Light Workers🔆
Open in Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Show more395
Subscribers
+224 hours
+97 days
+730 days
Posts Archive
تو دائم در حال قضاوتی...
در حال تفسیری...
هر فرد طرز نگاه خاص خود را به دنیا دارد،بنابراین تعبیر و تفسیر هر کس از واقعیات با دیگران متفاوت است.
مردم نظریههای شخصی خود را میسازند تا به وسیله آن بتوانند رویدادها ی محیط خود را پیش بینی و کنترل کنند.
اغلب ما فکر میکنیم،که دیگران فکر میکنند، که ما فکر میکنیم،که....
ممکن است درگیری و چالشهایت با دیگران به این دلیل باشد که چرا آنها مثل تو فکر نمی کنند و یا چرا تعبیر و تفسیر و برداشتهایشان مانند تو نیست!
بدون آنکه بدانی، تعبیر و تفسیرهای ذهنی خودت را برداشت و بر اساس آنها پیش بینی میکنی و در نهایت تصمیم میگیری!
پس استنباطی که از وقایع داری کلیشههای خود ساختهای است که باورهایت تحت تاثیر این ساخته و پرداختههای ذهنی شکل می گیرد و این هیچ ربطی به واقعیت ندارد.
حقیقت چیزی یگانه ، فراسوی افکار بشری است...
تمرین
هیچ قضاوتی نکن
تفسیر نکردن اعمال دیگران امری بسیار دشوار است
تمرین فردا این باشد
مشاهده ی خودت که چگونه با قاضی ذهن ،دیگران را به صلیب میکشی...
ظرف هر فرد به اندازهی درون اوست
دیگران را با پیمانهی خودت اندازه نگیر...
#تمرین
@lightworkers
ای شده از شناخت خود عاجز!
کی شناسی خدای را هرگز؟
چون تو در علم خود زبون باشی
عارف کردگار چون باشی
چون ندانی تو سرّ ساختنش
چون توهّم کنی شناختنش
وهم ها قاصر است ز اوصافش
فهم ها هرزه میزند لافش
#سنایی
@lightworkers
«حکایت سنایی و سیر تحول او»
بخش دوم
...عارف ژنده پوش پس از دقایقی سکوت سنگین، رو به یار خود کرد و گفت: «قدحی پُر کن تا به کوری چشم بهرامشاه حقیر بنوشیم!»
بهرامشاه خشمگین شد، اما چیزی نگفت. سپاهیان غضب کردند. هنگامی که خشم سپاهیان اوج گرفت، عارف شیدا خندید و گفت: «بهرامشاه کور است. او کور است؛ اگر کور نبود، راهی فتح ولایتی دیگر نمی شد.» آنگاه رو کرد به سلطان و گفت تو به دنبال فتح چه هستی؟ هرچه را که بگیری عاقبت خواهی گذاشت و خواهی گذشت. فتحی وجود ندارد. کجا میروی؟ چه می خواهی؟ آیا به دنبال جواهرات هند راه افتاده ای؟ آیا نمیدانی که در تو گنجی عظیم پنهان است؟ تو عمر خویش و عمر همراهانت را هدر می دهی. تو کوری و نمیبینی. هیچگاه بر لب دریا خانه ای ماسه ای بنا نکن. مرغ هوا باش نه مرد هوی. چرا پر پروازت را شکسته ای؟ چرا در زمین و در میان زباله ها به دنبال مُردار می گردی؟ بازگرد به جای این سفر پرمشقت و بی حاصل به درون خویش سفر کن و خویشتن را پیدا کن.
کسی که چشم دارد، به درون خویش نظر می کند. کسی که کور است، نظر به بیرون دارد. کسی که می بیند گنج های درون را می جوید. کسی که کور است این طرف و آن طرف راه می افتاد، دروغ می گوید، ریا می کند، فریب می دهد، می دزدد، می کُشد، تا گمشده اش را در میان خصلت های بویناک خویش بیابد. گمشده ی اصلی انسان، در بیرون یافت نمی شود.
گمشده ی اصلی انسان در درون اوست.
چراغی برافروز و به خانه ی تاریک دل خود ببر. عارفی شوریده سر، همچون عقابی بزرگ، سلطان را همچون موشی کوچک، در چنگال بصیرت خود گرفته بود و با خود می برد.
