en
Feedback
علیرضا میم قاف

علیرضا میم قاف

Open in Telegram

Alireza Movasati Graphic Designer شعر های من را برای معشوقه‌هایتان نفرستید این شعرها اگر قرار بود کسی را ماندنی کنند شاعر تنها نبود @alirezamimqaf با رودرواسی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=32991990

Show more
908
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
حمید را بسیار دوست می‌داشتم و می‌دارم. به تایید همه از لحاظ ظاهری شبیه‌ترین آدم روی زمین به من است، شبیه‌تر از یک برادر، البتّه از جمعِ این دوستان، حمید، ثبات شخصیت نداشت و همواره حرف‌هایت را تایید می‌کرد. پای ثابت غیبت کردن‌های دوستان خاله زنک بود حتّی اگر بنا بود غیبت خودش را بکنند پایه می‌بود و پا به پایت از خودش بد می‌گفت. هر کار می‌کردی همراهت می‌شد. هرچه را دوست می‌داشتی دوست می‌داشت. هر مرامی که داشتی هم‌مرامت می‌شد. در این رفتارش نوعی بی‌خودیِ عارفانه بود که جز خودش برای هیچکس دردسری درست نمی‌کرد. بارها ناچار شده بود علی رغم میلش جایی برود، در کاری شرکت کند، یا غذایی را که اصلاً خوش ندارد بخورد چون نمی‌توانست به هیچکس نه بگوید. خاطرم هست فلان‌بار ناچار شد تو فیلم کوتاه یکی از بچّه‌های دانشگاه بازی کند و هرچه به طرف گفته بود گواهینامه‌ی رانندگی ندارد به گوش یارو کارگردانِ احمق فرو نرفته بود و حمید را نشانده بودند پشت پیکان قراضه‌ای و خندیده بودند که رانندگی کاری نداره که! آروم پاتو از رو کلاچ بردار ... آها ... حالا همینطوری آروم برو ... برو ... برو ... آفرین، دیالوگ، دیالوگ‌تو بگو ... دیالوگت حمید! ... حمید! ... آخ ... هوی هوی ... ترمز کن ... یا ابلفضل! ... و حمید با تمام قدرت و سرعت پیکان را کوبیده بود به درخت کنار جاده، رادیاتور ماشین و دوربین کرایه‌ای را که رو کاپوت بسته بودند ترکانده بود و همدانشگاهی بدبخت‌مان نه تنها حسرت ساختن اوّلین فیلم کوتاه بر دلش ماند، بلکه به علّت عدم استطاعتِ پرداختِ خسارتِ دوربین که حرفه‌ای و گران بود، ناچار درس را رها کرد و گریخت. خبری از او نداشتم تا همین اخیراً که یکی گفت همان سال‌ها پناهنده شده به فنلاند و آنجا زندگی می‌کند، دوتا بچه دارد و بی‌خیال سینما شده. جز موارد معدود، عصبانیت حمید را ندیدم.

می‌گفتم تا زنی را دوست نداشته باشم نمی‌توانم در آغوش بکشم و ببوسم. دوستان همه هار هار به این حرفم می‌خندیدند، حمید هم، چون زن برای آنها زن بود و برای من عشق و عذابی گریزناپذیر، باتلاق مواد مذابی که هربار با قرار گرفتن در برابرش با خود می‌گفتم خب یه‌بار دیگه دهنم سرویسه و می‌دانستم چاره‌ای نیست جز پریدن در آن مذاب سوزان! زن برایم حبّه قندی بود در برابر بیمار سست اراده‌ی خودتخریبگر مبتلا به مرض قند! یک چیز ویژه، زن برایم تخم‌ مرغ شانسی‌ بود که یا عشق در دل نهان داشت یا پوچ می‌بود. #پیاله‌ای_چای_بنوش

