Light Workers🔆
Open in Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Show more402
Subscribers
+424 hours
+87 days
+1530 days
Posts Archive
گفتهایم که انسان هویت فکری تمام زندگی و روابـط آن را با دید "گرفتن" نگاه میکند.
در هر رابطهای باید چیزی بگیرد. ایـن خصوصیت حاصل یکی از مهمترین ارزشهای اجتماعی، یعنی ارزش "زرنگتر بودن" است.
از وقتی بچه ادراک پیـدا میکنـد بـه شکلهای مختلف به او القاء میکنند که باید زرنگتر از دیگران باشد. و نشان دادهایم که در طریق این ارزش، انسـان خودبخود هر رابطهای را با دید "گرفتن" نگاه میکند.
در چیزی گرفتن اسـت که انسان احساس زرنگتر بودن و تواناتر بودن میکند.
در چیزی دادن احساس میکنـد کـلاه سرش رفته اسـت، هـالو و غیرزرنگ واقع شده است، تحمیق و استثمار شده است.
چنین دیدی انسان را خشن، بیرحم و ناهنجار میکنـد.رابطـۀ انسانها را بـه صـورت یک رابطۀ گرگانه درمیآورد. موجـب میشود که افراد در یک مسابقهٔ بیرحمانه مدام بـر پیکـر اجتمـاع چنگ بیندازند و هر کس سعی کند بیشتر از آن بکند...
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
هر حجب كه بُوَد، از طرف شما بُوَد.
هر مشكل كه شود،
از خود گله كن كه اين مشكل از من است.
خدا با بنده، لايق معاملهی او معامله میكند....
#شمس_تبریزی
@lightworkers
روزی کسی که دوستش میداشتم
بستهای مملو از تاریکی به من داد.
سالها طول کشید
تا بفهمم که این بسته هم،
هدیهای بود....
#مری_الیور
@lightworkers
دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش میخواست به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت. گاهی خودش را روی زمینهی روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت:
"من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”
اما هیچکس جز پرندههایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میکردند، به او توجهی نمیکرد.
دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:
"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمیآیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا میآفریدی.”
خدا گفت:"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر میکنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کردهای. راستی یادت باشد تا وقتی که میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی. خودت را از چشمها پنهان کن تا دیده شوی.”
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.
سالها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد. سپیداری که به چشم همه میآمد.
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان
زهر است اگر آبی در کام چکانندت
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شب ِ سرگردان هر سو بکشانندت
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت
گر دست بیفشانند بر سایه ، نمی دانند
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت
چون مشک ِ پراكنده عالم ز تو آکنده
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت
#هوشنگ_ابتهاج
@lightworkers
مراقبه امروز ....
برترین نوع رنج ،رنج خود خواسته است.
انسانها عادت کردهاند که از رنج فرار کنند،ولی اگر میدانستند راه رشد از رنج عبور میکند ،هرگز به آن پشت نمیکردند.
رنج خود خواسته یعنی برای رسیدن به رشد و گام برداشتن در مسیر پیشرفت، لازم است سختیها را تحمل کنیم.
برای دقایقی چشمانت را ببند و از امروز به سراغ موانع برو و آنها را یک به یک از سر راه زندگیات کنار بزن...
دقت کن و ببین در سالهایی که از عمر تو گذشته چه قرارهایی با خود گذاشتهای که در نیمه راه آنها را رها کردهای!
چند بار تصمیم به متعادل کردن وزن خود گرفتهای و بعد از چند روز آن را فراموش کردهای؟
چه اهدافی را در نیمههای راه رها کردهای؟
و انواع بد قولیهایی که به خود کردهای را به یاد بیاور.....
رنج خود خواسته ابزار ویژهای است که باعث میشود تو آگاهانه رنج بکشی،درد بکشی، ولی کاری را انجام بدهی که درست است.
و تا رسیدن به نتیجه دست از تلاش بر نداری...
رنج خود خواسته ،پافشاری کودکانه را برایت به ارمغان میآورد.
پافشاری کودکانه رمز رسیدن به قله موفقیت و خوشبختی است....