سلطان، از اعتماد به نفس و بصیرت عارف نغمه سرا متأثر شده بود. او می خواست برگردد، اما هوی و هوس، رشته ای بر گردنش انداخته بود و او را به دنبال خویش می کشاند.
این حکایت برای اسکندر نیز رخ داده بود. اسکندر، در راه فتح هند بود که دیوژن، عارف عریان یونانی را در کنار رودخانه ای دید. دیوژن کنار رودخانه، در آفتاب، دراز کشیده بود و رقص پروانه ها را در میان گلها تماشا می کرد. دیوژن عریان از عزم اسکندر آگاه شد، خندید و گفت: «برای چه به این سفر طولانی و پُر مخاطره میروی؟ از فتح هندوستان چه چیز عاید تو خواهد شد؟ اگر جهان را بگیری با آن چه خواهی کرد؟
اسکندر گفت: می خواهم همه ی دنیا را بگیرم آنگاه لم بدهم و استراحت کنم و خوش باشم. دیوژن باز خندید و گفت «احمقانه است، زیرا من هم اکنون، بی آنکه این همه زحمت و مشقت بکشم و دنیا را فتح کنم، لم داده ام، استراحت می کنم و خوشم. من برای لذت بردن از زندگی، به فتح دنیا نیازی ندارم.
بیا و از این سفر، حذر کن. در کنار این رودخانه ی زیبا، برای تو هم به اندازه کافی جا هست. همین جا بمان و استراحت کن و خوش باش. عریان شو و تن به این آفتاب ملایم بهاری بسپار. فتح جهان را فراموش کن. انصاف بده! آیا تو فاتح زندگی هستی یا من؟
بهرامشاه نیز با آن عارف شوریده وضعیتی مشابه داشت. در دنیا دو نوع آدم بیشتر وجود ندارد: آدمهایی که می دانند و آدم هایی که نمی دانند. این نمایشی ست که مدام بازی می شود. گاهی اسکندر مقدونی ست که نابیناست و دیوژن که می خواهد او را بینا کند، و گاهی نیز بهرامشاه غافل است که عارفی شوریده سر به او تلنگر می زند تا به خود بیاید و بیدار شود.
#سنایی
@lightworkers
انسان باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بیآنکه با بدل شدن به بخشی از او،
به آرزوی فرار از تنهایی پروبال دهد،
از سوی دیگر، باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند
بیآنکه او را تا سطح ابزاری برای دفاع در برابر تنهایی پایین بیاورد...
#اروین_یالوم
@lightworkers
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
#حافظ
@lightworkers
«حکایت سنایی و سیر تحول او»
بخش اول
بهرام شاه، سلطان غزنه، به همراه لشکریانش، عازم فتح هند بود. در این سفر، حکیم سنائی شاعر نیز با آنها بود، اما از آنها نبود.
آنها در راه به گلخن یا آتشخانه ی گرمابه ای رسیدند. این مکان بعدها در نظر سنائی باغ و فردوس جلوه کرد. معنای فردوس در فارسی باغی ست که توسط دیواری محصور شده باشد. پارادایسِ انگلیسی، که به معنای بهشت است، از همین واژه ی فارسی فردوس گرفته شده است.
سلطان غزنه و لشکریانش شتاب داشتند. آنها می خواستند هرچه زودتر برسند و هند را فتح کنند. اما اتفاقی شگفت رخ داد و آنها را ناچار به توقف کرد.
از درون آتشخانه گرمابه، صدای آوازی به گوش سلطان رسید. سلطان، مجذوب آواز شد و ماند. سلطان غزنه با موسیقی آشنا بود اما تاکنون نغمه ای خوشتر از آنچه که از آن گلخن می تراوید نشنیده بود. او خوانندگان و نوازندگانی بسیار در دربار داشت، اما صدا و آهنگ هیچکدام از آنها با صدای اسرارآمیزی که از آتشخانه ی آن گرمابه بر می خاست قابل قیاس نبود. بنابراین به لشکریانش فرمان توقف داد. صدا، صدای داودی بود؛ شوری در آن بود و جذبه ای که شنونده را مست و مدهوش می کرد. صدا، خمخانه ی شراب بود. آنچه شنیده می شد بی تردید زمینی نبود. قطعه ای از آسمان را در آن صدا گنجانده بودند. در آن صدا، آسمان تلاش می کرد زمین را لمس کند. چیزی از ناشناخته ها می خواست شناخته ها را نوازش کند سلطان مجبور بود بایستد و گوش فرا دهد.
