en
Feedback
سپیدار

سپیدار

Open in Telegram

ما خیلی وقته رفتیم اینجا: @aboutness

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
363
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
July '22
July '220
in 0 channels
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '220
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '210
in 0 channels
Get PRO
April '210
in 0 channels
Get PRO
March '21
+2
in 0 channels
Get PRO
February '21
+3
in 0 channels
Get PRO
January '21
+5
in 0 channels
Get PRO
December '20
+526
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
25 July0
Channel Posts
آدم از دستِ نَرَس باید حاکم کوت شه که بره دم حجره‌ی قدیمای خودش سراغ بهار رو بگیره ببینه چی می‌گفت پیش خودش تا همین اواخر. به شاهد بگه ببین اینقدر عمر عزیزه که آدمی برای لباسهای تووی کمدشم بغض می‌کنه و حالِ قدم زدنای امسالش رو مقایسه می‌کنه با قدم زدنای اون کوچه، اون سال اون بار! سپیدار حیاط خونه‌ی ما امسال هر هفته یه شبش سیاه می‌نشست قبله رو شاهد میگرفت رو میز بازیش و با یه نهنگ اون طرف شهر، سرِ سکوت قمار می‌کرد اینقدر ساکت که نفس نمی‌کشید. ما هم سرِ سبک مردن برگ، سرِ خشکی سرما، سرِ اغواگری دریا، سر همه چیز نشستیم شرط بستیم. امسالی بازم لحظه فروختیم به این قیمت که «فدای سرم اگرم نشد عوضش مدیون دلم نمی‌مونم.» حالام اینقدر گفتیم فدای سرم که مدیون سرمون شدیم اینقدر که می‌فهمیم دو دوتا میشه چهارتا ولی سوالمون اینه چرا دو دوتا؟ چرا از همون اول یکی نه؟ چرا ما نگیم؟ چرا اصلا تو قیمت بگی؟ ما اگر شریک همیم حالا چرا انکار میکنی؟ چرا ما نگیم سال بعدی اولش یه نسیمی بیاد ملایم و مناسبِ گیس بی‌بی‌، همه بخندن. وسطش یکی دوبار عرق سوز شن و برن تو خونه‌هاشون زیر دوش آب سرد پناه بگیرن و دم پاییزش دلشون گرم. غر و پُر کنن که برای بغل دوتا دست کمه. یه کوچیک تظاهرات کنن که پس دلبر کو؟ دم زمستونم لب بساطِ پیر بشینن دور آتیش و پیر براشون معرکه بگیره. می‌دونی چوبِ پیر وقتی رو پرده می‌ره سمت سرما و میگه: «کجا هست آنک که یعنی دهد، به هستی به عالم به معنی دهد» می‌ترسیم. میگیم‌ نکنه شریکمون اینجای قصه بخواد یه چیزی یادش بره. اینجای قصه که خیلی خوب و خوشگله همه چی! یه وقتایی آدم سر قمار همه چی رو میبازه ولی به خودش میاد میبینه دور بعدم قرضی بازی کرده. یکی باید باشه که بزنه سر شونه‌ی خدا بگه: خلاصه شریک امیدوارم معنی «همه‌ی دارایی» رو بفهمی. ما شرطمون رو بستیم شمام بجنب، یه دست دیگه شروع شده. امیرمهدی زمانی نوشت

2
داشتم می‌گفتم آدم وقتی با حقیقت روبرو میشه امید ازش میره‌. وقتی امید از آدم بره دیگه چی میمونه آقای دکتر؟
171
3
بعضی آدم‌ها انتخاب میکنند که میان اتفاقات و انتخاب‌های زندگیشان معلق بمانند. بلاتکلیفی‌ها زخم‌هایی از گذشته‌اند یا ترس از تصمیم‌هایی برای آینده که برنمی‌تابیم خشک شوند و آثارشان محو شود. آدم‌هایی که جراحت‌هاشان را با خودشان این‌‌طرف و آن‌طرف می‌برند انتظار دست‌گیریِ نگاهی را ندارند که جلوی سر رفتن فرصت نفس کشیدن در روزگارشان را بگیرد. که درد خودشان را تسکین دهند و جملاتی همدردمآبانه بشنوند؛ معلق‌ها تنها حواساشان به زخمشان است که زیباترشان کرده. @aboutness
