از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد پاولی برای درمان به نزد کارل یونگ نیز رفته بود اما رفته رفته ارتباط آنها از بیمار و پزشک به دو همکار تبدیل گشت . پاولی می‌گوید هر چیزی در جهان، ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه‌ی الکترون‌ها دارای سه ویژگی هستند: «سطح انرژی»، «چرخش» و «مدار» که فیزیک‌دان‌ها بر اساس این سه ویژگی، عدد کوانتومی هر الکترون را محاسبه می‌کنند و به دست می‌آورند. پاولی می‌گوید هیچ دو الکترونی در جهان هستی دارای عدد کوانتومی یکسانی نیست. او مثالی می‌زند و می‌گوید: سیبی را برمی‌داریم و از میان میلیارد‌ها الکترونی که درون آن است، فقط یکی را انتخاب می‌کنیم. فرض کنید نام آن الکترون را بگذاریم «اریک...» عدد کوانتومی اریک عددی بسیار بسیار طولانی است، اما برای این‌که کارمان را ساده کنیم، فرض کنید آن عدد بزرگ 23 باشد. پاولی ثابت کرد در هیچ کجای جهان هستی حتی در ستاره‌ای در کهکشان، نه‌تنها هیچ سیب دیگری، بلکه هیچ شیء دیگری پیدا نمی‌کنید که الکترونش عدد کوانتومی آن 23 باشد. حال اگر دستمالی برداریم و سیب را برق بیندازم، از اصطکاک ایجادشده، انرژی حاصل می‌شود و این انرژی عدد کوانتومی اریک را ارتقا داده و به مثلاً 26 می‌رساند و درست در همان لحظه تنها الکترونی که در جهان هستی با عدد کوانتومی 26 بوده، دستخوش تغییر می‌شود. جهان ما برای حفظ توازن خود، لحظه به لحظه آرایش خود را تغییر می‌دهد. پاولی با اثبات این موضوع جایزه‌ی نوبل فیزیک گرفت و گفت: اگر هر الکترونی دارای ارتعاش منحصربه‌فرد خود باشد، پس هر شیئی در جهان واجد ارتعاش مخصوص به خود است. اما نتیجه‌گیری: وقتی یک سیب با یک اصطکاک کوچک، تغییر پیدا می‌کند، وقتی که من فرزندم را در آغوش می‌گیرم یا وقتی کسی را می‌بخشم یا وقتی به همسایه‌ام ناسزا می‌گویم یا وقتی دستم را خارش می‌دهم درواقع دستور زنجیره‌ای از تغییرات را به جهان هستی می‌دهم. هر اندیشه‌ای که از ذهن ما می‌گذرد، الکترون‌هایی را در گستره‌ی جهان هستی به ارتعاش درمی‌آورد و دستخوش تغییر می‌کند. اندیشه فقط بر ماده تأثیر نمی‌گذارد، بلکه اندیشه، خود ماده است. غم و غصه مرا غمگین می‌کند و این بزرگ‌ترین اشتباهی است که در من اتفاق می‌افتد. غم و اندوه باید مرا هشیارتر کند؛ چون وقتی زخمی می‌شویم، آگاه‌تر می‌شویم. اندوه نباید بیچارگی را بیش‌تر کند؛ بنابراین رنج را تحمل نکنید، بلکه آن را دریابید؛ چون رنج کشیدن فرصتی است برای هوشیارتر شدن. (فلسفه بودا) اگر به جای محبتی که در حق کسی کرده‌اید، از او بی‌مهری دیدید، از محبت کردن ناامید نشوید؛ زیرا برگشت آن را از فرد دیگری در یک رابطه‌ی دیگر و در یک موضوع دیگر خواهید دید. به همین دلیل می‌گویند علم بر آموزه‌های فلاسفه مهر تأیید می‌زند؛ زیرا فلاسفه همیشه معتقدند همه چیز در جهان هستی به هم مرتبط است و تمام انرژی‌هایی که از شما ساطع می‌شود به شما بازمی‌گردد . #ولفگانگ_ارنست_پاولی @lightworkers