آه، این کیست که چنین می خواند؟
مستی و شیرینی صدا و حزنی که در آن بود، دل را به درد می آورد و از تپیدن باز می داشت.
سلطان نمی توانست از جای خود حرکت کند. از یکسو جاذبه ی فتح هند بود و از سوی دیگر، افسون این صدا. صدا، سلطان را گرفت و به درون گلخن کشاند.
در آن گلخن، عارفی بزرگ نشسته بود، و زمزمه می کرد. او را کسی نمی شناخت و نمی شناسد.
بسیاری از آدمهای بزرگ دنیا گمنام زیسته و گمنام مرده اند. آنها بی آنکه ردی آشکار از خویش بر جای بگذارند، آمده و رفته اند. از این عارف بزرگ نیز همین داستان آتشخانه ی گرمابه بر جای مانده است. پیش از آن و بعد از آن کسی از او چیزی نمی داند و حافظه ی تاریخ هم چیزی در خود ندارد که به ما بگوید همین اندازه می دانیم که او را دیوانه ی لایْ خوار می خواندند. او مجذوب و آشفته بود، مست خدا بود. او در شرابخانه ها می گشت و در آتشخانه ی گرمابه ها درُد می نوشید. هیچ کس به او اعتنایی نداشت، زیرا آنچه که او بود و آنچه که او می گفت، نه چشمها را پُر می کرد و نه جیب ها را. او را مست می خواندند زیرا رفتار او با ظاهر شریعت وفق نمی داد مردم جرأت و رغبت نمی کردند به او نزدیک شوند، زیرا امواجی که از دل دریایی او بر می خاست، همگان را مسحور می کرد.
عوام او را دیوانه ی لای خوار می دانستند. اما خواص، او را واسطه ی فیض حق می خواندند. او واسطه ی فیض حق بود و این فیض چیزی جز حقیقت ناب نبود. او ملامتی بود و عمداً خود را به جنون زده بود تا دست عوام به او نرسد ملامتیان همه این گونه اند. آنها به شیوه هایی غریب، خود را از دیده ی نامحرمان پنهان می کنند. آنها به گونه ای سخن می گویند و رفتار می کنند که عوامِ کالانعام به طرفشان نمی روند. بدین سان اینان برای عوام وجود واقعی ندارند و هیچ کس چیزی درباره شان نمی داند. ملامتیان، خود را در ظاهر و رفتار غریب شان استتار می کردند تا بتوانند فارغ البال اسرار را برای شاگردانشان هویدا کنند. عوام، چشم دارند اما نمی بینند؛ گوش دارند اما نمی شنوند. استاد اگر بخواهد شاگردانش را به دور از هیاهو تربیت کند، ناچار است که در چشم عوام ننشیند و از دید نامحرمان پنهان باشد.
بهرام شاه وارد گلخن شد و در حضور آن صدای آسمانی نشست عارف شوریده سر اعتنایی نکرد!
همگان شگفت زده شدند. آیا ممکن است چنین ژنده پوشی، شاهی را به پشیزی نخرد؟
#سنایی
@lightworkers
سوال کرد دلِ من، که دوست با تو چه کرد؟
چرات بینم با اشکِ سُرخ و با رُخ زرد
دراز قصه نگویم، حدیث جمله کنم
هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کِشت نخورد
جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد
وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد
#سنایی
@lightworkers
ده تمرین برای تقویت تمرکز
تمرین اول:
کتابی را انتخاب کنید، یک صفحه از آن را در نظر گرفته و تعداد کلمات موجود در هر پاراگراف را بشمارید. یک بار دیگر این کار را تکرار کنید تا مطمئن شوید که شمارش را درست انجام داده اید. در ابتدای کار با یک پاراگراف شروع کنید و هنگامیکه این تمرین برای شما آسان تر شد، تمام کلمات یک صفحه را بشمارید. شمارش را به طور ذهنی و با حرکات چشمهایتان انجام دهید...