از پمپ بنزین که بیرون زدیم آویشای کوهن و گروهش با ترانه‌شان در دلم غوغا به پا کردند. هوس آش رشته کرده بودیم. آش هم خریدیم. گفتم مبادا تا آش تو ماشین هست در مسیر بازگشت چپ کند که خون و زخم و مغز و آش ترکیب مزخرفی‌ست. گفت چشم و چپ نکرد هرچند یک‌جا حواسش رفت به حرف‌های من و اگر هشدار نداده بودم کوفته بود به ماتحت ماشین جلویی. پشت چراغ قرمز دختری نوبر کنار خیابان ایستاده بود سفید و باریک با مانتو گُلی و شال قهوه‌ای و تسبیح چوبی آویخته به گردنِ بلور، موهاش خرمایی و چشم‌هاش بادامی. نگاهم می‌کرد. دلم هوای بادام کرد، بادامِ ترِ نوبر. سلام دختر زیبا آیا من هنوز چنان که باید جوانم؟ پرسشم چنان در سرم پنهان بود که بیدخت نشنوید. پاسخی هم در چشم‌های دختر نبود. چشم‌های دختر سبز نبود. بیدخت زد تو دنده و پیچید به خیابان سرازیر و گفت از فروشنده‌هایی که مشتری‌های زن‌شان را عزیزم خطاب می‌کنند بیزار است، از این‌ها که بی‌خودی قربان صدقه‌ی خانم‌ها می‌روند تا چیزی ازشان بخرند، از این‌ها که جلو پای زن‌ها زانو می‌زنند تا کفش نو پاشان کنند و بگویند: وای خانومی عالی شدی، نمی‌دونی چقد بهت میاد عزیزم. یک گنجشنک از زیر پل بزرگراه یادگار امام شتابان گذشت. پرواز! آنهم از زیر پل سیمانی؟! #جن_زیبایی_که_از_پترا_آمد

اون آهنگه‌رو برام بفرست http://t.me/HidenChat_Bot?start=32991990

4cb55ff3-5c37-434d-ac2d-600516bf8915.mp32.80 MB

خوابم برد. خواب دیدم: تو کوچه می‌روم به وقت روز و خورشید زرد از آن بالای بلندای آسمان آبی برایم چشم و ابرو می‌آید و سینه می‌لرزاند. شمشیری چوبین به یک دست و نخ کامیون اسباب بازیم به دست دیگر بود و پشت سر بر آسفالت داغ خیابان می‌کشیدمش امّا هنوز سبیل داشتم! به تپه‌ی خاکِ مصالح ساختمان نیمه کاره‌ای رسیدم و از آن تپه بالا رفتم و به قله‌ی آن تپه که رسیدم، شمشیرچوبیم را رو به آسمان نشانه رفتم و خطابه‌ای چنین سر دادم که کارگرانی که مشغول کار بودند، دست از کار کشیدند و در سکوتی که فقط صدای مگس و باد می‌داد گوش جان فرا سپردند. رسا و بم و گیرا، با اخم و لبخندی آمیخته به هم و جهانگیر، گفتم: من مردی‌ام از تبار تبر. از نژاد شورت پاچه‌دار. از روزگار آدیداس و نایک. منم آن که با دست حلوا می‌خورد و با مغز زمین. منم آن مردی که پشتک و وارو زدن را نه که التماس، که آیین و نیایشی کهن و انسانی می‌داند تا شاید که دعاییش مستجاب شود و خانواده‌ای را از نگرانی برهاند. مردی که در بحر شور اشک خویش کِرال سینه می‌رود، و سرنگون باد آن که بپندارد این مرد، شنای قورباغه نمی‌دانست. و نیز نادان است آن که نداند من به توصیه‌ی مادرم هیچ‌گاه شیرجه نمی‌زنم تا مبادا به جادوی سیاه جادوگر شهر گوز دچار سینوزیت شوم و قبض را دریافت کنم. دراز باد عمر کوتاه من. منم آنکه «الکسی کالباس» در نعت من لغتنامه‌ها نوشته و «یوهان استرس» سمفونی پیانو برای چهاردست خود را به عشق من گیلگمش نامید و جمعیت حاضر در استادیوم به افتخار من بود که موج انفجار زدند. من همانم که «لویی پاسپورت» از رنج دوری من سگش را گاز گرفت اما من باز هم برای سگش جوراب خریدم. سگش چقدر مرا و جوراب را دوست می‌داشت. یادش گرامی و سرش را سرسری متراش ای استاد سلمانی! منم آنکه در فلات کدئین با سپاهیان ژلوفن در نبردی سخت، پیروزمرد میدان بوده‌ام و به سوگ یکی از دندان‌های خویش نشسته‌ام. من دودم. پشمالوام. سفره‌‌های رنگین غذا را بر زمین پهناور می‌کنم. صابونم. پیچم. کلیدم. من اشتباهم. ماچم. من آغوشم. من ماچم. بیا بغلم. و این چنین است که هر آنکس که با من قهر نیست گاهی خودش زنگ می‌زند و من خوشحال می شوم: الو! خطابه‌ام که به پایان رسید پس از لَختی به خودم آمدم و دستی را که با شمشیر چوبیم‌ آسمان را نشانه رفته بود فرو افکندم. سر زیر انداختم و کامیون اسباب بازیم را پشت سر کشیدم و از تپه پایین آمدم و کارگران ساختمان دیدند که دور شدم. شاید کس دیگری هم دیده باشد. پشت سر شنیدم کارگران باز به کارشان مشغول شدند. خورشید، یک‌وری بالا سرش را می‌نگریست. صدای سکوت و مگس و باد بود. سوی خانه می‌رفتم اما هنوز سبیل داشتم. نیمه شب با صدای ناله‌های همسایه از خواب پریدم. نشستم. صورتم پر فشار شد و تلخ گریستم. تلفن زنگ نزد. #جن_زیبایی_که_از_پترا_آمد

