en
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Open in Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Show more
375
Subscribers
-124 hours
-37 days
+330 days
Posts Archive
قهرمان‌ بودن یعنی تواناییِ فراخواندن امید؛ آن‌هم در جایی‌که ذره‌ای امید وجود ندارد، مثل برافروختنِ کبریتی برای روشن‌کردنِ دنیایی تاریک.‌.. ‌  یعنی نشان‌دادنِ احتمالِ وجودِ جهانی بهتر؛ نه آن جهانِ بهتری که می‌خواهیم وجود داشته باشد، بلکه آن جهانِ بهتری که اصلاً نمی‌دانستیم ممکن است وجود داشته باشد... ‌ یعنی در شرایطی قرار بگیریم که به نظر می‌رسد همه‌چیز کاملاً در آن به فنا رفته، اما هر طور شده شرایط را به‌ سمت بهبود پیش ببریم....   #مارک_منسن @lightworkers

از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسم ور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن ور بگفتم نکته‌ای هستش بسی تأویل‌ها گر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن از تو دارم التماسی ای حریف رازدار حسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن دشمن جانم منم افغان من هم از خود است کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن چونک یاری را هزاران بار با نام و نشان مدح‌های بی‌نفاقش کرده باشم در علن فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهان بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است زانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورا بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن من خودی خویش را گویم که در پنداشتی رو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن ای خود من گر همه سر خدایی محو شو کان همه خود دیده‌ای پس دیده خودبین بکن چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدان کاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن... #مولانای_جان @lightworkers

آرامش.... آرامش سهم قلبی است كه در تصرف خداوند است... روحی كه مسير تكامل را به سوی آگاهی الهی طی می‌كند،اندك اندك و به آهستگی طعم آرامش واقعی را خواهد چشيد. به همين خاطر آرامش محتاج حركت به سوی آگاهی است.هرچند خود اين حركت و رفتن به سوی كمال، رنج و درد به همراه دارد، اما آرامشی كه فرد در درون‌اش حس میكند، قابل مقايسه با هيچ چيز نيست.  برخی از افراد، آرامش را در امكانات و اسباب دنيوی و لذتهای نفسانی جستجو می‌كنند، اما دريغ از اينكه آرامش محصولی درونی است و جلوه‌های بيرونی آرامش معمولا ماندگاری بسيار اندكی دارند. برخی نيز آن را در عدم تحرك و عدم فعاليت و دوری از اجتماع جستجو می‌كنند اما وقتی تنهايی به سراغ افرادی با آگاهي پست می رود، معمولا سلب آرامش فردی را به همراه دارد. چرا كه حالتهای روانی نامطلوب و نفسانی در اوقات تنهايی فشار بيشتری بر فرد اعمال می‌كنند.به همين خاطر روح‌های بزرگ تنهايی را به خاطر آرامش بيشتر ارج می‌نهند و روح‌هايی با آگاهی پست، از تنهايی و خلوت گريزانند... انسان به وسيله پنج نفسانيات ذهن نيز نمی تواند به آرامش دست يابد، چرا كه هر كدام از اينها به نوعی از بين برنده انرژی درونی انسان هستند و نشت انرژی از هر كدام، انسان را بيشتر به ورطه نفسانيات می‌برد كه از بارزترين حالت‌های آن از بين رفتن آرامش فردی به خاطر هدر رفت انرژی می‌باشد. برای درك بيشتر، طمع را در نظر بگيريد. انسانی كه آرزو می‌كند ثروت مادی بيشتری داشته باشد تا به آرامش و رفاه دست يابد، برای دستيابی به آرزوی خود، سعی بيشتری در جمع كردن ثروت می‌كند و در مراحل اوليه از اين اكتساب احساس لذت می‌كند اما به تدريج تغييری در اين اكتساب روی می‌دهد به نحوی كه فرد ديگر نه از اكتساب، بلكه از افزايش ثروت مادی احساس لذت می‌كند. در نهايت زندگی فرد در جمع كردن و انباشت كردن ماديات خلاصه می‌شود. « يكی از جالب‌ترين مسائل درباره آرامش اين است كه كسب آن به فعاليت نياز دارد. معمولا گمان می‌كنيم كه آرامش تنها در لحظات آرام پيدا می‌شود،اما در واقع، آرامش نتيجه حركت است. ما گاهی آرامش را در گريز از فعاليت تصور می‌كنيم. در نوعی خرسندی كه مثلا در يك شبانگاه سرد، هنگام خواندن يك كتاب مقابل آتش پيدا می‌شود. اما آرامش در حقيقت آزاد كردن خودمان از حالات روانی نامطلوب و جايگزين كردن آنها با حضور آگاهی يعنی هوشياری است. در نهايت بايد گفت، روح نيازمند حركت به سوی تكامل و آگاهی است و اين حركت به سوی منبع آگاهی، باعث ايجاد آرامش درونی در فرد می‌گردد.اگر طالب آرامش هستيد، به فعاليت بپردازيد و در اين بين، فعاليت‌های معنوی آرامش واقعی را نصيب‌تان خواهند كرد... @lightworkers