تمرین دوم:
در ذهن خود از یک تا صد را بر عکس بشمارید...
تمرین سوم:
در ذهن خود از شماره صد، سه تا سه تا بشمرید و کم کنید. ( ۱۰۰- ۹۷ – ۹۴- – … )
تمرین چهارم:
یک کلمه و یا یک طرح ساده را انتخاب کنید و آن را به مدت ۵ دقیقه در ذهن خود تکرار کنید. هنگامیکه توانستید بهتر و آسان تر تمرکز کنید. سعی کنید این کار را برای مدت ۱۰ دقیقه انجام دهید و بدون آنکه تمرکز حواس خود را از دست بدهید...
تمرین پنجم:
یک میوه مثلا یک سیب را بردارید و از همه طرف به آن نگاه کنید. تمام حواس خود را بر روی آن متمرکز کنید و به چیز دیگری غیر از آن سیب فکر نکنید. وقتی به سیب نگاه میکنید به چگونگی رشد آن و یا ارزش غذایی آن و یا حتی مغازه ای که آن را خریده اید فکر نکنید، بلکه فقط و فقط به خود سیب فکر کنید. به آن نگاه کنید، آن را ببویید و لمس کنید...
تمرین ششم:
همانند تمرین قبل عمل کنید با این تفاوت که این بار چشمانتان بسته باشد. در ابتدا تمرین شماره ۵ را به مدت ۵ دقیقه تکرار کنید و سپس به انجام این تمرین بپردازید. چشمان خود را ببندید و سعی کنید طعم، رنگ و بوی میوه را احساس و تصور کنید و هر چه میتوانید این تصویر را در ذهن خود شفاف تر کنید. اگر نتوانستید این کار را انجام دهید، چشمان خود را باز کنید، میوه را نگاه کنید و سپس تمرین را تکرار کنید...
تمرین هفتم:
یک شی ساده ( قاشق، چنگال و یا لیوان ) را بردارید و بر روی آن تمرکز کنید. از همه طرف به آن نگاه کنید بدون آنکه کلمه ای در ذهن داشته باشید. سعی کنید فقط به آن شی نگاه کنید بدون آنکه بر اسامی و یا کلمات مربوط به آن فکر کنید...
تمرین هشتم:
پس از آنکه در انجام تمرین قبل مهارت پیدا کردید، میتوانید این تمرین را انجام دهید. شکل هندسی کوچکی ( مثلث، مربع و یا دایره ) را بر روی کاغذ رسم کنید و آن را به رنگ دلخواه درآورید. سپس بر روی آن تمرکز کنید. فقط به آن شکل فکر کنید و افکار نامربوط دیگر را از خود برانید.
سعی کنید در طی تمرین به کلمات فکر نکنید...
تمرین نهم:
مانند تمرین قبل عمل کنید با این تفاوت که این بار چشمانتان بسته باشد. اگر نتوانستید شکل را بطور کامل مجسم کنید، چشمانتان را باز کرده، چند دقیقه به شکل نگاه کنید سپس چشمان خود را ببندید و تمرین را ادامه دهید...
تمرین دهم:
سعی کنید حداقل برای مدت ۵ دقیقه به هیچ چیز فکر نکنید. دقت کنید وقتی که تمرین های قبلی را با موفقیت به پایان رساندید، آنگاه نوبت به این تمرین خواهد رسید. در آن هنگام شما برای انجام این تمرین آمادگی خواهید داشت و قادر خواهید بود برای مدتی معین به هیچ چیز فکر نکنید. به زودی این کار برای شما آسان و آسان تر خواهد شد...
#تمرین
@lightworkers
صلح جهانی،
یعنی در عشق و شفقت زیستن.
اگر عشق و شفقت،
حاکم بر قلب شما نیست!
مسلما در ایجاد این وضع آشفته و نابسامان دنیا
نقش و دخالت دارید....
#کریشنا_مورتی
@lightworkers
قانون مردان میگوید
عشق رویدادی است که لابهلای دیگر امور زندگی رخ میدهد.
در رمانهای عاشقانه، بر عشق تأکید بسیاری میشود، تأکیدی که در زندگی واقعی مصداق ندارد.