تو را به این تن چه تعلق است ...: در نظر عارفان روح که به تعبیر قرآن (( نفخۀ الاهی)) و (( خلیفۀ خداوند بر روی زمین)) و گوهری از دریای (( امر پروردگار)) است، همچون ذات پروردگار، بی چون و از زمان ومکان بیرون است: پیش از آن کاندر جهان می و انگور بود، از شراب لایزالی جان ما مخمور بود ما به بغداد ازل کوس انالحق می زدیم، پیش از آن کاین گیر و دار قصۀ منصور بود (دیوان شمس) این مرغ لامکانی که آشیانه اش قاب قرب الاهی است در پرواز ازلی و ابدی خویش برای سیر در اسماء و صفات حق لحطه ای چند در عالم جسمانی درنگ کرده و زود باشد که به سوی موطن اصلی به پرواز آید: گر چه پر عشق تو غایت نداشت، راه ابد نیز نهایت نداشت خسته شدی قصد زمین ساختی؛ سایه بر این آب و گل انداختی باز چو تنگ آیی از این تنگنای، دامن خورشید کشی زیر پای. (مخزن الاسرار) امابنا بر مصلحت عالم تن که سراچۀ غفلت است و ((هرکه به میخانه رفت بی خبر آید))، اکثر آدمیان را بنگ و افیون و اشتغالات عالم، دنگ و سرگردان ساخته است، چندان که آن سیمرغ عالی مطاف را به فراموشی سپرده و حقیقت ذات خود را همین قالب جسمانی پنداشته اند و گمان دارند که قوام و دوام ایشان به تن وابسته است و نمی اندیشند که غالب اوقات از این تن بکلی غافلند: شبها به خواب و روزها به سودای عالم. و اگر حقیقت هستی آدمی جسم باشد به حکم عقل باید هر کجا ادراک هستی خود می کند جسم را حاضر بیند، در حالیکه روز وشب هزاران حال از بیم و امید و تشویش و اضطراب و عشق و آرزو و اطوار دیگر از مدرکات نفسانی بر او می گذرد که یکی جسم و جسمانی نیست و همۀ این احوال متضمن ادراک ذات خویشتن است. مولانا در سراسر مثنوی و دیوان شمس که قصه روح و جان و دل است، صدها تمثیل و خطابه و برهان در اثبات جوهریت روح و رد مغالطه منکران آورده است: گاه به پدیده رؤیا اشاره می کند که: دست و پا در خواب بینی و ائتلاف، آن حقیقت دان، مدانش گزاف این تویی که بی بدن داری بدن؛ پس مترس از جسم جان بیرون شدی روح دارد بی بدن بس کار و بار؛ مرغ باشد در قفس بس بی قرار گاه گوید که در این جسم حقیر منگر و این مور ضعیف را در پیشگاه سلیمان هستی خوار مدان که چون روی به سلیمان آوری، سلیمانی و چون نظر در کیوان کنی، کیوان باشی: آدمی دیده است، باقی لحم و پوست؛ هرچه چشمش دیده است، آن چیز اوست ای به صورت ذره، کیوان را ببین؛ مور لنگی، رو سلیمان را ببین تو نیی این جسم، بل آن دیده ای؛ وارهی از جسم گر جان دیده ای و گاه گوید تو نه تنها آب و گل نیستی بلکه این جان و دل و این ادراک که هرلحظه از باطن خویش داری نیز تمام ذات تو نیست بلکه تو هزاران تویی و جهان در جهان و آسمان در آسمانی: همچون آن وقت که خواب اندر روی، تو ز پیش خود به پیش خود شوی بشنوی از خویش و پنداری فلان با تو اندر خواب گفته است آن زمان تو یکی تو نیستی؛ ای خوش رفیق، بلکه گردونی و دریایی عمیق این توی ظاهر که پنداری تویی هست اندر سوی و تو از بی سویی بر صدف لرزان چرایی، ای گهر؛ توی خودرا نی مدان، می دان شکر و گاه ندای عالم غیب و صفیر کنگره عرش را به گوشهای مستعد می رساند که: ای نفس مطمئن و صاحب یقین، به سوی پروردگارت باز گرد (فجر – 27) ندا رسید به جانها که چند می پایید؛ به سوی خانۀ اصلی خویش باز آیید چون قاف قربت ما زاد و بوم اصل شماست، به سوی قاف برآیید خوش که عنقایید (دیوان شمس) و آنگاه خود بدین ندا پاسخ می دهد و دیگران را دعوت می کند: هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست: ما به فلک می رویم، عزم تماشا کراست؟ ما به فلک بوده ایم، یار ملک بوده ایم؛ باز همانجا رویم، خواجه، که آن شهر ماست (دیوان شمس) اما قصۀ اصحاب تن حکایت حجاج از معاصران مولاناست که با یاران خویش بجای بادۀ منصوری و افیون عشق از بنگ و حشیش گرم می شدند و بجای حور با خیال دیو همنشین بودند و در این خیالات باطل سَر خود را که سِرّ دو عالم در اوست قائم به در و دیوار عالم خاک احساس می کردند. #حضرت_مولانا #فیه_ما_فیه #استاد_قمشه ای @lightworkers

