en
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Open in Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Show more
398
Subscribers
+124 hours
+47 days
+1130 days
Posts Archive
رودخانه حركت می‌كند، در راه به درختی زيبا بر می‌خورد، از زيبايی درخت لذت می‌برد، آن را تحسين می‌كند و دوباره به راهش ادامه می‌دهد... رودخانه به درخت نمی چسبد؛  زيرا در اين صورت، ‌حركتش متوقف می‌گردد، به كوهی زيبا می‌رسد؛ به خاطر لذتِ گذر از چنين كوه زيبايی، سپاسگزاری می‌كند و به راهش ادامه می‌دهد، رودخانه همين طور به راهش ادامه می‌دهد... مشكلِ انسان اين است كه وقتی درختی زيبا می‌بيند، دوست دارد خانه‌اش را همان جا بسازد و آنجا زندگی كند، بهتر است به هيچ چيز نچسبيد و وابسته نشويد، نه اينكه از زندگی لذت نبريد، در واقع با چسبيدن و وابسته شدن، نمی‌توانيد لذتی ببريد... لذت حقیقی از عدم وابستگی ناشی می‌شود... @lightworkers

جهانی طالب بهشت شده‌اند، و یکی طالب عشق نیامده! از بهر ان که بهشت، نصیب نفس و دل باشد و عشق،نصیب جان و حقیقت.... #عین‌القضاة_
جهانی طالب بهشت شده‌اند، و یکی طالب عشق نیامده! از بهر ان که بهشت، نصیب نفس و دل باشد و عشق،نصیب جان و حقیقت.... #عین‌القضاة_همدانی @lightworkers

‌ اگر می‌خواهید بکلی از غم رهایی یابید، ناچارید کل ساختار لذت را درک کنید : مانند لذت روشنفکرانه لذت نفسانی لذت فرهنگی لذت اینکه به دیگران بگوییم چه باید بکنند لذت حاصل از بهبود بخشیدن و اصلاح و زدودن شرارت‌های جامعه لذت حاصل از عمل نیکو انجام دادن لذت از کسب دانش بیشتر ارضای جسمانی بیشتر، تجربه بیشتر، درک بیشتر زندگی و خلاصه همه آن چیزهای موذی و حیله گرانه ذهن و البته لذت نهایی که لذت در اختیار داشتن خداوند است! درک لذت نه به معنای انکار و نفی آنست بلکه به معنای درک این نکته است در تمام مدتی که در حال جستجوی لذت‌ایم، رنج را نیز نصیب خود می‌کنیم! به عبارتی، زمانی که از ما لذتی گرفته می‌شود ، رنج حاصل می‌شود! زمانی که بدنبال تکرار لذت دیروزی هستیم، از ما روی برمی‌گرداند و رنج حاصل می‌شود! زمانی که از لذت نوشیدن یا سیگار یا سکس محروم می‌شویم، رنج به سراغ مان می‌آید! آیا پس از درک این حقیقت که هنگامی که تلاش برای لذت هست، رنج نیز وجود دارد، هنوز دوست دارید اینگونه زندگی کنید؟ اگر مایلید به رنج پایان دهید، ناگزیرید بکل ساختار لذت حضور ذهن کامل داشته باشید. در این صورت شما شادی عظیمی در زندگی خواهید داشت!‌‌ #جیدو_کریشنامورتی @lightworkers

عبدالله تروغبدی طوسی از پيران عرفان ، بنا برگزارش شيخ عطار در تذكرة الاولياء : يك بار،با اصحاب خويش ، سر سفره نشسته بود ، بنان خوردن. منصور حلاج از كشمير می آمد ، قبائی سياه پوشيده و دو سگ سياه در دست! شيخ چون اورا بديد جای خويش بدو داد ، تا درآمد ، و سگان را با خود در سفره نشاند... او نان ميخورد و به سگان ميداد...پس چون برفت...اصحاب گفتند: شيخا، اين چه حالت بود كه سگ را بر جای بنشاندی و مارا به استقبال چنين كسی فرستادی ...؟! _اين سگ نفس او بود ، از پی او می‌دويد...! سگ ما در درون مانده است، و ما از پی او می دويم! پس فرق بُود از كسی كه متابع سگ بود ، تا كسی كه سگ متابع وی بود! @lightworkers

