ch
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

前往频道在 Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

显示更多
375
订阅者
-124 小时
-37
+330
帖子存档
چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید. جور دیگری که شمول همواره گسترش‌یابنده‌ای داشته باشد. چراکه هر قدر وسعت نگاه یک فرد بیشتر باشد، گوناگونی‌های بیشتری را در ساحت وجودی خویش می‌پذیرد. جهان، فی‌نفسه برای هیچ‌کس آشکار نیست. بودگیِ جهان یک راز سترگ است. آنچه در دسترس ماست همانا پدیدار جهان است. پدیداری که در نظر هر فرد، نمود خاص خودش را می‌یابد، و آن‌قدر نزدیک و در دسترس و همواره حاضر است که به راحتی با خوِد حقیقتِ فی‌نفسه اشتباه گرفته می‌شود. و هر کسی را از ظن خود یار می‌کند. و یار، این واژه‌ی خوش‌گوار. برای یار شدن راهی نیست، مگر آنکه از جایگاه محکم خود تکانی بخوریم و کوچ کنیم به جایگاه او، تا بتوانیم از منظر وی نیز به هستی نگاه کنیم. برای یار شدن باید آغوش گشود. مسئله این نیست که از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم، مسئله این است که چقدر عشق می‌ورزیم. با چه شدتی، چه وسعتی و چه عمقی. پس باید از خود پرسید که گل شبدر چه کم از لاله‌ی قرمز دارد؟  #وحید_شاهرضا @lightworkers

پروانه صفت چشم به او دوخته بودم آنگه که خبردار شدم، سوخته بودم خاکستر شمع به سر شمع فرو ریخت این بود وفایی که من آموخته بودم
پروانه صفت چشم به او دوخته بودم آنگه که خبردار شدم، سوخته بودم خاکستر شمع به سر شمع فرو ریخت این بود وفایی که من آموخته بودم @lightworkers

مراقبه «صوفیان» بخش اول مراقبه به معنی مواظبت و نگهبانی کردن از یکدیگر است. حكمای الهی را عقیده بر آن است، همچنان که حق مواظب و نگهبان انسان است. انسان هم باید مواظب و نگهبان حق باشد: شيخ الكاملين محی الدين ابن عربی گويد؛ كن رقيبا عليه فی كل شأن فهو سبحانه عليك رقيب او را در هر حال مراقب باش، زیرا که او تو را مراقب است. برهان اینکه می گویند حق مراقب توست بیان خدای تعالی است در قرآن مجید، که می فرمايد: ان الله كان عليكم رقيبا "همانا خدا مراقب شماست". "وكان الله علی كل شی رقيبا"خدا بر هر چيزی مراقب است. تعریف مراقبه مراقبه آن است که ظاهر و باطن را از غیر حق حفظ کنی و به تمامیت متوجه او شوی. مشایخ صوفیه در تعریف مراقبه سخن بسیار گفته اند که پاره ای از آن تعریف ها را نام می بریم. ابراهیم خواص می گوید: مراقبه خلوص باطن است با خدای تعالی در آشکار و نهان مراقبه بیرون شدن نفس است از حول و قوه خود و انتظار لطف و رضای او داشتن و روی گردانیدن از غیر او. شيخ روزبهان بقلی می فرماید: مراقبه حضور دل است با خدا و غیبت از ماسوا. مراقبه عبارت است از محافظت جوارح از ماسوای الله و توجه به حق. مراقبه عبارت است از مراعات سر به ملاحظه ی حق. مراقبه تعرض روح است نفحات حق را، و این اشاره به گفتار رسول خدا است که فرموده: آن الربكم فی ايام دهركم نفحات فتعرضوالها. ( خدا را در ایام زندگانی شما نفحه هایی است، خود را در معرض آن قرار دهید.) مولوي گويد: گفت پیغمبر که نفحت های حق اندرين ايام مي آرد سبق گوش هش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را نفحه ای آمد شما را دید و رفت هر که را مي خواست جان بخشید و رفت نفخه ی ديگر رسید آگاه باش تا ازین هم وا نمانی خواجه تاش ((مراقبه بر دو گونه است: يك مراقبه حق درباره خلق، دیگری مراقبه خلق درباره حق)). انواع مراقبه حق درباره خلق مراقبه عمومی خلقی: عالم اجسام و جواهر بقایی ندارد مگر اینکه اعراض در جواهر باشد، و هر گاه عرضی که بقا جوهر وجودش منوط به آن است از بین برود در آن صورت آن جوهر نیز از بین می رود، و از آنجا که هر یک از اعراض سرانجام در زمانی از بين می رود، پس خدا پیوسته مراقب اجسام و جواهر آسمانی و زمینی است تا در زمان نابود شدن عرضی، مانند آن يا ضد أن عرض را خلق کند و بدین ترتیب وجود آن جواهر را از نابودی حفظ فرماید. و این است معني كل يوم هو فی شأن ((هر روز او در کاري است.)) شیخ روزبهان فرماید: المراقبه احاطه الحق علی كل ذره من العرش الی التری مباشره فيض جميع الصفات. يعنی: مراقبه احاطه حق است بر هر ذره ای از عرض تا فرش که مباشرت فیض همه صفات آنها با اوست. مراقبه تكليفي: مراقبه دیگر حق، توجه خدا است به بندگان در اوامر و نواهی که به آنان دستور داده و حدودی که براي آنان توسط شرایع معین کرده است. مراقبه خاص: در این نوع مراقبه حق مراقب دوستان خود است که برای او چه مي کنند و آيه شريفه ی: "ان الله اشتری من المؤمنين انفسهم و اموالهم". (خدا جانها و مالهای مومنین را خریدار است) متضمن این مراقبه می باشد. مولوي می گوید: مشتری من خدایست او مرا می کشد بالا که الله اشتری این مراقبه خاص را جز حق کسی نمی داند که؛ «اوليائي تحت قبائی لايعرفهم غيری»، يعني : دوستان من تحت خيمه های من اند و کسی آنها را نمی شناسد، و دوستان خدا هم از این مراقبه راضی و خرسندند که: «الا ان اولیاء الله لاخوف عليهم ولاهو يحزنون». آگاه باش که دوستان خدا را ترسی نیست و آنان اندوهگین نیستند. #مراقبه #صوفی #صوفیان #مراقبه_صوفیان @lightworkers