البته هستند مردان انگشتشماری که عشق را مهمترین مفهوم جهان میدانند، اما آنها آدمهای چندان جذابی نیستند...
حتی زنانی که عشق برایشان از همه چیز مهمتر است نیز چنین مردانی را خوار میشمارند.
زنان تملقهای این مردان را میشنوند و به شور درمیآیند، اما همواره این احساس ناخوشایند را دارند که آنها موجودات بدبختی هستند...
حال آنکه مردان حتی در دورههای کوتاه دلدادگی خود نیز به کارهای دیگری مشغول میشوند که ذهنشان را از عشق و عاشقی دور میکند؛ بر حرفهایی که با آن روزگار میگذرانند متمرکز میشوند، خود را در ورزش غرق میکنند و نیز ممکن است به هنر دلبستگی بیابند.
آنها اغلب فعالیتهای گوناگون خود را در حوزههای گوناگون پی میگیرند و اگر موقتآ از یکیشان محروم شوند، میتوانند پی دیگری بروند.
مردان این توانایی را دارند که بر آنچه در لحظهٔ حاضر ذهنشان را به خود مشغول کرده متمرکز شوند و اگر کاری به قلمرو کاری دیگر تجاوز کند، سخت آزرده میشوند.
فرق دلدادگی زنان و مردان در این است که زنان تمام روز عاشقند و مردان هرازگاه...
#سامرست_موام
@lightworkers
شفای کودک درون
اوقاتی که گریه بدون دلیل به سراغ شما میآید یا آنقدر غمگینید که سکوت میکنید جلوی احساسات خود را نگیرید
با تمام وجود گریه کنید و بر احساس تهی شدن خود هوشیار باشید
نیک بنگرید که اگر اشکها زبانداشتند چه به شما میگفتند
رنجشهای درونی خود را که با قطرات بیزبان اشک جاری میشوند یادداشت کنید یا قلم و کاغذی نزدیک خود بگذارید تا هر نقشی میخواهید بکشید
نیازی نیست که نقاشی شما چیز خاصی باشد فقط خود را تخلیه کنید با نوشتار یا با خطوط...
این تمرین را حتما انجام دهید...
@lightworkers
هر آنچه که عشق مینامیم
حرص، عشق: آه که چقدر طنین این دو واژه در قلبهای ما با هم متفاوت است!...
با اینحال هر دوی آنها میتوانند بیان کننده یک غریزه واحد تحت دو نام مختلف باشند: اولی به صورت منفی و ناپسند از نظر کسانی که مال و منالی اندوختهاند و غریزه مالكيت آنها کمی ارضاء شده و اکنون نگران دارایی های خود هستند؛ دومی به صورت ستایش آمیز از نظر ناراضیان و تشنگان که این غریزه را خوب میدانند.
عشق به همنوع، آیا میل خودخواهانه مالکیت جدید نیست؟ همین طور عشق به دانش و به حقیقت؟ و به طورکلی خواست هر چیز جدید؟ ما کم کم از چیزهای کهنه و قدیمی و آنچه که يقينا مال ماست خسته و دلزده می شویم و نیاز داریم باز هم دستهای خود را به طرفی نو دراز کنیم؛ زیباترین منظره هم اگر سه ماه متوالی جلوی رویمان باشد دیگر برایمان جاذبهای ندارد و دورنمای آن افق ناشناخته بیشتر ما را جلب میکند:
احساس مالكيت معمولا به مرور فرسوده می شود...
لذتی که از وجود خود میبریم برای دوام و استمرارش همیشه چیز جدیدی را در خود ما تغییر میدهد؛ و این همان چیزی است که تملک نام دارد. خسته شدن از یک تملک، خسته شدن از خویشتن است. (زیادی و وفور هم ممکن است رنجآور شود، نیاز به دور انداختن و واگذاری هم میتواند نام فریبنده «عشق» را به خود گیرد). وقتی میبینیم کسی رنج می برد از این موقعیت پیش آمده با کمال میل برای تصاحب او استفاده میکنیم.