146
4
روبروم وایساد منو نگاه کرد، قبلش هندسفریش توی گوشش بود و صدای غُم‌غُمِ‌ ریزِ تووی دوتا حلزونِ سیم‌دارش غمگین بود. با دستاش ادای بال زدن پرده‌های شکاری خسته در آورده بود، کشیده و بی‌نگاه بال میزد روی جدولای وسط بلوار جمهوری و ‌میومد جلو. مثل یه پرنده‌ی بندباز ولی بی‌ پر میرفت. انگار بخای بپری ولی به پاهات چیزی بسته باشن. شصتمو رو در جهتی براش بالا گرفتم که به بهش برنخوره و برنگرده از هیوده جهت شکافم بده. بعد دست تکون دادم که یعنی: خودشه! یک کام دیگه گرفت و چشاشو بست بعد از روی جدول با جف پا و چشم بسته پرید پایین. روی دوتا پا شبیه بازیگرای تیاتر احترامِ بعدِ تموم شدن نمایش گذاشت و بعد کوله‌ای سنگینش رو با منتهی‌الیه پایینی کمرش پرت کرد بالا که بتونه از جلو شصتشو بکنه زیر بندای کوله‌اش که بارِ روی دوشاش محکم‌تر شه؛ عجله‌‌اش شروع شد، خودش رو جمع‌وجور کرد ‌و بست که بتونه تندتر برسه به کارش. زندگی‌ همینه. عین سیرک داری روی طناب راه میری، ولی داری پروازم میکنی تا یه تماشاچی پیدا شه بگه: «چقد خوبی تو!» یه نفرم کافیه! واسه پرواز. واسه‌ خستگی در کردن. #آناتومی_حرکت
118
5
دلم می‌خواست برم جلو آینه به خودم بگم بی‌انصاف خودتم می‌دونی چیزی که توی ذهنت درست کردی واقعا از خودِ زندگی بزرگتر و خوش قیافه‌تره! بعد انگشت اشارمو تا کنم تق تق بزنم به تصویر پیشونیم توی آینه و بگم: «حواست با منه؟ زندگی همش همینه.» بعد انگشتم رو باز کنم بکشم رو لکه‌های روی آینه، مخصوصا زیرِ تصویر چشام. آدم باید یه روز به خودش بگه هربار هرچی رو که بدست آوردی، مگه از دست نرفت؟ آدم فقط با فکر خواستن زنده‌اس وگرنه زندگی‌ همون دنبال مدادی گشتنیِ که پشتِ گوشمون گذاشتیم. ما از اوناشیم که هرچی و‌ هرکی رو که داشتیم، توی بودناش ندیدیم و نداشتیم. بودناشون مال وقتی بود که دور بودیم. واسه همین مام رفتیم تووی بازیش؛ یا یهویی میریم، یا میذاریم یهو برن. وگرنه آدم مگه میتونه بذاره کسی که بلد نباشه آدما رو بذاره پشت گوشش یهو بره؟ @aboutness
106
6
بیست سال بعد ، کسی چیزی یادشه از ما؟
1 263
7
درخت بودگی؛ @aboutness
1 304
8
می‌دانم بعضی وقت‌ها آدم دلش می‌خواهد لباس آدم بودنش را از تنش در بیاورد و برود در تیم دار و درخت‌ها ا‌دامه‌ی حیات بدهد باباجان، بله آنقدر که در همه چیز تاکید داریم؛ خاطرات، اشتباهات، گریه‌ها، دیوانه‌بازی‌ها، انتقام‌ها، تنهایی‌ها اما بازهم شما بید باش باباجان. بیدِمجنون.
107
9
+ و شعر انتحارِ خویشتن است.
95
10
زیادی شلوغم اینجا ولی خب اگه دوس داشتین بودگی اصل‌تره. یعنی بیشتر اینجا میپلکم. + میدونم فش میدین که هوووو چه خبرته هی جابجا میشی ولی دیگه چاره چیه یجور باید کرممو بریزم
1 357
11
آمده بودم بگویم اگر جای تو بودم و کار دنیا به من بود زودتر از هم می‌پاشیدم. آیا کسی به تو گفت: «برای تمام روزهایی که مرا در قلب خودت گرم نگه داشته‌ای ممنونم» -؟