4_6019347436428854996.mp311.73 MB

چون دل جانا بنشین بنشین چون جان بی‌جا بنشین بنشین بلکا دلکا کم کن یغما ای خوش سیما بنشین بنشین عمری گشتی همچون کشتی اندر دریا
چون دل جانا بنشین بنشین چون جان بی‌جا بنشین بنشین بلکا دلکا کم کن یغما ای خوش سیما بنشین بنشین عمری گشتی همچون کشتی اندر دریا بنشین بنشین افلاطونی جالینوسی بشکن صفرا بنشین بنشین چون می چون می تلخی تا کی همچون حلوا بنشین بنشین خونم خوردی تا کی گردی یک دم بازآ بنشین بنشین تا کی لالا سوزد ما را بی‌او تنها بنشین بنشین همچون میزان گشتی لرزان همچون جوزا بنشین بنشین دفعم جویی فردا گویی پیش از فردا بنشین بنشین یار نغزم اندر مغزم همچون صهبا بنشین بنشین هان ای مه رو برگو برگو ای جان افزا بنشین بنشین #حضرت_مولانا @lightworkers

ما قادربه انتظار کشیدن نیستیم... برای مثال،وقتی منتظر رسدن قطار هستید،دقت کنید که تا چه اندازه شما و یا اگر بهتر بگوییم ذهن شما دچار بی‌قراری می شود.آیا در چنین موقعیتی در مسیر ایستگاه به حرکت در می‌آیید؟ و یا مدام هر ۵ دقیقه یک‌بار به زمان عبور و مرور قطارها نگاهی می‌اندازی؟ و یا گوشی همراه خود را بررسی می‌کنید که پیامی جدید دریافت کرده‌اید یا نه؟ و یا در مقابل دستگاه شکلات موجود در ایستگاه ایستاده و مدام شاسی آن‌را فشار می دهید تا شکلاتی در اختیار شما قرار دهد؟ چرا در چنین موقعیت‌هایی حتی قادر نیستید جسم خود را بی‌حرکت در سر جای خود قرار دهید؟ چرا باید مدام از گوشه‌ای به گوشه‌ای دیگر حرکت کرده و گوشی خود را بررسی کرده و نیم نگاهی به تابلو اعلام زمان عبور و مرور قطارها بی‌اندازید؟ این خواسته‌ها و فرایندهای ذهنی و ناخشنودی از وضع حاضر را به دقت مورد بررسی قرار دهید. چرا نمی‌توانید تنها کار شما انتظار کشیدن باشد و بس؟ من خود به ندرت کسی را دیده‌ام که واقعاً در چنین شرایطی انتظار بکشد. اگر از شما در چنین موقعیت‌هایی سوال شود، خواهید گفت که منتظر هستید ولی آیا این چیزی جز بی‌قراری است؟ ما قادر به انتظار کشیدن نیستیم. این رفتار را در خود زنده کنید و با تمرکز ذهن خود بر امر انتظار مانع از منحرف شدن و دور شدن از امر صبر کردن در خود شوید. یاد بگیرید که خود را از دام خواسته‌ها رها کنید.. ذهن خود را مدیریت کرده و مانع از آن شوید که مدام خواسته‌هایتان شما را به سوی نگاه های ظاهری بکشاند.با استفاده درست و بجا از ذهن و یا تغییر وضعیت حال حاضر آن ، آرامشی زیبا را برای خود به ارمغان بیاورید. شما با این کار به احساسی خواهید رسید که خودتان صاحب و ارباب ذهن و احساسات و در کل وجود خود هستید. با تمرین این رفتار روز به روز بیشتر بر زندگی خود کنترل پیدا خواهید کرد و بیشتر آنرا خواهید فهمید. حس رضایت‌مندی که در نتیجه این رفتار نصیبتان می‌شود بسیار اصیل‌تر و آرامش بخش‌تر از مزه شکلات و یا مشاهده‌ی دیگران است که آیا به شما نگاه می‌کنند یا نه... در نهایت به جایی خواهید رسید که هرگونه ارتباط میان شما و خواسته‌هایتان از بین خواهد رفت و این خود به معنای رسیدن نور آرامش به تمامی لایه‌های وجودی شما خواهد بود. این حالتی است که از آن به عنوان رهایی از امیال یاد می‌‌شود.روش‌های زیادی برای کنترل ذهن و رسیدن به این حالت وجود دارد.همچنین می‌توان از طریق برخی روش ها که در آن نیازی به  تمرکز بر روی امر کنترل ذهن است  شمار آنها نیز کم نمی‌باشد باعث ارتقا ذهن خود شده و مهار آن‌را به طور کامل در دستان خود بگیرید. نکته اساسی تمامی این روش‌ها آموختن هنر درک بیشتر ذهن و فرآیندهای آن می‌باشد... @lightworkers