خوابم برد. خواب دیدم: تو کوچه می‌روم به وقت روز و خورشید زرد از آن بالای بلندای آسمان آبی برایم چشم و ابرو می‌آید و سینه می‌لرزاند. شمشیری چوبین به یک دست و نخ کامیون اسباب بازیم به دست دیگر بود و پشت سر بر آسفالت داغ خیابان می‌کشیدمش امّا هنوز سبیل داشتم! به تپه‌ی خاکِ مصالح ساختمان نیمه کاره‌ای رسیدم و از آن تپه بالا رفتم و به قله‌ی آن تپه که رسیدم، شمشیرچوبیم را رو به آسمان نشانه رفتم و خطابه‌ای چنین سر دادم که کارگرانی که مشغول کار بودند، دست از کار کشیدند و در سکوتی که فقط صدای مگس و باد می‌داد گوش جان فرا سپردند. رسا و بم و گیرا، با اخم و لبخندی آمیخته به هم و جهانگیر، گفتم: من مردی‌ام از تبار تبر. از نژاد شورت پاچه‌دار. از روزگار آدیداس و نایک. منم آن که با دست حلوا می‌خورد و با مغز زمین. منم آن مردی که پشتک و وارو زدن را نه که التماس، که آیین و نیایشی کهن و انسانی می‌داند تا شاید که دعاییش مستجاب شود و خانواده‌ای را از نگرانی برهاند. مردی که در بحر شور اشک خویش کِرال سینه می‌رود، و سرنگون باد آن که بپندارد این مرد، شنای قورباغه نمی‌دانست. و نیز نادان است آن که نداند من به توصیه‌ی مادرم هیچ‌گاه شیرجه نمی‌زنم تا مبادا به جادوی سیاه جادوگر شهر گوز دچار سینوزیت شوم و قبض را دریافت کنم. دراز باد عمر کوتاه من. منم آنکه «الکسی کالباس» در نعت من لغتنامه‌ها نوشته و «یوهان استرس» سمفونی پیانو برای چهاردست خود را به عشق من گیلگمش نامید و جمعیت حاضر در استادیوم به افتخار من بود که موج انفجار زدند. من همانم که «لویی پاسپورت» از رنج دوری من سگش را گاز گرفت اما من باز هم برای سگش جوراب خریدم. سگش چقدر مرا و جوراب را دوست می‌داشت. یادش گرامی و سرش را سرسری متراش ای استاد سلمانی! منم آنکه در فلات کدئین با سپاهیان ژلوفن در نبردی سخت، پیروزمرد میدان بوده‌ام و به سوگ یکی از دندان‌های خویش نشسته‌ام. من دودم. پشمالوام. سفره‌‌های رنگین غذا را بر زمین پهناور می‌کنم. صابونم. پیچم. کلیدم. من اشتباهم. ماچم. من آغوشم. من ماچم. بیا بغلم. و این چنین است که هر آنکس که با من قهر نیست گاهی خودش زنگ می‌زند و من خوشحال می شوم: الو! خطابه‌ام که به پایان رسید پس از لَختی به خودم آمدم و دستی را که با شمشیر چوبیم‌ آسمان را نشانه رفته بود فرو افکندم. سر زیر انداختم و کامیون اسباب بازیم را پشت سر کشیدم و از تپه پایین آمدم و کارگران ساختمان دیدند که دور شدم. شاید کس دیگری هم دیده باشد. پشت سر شنیدم کارگران باز به کارشان مشغول شدند. خورشید، یک‌وری بالا سرش را می‌نگریست. صدای سکوت و مگس و باد بود. سوی خانه می‌رفتم اما هنوز سبیل داشتم. نیمه شب با صدای ناله‌های همسایه از خواب پریدم. نشستم. صورتم پر فشار شد و تلخ گریستم. تلفن زنگ نزد. #جن_زیبایی_که_از_پترا_آمد

این تبریکو باید رمزگشایی کرد واقعاً

https://t.me/alirezamim2 تولدت مبارک آدمِ خوب و قشنگ شعر و قصه و رفاقت، فهم و گرافیک و رویا، و تا صبح مثال‌های بی‌کران با فندک و جنگل و موکت و فرش خونه.❤️

من که تازه هیجده سالمه

به علیرضا میگم حاجی تو خیلی مبارکی به ما، ولی خیلی داری بزرگ میشی دیگه! یکی نیست به خودم بگه پیر و داغان و نابود شدی بیچاره😅😅 خلاصه که از همین تریبون تولدت مبارک 🎂 رفیقِ حضور داشته توی روزائی که هیچکس نبود!