‌ علت جستجوی بی‌پایان لذت ‌ نفس نفرت ورزیدن برای ما هدف نیست، بلکه وسیله‌ است - وسیله‌ای برای ایجاد لذت. و می‌دانید که چرا لذ
‌ علت جستجوی بی‌پایان لذت ‌ نفس نفرت ورزیدن برای ما هدف نیست، بلکه وسیله‌ است - وسیله‌ای برای ایجاد لذت. و می‌دانید که چرا لذت اینقدر برای ما اهمیت دارد؟ برای این که عشق در ما مرده است. عشق یعنی شور زندگی. و چون از این شور محرومیم، لذت را بعنوان یک بدل، بعنوان یک جانشین شور و شعف جست‌وجو می‌کنیم تا بوسیله آن بتوانیم شبه معنایی به زندگی خود بدهیم.... #محمدجعفر_مصفا @lightworkers

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبیها تهی است صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بردار، اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای، جنگل را بیابان میکنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است... #فریدون_مشیری @lightworkers

سرّ بگو! مدعی نزد شمس تبریزی آمد و گفت: «به من سرّ بگو!» فرمود: «من با تو سرّ نتوانم گفت؛ سرّ را با کسی توانم گفت که او را در او نبینم، خود را در او بینم. من در تو خود را نمی‌بینم، در تو دیگری را می‌بینم... کسی که نزد شخص آید، سه قسم باشد: یا به قصد مریدی؛ یا به وجه یاری؛ یا به وجه بزرگی؛ تو از این هر سه قسم کدامی؟ آخر، نه پیش فلان می‌باشی؟» گفت: «معلوم است شما را که چه گونه می‌باشم!» فرمود: معلوم است که او را در تو می‌بینم، چرا او در تو باشد، من در تو نباشم، چون او من نیست!!» #مقالات_شمس @lightworkers

هرکسی از ظن خود شد یار من هر انسانی در این کره خاکی پنج "من"داره که با یکی از اونها زندگی میکنه: من اول : من آنچنان که واقعا هست،این من رو فقط خدا می‌شناسه و حتی خود شخص هم از کم و کیف اون خبر نداره... من دوم : تصور"من" از خودم می‌باشد،یعنی تصور و گمانی که هر فرد از خودش داره مثلا :من آدم خشمگینی هستم ولی گمان می‌کنم که صبور و ساکتم. من سوم : تصور دیگران از "من" می باشد،یعنی اون منی که دیگران از ما در ذهن خودشون دارند... من چهارم : تصوری که من از تصور دیگران راجع به خودم دارم،یعنی خودم را طوری میبینم که گمان میکنم شما مرا آنگونه می بینید. من پنجم:تصوری که دیگران از تصور من راجع به خودم دارند. حال نگاهی به عملکرد این من ها در  زندگی اجتماعی خود میکنیم. من اول که هزاران ساله ناشناس مونده و جز معدودی از صالحان و عرفا کسی به دنبال شناختش نرفته....از بین مابقی من ها, سالمترین "من" برای رسیدن به کمال و رشد و تعالی الهی ,"من دوم"می باشد. هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من بسیاری از دوستی ها و روابط عاطفی و مثلا عاشقانه بر پایه "من های سوم و چهارم و پنجم"شکل میگیرد,به کلامی دیگر دوستان و نزدیکان مان با ما آنچنان که هستیم دوست نشدند بلکه با تصوری که از ما در ذهن خود دارند دوست هستند و به همین دلیل است که آدمها اینقدر احساس تنهایی میکنند. زوج ها با تصوری که از همدیگر دارند,دوستدار یکدیگر میشوند اما وقتی من دوم طرف مقابل را آشکارا می بینند این عشق و محبت تبدیل به نفرت و دشمنی خواهد شد. یکی از معانی عشق این است : ما در صورتی عاشق هستیم که معشوق مان بتواند کاملا در برابر ما عریان شده و تمام رازهای ذهنی و قلبی خود,تمام مکنونات وجودیِ خود را بی هراس به نمایش درآورده و با تمام این موارد بازهم دوستش داشته باشیم!!! قبل از قضاوت کردن دیگران, قبل از غیبت و بدگویی ها ,قبل از صدور حکم و آبروریزی ها لحظه ای درنگ کنیم که کدام منِ دیگران را محکوم میکنیم,آنچه واقعا هست یا آنچه از وی در گمان خود می پنداریم؟؟؟؟ #مهدی_شهوه‌ای کارشناس ارشد روانشناسی @lightworkers