رهایی از خواسته‌ها و تمایلات ، حالتی روحی را برای شما به ارمغان خواهد آورد که در ضمن طبیعی بودن ، سرشار از خوشی و آگاهی همه جانبه خواهید شد. این حالت تنها زمانی رخ می‌دهد که خود صاحب و ارباب ذهنمان باشیم. بدبختانه ، خواسته ها و تمایلات ، از آنجا که ما را به جستجوی دائمی برای یافتن خوشی های صوری و ظاهری ناشی از اشیا مادی وا می‌دارند،می‌توانند آدمی را تا مرز جنون بکشانند. اگر می‌خواهید از این نا آرامی دائمی رهایی یابید،باید بیاموزید که یا از طریق تعمق بر ذهن خود فائق بیایید و یا اینکه از طریق تمرین‌های گوناگون ذهن را به کنترل خود درآورید... اولین گام برای رسیدن به این حالت ، پذیرفتن ارتباط دائمی میان خواسته‌های ذهن و سیستم‌های ادراکی موجود در بدن آدمی می باشد.برای این منظور خود را مورد کنکاش قرار داده و بر رفتار ذهن خود تمرکز کرده و ببینید که چطور این ذهن شما را به استفاده از ابزارهای حسی وا می‌دارد.بررسی کنید که چرا ذهن شما همواره به جای ارامش در تلاطم به سر می‌برد. سعی کنید نگاه خود را ، در عین حال که در بین مردم هستید بر روی شیءِ خاص متمرکز کنید. وقتی در قطار یا اتوبوس هستید نگذارید توجهتان برای مثال از لکه کوچکی که در جایی در سقف در مقابل دیدگان شما قرار دارد پرت شود. و یا صندلی که در مسیر راه قرار دارد. توجهتان را بدون در نظر گرفتن اینکه چه خواهد شد به آن معطوف کنید. در این حین خود را مشاهده خواهید کرد که چه اتفاقی می‌افتد. ذهنتان مضطرب شده و به پرسه زنی پرداخته و از تو می‌خواهد که به دیگران توجه کنی و ببینی که آیا تو را با نگاهی غریب نگاه می‌کنند یا نه چرا که مدت مدیدی است که تو به نقطه‌ای خاص خیره شده‌ای. در حقیقت در این حال ذهن تو به تو اخطار می‌دهد. اما تو به این اخطار به دید تمایل و خواسته‌ی ذهنی‌ات نگاه کن و توجهی به آن نکن.تنها به همان نقطه توجه کن تا زمانی‌که اتوبوس به مقصد برسد... شما می‌توانید این کار را در موقعیت‌های دیگر نیز انجام دهید... @lightworkers