همقدمِ همیشه مومن

Repost from سپیدار
صاحب مجلسای نشسته و همقدم وقتایی که میخام در دسترس واقعیت نباشم مبارکی.

به مناسبت امروز سر در اینجا تکون خورد

در زندگی فندک‌های بسیار داشته‌ام. این یکی، یک ماه بود گازش تمام شده بود و بی‌روح، جنازه‌اش بر میز افتاده بود و خاک می‌خورد. کبریت دم دست نبود و حال نداشتم از خانه بیرون بزنم برای خریدن فندک. برش داشتم و ناامیدانه فندک زدم. آتشش کوچک و لطیف و بچه‌گانه روشن شد. سیگارم را روشن کردم. گمانم فهمید دلتنگ و بی‌حوصله‌ام. وقتی فندکی مرده و بی‌جان – بی‌گاز - حال‌ت را می‌فهمد و از جهان مردگان سفر می‌کند، لحظه‌ای زنده می‌شود، تا سیگارت را روشن کند، باید ببوسی‌اش و سپاسش بگویی. خوب است پای حرف‌هایش بنشینی و از سفرش بپرسی، از سفر جهان مردگان به دنیای زندگان برای افروختن شعله‌ای کوچک. از سفر جهان مردگان به دنیای زندگان برای افروختن شعله‌ای کوچک و آتش زدن سیگار کوچک مردی کوچک. در این دَمِ دلتنگی کو دوستان زنده‌ات؟ کو پدر مرده‌ات؟ اما این فندک، این فندک آبی کوچک...

قایمش کردم بمونه برای هوای آلوده

انصافاً به امروز و این هوا نمی‌خورد این پست

پتو را کشیدم رو صورتم. فکرهای تو سرم به شکل‌هایی عجیب بدل شدند. هر جمله، کلمه، حال، افسوس و آه شکل‌هایی شدند که نمی‌دانم چگونه بگویم‌شان. نورهایی زرد و گرم، معلق میان تاریکی پیچان، روان، سفت و نرم که تنبلی‌هایم بودند، بی‌مسئولیتی‌ها، بی‌قراری‌ها، غم‌ها، آرزوی این که قوی باشم، پولدار، سیگار برگ، خانه، استخر، معشوقه، قهقهه، تاجر، ماشین سیاه شاسّی بلند، راننده، محافظ، خطر، ورشکستگی، توطئه، خون و یک و صفر و صفر و صفر که تف به هر چی صفر ... صفر بدبخت چه گناهی کرده با آن شکل نرم و گرد، نه من تجارت و سیگار برگ و راننده و محافظ و ورشکستگی و توطئه و خون را دوست ندارم. آدم بهتر است کاری را بکند که دوست دارد. مثلاً از چیزها عکس بگیرد یا ساز بزند و ترانه بخواند یا که اصلاً برای خودش بچرخد و گاهی به دوستی سر بزند و تا نیمه شب و دم صبح گپ بزند. حتی خوش ندارم ازینها باشم که: کارمند، زیر بار قسط، وام می‌گیرند، مضطرب، متاهل، زن‌شان غر می‌زند، سرکوفت‌شان می‌زند اما آنقدر بزرگوارند که لبخند می‌زنند و بچه‌دار می‌شوند و بچه‌هاشان ازینکه پدرشان پولدار نیست خوشحال نیستند و آنها عاقبت سکته‌ای شرافتمندانه می‌کنند و می‌میرند و شرافتمندانه به خاک سپرده می‌شوند و شرافتمندانه فراموش می‌شوند. نه. می‌خواهم برای همیشه همینجا زیر پتو بمانم میان این تصاویر گنگ تو سرم. اینجا بهترین جای دنیاست، به خوبی رحم مادر. گرم است. چرت می‌زنم و در سیاهی سرم فرو می‌روم و غوطه می‌خورم. در تشک غرق می‌شوم و غرق می‌شوم در اعماق تاریک زمین. آرام می‌گیرم.

سلام به زیباییِ هَرج‌ومَرج

انتظار در ایستادن است و صبر در حرکت