"ابتدای عشق، چنان بود که عاشق معشوق را از بهر خود خواهد و این کس، عاشق خود است به واسطه معشوق. واگرچه نداند که می خواهد تا او را در راه ارادت خود به کار برد. گفتم صنما، تویی که جان را وطنی  گفتا که حدیث جان مکن گر شمنی گفتم که به تیغ غمزه ام چند کُشی  گفتا که هنوز عاشق خویشتنی کمال عشق چون بتابد، کمترین اش آن بود که خود را برای او خواهد و در راه رضای او، جان درباختن، بازی داند. عشق حقیقی آن باشد. باقی همه، سودا و هوس و بازی و علت است." #سوانح_احمد_غزالی_فصل_۳۵ @ligtworkers

وقتی که مجنون وحوش بیابان را می‌دید می گفت: لیلی! به کوه می‌نگریست می‌گفت: لیلی! به مردم نظرش می‌افتاد ایشان را لیلی می دید... و این تا جایی پیش رفته بود که هر گاه از وی می‌پرسیدند که نام تو چیست؟ باز هم می گفت: لیلی... لیلی خدایی است که گم کرده‌ایم... @lightworkers

خاموشم اما دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش وقتی کسی آواز می خواند خاموش باید بود غم داستانی تازه سر کرده ست اینجا سراپا گوش باید بود : - درد از نهاد ِ آدمیزاد است ! آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟ یا آدمی دیگر ؟ ... ای غم ! رها کن قصه ی خون بار ! #هوشنگ_ابتهاج #اوین @lightworkers

هنوز ما را اهلیت گفت نیست، کاشکی اهلیت شنودن بودی... تمام گفتن می‌باید و تمام شنودن! بر دل‌ها مُهر است و بر زبان‌ها مُهر است،
هنوز ما را اهلیت گفت نیست، کاشکی اهلیت شنودن بودی... تمام گفتن می‌باید و تمام شنودن! بر دل‌ها مُهر است و بر زبان‌ها مُهر است، و بر گوش‌ها مُهر است. اندکی پرتو می‌زند؛ اگر شکر کند افزون کند... #شمس_تبریزی @lightworkers

‍ عدم رضایت زمانی وجود دارد که شما نتوانسته‌اید به چیزی دست يابيد، تا خود را در آن فراموش کنید تا خود را در آن گم كنيد... و نارضایتی هنگامی تبدیل به رنج می‌گردد که شما در مقابل آن مقاومت می‌کنید... برای رهایی از رنج و اندوه ناشی از عدم رضایت، ذهن باید دست از جستجوی رضایت بردارد.... #کریشنا_مورتی @lightworkers

روزی از استاد پرسیدم به چه دلیل قدیسی، زنها را دروازه دوزخ خوانده بود؟ استاد با لحن طعنه‌آمیزی گفت: شاید وقتی بچه بوده دختر بچه‌یی حسابی آرامش خاطرش را بر هم زده است. اگر نه_بجای سرزنش زن_از کمبود خویشتن‌داری خودش گله‌مند می‌بود... برگرفته از کتاب: #سرگذشت_یک_یوگی @lightworkers

عشق ورزیدن خالق سعادت است اما چنان‌چه خواهان دریافت آن شویم خود خالق رنج خویشتن خواهیم بود.... @lightworkers
عشق ورزیدن خالق سعادت است اما چنان‌چه خواهان دریافت آن شویم خود خالق رنج خویشتن خواهیم بود.... @lightworkers

اگر ذو النون (یونس پیامبر) در دهان نهنگی فرو افتاد، ما نیز هر کدام در این دنیای پُر نهنگ به نوعی در دهان نهنگی فرو افتاده‌ایم... برخی در دهان نهنگِ احساسات و عواطف واهی،برخی در دهانِ ذهنیات تاریک،برخی در دهان نهنگِ آرزوهای دور و دراز، برخی در دهان داشتن ها و انباشتن ها، برخی در دهان نهنگِ غرور و تکبر، برخی در دهان توهّم رستگاری... می‌بینی! در این دنیا نهنگ های گرسنه بسیارند.راه رهایی از بطن نهنگ، جاری شدن ذکر "لا الهَ اِلّا اَنت" در وجودت است،نه فقط بر زبانت. وقتی عمیقاً بر این باور باشی و به خداوند اقرار نمایی که "هیچ معبودی جز تو نیست"، اگر فقط یک "تو" را بشناسی، از دهان هر نهنگی خلاص شده‌ای. دقت کن! "لا اله الا انت"، ذکر مخاطب است! همچون "لا الا اله هو" که ذکر مغایب است نیست. آن کاربردی دگر دارد. "لا اله الا انت"، ذکر کسانی است که حضور خدا را به تمامی حس کرده و شاهدند. کسانی که جز برای خدای زنده و حاضر برای هیچ کس و هیچ چیز دیگری وجود حقیقی قائل نیستند و کارسازشان نمی‌دانند. اینانند که اذن آن دارند تا خدا را با ضمیر "تو" خطاب کنند. این "تو"، تمام حضور است و جایی برای کس باقی نمی‌گذارد. "لا اله الا انت" ذکر در حال است. خطاب است. و دقیقاً از این روست که هر غل و زنجیری را از هم می‌گسلد. آن که شایسته چنین ذکری است همه‌ی قدرتها و منجیان ذهنی دیگر از نظرش محو گشته اند.چه ذاکر در این مقام، تنها یک "تو" پُر حضور می‌شناسد. او را با ضمائر دیگر کاری نیست.... @lightworkers