باید اقرار کنم که چیزی برای یاد دادن نیست، هیچ مسلکی، هیچ علمی، هیچ خبر و نشانی که ذهن ات را به تائو بازگرداند. امروز بدین شی
باید اقرار کنم که چیزی برای یاد دادن نیست، هیچ مسلکی، هیچ علمی، هیچ خبر و نشانی که ذهن ات را به تائو بازگرداند. امروز بدین شیوه سخن میگویم و فردا به شیوه ای دیگر، لیک راه کامل همیشه ماورای ذهن و کلام خواهد ماند. در سادگی به یگانگی چیزها آگاه باش. #تائو #هو_آ_هو_چینگ @lightworkers

دائو (تائو) لائوتسه در نخستین جمله دائو ده جینگ تعریف دائو را امری محال می‌داند. از اینرو، دائو در پرده‌ای از اسرار نهانی و ازلی مستور است. واژه تائو در فارسی به معنای راه و فضیلت ترجمه شده‌است. راهی که پیروان این آیین باید در آن حرکت کنند. می‌گویند که این دین نیست بلکه، فلسفه‌ای است که در قرن ۴ و ۵ ق. م مطرح شده‌است؛ و کنفوسیوس در قرن ۶ ق. م با یکی از فلاسفه تائویی به نام (یانگ چو) ملاقات داشته‌است که سعی می‌کرده تمدن بشری را کنار بگذارد. یانگ چو در در قرن ۵ ق. م می‌زیسته‌است. او می‌گوید: نظام اجتماعی مردم چین دچار آشفتگی شده و امراض علاج ناپذیری بر جامعه استیلا پیدا کرده و حیات مردم را به خطر انداخته‌است. پس هر کس مسئول نفس خودش است ولاغیر؛ بنابراین او زندگی خود را در اولویت قرار داد و آن را گرانبهاتر از هر چیز می‌دانست؛ و گفت: «نباید اشیاء و امور خارجی بر شخصیت و روح انسان غلبه کند.» یانگ چو و پیروان او به راه تسلیم صرف رفتند و آخرین حکیمی که در این راه به سرنوشت گردن نهاد چوانگ تزو بود. چویانگ تزو گفت: «وقتی دست چپ من به شکل خروس درآید آن را علامت زمان شب می‌دانم و اگر دست راست من به شکل کمانی در آید، آن را آلت شکار مرغی قرار خواهم داد. اگر پایم به شکل چرخ درآید و جان من مانند اسب دونده‌ای شود بر آن سوار خواهم شد و حرکت خواهم کرد و به اسب احتیاج ندارم». به این صورت متوجه می‌شویم که نظر وی ساده اندیشی و طبیعت‌گرایی بوده‌است. به عقیده تائوئیست‌ها مرد حکیم و دانشمند کسی است که راز سعادت عمر و کلید نیک‌بختی را در زندگی به دست آورد و به قضا و قدر تسلیم شود و به جریان حوادث راضی باشد. آن‌ها نفس خود را تسلیم راه تائو کردند و اعتقاد داشتند هر کس که راه طبیعت را انتخاب کند، طبیعت گوهر سعادت عمر و صفای نفس به او عطا می‌کند. #دائو #تائو @lightworkers

mujhe bekhudi.mp314.04 MB

مخمور را نگاه تو سرشار می‌کند بدمست را عتاب تو هشیار می‌کند آیینه را که مست شکر خواب حیرت است مژگان شوخ چشم تو بیدار می‌کند خ
مخمور را نگاه تو سرشار می‌کند بدمست را عتاب تو هشیار می‌کند آیینه را که مست شکر خواب حیرت است مژگان شوخ چشم تو بیدار می‌کند خال تو هر زمان به دلی می‌کند قرار این نقطه بین که دور چو پرگار می‌کند هر عزلتی مقدمه کثرتی بود یوسف ز چاه روی به بازار می‌کند دل می‌خورد ز حرف سبک خون خویش را این شاخ را شکوفه گرانبار می‌کند از بس که دید آینه من ندیدنی جوهر بدل به سبزه زنگار می‌کند خورشید هرکجا که دچار تو می‌شود از انفعال روی به دیوار می‌کند شستند گرد پنبه حلاج را به خون زاهد همان عمارت دستار می‌کند حیرت مرا ز هر دو جهان بی‌نیاز کرد این خواب کار دولت بیدار می‌کند بلبل ز ناله فاخته از گفتگوی ماند صائب همان حدیث تو تکرار می‌کند #صائب_تبریزی @lightworker