این کاری است که انسان نیکوکار و دلسوز میکند؛ او نیز این خواست تملك جديد را که در روحش بیدار شده است «عشق» مینامد و به سان ندای پیروزی جدید از آن لذت میبرد. اما بیشتر در عشق جنسی است که این میل به طور مشخص به صورت یک اشتیاق به تملک ظاهر میشود: کسی که دوست دارد می خواهد مالک منحصر به فرد طرف مقابل باشد، میخواهد تسلطی مطلق بر روح و بر جسم او داشته باشد، میخواهد به تنهایی مورد توجه و علاقه باشد و در روح دیگری به عنوان با ارزشترین و مطلوبترین چیز در بالاترین مقام جای گیرد و فرمانروایی کند...
به عبارت دیگر، تمام دنیا را از تمتع نعمت و خوشبختی ارزشمندی محروم کردیم!
کسی که دوست دارد، میخواهد همه رقبای دیگر را تضعیف و محروم کند و به سان «فاتح بیباک و استثمارگر خودخواه، مبدل به اژدهای محافظ گنج خویش شود؛ بقیه چیزهای عالم به نظر او غير قابل توجهی رنگ باخته و بیارزش میآیند و عاشق آماده است هر چیزی را قربانی کند، هر نظام استقرار یافتهای را مختل سازد و هر چیز با ارزشی را پس براند...
در این صورت متحیر خواهیم شد که چگونه این حرص افسارگسیخته و این بیانصافی دیوانه وار عشق جنسی تا این حد در تمام اعصار تاریخ مورد تحسین و ستایش قرار گرفته و به عرش اعلى برده شده و بدتر این که، از این نوع عشق، معنا و مفهوم عشق متضاد است با خودخواهی برداشت شده است؛ در حالی که عشق شاید طبیعیترین و خود جوشترین تجلی خود خواهی آنان باشد.
این برداشت عامیانه باید توسط کسانی انجام شده باشد که کامروا نشدند و چیزی جز اشتیاق تملک نداشتهاند.این عده احتمالا همیشه زیاد بودهاند.آنهایی که در این زمینه بهره مند شدند و به سیری و اشباع رسیده اند، گاهی صحبت از اهریمن خشمگین کرده اند مانند سوفوکل که محبوب ترین و دوست داشتنی ترین مردم آتن بود؛ اما ارس از این کفرگویان بخنده میافتد، زیرا آنها محبوب ترین کسان در نظر او هستند...
اینجا و آنجا روی زمین نوعی ادامه عشق وجود دارد که در آن اشتیاق و تملکی که در موجود نسبت به هم احساس میکنند جای خود را به خواستی جدید، اشتیاقی جدید، عطشی والا و مشترک، عطشی برای کمال و آرمانی فراتر از هر دوی آنها، داده است.
اما چه کسی این نوع عشق را میشناسد؟
چه کسی آن را تجربه کرده است؟
اسم واقعی آن دوستی است...
#فریدریش_نیچه
#حکمت_شادان
@lightworkers
هر آنچه که عشق می نامیم
حرص، عشق: آه که چقدر طنین این دو واژه در قلبهای ما با هم متفاوت است!... با اینحال هر دوی آنها می توانند بیان کننده یک غریزه واحد تحت دو نام مختلف باشند: اولی به صورت منفی و ناپسند از نظر کسانی که مال و منالی اندوخته اند و غریزه مالكيت آنها کمی ارضاء شده و اکنون نگران دارایی های خود هستند؛ دومی به صورت ستایش آمیز از نظر ناراضیان و تشنگان که این غریزه را خوب می دانند.
عشق به همنوع، آیا میل خودخواهانه مالکیت جدید نیست؟ همین طور عشق به دانش و به حقیقت؟ و به طورکلی خواست هر چیز جدید؟ ما کم کم از چیزهای کهنه و قدیمی و آنچه که يقينا مال ماست خسته و دلزده می شویم و نیاز داریم باز هم دستهای خود را به طرفی نو دراز کنیم؛ زیباترین منظره هم اگر سه ماه متوالی جلوی رویمان باشد دیگر برایمان جاذبه ای ندارد و دورنمای آن افق ناشناخته بیشتر ما را جلب می کند: احساس مالكيت معمولا به مرور فرسوده می شود.