از یاد مبر پافشاری کودکانه با اصرار بزرگسالانه متفاوت است...
رنج را در آغوش بکش و آن را درک کن..
درک رنج تو را متحول میکند....
@lightworkers
ثواب میکنم تویی
گناه میکنم تویی
نگاه کن!
به هر کسی نگاه میکنم
تویی
#روزبه_بمانی
@lightworkers
حکایت فقیرِ مفلسِ روزی طلبِ بدون واسطۀ کسب و تلاش
فقیری مفلس که از فرط فقر و فاقه جانش به لب رسیده بود در نماز و دعا از خداوند رزقی بی سعی و تلاش درخواست کرد تا باشد که از چنبر نکبت برهد . او مدّتی مدید بر این کار بود تا آنکه شبیدر خواب هاتفی بدو گفت : گنجنامه ای در میان کاغذ پاره های فلان ورّاق ( = کاغذ فروش ، کتابفروش ، کاتب ) هست . به مغازۀ او برو و آن گنجنامه را مخفیانه بردار و به خلوت آن را بخوان و طبق دستور عمل کن تا به گنجی عظیم دست یازی .
فقیر به دکانِ ورّاق رفت و گنجنامه را یافت و به خلوت رفت و آن را خواند . در گنجنامه چنین آمده بود . به بیرون شهر می روی . فلان بارگاه را می یابی . پشت به آن می کنی و روی به قبله می آری . تیری در کمان می نهی . هر جا تیر افتاد همانجا را می کاوی و گنج را می یابی .
فقیر به چابکی دَوید و کمان های سخت و محکم آورد و تیرها به چلّه نهاد و پرانید و محل سقوط تیرها را برکاوید ولی از گنج خبری نشد . چون روزها بر این کارِ غریب بود سوء ظنِ مردم ، خاصه بوالفضولان را برانگیخت . اندک اندک فُجفُجی برخاست . چون بیمِ سخن چینی و سعایت می رفت . فقیر از ترس شکنجه و تعذیب شاه بلافاصله گنجنامه را بدو تسلیم کرد . شاه که از عظمت و شگرفی گنجِ موعود به هیجان آمده بود . کمانگیرانِ آزموده را بکار گمارد و ماهها طبق دستور عمل کرد ولی گنجی یافته نیامد . سرانجام نومید شد و گنجنامه را بدان فقیر بازداد . فقیر دوباره کار از سَر گرفت . امّا مگر گنج پیدا می شد ؟ او که از یافتن گنج مأیوس شده بود در اثنای نیایش با دلی شکسته از حضرت حق خواست تا رازِ گنجنامه را بر او مکشوف دارد . در این اثنا هاتف غیبی بدو گفت : دستور این بود که تیر در کمان گذاری . امّا چرا سرخود زِه کمان برکشیدی ؟ آخر که گفت کمان را با تمامِ قوّت بَرکِش ؟ اینک برخیز و تیر در کمان نِه . امّا زِه برمکش . بگذار تیر خود به خود از کمان فرو افتد . فقیر همانگونه عمل کرد و تیر پیشِ پایش افتاد و فوراََ آن مکان را برکاوید و گنج را یافت .
پیام مولانا در این حکایت اینست که گنج حقیقت بیرون از انسان نیست بلکه درون اوست . با این حساب می توان این حکایت را تفسیر 16 سورۀ ق دانست . « … وَ نَحنُ اَقرَبُ اَلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید . … ما از رگِ گردنِ او (انسان) به او نزدیکتریم »
همچنین در این حکایت مشرب فلسفیان و اصحاب قیل و قال در قالب تمثیل مورد نقد واقع شده است . تفکرات زائد و خردورزی های خم اندر خم آنان نه تنها راه به گنج حقیقت نمی برد بلکه آدمی را به بیراهۀ اوهام و اضطراب می کشاند . تیراندازان دورانداز تمثیل اینان است .
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
بودی دارما پایه گذار ذن میگوید:
واژه نساز...
زیرا که دنیا با واژه آغاز میگردد.
لحظهای که وارد دنیای واژهها میشوی
از آنچه که هست دور میشوی.