پنج منزل از طریقت را عطار بزرگ از زبان هادی مرغان، هدهد دانا برای ما بیان کرده‌است؛ ششمین وادی: (حیرت) بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم درد و حسرت آیدت هر نفس اینجا چو تیغی باشدت هر دمی اینجا دریغی باشدت آه باشد، درد باشد، سوز هم روز و شب باشد، نه شب نه روز هم... هر سالکی بعد از عبور از مراحل عرفان به جایگاهی می‌رسد که چیزی جز حیرت از او باقی نمی‌ماند اما بزرگان عرفان کمتر از این مرحله نامی به میان آورده‌اند. «حیرت حالتی است که بر قلب عارف وارد می‌شود آنگاه که او به تأمل و حضور و تفکر می‌پردازد و این حالت عارف را از تأمل و تفکر باز می‌دارد.» (ابونصر سراج) «مولوی در دفتر پنجم ضمن نقل حدیثی از پیامبر (ص) گریزی به حیرت می‌زند. حدیث چنین است که پیامبر می‌فرمایند: هنگامی که در نماز هستی باید آنچنان مراقبه و حضور قلب داشته ‌باشی که گویی مرغی بر سرت نشسته ‌است. از اینکه مبادا این مرغ پر بکشد، باید هیچ حرکت و جنبش و کلامی از تو سر نزند واگر کسی با تو بتلخی یا شیرینی سخن گفت باید انگشت سکوت بر لب بگیری. به‌نظر مولوی حیرت هم مانند این مرغ است. وقتی سالک دچار حیرت می‌شود، آن‌چنان این حالت ملکوتی و روحانی است و شهودات سالک چنان عمیق و بلند است که او را خاموش می‌کند و لب از سخن فرومی‌بندد. هنگامی‌هم که معارف عالم بالا بر سالک نازل می‌شود، او مانند دیگی بر آتش، از شدت تعالی این معارف به جوش وخروش در می‌آید. حیرت نیز مانند سردیگی است که او را پرجوشتر می‌کند؛ یعنی معارف عالی‌تری را دریافت کرده‌است اما سالک قدرت به زبان آوردن ندارد و در سکوت و خموشی می‌ماند. حیرت آن مرغ است خاموشت کند/ سر نهد بر دیگ و پر جوشت کند.» عشق برد بحث را ای جان و بس کو ز گفت و گو شود فریاد رس حیرتی آید ز عشق آن نطق را زهره نبود که کند او ماجرا که بترسد گر جوابی وا دهد گوهری از لنج او بیرون فتد لب ببندد سخت او از خیر و شر تا نباید کز دهان افتد گهر هم‌چنانک گفت آن یار رسول چون نبی بر خواندی بر ما فصول آن رسول مجتبی وقت نثار خواستی از ما حضور و صد وقار آنچنان که بر سرت مرغی بود کز فواتش جان تو لرزان شود پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا تا نگیرد مرغ خوب تو هوا دم نیاری زد ببندی سرفه را تا نباید که بپرد آن هما ور کست شیرین بگوید یا ترش بر لب انگشتی نهی یعنی خمش حیرت آن مرغست خاموشت کند بر نهد سردیگ و پر جوشت کند اما همین خانه و منزل جایگاهی است که پختگی و معرفت رهرو به‌حد اعلا می‌رسد و در این جوش و خروش درون و گم‌گشتگی در بی‌نهایتی حق است که آماده آخرین مرحله از این راه خواهد شد. اما لب کلام اینکه: «گر کسی اینجا رهی دریافتی سر کل در یک نفس دریافتی» #وادی_حیرت #عطار_نیشابوری #حضرت_مولانا @lightworkers