مراقبه «صوفیان» بخش اول مراقبه به معنی مواظبت و نگهبانی کردن از یکدیگر است. حكمای الهی را عقیده بر آن است، همچنان که حق مواظب و نگهبان انسان است. انسان هم باید مواظب و نگهبان حق باشد: شيخ الكاملين محي الدين ابن عربي گويد؛ كن رقيبا عليه في كل شأن فهو سبحانه عليك رقيب او را در هر حال مراقب باش، زیرا که او تو را مراقب است. برهان اینکه می گویند حق مراقب توست بیان خدای تعالی است در قرآن مجید، که می فرمايد ان الله كان عليكم رقيبا (( همانا خدا مراقب شماست )) . وكان الله علي كل شي رقيبا )) خدا بر هر چيزي مراقب است )) تعریف مراقبه مراقبه آن است که ظاهر و باطن را از غیر حق حفظ کنی و به تمامیت متوجه او شوي. .. مشایخ صوفیه در تعریف مراقبه سخن بسیار گفته اند که پاره اي از آن تعریف ها را نام می بریم ابراهیم خواص مي گوید: مراقبه خلوص باطن است با خداي تعالي در آشکار و نهان مراقبه بیرون شدن نفس است از حول و قوه خود و انتظار لطف و رضاي او داشتن و روي گردانیدن از غیر او . شيخ روزبهان بقلي مي مراقبه حضور دل است با خدا و غیبت از ماسوا . مراقبه عبارت است از محافظت جوارح از ماسواي الله و توجه به حق . مراقبه عبارت است از مراعات سر به ملاحظه ي حق فرماید: مراقبه تعرض روح است نفحات حق را، و این اشاره به گفتار رسول خدا است که فرموده : آن الربكم في ايام دهركم نفحات فتعرضوالها. ( خدا را در ایام زندگانی شما نفحه هایی است ، خود را در معرض آن قرار دهید . ) گفت پیغمبر که نفحت هاي حق گوش هش دارید این اوقات را :: مولوي گويد اندرين ايام مي آرد سبق در ربایید این چنین نفحات را نفحه ای آمد شما را دید و رفت. .... هر که را مي خواست جان بخشید و رفت نفخه ي ديگر رسید آگاه باش. تا ازین هم وا ثماني خواجه تاش مراقبه بر دو گونه است: يك مراقبه حق درباره خلق، دیگری مراقبه خلق درباره حق انواع مراقبه حق درباره خلق مراقبه عمومي خلقي : عالم اجسام و جواهر بقایی ندارد مگر اینکه اعراض در جواهر باشد، و هر گاه عرضي که بقا جوهر و -1 وجودش منوط به آن است از بین برود در آن صورت آن جوهر نیز از بین می رود، و از آنجا که هر یک از اعراض سرانجام در زماني از بين مي رود ، پس خدا پیوسته مراقب اجسام و جواهر آسمانی و زمینی است تا در زمان نابود شدن عرضي ، مانند آن يا ضد أن عرض را خلق کند و بدین ترتیب وجود آن جواهر را از نابودي حفظ فرماید