زبان یک کذب کنندهی بزرگ است.
زبان پل نیست ارتباط نیست
مانع وحجاب است.
اگر ذهن تو کلمهای خلق نکند درآن سکوت
تو حقیقت را خواهی داشت...
واژه تو را به سفری دور از خویش میبرد...
@lightworkers
هر گونه ستمگری كه مرتكب شويم
يا حتی در انديشهی آن باشيم،
روزی، تلافی آن را از روان ما باز پس خواهد گرفت،
بیآنكه خود را درگير كاهش مجازات يا بخشودن ما كند....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
يَا حَبِيبَ مَنْ لا حَبِيبَ لَهُ يَا طَبِيبَ مَنْ لا طَبِيبَ لَهُ يَا مُجِيبَ مَنْ لا مُجِيبَ لَهُ يَا شَفِيقَ مَنْ لا شَفِيقَ لَهُ يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ يَا مُغِيثَ مَنْ لا مُغِيثَ لَهُ يَا دَلِيلَ مَنْ لا دَلِيلَ لَهُ يَا أَنِيسَ مَنْ لا أَنِيسَ لَهُ يَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ يَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ
اى دوست آنکس که دوستى ندارد.
اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد.
اى پاسخده آن کس که پاسخده ندارد.
اى یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد.
اى رفیق آن کس که رفیق ندارد.
اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد.
اى راهنماى آنکه راهنمایى ندارد.
اى مونس آنکس که مونسى ندارد.
اى ترحمکننده آن کس که ترحمکنندهاى ندارد.
اى همدم آن کس که همدمى ندارد....
#جوشن_کبیر
فراز ۵۹
@lightworkers
خداوند فرشتهاى دارد
كه همه روز بانگ مىزند
بزاييد براى مردن،
و گردآورى كنيد براى فنا،
و بنا كنيد براى ويران شدن!
#نهج_البلاغه
@lightworkers
بیشتر مردم ترجیح میدهند فضیلتمند باشند، چون مزدی در کار است.
و به همین دلیل فضیلتشان چندان هم ستودنی نیست، هدفمند است،
بسیار پیش میآید که فرد خوب است تنها به این دلیل که توقع دارد دیگران بگویند راستی که چه انسان نیکیست؛ پس پاداشی در انتظارمان است.
اما اگر فضیلت پاداشی در پی داشته باشد، همانا خودِ آن فضیلت پاداشِ خویش است....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
پذیرفتن ضربه يعنی زنده بودن و مقاومت یعنی مُردگی
ما هرگز تنها نیستیم؛ همیشه انسانها دوروبرمان هستند، یا فکرهایمان ما را در خود گرفته است. حتی هنگامی که انسانی نزدیک ما نیست چیزها را از طریق پرده افکار خویش می نگریم. لحظه ای نیست، یا بسیار نادر است که فکر همراه ما نباشد. ما تنها بودن، یگانه بودن و برای خویشتن خود بودن را نمی شناسیم. آزاد بودن از هرگونه تماس و آمیزش، از استمرار، از کلمات و تصاویر را نمی شناسیم. ما تنهاییم (یعنی احساس تنهایی می کنیم)، ولی نمی دانیم تنها بودن چیست. درد و اندوه تنهایی قلب ما را پر می کند؛ و ذهن آنرا بوسیله "ترس" می پوشاند.
تنهایی، یعنی احساس جدا افتادگی عمیق، سايه تيره ايست بر زندگی ما. و ما برای فرار از آن هر کاری که بتوانیم میکنیم؛ به هر راهی که می شناسیم می رویم تا از آن فرار کنیم، ولی این تنهایی ما را دنبال می کند، و هرگز بدون آن نیستیم. انزوا و جدایی راه و آیین زندگی ما شده است؛ ما خیلی به ندرت با دیگران در می آمیزیم؛ زیرا درون خودمان پاره پاره و تجزیه شده ایم؛ خرد شده و بیماریم. ما درون خود یکپارچه و کامل نیستیم؛ حال آنکه آميزش با دیگری تنها بوسیله یک هستی یکپارچه ممکن است.