hesamoddin.seraj.saaz.va.avaz.taghdere.meykhane.mp310.81 MB

ای كاش‌ ما را رخصت‌ زير و بَمی بود چون‌ نی به‌ شرح‌ عشقبازيمان‌ دمی بود لكن‌ مرا استاد نايی دف‌ تراشيد نی را نوازش‌ كرد و من‌
ای كاش‌ ما را رخصت‌ زير و بَمی بود چون‌ نی به‌ شرح‌ عشقبازيمان‌ دمی بود لكن‌ مرا استاد نايی دف‌ تراشيد نی را نوازش‌ كرد و من‌ را دل‌ خَراشيد زان‌ زخم‌ها رنگ‌ فراموشی است‌ با من‌ در نغمه‌ام‌ جاويد و خاموشی است‌ با من‌ سهل‌ است‌ در غم‌ دَم‌ فراموشی پذيرد در ياد نسيان‌ شعله‌ خاموشی پذيرد #علی_معلم_دامغانی @lightworkers

عشق؛ هست کردن آنچه که نیست... صادق هدایت «معشوق» را «موهوم» می‌نامد و می‌نویسد: هیچ حقیقتی خارج از وجودِ خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم می‌شود؛ چون هر کسی با قوّه‌ی تصوّرِ خودش کس دیگر را دوست دارد. هدایت غلط نمی‌گوید اما در «عشق بزرگ» به قول نیچه عاشق و معشوق قرار نیست همانی بمانند که پیش از عشق بوده‌اند. امروزه یک پادکست از هلاکویی بین مردم دست به دست می‌گردد که می‌گوید «این منم» می‌خوای بخواه نمی‌خوای نخواه. هیچکس از خود نمی‌پرسد آخر این «من» از کجا آمده است؟ آیا ما می‌رویم در ناکجاآباد «من» می‌شویم و بعد من‌مان را می‌آوریم در یک رابطه‌ی عاشقانه و از آن بدبخت مقابل‌مان می‌خواهیم که ما را با همه‌ی معایب‌مان بپذیرد؟ مگر دو نفر در جزیره ی خالی از سکنه گیر کرده‌اند که به اجبار با هم کنار بیایند؟ چرا زندگی ما با طلوع عشق به جای این که متحوّل گردد متوقف می‌ماند؟ انسان تا روزی که زنده است باید توانایی تغییر داشته باشد. کسی که به ثبات می‌رسد و دیگر تغییر نمی‌کند یک مرده‌ی متحرک است. خاصیت عشق این است که زمینه‌ای برای «دگرگونی» فراهم می‌آورد وگرنه عشق به چه کار می‌آید؟ عشق یعنی «شدن» و انسان موجودی‌ست همیشه در حال شدن و پوست انداختن همین که بگویی «این منم» خود را زنده به گور کرده‌ای با «من گفتن» که نمی‌توان معشوق شد؛ «من» را باید به «شدن» سپرد. عاشق به قول هدایت معشوق خود را فراتر از واقعیت می‌بیند و دچار بزرگ‌نمایی می‌شود و موهوم می‌پرورد. عشق همین است. به هوش باشید عشق یعنی هست کردن آنچه که نیست. عشق خمیرمایه‌ی آفریدن است و عاشق آفریننده. عاشق از یک موهوم می‌تواند یک معشوق بیافریند وقتی که من تو را بالا می‌برم تو اگر اهل شدن باشی نمی‌گویی توهم نزن توقعات را بیار پایین که بلکه خواهی کوشید به همان بلندایی برسی که من برای تو متصوّر شده‌ام. پیگمالیون در اسطوره‌های یونان یک استاد پیکرتراش بود که زنی مرمرین به نام گالاتئا در نهایت زیبایی ساخت و سپس چنان به اثر خویش دل باخت که سنگ جان گرفت و انسان شد ژان لئون ژروم - نقاش زبردست - لحظه‌ی زنده شدن مجسمه و هم آغوشی‌اش با مجسمه‌ساز را در شاهکاری به تصویر کشید. این دگردیسی شگرف به روانشناسی نیز راه یافت و نظریه‌ی «اثر پیگمالیون» را رقم زد... #حامد_حجت‌خواه @lightworkers