04 - Abode.mp313.79 MB

صد بار بگفتم به غلامان درت تا آینه دیگر نگذارند برت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت #سعدی @lightworker
صد بار بگفتم به غلامان درت تا آینه دیگر نگذارند برت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت #سعدی @lightworkers

آینه دودی سه هزار سال پیش، انسانی درست مثل من و شما، نزديك شهری محصور در کوهستانها زندگی میکرد؛ آن شخص آموزش میدید تا حکیم شود تا دانش نیاکان خویش را فرا گیرد، اما با همه چيزهايی که به او آموخته می شد، موافق نبود. در قلبش احساس می کرد که باید چیزی بیش از اینها وجود داشته باشد. يك روز هنگامی که در غاری خفته بود، در روبا دید که بدن خودش را که خفته است، تماشا میکند! از غار بیرون آمد. هلال ماه همزمان با میلیونها ستاره در آسمان می درخشید، آن وقت در درون او اتفاقی افتاد که زندگی اش را برای همیشه دگرگون کرد. او به دستانش نگاه کرد بدنش را حس کرد و صدای خودش را شنید که گفت: من از نور ساخته شده ام من از ستارگان ساخته شده ام.)) او دوباره به ستارگان نگریست، و متوجه شد که ستاره ها نیستند که نور می آفرینند بلکه نور است که ستاره ها را می آفریند. گفت: ((همه چیز از نور ساخته شده و فضای ما بين ان خالي نیست. آن وقت دانست که هر آنچه وجود دارد، یک موجود زنده است. و نور پیام آور حیات است چون زنده است و همه ی اطلاعات را در بر دارد. او سپس فهمید که هر چند از ستاره ها ساخته شده، آن ستاره ها نیست اندیشید ((من ما بین ستاره ها هستم.)) آنوقت او ستاره ها را (تونال) نامید و نور بین ستاره ها را (ناوال) و دانست که آنچه خالق هماهنگی و فضای بين اين دو است. (حیات) یا (نیت) است. بدون حیات، تونال و ناوال ممکن نیست وجود داشته باشند حیات نیروی مطلق است، رفیع است، و خالقی است که همه چیز را می آفریند. این آن چیزی بود که او کشف کرد همه چیز در هستی تجلی يك موجود زنده است که ما او را خدا می نامیم. همه چیز خداست. و او به این نتیجه رسید که ادراك انسانی همانا نور است که نور را مشاهده می کند. او همچنین دانست که ماده آینه است همه چیز اینه است و نور را باز می تاباند و تصویرهایی از نور می افریند و جهان توهم رویا مانند دودی است که به ما اجازه نمی دهد آنچه را در حقیقت هستیم مشاهده کنیم. خود حقيقی ما «عشق خالص و نور خالص است.» این ادراک زندگی او را عوض کرد. هنگامی که دانست حقیقتا چیست به بقیه انسانهای اطرافش نگریست، به طبیعت نگریست و از آنچه میدید به حیرت افتاد و خود را در همه چیز ،دید. در همه ی موجودات بشری در همه ی حیوانات در همه ی درختان در آب در باران در ابرها و در زمین و دید که هستی آميزه ای از تونال و ناوال است که میلیاردها تجلی حيات را مي آفريند. او طی لحظاتی چند همه چیز را فهمید، خیلی هیجانزده و قلبش از آرامش سرشار شد. به سختی می توانست صبر کند تا آنچه را کشف کرده است با دیگران در میان بگذارد اما برای توضیح دادن کلماتی وجود نداشت. او کوشش کرد تا به دیگران بگوید، اما آنها نمی توانستند بفهمند، آنها می توانستند بفهمند که او تغییر کرده است؛ که چیز بسیار زیبایی در نگاهش می درخشد، و در صدایش موج می زند، آنها متوجه شدند که او دیگر درباره هیچ چیز و هیچ کس قضاوت نمی کند، او دیگر هرگز شبیه هیچ کس نبود‌. او می توانست همه را خيلی خوب درك كند اما هیچ کس نمی توانست او را درک کند. آنان به این باور رسیدند که او تجسمی از خداوند است و او هنگامی که این را شنید لبخندی زد و گفت حقیقت دارد. من خدا هستم اما شما هم خدا هستید. ما مثل هم هستیم، من و شما ما تجلی نور هستیم، ما خدا هستیم. اما باز هم مردم او را درک نمی کردند. او کشف کرد، که آینه ای برای باقی مردمان است، آینه ای که در آن می توانست خود را ببیند به خود گفت: ((همه آینه هستند.)) او خود را در همه می دید، اما دیگران او را مانند خود نمی دیدند آنگاه دریافت که همه در رویا هستند، اما بدون آگاهی، بدون این که بدانند واقعا چه کسی هستند، آنان نمی توانستند او را مانند خود ببینند زیرا دیواری از دود یا مه غلیظ، بین آینه ها وجود داشت؛ این دیوار از تفسیر تصاویر نور یعنی از تفسیر رویای آدمیان، بوجود آمده بود. انوقت فهمید که آنچه را آموخته است به زودی فراموش خواهد کرد. او ميخواست تمام مشاهداتی را که داشته به خاطر آورد، پس تصمیم گرفت خویشتن را «آينه ی دودی» بنامد تا بتواند همیشه به خاطر آورد که ماده يك آینه است و دود بین آینه ها آن چیزی است که نمیگذارد بدانیم چه کسی هستیم. او گفت: من آینه ی دودی هستم، چون در همه ی شما به خویشتن نگریسته ام اما اگر ما نمی توانیم خود را در دیگران بازشناسیم به دلیل وجود دود بین آینه هاست. این دود رویاست، و اینه شما هستید، کسی که رویا می بيند.)) #دون_میگوئل_روئیز #Don_Miguel_Ruiz @lightworkers