(قابل توجه است که در هیچ انسانی چاکراها بسته نیستند موسیقی ها برای بازکردن چاکراها استفاده نمیشوند بلکه تاثیر بر چاکرا و فرکانس چاکرا دارند همانطور که شما از شنیدن یک موسیقی ممکن است تاثیر بپذیرید) #موسیقی_چاکرا #چاکرا #مانترا @lightworkers

یقین دان محبوس تو را از ته زندان نرهاند.... @lightworkers
یقین دان محبوس تو را از ته زندان نرهاند.... @lightworkers

شایستگی ذهن متفاوت‌ از شایستگی عشق است. ذهن با احتیاط و مشکوک است؛ ذره ذره به پیش می‌رود. توصیه می‌کند « مراقب باش؛از خودت مح
شایستگی ذهن متفاوت‌ از شایستگی عشق است. ذهن با احتیاط و مشکوک است؛ ذره ذره به پیش می‌رود. توصیه می‌کند « مراقب باش؛از خودت محافظت کن.» در حالیکه عشق می‌گوید:«خویشتن را رها کن.» ذهن قوی است،هرگز زمین نمی‌خورد در حالیکه عشق به خود صدمه می‌زند، در ویرانه‌ها می‌افتد. ولی آیا این‌طور نیست که اکثرا در ویرانه‌ها گنج را پیدا می‌کنیم؟ یک دل شکسته گنجهای زیادی در خود پنهان دارد... #شمس_تبریزی @lightworkers

گورکن زمانی ، هنگامی که داشتم یکی از خویشتن‌های مرده‌ام را به خاک می‌سپردم، گورکن پیش آمد و به من گفت: « از میان همه کسانی که برای به خاک سپردن ِ مرده به اینجا می‌آیند من تنها تو را دوست می‌دارم.» گفتم:« تو بی‌اندازه لطف داری، ولی برای چه مرا دوست می‌داری؟ » گفت « برای آن که همه گریان می‌آیند و گریان می‌روند ـــ تنها تویی که خندان می‌آیی و خندان می‌روی.» #جبران_خلیل_جبران @lightworkers @lightworkers