جانا جمال روح بسی خوب و بافرست لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست ای آنک سال‌ها صفت روح می‌کنی بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست
جانا جمال روح بسی خوب و بافرست لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست ای آنک سال‌ها صفت روح می‌کنی بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست در دیده می‌فزاید نور از خیال او با این همه به پیش وصالش مکدرست ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان‌ها به او نماند او چیز دیگرست چاکرنوازیست که کردست عشق تو ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست هر دل که او نخفت شبی در هوای تو چون روز روشنست و هوا زو منورست هر کس که بی‌مراد شد او چون مرید توست بی صورت مراد مرادش میسرست هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست پایم نمی‌رسد به زمین از امید وصل هر چند از فراق توم دست بر سرست غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان اندیشه کن در این که دلارام داورست از روی زعفران من ار شاد شد عدو نی روی زعفران من از ورد احمرست چون برترست خوبی معشوقم از صفت دردم چه فربه‌ست و مدیحم چه لاغرست آری چو قاعده‌ست که رنجور زار را هر چند رنج بیش بود ناله کمترست همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست   #حضرت_مولانا @lightworkers

Roshan jamaal-e-yaar.mp311.56 MB

جامی چنین میگوید: داود (ع) گفت: پروردگارا، انسان را از چه رو آفریدی؟ پاسخ آمد که گنجی نهان بودم خواستم خود را بشناسانم، پس انسان را آفریدم تا شناخته شوم.» در آغاز آفرینش معرفت وجود داشت اما نه معرفت ظاهری بلکه معرفت قلبی انسان بایستی که با قلب خویش آنچه را که از راه عقل در نمی یابد، دریابد. اگر ما این نقل قول را جابجا کنیم رازی آشکار خواهد شد ،معرفت معشوق، او، من عاشق خویش است و عشق خویش جوی». عشق دایره ای دوّار است. در آغاز «او» عاشق انسان شد و خواست که انسان عاشقش شود در نتیجه انسان مظهری است از «او». در قرآن کریم، سورۂ الحجر، آیه ۳۰ چنین آمده است: «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ روحي فَقَحُوا لَهُ سَاجِدینَ» [پس چون انسان را آفریدم و در آن از روحم دمیدم به فرشتگان امر کردم که او را سجده کنید.] بنابراین در بین تمام مخلوقات تنها انسان مظهر آفرینش او بود و می توانست تصویر کاملی از خود او باشد. غرض از خلقت انسان به کمال رسانیدن عشق بود و اولین عاشق هم خود «او» بود. «او» به حضرت داوود (ع) گفته است ای داوود ای کاش تو می دانستی که عشق من به آنها بیش از عشق آنها به من است.» عشق حقیقی، عشقی که مولانا از آن سخن میگوید عشقی است توأم با آگاهی مولانا در آغاز مثنوی میگوید؛ سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن زجان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید آن دستور نیست باز در مثنوی می فرماید که؛ باد و خاک و آب و آتش بنده اند با من و تو مرده با حق زنده اند شیخ مظفر میگفت: دیر زمانی نیست که عمر فلسفه به پایان رسیده و اکنون نوبت به عاشقی رسیده است. خداوند طالب عشق است بدون آگاهی، عشق جهت خویش را از دست میدهد پراکنده میشود و به هدر می رود. همچون آبی که در صحرا روان است و اگر هدایت نشود هرز می رود و نابود میگردد. عشق صوفی هم باید متوجه او باشد و این امر امکان ندارد مگر آنکه او را بشناسیم. خداوند در انسان متجلی است و انسان جزئی از خداست اما خود خدا نیست. به مبدأ بنگر، اگر طالب جاودانگی هستی به ریشه برگرد، اگر مقصدت ثبات است #جامی #عشق @lightworkers

آتش به جان بی قرارم افتاده است چه ها که از انتظار تو بر سرم آمده است نیک می دانم که لطف تو بسیار است اما گناهان کن بیش از آن
آتش به جان بی قرارم افتاده است چه ها که از انتظار تو بر سرم آمده است نیک می دانم که لطف تو بسیار است اما گناهان کن بیش از آن ... @lightworkers