03 - Track 3.mp31.13 MB

حافظ چه زیبا گفت؛ "یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب از هر زبان که می شنوم نامکررست" زيرا قصه عشق بر خلاف آنچه که مردمان متوسط
حافظ چه زیبا گفت؛ "یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب از هر زبان که می شنوم نامکررست" زيرا قصه عشق بر خلاف آنچه که مردمان متوسط و عادی خیال میکنند، قصه زیبائی نیست، قصۀ روح ،ماست، سرگذشت جان سرگردان» و پر از قلق انسان در سیر در اقطار مجهول عواطف ،آدمیست داستان شهوات کور و آرزوهای دیوانه ایست که ما وجودهای عاقل را به تلاش انداخته و زبون میکند. #حافظ @lightworkers

آنکه با اژدها باده ی کهن نوشید. هنگامی که حلاج را پای چوبه دار آوردند ورد زبانش انا الحق بود. گفتنِ همین جمله او را به پای مرگ کشیده بود. در همین زمان، یکی از تماشاییان فریاد زد: تو هنوز الفبای سلوك و عرفان را نیز نمي دانی چند لحظه ی ديگر زبانت را خواهند بريد و به بالاي دار خواهی رفت چرا باز این جمله کفر آمیز را تکرار ميکنی و توبه نمی کنی؟. حلاج لبخندی زد و گفت چه می گويی؟ نه تنها زبان من، بلکه قطره قطره ی خون من نیز اناالحق گو خواهند شد. گويند پیش از آن که او را برای اجرای حکم از زندان بیرون بیاورند هنگامی که نگهبان تازیانه ها را یکی پس از دیگری و با شدت بر حلاج فرود می آورد او همچنان آرام و خندان بود گزمه بر شدت ضربه ها افزود باز هم توفیری نکرد. گزمه خشمناک و عصبي فریاد زد: چرا فریاد نمي كني لعنتی؟ فریاد بزن تا از زدنت دست بردارم تو با آرامش خود مرا شکنجه مي كنی حلاج باز لبخندی به مهرباني زد و گفت: خسته می شوی و خود به خود از زدن من دست خواهی کشید فرزندم از این که تو را شکنجه می کنم، از خدا مغفرت مي طلبم. آيا فرياد من از شکنجه تو خواهد کاست؟ بگو چگونه فریاد برنم بگو تا فریاد کنم گزمه در کنار حلاج می افتد و بر شانه های او اشك ميريزد و می گوید: " آیا تو مسیح ثاني هستي؟" حلاج دستی به سر او می کشد و اشکهای او را پاك می كند و می گوید: نه هنوز به مرتبه مسیحا، نرسیده ام از این روی به زنده کردن ارواح بسنده کرده ام گزمه می پرسد: چگونه ارواح را زنده می‌کنی؟ او به آرامی و جواب میدهد: با کلمه کلمه امری قدسی است کلمه از آسمان است. کلمه باران است؛ زمین جان آدم ها همواره تشته ی كلمات است. از شبلی که يکی ديگر از صوفیان معروف است نقل می کنند که: به سوی حلاج رفتم دو دست و پایش را بریده و بر درخت خرما مصلوبش کرده بودند. می خندید به او گفتم تصوف چیست؟ گفت: پایین ترین مرحله آن همین است که می بينی. پرسیدم: بالاترین مرتبه آن کدام است؟ گفت: تو را به آن راه نیست لکن فردا خواهی دید من آن مرتبه را بر غیب دیده ام اما بر تو پوشیده داشته اند.این پرده را فقط برای کسی کنار می زنند که شجاعت پیشه او باشد. فردای آن روز او را از درخت خرما پایین آوردند صاف نگهش داشتند تا گردنش را بزنند حلاج سر خود را بلند کرد، لبخند زد و با صدایی رسا و شفاف گفت: اناالحق، حق است از برای حق، حق است که پوشیده جامه ی من پس اینجاست فرق؛ چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز، شراب کهن خورده باشد. آنگاه کسی از میان تماشاییان فریاد زد: بدا به حال تو بدا به حال تو ! حلاج به آرامی و زیر لب گفت: "خوشا به حال من ، ، ، خوشا به حال من". این آخرین جمله او بود سپس گردنش را زدند بعد او را در حصیری پیچیدند. نفت ریختند و به آتشش کشیدند و دست آخر! خاکسترش را بر بالای مناره ای بردند و به دست باد سپردند. هنوز از بادی که ذرات خاکستر او را به همراه دارد، پرهیز می کنند. حکایت جالب و پایان ناپذیری است. حکایت حلاج. انسان واقعی در مرگ و زندگی حالاتی یکسان دارد مرگ چیزی را عوض نمی کند قطره ای که به سوی دريا پرتاب شده است. از محو شدن دیوارهای قالب کوچک خود هراسان نیست. كسی که حقیقت جاودان را درک کرده است به بی مرگی ملحق شده است. تن آدمی چيزی است که خواهی نخواهی نابود خواهد شد. اما چيزی در این قالب است که ماندني است. مرواریدی در این صدف است که خواستنی است. هستی، طالب این مروارید است. همین مروارید است که می گوید: اناالحق؛ این مروارید پاره ای از روح خداست نفخه ی الهی است، غواصی که به این مروارید دست پیدا می کند، با اقیانوس هستی به وحدت می رسد آن گاه او در هر حباب و موجي دريا را می بيند. (( هر چه هست، اوست و من نیستم. )) هنگامی که این ذکر در وجود تو ملکه شود آنگاه من از میان بر میخیزد و لحظه اي فرا میرسد که فقط خدا می ماند و بس. يعنی فقط رایحه برجای می ماند و از گل هم خبری نخواهد بود. بدین سان به خانه وجود باز می گردی و از همه ی امور اعتباری و واقعيت های کاذب و خيالی فراتر می روی و به اصل خویش واصل ميشوی در ذکر هر چه هست اوست و من در میان نیستم تاکید بر خداست نه بر من اگر تاکید بر من بود آن گاه مقصود اصلی حاصل نمي شد. در سلوکی که به این ذکر استوار است "من" آهسته آهسته در خدا محو می شود اگر تاکید بر من باشد، آن گاه خدا محو ميشود و نفس بر جای ميماند. ذکر مذکور بسیار پر مخاطره است. در يك طرف "من" است و در طرف دیگر خدا. فقط پل هستی است که این دو را به یکدیگر می پیوندد. سالك باید این هستی را بیشتر و بیشتر تجربه کند من را فراموش کند بر این پل قدم بگذارد و برود. به تدریج، پل نیز فراموش می شود و فقط خدا ميماند و بس. #منصور_حلاج #حلاج @lightworkers