و خداوند فرمود : "دشمنت را دوست بدار" ، و من اطاعتش کردم، و عاشق خودم شدم... #جبران_خلیل_جبران @lightworkers
و خداوند فرمود : "دشمنت را دوست بدار" ، و من اطاعتش کردم، و عاشق خودم شدم... #جبران_خلیل_جبران @lightworkers

اریک فروم در کتاب "داشتن یا بودن" ، به بررسی دو روش عمده زندگى انسانها مى‌پردازد : داشتن و بودن... داشتن : انسانى که شیوه وجودى داشتن بر او حاکم است به همه چیز به صورت مال و دارایى وآنچه مى توان به تملک و مالکیت خود درآورد، مى‌نگرد و حرص و آز و تجاوز و تعدى به حقوق دیگران بنیان فعالیتهاى اوست... اما حالت بودن، ریشه در عشق و دوستى دارد و معطوف به تجربه مشترک و فعالیتهاى سازنده و ثمربخش است... اریک فروم در کتاب داشتن یا بودن توضیح می‌دهد که بیشتر انسانها به جای آنکه زندگی کنند و باشند فقط در حال اندوختن و “داشتن” هستند.. وی عقیده دارد ، حالت سلطه و نگرش مثبت بر « داشتن » ، دنیا را به آستانه فاجعه‌هاى اقتصادى ، اجتماعى و روانى رسانده است. فقط تغییر و تحولى بنیادی در نگرش انسان ، می‌تواند از سلطه با نگرشی مبتنى بر « داشتن » به تفوق نگرش مبتنى بر « بودن » ما را از انحطاط روانى و اقتصادى نجات دهد.... @lightworkers