ما از خلوت و تنهایی می ترسیم؛ زیرا در خلوت دری به فقر درونی و به کسری ها و نارسانی هایمان گشوده می شود؛ غافل از آنکه در تنهایی و خلوت است که زخم عمیق احساس تنهایی شفا می یابد. تنها قدم زدن، تنها ماندن، تنهایی ای که فکر در آن نیست و تمایلات و آرزوها رد پایمان را نگرفته اند و دنبالمان نمی کنند ما را به آنچه ورای ذهن و اندیشه است می کشاند. ذهن است که جدا کننده است، که منزوی کننده است، که آمیزش و ارتباط را قطع می کند.
از ذهن نمی توان یک پدیده یکپارچه و نشكسته ساخت؛ ذهن نمی تواند بکوشد تا خودش را تبديل به يكپارچگی کند؛ زیرا نفس چنین کوششی یک جریان تجزیه کننده و جداکننده است. همین تلاش خود یکی از عوامل احساس تنهایی و تفردی است که هیچ چیز نمی تواند آنرا بپوشاند. ذهن محصول تعدد و تكثر است؛ و عبارت دیگر از چیزهای متعدد تشكيل شده است. چنین ذهنی که محصول سرهم کردن اجزا است نمی تواند تشکیل یگانگی و یکپارچگی را بدهد.
یگانگی، محصول فکر نیست. تنها هنگامی که فکر در آرامش مطلق است، پرواز از یگانه به سوی یگانه ممکن است....
#جیدو_کریشنامورتی
@lightworkers
بهر آرام دلم نام دلارام بگو
چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده
چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو
آه زندانی این دام بسی بشنودیم
حال مرغی که برستهست از این دام بگو
ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول
غم هر ممتحن سوخته خام بگو
وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی
سخن خاص نهان در سخن عام بگو
ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن
دم به دم زمزمه بیالف و لام بگو
همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر
سخنی بینقط و بیمد و ادغام بگو
#حضرت_مولانا
@lightworkers
منادی کردن مَلِکِ تِرمَذ و شنیدن دلقک خبر این منادی
بخش دوم
دلقک که رنگش پریده بود و نَفَس نَفَس می زد گفت : قربان ، من در دِه بودم که شنیدم شاه فرموده است هر کس ظرف چند روز به سمرقند برود و فلان خبر را بیاورد . پاداشی عظیم به او خواهد داد . اکنون به حضور شما رسیده ام که عرض کنم من نمی توانم در این مدّتِ کوتاه ، خود را به سمرقند برسانم . شاه با شنیدن این جواب لغو از کوره در رفت و گفت : لعنت بر تو . ای ابله برای چنین حرف بیهوده ای شهر را به هم ریخته ای ؟
از برایِ این قَدَر ، ای خام ریش
آتش افکندی در این مَرج و حشیش ؟
همچو این خامانِ با طبل و عَلَم
که اُولاقانیم در فقر و عدم
لافِ شیخی در جهان انداخته
خویشتن را بایزیدی ساخته
هم ز خود سالک شده ، واصل شده
محفلی وا کرده در دعوی کده
وزیر که از دلقک دلِ پُری داشت گفت : شاها ، مبادا این عمل دلقک را ساده بگیری و از کنار آن رَد شوی . او خبر مهمی دارد ولی از گفتنش پشیمان شده است و اکنون با این لاغ و لودگی می خواهد روی آن سرپوش بگذارد . بهتر است او را تحتِ بازجویی قرار دهیم تا زیر کتک مجبور شود به مسایل خود اعتراف کند . شاه دستور داد دلقک را برای شکنجه به زندان ببرند . دلقک رو به شاه نمود و او را به حِلم و تأنّی دعوت کرد و از تعجیلِ ابلهانه پرهیزش داد و خلاصه میان آن دو گفتگویی در باب ضرورت تأنّی در کیفر و نیز ضرورتِ کیفرِ بهنگام مبادله شد که حاوی نکاتی نغز و پُر مغز است .