[03] samaya.mp35.60 MB

Samaya #Azam_Ali Album: #In_the_Garden_of_Souls #VAS @lightworkers

عاشقا در خویش بنگر، سخره مردم مشو تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او کان فلانم خار خوان
عاشقا در خویش بنگر، سخره مردم مشو تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او کان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مرو کان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دین #حضرت_مولانا @lightworkers

چهار فرایند ذهنی و یک فرایند جسمی بخش پایانی بودا این اظهار غریزی هویت را زیر سوال برد. با این کار او مبادرت به شرح دیدگاه فرضی دیگر به منظور مبارزه با نظریات دیگران نکرد؛ او مدام تأکید داشت که عقیده ای را پیش نمی کشد، بلکه صرفاً حقیقتی را وصف میکند که خود تجربه کرده است و هر شخص عادی نیز میتواند آن را تجربه کند. بودا گفت: "شخص بصیرت ،یافته همۀ نظریه ها را به کنار میگذارد زیرا او واقعیت ماده، احساس، ادراک، واکنش و دانستگی، و نیز پدیدار شدن و نابود شدن آنها را دیده است." بودا دریافته بود که هر انسان، به رغم ظواهر، در حقیقت مجموعه ای از رویدادهای مجزا اما مرتبط باهم است. هر رویداد نتیجه رویداد قبلی است و بدون هیچ گونه فاصله ای به دنبال آن بروز می کند. سیر ناگسستنی رویدادهای بسیار به هم مرتبط، جلوه ای از پیوستگی و و هویت بدان میدهد اما این تنها واقعیت ظاهری است نه حقیقت نهایی. شاید ما بر یک رودخانه اسمی بگذاریم اما آن رودخانه به واقع جریانی از آب است که در مسیر خود هرگز توقف ندارد. شاید چنین پنداریم که نور یک شمع چیزی است ثابت، اما اگر به دقت نگاه کنیم، متوجه میشویم که این نور در واقع شعله ای است که در یک لحظه از یک فتیله مشتعل به وجود می آید و بلافاصله در لحظه بعد، شعله ای تازه جای آن را می گیرد در صحبت از یک لامپ برق هرگز به این فکر نمی افتیم که در واقع آن هم مثل رودخانه جریانی مداوم است و در این مورد جریانی از انرژی است که توسط جریان پربسامد نوسانات در رشته سیم داخل لامپ، به وجود می آید. در هر لحظه چیزی تازه به عنوان محصولی از گذشته پدید می آید و در لحظه بعد جای خود را به چیزی تازه تر می دهد این سلسله رویدادها چنان سریع و پیوسته رخ می دهند که تمایز آنها دشوار است. در مقطع خاصی از این روند، شخص، نمی‌تواند بگوید که آنچه اکنون واقع می شود، همانند چیزی که قبل از آن بوده هست یا نیست، با این وجود آن روند، اتفاق می افتد. بدین سان بودا دریافت که یک انسان وجود پایان یافته و بی تغییر نیست، بلکه روندی است که لحظه به لحظه در جریان است. آن جا هیچ "وجود" واقعی نیست، بلکه تنها جریانی مستمر و روندی پیوسته از "شدن" وجود دارد. البته در زندگی روزمره ما مجبوریم با یکدیگر به صورت افرادی با ماهیتی کم و بیش ثابت و مشخص برخورد کنیم. مجبوریم واقعیت ظاهری و خارجی را بپذیریم و اگرنه ابداً نمی توانیم وارد عمل شویم. واقعیت خارجی هم یک واقعیت است، اما تنها یک واقعیت سطحی. در سطحی ژرف تر ، واقعیت آن است که کل عالم، اعم از جاندار و بیجان، حالت مداومی است از آمدن و ناپدید شدن هر یک از ما، در حقیقت جریانی است از ذرات فرااتمی پیوسته در تغییر، که همراه آن فرایندهای دانستگی ادراک، احساس و واکنش، حتا سریع تر از فرایندهای جسمی، تغییر می یابند. این است واقعیت نهایی "خود" که هر یک از ما چنین نگران آن هستیم. این است مسیر رویدادهایی که با آنها درگیر هستیم. اگر بتوانیم به طور صحیح و به کمک تجربه مستقیم آن را درک کنیم راه حل رها شدن از رنج را خواهیم یافت. #یک_فرایند_جسمی #چهار_فرایند_ذهنی @lightworkers