- نگفت. ما اشکاهامان را تا سرحد غرق شدن ریخته‌ایم، تمامِ خودمان را حراج کرده‌ایم و خودمان، خودمان را تاراج کرده‌ایم تا از اتفاقات ترسناک فقط «فردا» سراغمان نیاید. ما آدم‌های ترسیده‌ای بودیم که خیلی شب‌ها را به امید فردا نشدن بیدار مانده‌ایم، دیرتر از همه تصویر دوست داشتن دست‌های روی شانه‌‌ی درون عکساها به خواب سپردیم، بیشتر از همه خودمان را با صدای کسی که دوست داشته‌ایم دار زده‌ایم و کنار هم معتقد بوده‌ایم یک روز باید از بیست و چهار ساعت بیشتر باشد. ما همان احمق‌هایی بودیم که نا امید از دانستن راز جهان از شعر و فلسفه برگشته بودیم و ‌دست به دامان پاییز شده بوده‌ایم به امید پیدا کردن یک ‌مشت خاطره و مرور آذوقه‌‌هامان از آدم‌ها و منظره‌ها برای دوام آوردن تا پایان همین زندگی سگی. ما همان‌هایی بودیم که به اکنون و قبل و بعدمان معترض بوده‌ایم، به صرف زمان با کلمات معترض بوده‌ایم اما حالا با بهم زدن قواعد کلمه‌‌ای، گیج به نوشته‌هامان نگاه می‌کنیم و می‌فهمیم چرا در گذشته چیزهایی نوشته‌ایم که تازگی‌ها برایمان اتفاق افتاده بود. ما لحظه‌ی قبل از آغاز را دیده ‌بودیم و‌ فهمیدیم تاریخ و‌ تمام داستان‌هایش را هیچ‌کس نمی‌توانست تنها بنویسد برای همین بار گوشه‌ای از بی‌معنا بودن جهان را به عهده‌ گرفتیم. می‌دانی به آخرین خاطره‌ی انسان روی زمین فکر می‌کنم برای همین می‌گویم اگر جای تو بودم زودتر از هم می‌پاشیدم. +خطاب به دیوار @aboutness
88
12
زنده باد فراموشی. @aboutness
1 011
13
طوری نیست عوضش من از خودم انتقام گرفتم. فدای سرت. @aboutness
1 215
14
اون آدم غلطیه. اشتباهه. اون خطرناکه چون میتونه معشوقشو بنویسه!
77
15
چندبار باید به صورت خود دست کشید که مه‌آلودگی وهم ترسناکِ لحظه‌ها را از منظره‌ی روبرو کم کرد‌. مانند پیری زودرس که انتظارش را با آن‌ قول‌های «فردا می‌میرم»، نمی‌کشیدی. در زمان هر لحظه که خودم را یافتم صورتی از شکل مرگم بهت‌زده مرا تماشا می‌کرد. مجسمه‌ی طبیعی با قالبی از مرگ. «سال‌های با تو بودن از لحظه‌های با تو بودن درازتر شد. کجایی؟» انگار این جمله را گفته باشد و برای همیشه دهانش در این تونلِ خاکستری و سردِ عمر یک شاعره‌یِ مرگ، یخ زده باشد. فصلِ سرد. من برای دوست داشتن زنی با موهای تیره به تمام شعر‌های جهان مجهز نبوده‌ام اما جهانی شعر را دیده بودم زیر شالی از سبزی فصل بهارش. هر مردی می‌تواند شعرهای درونِ عکس‌ را پیدا کند. قابی از تصویرِ دوست داشتن در دو چهره و یک نگاه. هر مردی اندازه‌ی قدم‌هایش را در طولِ پیاده‌روی خیابان‌های مرموز مورد علاقه‌اش می‌داند حتی در آینده‌‌ی تنهاییِ راه رفتن، وقتِ سیگار کشیدن. هر مردی که سال‌ها فقط فندکی را در جیب خود داشته است بارها گلوله‌ای در مغز خود شلیک کرده و فردایش دیواری با لکه‌های قرمز عشقی به حتی خاطره‌ی زنی با موهای سیاه و کلمه‌هایی سرخ در اتاق خوابش، اولین تصویر هر روزش بوده‌ است. هر مردی هزار بار مُردن را بدون هیچ جنگی فقط با نگاه کردن به رازی در دور دستِ منظره هنگام سیگار کشیدن آموخته است. هر مردی شب‌های زیادی برای دیدن فردای خودش تاس ریخته، شبیه جنگنجوهایی که با فتح دوست داشتنِ زنی که تمام وطن‌شان بوده، مرگ را شکست داده‌اند. هر مردی اگر گاهی مرموزانه آه هم می‌کشد با بار دوست داشتن درون چشم‌هایش، با صورتی پژمرده، دستی به گوشه‌ی چشم‌هایش می‌کشد هرگز انتظار دیدن جهانی هوشیارتر را ندارد و یاد گرفته است که نداشته باشد. هر مردی با مرگ، زنی که هیچ انسانی آن را ندیده و بدنیا نیاورده است را به کشتن داده. #دیالوگتکست @aboutness
78
16
آره سهیل جان. فندکا همیشه گم میشن ولی هیچ کسی هیچ فندکی پیدا نمی‌کنه.