مولانا در ابیاتی ( که در متن نمونه آن ذکر شد) از مدّعیانِ علم و معرفت سخن به میان می آورد و آنان را فاقدِ معنا توصیف کرد. حالِ این مدّعیان همچون حالِ آن دلقک است که هیاهویی غریب در شهر به راه انداخت و همه را تکان داد . چندانکه پنداشتند که خبری مهم دارد . امّا بعداََ معلوم شد که چیزی در چنته ندارد و بی جهت همه را معطّل و مشوّش داشته است .
بخش دوم
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
منادی کردن مَلِکِ تِرمَذ و شنیدن دلقک خبر این منادی
بخش اول
سَیّدِ تِرمَد که آنجا شاه بود
مسخرۀ او دلقکِ آگاه بود
داشت کاری در سمرقند او مُهمّ
جُست اُلاقی تا شود او مُستَتِم
زد منادی هر که اندر پنج روز
آرَدم زآنجا خبر ، بِدهَم کُنوز
شاهِ ولایتِ تِرمَذ در دستگاه حکومتی خود دلقکی زیرک و گُربُز داشت. روزی شاه ، جارچیان را در شهر مأمور کرد که چنین جار زنند : هر کس ظرفِ پنج روز از تِرمذ به سمرقند رود و از آنجا برای شاه خبر آورد پاداشی بس عالی بدو داده خواهد شد . دلقک در دهی بود که این خبر را شنید . بیدرنگ بر اسبی تیزرُو سوار شد و به سویِ ترمذ تاخت . او بقدری تند و شتابزده اسب را می دواند که آن زبان بسته در راه سقط شد . بلافاصله اسبی دیگر گرفت و دوباره همچون باد تاخت . آن حیوان نیز از تاختن سریع و متّصل تلف شد . و خلاصه با سومین اسب خود را به دربار شاه رسانید و با همان سر و وضع غُبارآلود در حالیکه از هیجان نَفَس نَفَس می زد از مأموران اجازت خواست که با شاه ملاقات کند . قیافۀ عبوس و درهمِ دلقک از واقعۀ ناگواری حکایت می کرد . به هر حال حالت دلقک درباریان را نگران کرده بود . زیرا تا آن لحظه او را اینگونه ندیده بودند . رفته رفته فُجفُجی در میانِ آنان افتاد و پریشانی و اضطراب از نگاه و رفتارشان نمایان شد . شاه نیز متوجّه وضع غیر عادی دربار شد و نتوانست نگرانی خود را پنهان دارد . زیرا مدّت ها بود که خاطر او از حملۀ احتمالی سلطان محمد خوارزمشاه پریشان شده بود . همه پیش خود می گفتند که چه حادثۀ ناگواری در پیش است که دلقک خندان بدین روز افتاده است ؟ کم کم اهالی شهر هم از این نگرانی ها آگاه شدند و شتابان در اطراف دربار اجتماع کردند تا ببینند چه امرِ ناخجسته ای در شُرُفِ وقوع است . آیا دشمنی قهّار رو بدین دیار آورده است ؟ آیا بلایی خانمانسوز در حال نزول است ؟ و امثال این سؤالات که همۀ فکر و خیالشان را آکنده بود . با آن که شاه معمولاََ کسی را به حضور نمی پذیرفت ولی از آنجا که سخت ترسیده بود دلقک را فوراََ نزد خود خواند و بلافاصله با نگرانی گفت : بگو ببینم چه خبر شده ؟ شاه متّصل این سؤال را تکرار می کرد . ولی دلقک چیزی نمی گفت . فقط انگشت بر لب می نهاد که : هیس ، هیس . حرف نزن . این عملِ غیر عادی دلقک توهّمِ شاه و اطرافیان را دو چندان می کرد . دوباره شاه با آشفتگی و اضطراب همان سؤال را تکرار می کرد و دلقک نیز به اشاره می گفت : شاها ، لحظه ای مهلت بده نَفَسم بالا بیاید تا اصل ماجرا را بگویم . شاه قرار و آرام نداشت و بالاخره با یک تَشرِ جانانه که به عربده شبیه بود گفت : زود باش بگو ببینم چه خبر است ؟
بخش اول
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