خواستن چیست؟ آن طلب از چيست كه نه می‌شود وانهادش و نه می‌توان به كف‌اش آورد،آن كه رنجِ هستی همه ازوست و نابودن‌اش نابودنِ رنج و نابودنِ هستی نيز.... چگونه می‌توان خواست و رو به بيابانِ طلب نياورد و در امان ماند از سرزنش‌های "خار مغيلان"؟  كه گفته‌اند عجز از نياز است و بی‌نيازی، شاهی‌ست... آن "آرزو" چيست؟ كه بيدل می‌فرمايد: تركِ آرزو كردم،رنجِ هستی آسان شد... كه قرنها بعد،هنوز رهی معيری بگويد: خاطر بی‌آرزو از رنجِ يار آسوده است... و اما آن خواستن آن خواستنِ بی‌نشانِ بی‌درمان در كلام حضرت مولاناست كه پرده از چرايی و چگونگی‌اش می‌افكند و به تمامی رخ می نمايد؛ حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی؟ گفت: خواهم که نخواهم.... اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست: یا خواهد یا نخواهد. این که همه نخواهد، این صفتِ آدمی نیست. این آن است که از خود تُهی شده است و کُلّی نمانده است که اگر او مانده بودی، آن صفتِ آدمیَّتی در او بودی که خواهد و نخواهد.اکنون پس حق تعالی می‌خواست که او را کامل کند و شیخِ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آن‌جا دویی و فِراق نگُنجد، وَصل کُلّی باشد و اِتّحاد. زیرا همه رنج‌ها از آن می‌خیزد که چیزی خواهی و آن میسّر نشود و چون نخواهی، رَنج نمانَد. مَردُمان مُنقَسِم‌اند و ایشان را در این طریق مَراتب است، بعضی به جَهد و سَعی به جایی برسانند که آنچه خواهد به اندرون و اندیشه، به فِعل بیاورند، این مَقدور بَشر است. امّا آنکه در اندرون دَغدَغۀ خواست و اندیشه نیاید، آن مقدورِ آدمی نیست، آن را جُز جَذبۀ حق از او نَبَرد. قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلَ..(بگو که حق آمد و باطل را نابود ساخت) اُدْخُلْ یَا مُؤْمِنُ فَاِنَّ نُوْرَکَ اَطْفأَ نَاری... مؤمن چون تمام، او را ایمانِ حقیقی باشد، او هَمان فِعل کند که حق. خواهی جَذبۀ او باشد، خواهی جَذبۀ حق..... @lightworkers

سپاس آن که راهنمای سفرم بود... بی‌هیچ بودنی..... @lightworkers
سپاس آن که راهنمای سفرم بود... بی‌هیچ بودنی..... @lightworkers

گفته‌ایم که انسان هویت فکری تمام زندگی و روابـط آن را با دید "گرفتن" نگاه می‌کند. در هر رابطه‌ای باید چیزی بگیرد. ایـن خصوصیت حاصل یکی از مهم‌ترین ارزش‌های اجتماعی، یعنی ارزش "زرنگ‌تر بودن" است. از وقتی بچه ادراک پیـدا می‌کنـد بـه شکل‌های مختلف به او القاء می‌کنند که باید زرنگ‌تر از دیگران باشد. و نشان داده‌ایم که در طریق این ارزش، انسـان خودبخود هر رابطه‌ای را با دید "گرفتن" نگاه می‌کند. در چیزی گرفتن اسـت که انسان احساس زرنگ‌تر بودن و تواناتر بودن می‌کند. در چیزی دادن احساس می‌کنـد کـلاه سرش رفته اسـت، هـالو و غیرزرنگ واقع شده است، تحمیق و استثمار شده است. چنین دیدی انسان را خشن، بی‌رحم و ناهنجار می‌کنـد.رابطـۀ انسان‌ها را بـه صـورت یک رابطۀ گرگانه درمی‌آورد. موجـب می‌شود که افراد در یک مسابقهٔ بی‌رحمانه مدام بـر پیکـر اجتمـاع چنگ بیندازند و هر کس سعی کند بیشتر از آن بکند... #محمدجعفر_مصفا @lightworkers