لذتی که از وجود خود می بریم برای دوام و استمرارش همیشه چیز جدیدی را در خود ما تغییر می دهد؛ و این همان چیزی است که تملک نام دارد. خسته شدن از یک تملک، خسته شدن از خویشتن است. (زیادی و وفور هم ممکن است رنج آور شود، نیاز به دور انداختن و واگذاری هم می تواند نام فریبنده «عشق» را به خود گیرد). وقتی می بینیم کسی رنج می برد از این موقعیت پیش آمده با کمال میل برای تصاحب او استفاده می کنیم.
این کاری است که انسان نیکوکار و دلسوز می کند؛ او نیز این خواست تملك جديد را که در روحش بیدار شده است «عشق» می نامد و به سان ندای پیروزی جدید از آن لذت می برد. اما بیشتر در عشق جنسی است که این میل به طور مشخص به صورت یک اشتیاق به تملک ظاهر می شود: کسی که دوست دارد می خواهد مالک منحصر به فرد طرف مقابل باشد، می خواهد تسلطی مطلق بر روح و بر جسم او داشته باشد، می خواهد به تنهایی مورد توجه و علاقه باشد و در روح دیگری به عنوان با ارزشترین و مطلوبترین چیز در بالاترین مقام جای گیرد و فرمانروایی کند
به عبارت دیگر، تمام دنیا را از تمتع نعمت و خوشبختی ارزشمندی محروم کردیم! کسی که دوست دارد، می خواهد همه رقبای دیگر را تضعیف و محروم کند و به سان «فاتح بی باک و استثمارگر خودخواه، مبدل به اژدهای محافظ گنج خویش شود؛ بقیه چیزهای عالم به نظر او غير قابل توجهی رنگ باخته و بی ارزش می آیند و عاشق آماده است هر چیزی را قربانی کند، هر نظام استقرار یافته ای را مختل سازد و هر چیز با ارزشی را پس براند.
در این صورت متحیر خواهیم شد که چگونه این حرص افسارگسیخته و این بی انصافی دیوانه وار عشق جنسی تا این حد در تمام اعصار تاریخ مورد تحسین و ستایش قرار گرفته و به عرش اعلى برده شده و بدتر این که، از این نوع عشق، معنا و مفهوم عشق متضاد است با خودخواهی برداشت شده است؛ در حالی که عشق شاید طبیعی ترین و خودجوش ترین تجلی خود خواهی آنان باشد.
این برداشت عامیانه باید توسط کسانی انجام شده باشد که کامروا نشدند و چیزی جز اشتیاق تملک نداشته اند. این عده احتمالا همیشه زیاد بوده اند. آنهایی که در این زمینه بهره مند شدند و به سیری و اشباع رسیده اند، گاهی صحبت از اهریمن خشمگین کرده اند مانند سوفوکل که محبوب ترین و دوست داشتنی ترین مردم آتن بود؛ اما ارس از این کفرگویان بخنده می افتد، زیرا آنها محبوب ترین کسان در نظر او هستند.
اینجا و آنجا روی زمین نوعی ادامه عشق وجود دارد که در آن اشتیاق و تملکی که در موجود نسبت به هم احساس می کنند جای خود را به خواستی جدید، اشتیاقی جدید، عطشی والا و مشترک، عطشی برای کمال و آرمانی فراتر از هر دوی آنها، داده است. اما چه کسی این نوع عشق را میشناسد؟ چه کسی آن را تجربه کرده است؟ اسم واقعی آن دوستی است...
#فریدریش_نیچه
#حکمت_شادان
ساقیا! مستان خواب آلوده را بیدار کن
از فروغ باده، رنگِ رویشان گلنار کن
لااُبالی پیشهگیر و عاشقی بر طاق نِه
عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن
گر زِ چرخِ چنبری، از غم، همی خواهی نجات
دورِ باده پیش گیر و قصدِ زُلف یار کن
دانشت بسیار باشد، چونکه اندک مِیْ خوری
دانشی کو غم فزاید از مِی اَش بردار کن
#سنایی
@lightworkers
پرسیدم: کجا میروی؟
گفت: به قصهای عاشقانه میروم.
دستش را گرفتم و گفتم: نرو، اینجا در برهوت بیعشقی، جایت امنتر است.
اینجا خوشبختتری...
گفت: باید بروم هر آدمی سرانجام به قصهای عاشقانه محتاج است.