Ta Qiamat (1).mp311.70 MB

چهار فرایند ذهنی و یک فرآیند جسمی بخش چهارم اگر آن حس، خوشایند باشد تمایلی به وجود میآید تا آن تجربه را طولانی و شدیدتر کند و اگر ناخوشایند باشد، تمایل بر آن است که آن احساس را متوقف کند و پس بزند ذهن با خوش آمدن یا بدآمدن واکنش نشان می دهد. مثلاً وقتی گوش، عملکردی طبیعی داشته باشد و شخص صدایی بشنود دانستگی دست به کار شده است. وقتی آن صدا به صورت واژه ها با اشارات ضمنی مثبت یا منفی، مورد شناسایی قرار گیرد، ادراک شروع به کار کرده است. احساس بعدی وارد عمل میشود. اگر این واژه ها، ستایش کنند، حس خوشایندی بروز میکند. اگر دشنام باشند، حسی ناخوشایند بروز می کند. در همان لحظه، واکنش بروز می کند. اگر حس خوشایند باشد فرد از آن خوشش می آید و خواهان واژه های ستایشگر بیشتری می شود. اگر حس ناخوشایند باشد، شخص از آن بدش می آید و خواهان متوقف ساختن دشنام می شود. هرگاه حواس دیگر، داده ای را دریافت کنند، همین مراحل پدید می آیند دانستگی ادراک حس کردن و سپس واکنش این چهار عملکرد ذهن، حتا از آن ذرات بی دوام که واقعیت مادی را می سازند نیز فرّارتر هستند هر لحظه که حواس در تماس با موضوعی قرار میگیرند این چهار فرایند ذهن به سرعت برق بروز میکنند و در لحظه تماس بعدی خود را تکرار می کنند. با این حال، این موضوع آن چنان سریع اتفاق می افتد که شخص از آنچه در حال انجام است ناآگاه می ماند تنها زمانی که یک واکنش بخصوص در دوره زمانی طولانی تر تکرار شده باشد و شکلی تشدید یافته و مشخص گرفته باشد، آگاهی از آن در سطح خودآگاه پدید می آید. بارزترین جنبۀ این توصیف از انسان، در آن چه در بر می گیرد نیست بلکه در آن چیزی است که حذف می کند. ما چه غربی باشیم و چه شرقی چه مسیحی، یهودی، مسلمان، هندو، بودایی بی دین یا هر چیز دیگر، یقینی بالفطره داریم که در جایی در درون خود، یک "من"، یعنی یک هویت مستمر داریم ما بر این پندار نابخردانه هستیم که شخصی که ده سال قبل وجود داشته در اصل همان شخصی است که امروز وجود دارد و ده سال بعد از این وجود خواهد داشت و شاید همچنان در زندگی دیگری بعد از مرگ وجود داشته باشد صرف نظر از هر نظریه، فلسفه یا اعتقادی که در حکم حقیقت اختیار میکنیم هر کدام از ما به واقع با این اطمینان ریشه دار زندگی میکنیم: «من بودم، هستم، خواهم بود» #یک_فرایند_جسمی #چهار_فرایند_ذهنی @lightworkers