داستانی در ماهابهاراتا هست که روزی شری کریشنا و پنج برادرانِ پانداوا برای شکار به جنگل رفتند. وقتی شکار تمام شد خورشید پایین آمده بود و تقریبا شب شده بود. آن‌ها فکر کردند که نمی‌توانند به قلمرو شان برگردند و تصمیم گرفتند که شب را در جنگل سپری کنند. غاری را یافتند و توافق کردند که هر کس برای دوساعت، هنگامی که بقیه خواب هستند، نگهبانی بدهد. برادر کوچکتر "ساهادِوا" به عنوان اولین نگهبان، در حالی که تمام اسلحه هایش را برداشته بود، جلوی درِ غار به نگهبانی نشست و بقیه داخل غار به خواب رفتند. بعد از یک ساعت و نیم،ناگهان ساهادِوا متوجه شد که کوتوله‌ای در حال نزدیک شدن به اوست. گفت:" ایست! تو کیستی؟ کجا می‌روی؟ " کوتوله گفت:" می‌بینی که یک کوتوله‌ی کوچک هستم.می‌خواهم با تو بجنگم." ساهادِوا فکر کرد" این یک کوتوله‌ی یک فوت و نیمی است و من ۶ فوت هستم. بدون هیچ مشکلی شکستش خواهم داد‌." پس محضِ سرگرمی قبول کرد که با او بجنگد. اما او یک کوتوله‌ی معمولی نبود. کوتوله ساهادِوا را شکست داد. با طنابی او را بست و روی زمین انداخت و رفت. کمی بعد، "ناکولا" بیدار شد. بیرون رفت و متوجه شد که ساهادِوا نیست. او را صدا زد و صدایی ضعیف پاسخ داد:" من اینجا هستم." ناکولا او را در حالتی که کوتوله رهایش کرده بود یافت و پرسید :"چه کسی این کار را با تو کرده است؟" ساهادِوا که نمی‌توانست بگوید که کوتوله‌ای او را شکست داده پاسخ داد:"فقط دلم خواست که خودم را اینطوری ببندم و روی زمین استراحت کنم." ناکولا گفت:" بسیار خب، برو داخل غار و بخواب.حالا من نگهبانی می‌دهم. " نزدیک به پایان دوساعت نگهبانیِ ناکولا، دوباره کوتوله ظاهر شد و همان جریان تکرار شد. نوبت بعدی "آرجونا" بود. او نیز ناکولا را روی زمین و طناب پیچ پیدا کرد. تمام برادرها با همان موقعیت مواجه شدند،از جمله "بیما" و "یودیشتیرا" . در نهایت، "کریشنا" بیرون آمد و "یودیشتیرا" را روی زمین یافت. اتفاقا "یودیشتیرا" کسی بود که همیشه راست می‌گفت و تمام داستان را برای کریشنا تعریف کرد: " نمی‌دانم چه اتفافی افتاد. وقتی نگهبانی‌ام تقریبا داشت تمام می‌شد یک کوتوله‌ی کوچک از جایی سر رسید و گفت که می‌خواهم با تو کُشتی بگیرم. هنگامی که شروع به مبارزه کردیم، چیز عجیبی رخ داد. هر چه بیشتر می‌جنگیدم، کوتوله بزرگ‌تر می‌شد. تا اینکه تبدیل به غول بزرگی شد و من پیش او همچون کودکی بودم. به راحتی مرا بلند کرد و به زمین انداخت و طناب پیچم کرد. سر در نمی‌آورم او چه نوع کوتوله‌ای بود." کریشنا لبخندی زد و گفت: "مهم نیست. برو و استراحت کن. حالا که من بیدار هستم، او را خواهم دید." درست نزدیک سحر، کریشنا کوتوله را دید که به سمتش می‌آید. "چه چیزی تو را به اینجا کشانده است؟" کوتوله پاسخ داد:" همان چیزی که با آن به سوی پنج دوستت آمدم و شکستشان دادم. می‌خواهم با تو کشتی بگیرم و مبارزه کنم." کریشنا خود را آماده کرد و شروع به مبارزه کردند. خیلی زود کوتوله شروع به بزرگ شدن کرد. کریشنا فهمید که موضوع از چه قرار است. اسلحه‌هایش را پایین انداخت، به آرامی روی زمین نشست و به کوتوله گفت:" می‌توانی مرا بزنی." کوتوله اندازه اش کوچک‌تر شد، کریشنا فقط او را نگاه می‌کرد. در نهایت، هنگامی که کوچک شد، کریشنا او را با شال زرد خود بست و نشست. به زودی تمام برادران بیدار شدند و به بیرون غار آمدند. وقتی کریشنا را دیدند، پرسیدند: " آیا هنگامی که مشغول نگهبانی بودی کسی برای دیدنت نیامد؟" _ " اوه چرا! یک کوتوله‌ی کوچک آمد." _" با او چه‌کار کردی؟" _" کاری نکردم، اینجاست. با شالم او را بسته ام." _" این چه معنایی دارد؟ وقتی ما با او مبارزه کردیم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و تو او را با شالت بسته‌ای!" در این زمان کریشنا به آن‌ها گفت که کوتوله چه کسی بوده است. او خشم بود. "خشم به شکل کوتوله درآمده بود و با شما جنگید. هر چه بیشتر با خشمی که به سوی‌تان آمده بجنگید، او بالاتر می‌آید. این کار خشم را بزرگ و بزرگ‌تر می‌کند تا جایی که آنچنان عظیم می‌شود که کاملا بر شما غلبه می‌کند و دست وپا بسته به روی زمین می‌اندازدتان." یودیشتیرا گفت:" حالا جریان معلوم شد. تو تنها کسی بودی که او را شناختی. هنگامی که تو خشمی بروز ندادی او به قدری کوچک شد که بی‌معنی جلوه کرد." این داستان به این معنا‌ است که ویژگی‌های منفی همیشه وجود خواهند داشت. اگر سعی بر حذف آن‌ها از زندگی‌تان کنید، عاقبت شکست خواهید خورد، هرچه بیشتر با منفی‌ها دست و پنجه نرم کنید آن‌ها قوی‌تر می‌شوند. بنابراین، تنها آن‌ها را به سادگی نادیده بگیرید و بر ویژگی‌ها، تمایلات و رفتارهای مثبت در زندگی تمرکز کنید. منفی‌ها می‌روند و ساکت خواهند شد... @lightworkers

بدون شرح .... @lightworkers