گفتم: اشتباه نکن، این قصه عاشقانه است که به آدمی محتاج است، تا قربانیاش کند.
گفت: میروم، میخواهم که بروم، دوست دارم که بروم، باید بروم.
گفتم: باشد حالا که بر رفتن پای میفشری این ها را از من بگیر و با خودت ببر، چون به کارت میآید...
این جگر را بگیر چون باید بسوزد.
این قلب را بگیر چون باید بشکند،
این آه را بگیر چون باید از سینهات تا آسمان برود.
این زخم را بگیر چون باید بر پهلویت بماند. این درد را بگیر چون در جانت خواهد پیچید. این تاول را بگیر تا بر پایت بنشیند.
این بغض را بگیر چون در گلویت جای خواهد گرفت.
این اشکها را با خودت ببر چون از چشمهایت خواهد چکید و این خون را چون ناگزیری که شبانهروز آن را بخوری و این خاموشی را زیرا روشنتر از آن در مرام عاشقی چراغی نیست...
او رفت و من دیگر هرگز او را ندیدم.
اما گاهی که از حوالی قصههای عاشقانه می گذرم، بوی جگر سوخته را میشنوم،
بوی جگر سوخته را میشناسم.
بوی جگر خودم را که به او قرض دادهام.
گاهی که به آسمان نگاه میکنم، آهش را در آسمان میبینم آه خودم است که به او بخشیده بودم...
گاهی صدای شکستن میآید، من صدای شکستن قلب را از میان هزاران صدا تشخیص میدهم، صدای شکستن بغض را و صدای افتادن اشک را و صدای ترک خوردن روح را…
-به کجا میروی ای دوست؟
-آیا تو هم جگر و بغض و اشک و آه و قلب می خواهی؟
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
یکی از راهکارهای ساده برای کنترل استرس و خشم این است که به آن برچسب بزنیم. البته منظورمان این نیست که یک تکه کاغذ به احساسمان بچسبانیم! بلکه میخواهیم حس فعلیمان را شناسایی کرده و برایش یک اسم انتخاب کنیم. نام این تکنیک قدرتمند Emotional Labeling است....
برچسب زدن به احساسات سبب میشود مغز از بالا به مشکل نگاه کرده و وضعیت را مجددا مرور کند. در نتیجه واکنشاش را بهتر تنظیم خواهد کرد. این روش سبب میشود به جای اسیر شدن در یک حس خاص، آن را به یک یا چند کلمه محدود کنیم. پژوهشهای متعدد هم تاثیر این تکنیک را نشان داده است...
اگر برای کنترل احساسات خودمان از این روش استفاده میکنیم، نیاز نیست کلمات را بر زبان بیاوریم و همینکه در ذهنمان حسمان را به خودمان یادآوری کنیم کافی است....
مثلا بهسادگی به خودتان بگویید الان احساس: خشم، غم، اضطراب، خجالت، ناامیدی و… میکنم.
تلاش کنید به جای انکار، حستان را بپذیرید و همین ترفند ساده سبب کنترل واکنش و بهبود سلامت روانتان خواهد شد...
اما نکته جالبتر اینجاست که هنگام بحث و جدل با دیگران هم میتوان از روش برچسبزدن برای کنترل احساسات فرد مقابل استفاده کرد و اجازه ندهیم بحث به جاهای باریک کشیده شود!
کافی است بگویید: «احساس میکنم عصبانی (یا هر حس دیگری که وجود دارد) هستی؟» با این کار فرد مقابل بهسرعت متوجه وضعیت خود شده و شدت عصبانیتاش کمتر میشود. اگر باورتان نمیشود، دفعه بعدی که درگیر بحث شدید، از این تکنیک استفاده کنید و نتیجهاش را ببینید....
@lightworkers
شمس خُجندی بر خاندان میگریست
ما بَر وِی میگریستیم .
بر خاندان چه گرید؟
یکی به خدا پیوست بر او میگرید؟
بر خود نمیگرید!
اگر از حال خود واقف بودی
بر خود گریستی
بلکه همۀ قوم خود را حاضر کردی
و خویشان خود را
و زار زار بر خود میگریستی...
@lightworkers
#حضرت _شمس_تبریزی