نیروهای انسان وقتی از مرز اعتدال گذشت به لایتناهی نزدیک می شود، مِهر و کین، آز و رَشک، بُخل و دهش، اراده و گذشت، خوبی و بدی و
نیروهای انسان وقتی از مرز اعتدال گذشت به لایتناهی نزدیک می شود، مِهر و کین، آز و رَشک، بُخل و دهش، اراده و گذشت، خوبی و بدی و خلاصه زشتی و زیبائی همین که از عادی در گذشت، به جاوید و نامحدود پهلو می زند. هم آن مؤمنی که در هر ذره ناچیزی، هستی مطلق را می بیند و هم آن مأیوس ایمان از دست رفته ای که زندگانی را سراب فنا می داند، هر دو سهمی از ابدیت دارند. #رومن_رولان @lightworkers

چهار فرایند ذهنی و یک فرایند جسمی بخش سوم ذهن پابه پای فرایند جسمی فرایند روانی، یعنی ذهن وجود دارد. اگرچه این فرایند قابل لمس یا رویت نیست، اما به نظر می رسد که حتا بیش از جسممان با ما در ارتباطی نزدیک باشد: شاید بتوان تصویری از یک زندگی بدون جسم در آینده را در نظر مجسم نماییم اما امكان تجسم یک زندگی بدون ذهن وجود ندارد. با این همه دربارهٔ ذهن اطلاع چندانی نداریم و از کنترل آن عاجزیم ذهن پیوسته از انجام آنچه چه که میخواهیم سر باز میزند و آنچه را که نمی خواهیم انجام می دهد. ما حتا بر ذهن خودآگاه خویش کنترل چندانی نداریم، چه رسد به ناخودآگاه که انگار از حیطهٔ فهم و قدرت ما فراتر بوده و لبریز از نیروهایی است که احتمالاً مورد تاییدمان نبوده و از آنها بی خبریم. بودا همچنان که جسم را مورد بررسی قرار داد ذهن را نیز بررسی کرد و دریافت که ذهن از چهار فرایند کلی تشکیل شده است «دانستگی ، ادراک، حس کردن، و واکنش‌.» اولین فرایند یا دانستگی بخش گیرنده ذهن است یعنی عمل آگاه بودن یا شناخت متمایز نشده. این فرایند، صرفاً وقوع هر پدیده را ثبت میکند و بخش گیرنده هر داده جسمی یا ذهنی است و داده های خام تجربه را بدون برچسب زدن یا ارزش گذاری کردن در نظر می گیرد. دومین فرایند ،ذهن ادراک یا عمل بازشناسی است. این بخش از ذهن هر آنچه را که دانستگی شخص دریافت کرده، مورد شناسایی قرار می دهد؛ سپس این داده های خام را اعم از مثبت و منفی مشخص کرده برچسب میزند و مقوله بندی و ارزش گذاری میکند بخش بعدی ذهن، حس کردن (انواع حسهای جسمانی) است. در واقع به محض دریافت انواع داده ها حس ها به نشانه آنکه چیزی در حال رخ دادن است بروز می کند مادامی که این داده ها مورد ارزشیابی قرار نگرفته اند هیچ گونه حسی در شخص ایجاد نمی شود. زمانی که نوعی ارزش گذاری به این داده ها افزوده شد، حس های خوشایند یا ناخوشایند بروز میکنند. #یک_فرایند_جسمی #چهار_فرایند_ذهنی @lightworkers

2_5325664287744604496.mp310.46 MB

اصل است این فرزانگی؛ فرزانگی را پیشه کن وانگهی به هر پیشامدی، از بهر فهم اندیشه کن. @lightworkers
اصل است این فرزانگی؛ فرزانگی را پیشه کن وانگهی به هر پیشامدی، از بهر فهم اندیشه کن. @lightworkers

Light Workers🔆 - Telegram 频道 @lightworkers 的统计与分析