1 128
17
گفت پیر شدی. گفتم پیرم رو آوردم. جونیام واسه خودش مونده تو جونیاش داره زندگی میکنه. مثلا الان اسمش رو میذارم خاطره‌زی. یعنی کسی هنوز توی گذشته مونده و داره همونجا زندگی میکنه. مکان داره میره جلو ولی زمان چسبیده به همون نقطه‌ تووی گذشته. عین این میمونه مغزت مثل آدامس چسبیده به همون دیواری که موقع فکر کردن به دستاش، وقتی تو رو چسبونده بوده زیبایی انگشت اشاره‌‌ی خودش، تکیه کرده بودی. آدم تووی زندگیش تا یه جمله‌های تا حالا نگفته رو تا میاد میگه نفسش... نفسش بند میاد. بعضی چیزا ابهت دارن برات، نمیشه به هرکسی گفت. مثلا طوفان عطر میزنه به کلت و فکرت مثل باااد میره اون سالا و اون لحظه‌ها. چند ساعت بعد پیش خودت میگی اون سالا؟ مغز از سرمون پریده دیگه رفیق. حالام اینا درد دل نیستا. بازیمه‌. دارم بهت میگم که اول خودم بشنوم تا شاید باورم شه. من همون لحظه‌ام که آدم زور میزنه لباس تنگ آدم بودنشو در بیاره ولی لباس عین سگ پاچتو گرفته و میگه: «تورو خدا یه بارم روی بد منم ببین، بخدا.. اون رویی که آدمام نمیبینن قشنگه. منو نیگاه.» دلمون دیگه واسه لباسامونم می‌سوزه. خیره میشیم به پیرهنای چارخونه آبی تویه مغازهه و میگیم: حیف نیست ما دیگه نیایم که ساعت خیره بشیم بهت و بهش فکر کنیم؟ البته لباسام از نظر من دل دارن. مث همه اون وقتی که میگی رفتم مانتو خریدم، بعدشم میدونستی همون وقتا قراره ما شما رو ببینیم. سر کلاس، مدرسه، دانشگاه. فرقی نمیکنه. همه وقتی ما به شما فکر کردیم. حتی وقتی بعدنا جلو روی خودتم نشستیم سیگار کشیدیم داشتیم به خودت فکر می‌کردیم. همینقدر که ما سیرِ خاطره‌ها نمی‌کشیم.
68
18
‍ از خودم پرسیدم کجا گذاشتمت؟ بعد خودم را کشیدم روی تنها جاده‌ای که میشناختم؛ یعنی زندگی! هر قدر که میرفتم کوچیک و کوچیک تر می‌شدم انگار که ساییدنم از پا شروع شود تا برسد به سقف مغزم که آخرین جایی بود که تو بودی. مثل آدمی که گیر افتاده درون کابین کشتی در حال غرق شدن هی خودم را بالا می‌کشیدم، هی عمیق تر نفس می‌کشیدم ولی غافل از اینکه آدمی خودش دو سوم بدنش را می‌تواند اشک بریزد. کجای راه گمت کردم؟ کدام خیابان؟ کدام کوچه را برایت گریه کردم؟ کدام نقطه از خانه به تو فکر می‌کردم؟ آدم از کسی که دوستش دارد باید بپرسد کجای خانه را برای سیگار کشیدن دوست داری بعد برود همانجا دست بزند به شروع انقراض خودش. به تمام شدن تدریجی. حالا امروز بازم در راه رفتن‌هایم نه فهمیدم کدام جیرجیرک گرسنه بود و نه کدام ستاره غایب. هرجا که میرفتم به دست و پای قطع شده‌ی خودم می‌رسیدم. میرفتم و اعضای بدنم را میدیدم که کنج تا کنج راه را پر کرده بودند. میرفتم و‌می‌دانستم این مسیر انتها ندارد. رفع تشنگی ندارد‌. فقط یک چیز دارد. خودم را‌. آخر مسیر امروز هم به خودم ختم میشد مثل تمام این سال‌ها. عجیب است اگر یک روز در قدم زدن‌هایت خودت جلوی خودت سبز شود و به چشم‌هایت زل بزند؟ اگر سوال بپرسد تو را کجا گم کردم چه؟ می‌دانی آدمی که در حال رفتن است ساییدن و‌ تمام شدنش از پا شروع می‌شود. به تدریج تراش میخورد تا برسد به بالاترین نقطه‌ی مغز. بالاترین نقطه‌ی سر. همانجایی که آدم‌ها و تصویرشان را نگه می‌داریم. در تمام شدن و ساییدن آخرین چیزی که از دست می‌دهیم کسی است که روزگاری دوستش داشتیم. زیبا نیست اینطور تمام شدنی؟ اینطور وفادار به خود تمام شدن. نویسنده: #امیرمهدی_زمانی @GrayVoice گوینده: #عادل_رستمکلایی @backkk_to_blackkk
68
19
سپیدارِ بی امیر؟ برمیگرده ، قدش بلندتر و سایه اش از قدش هم بلندتر. برمیگرده.
1 406
20
یه چیزی تومه بهم میگه از این به بعد منتظر فردا نشین.... امیر رفت:)
1 321