فرهنگسرای کتابِ خوب
Open in Telegram
امید را برای روزهای بد ساختهاند، چراغ را برای تاریکی. و تو ادامه بده حتی در تاریکی. آنقدر که چشمانم تشنهی نور بودند، گرسنه نبودم. ادمین @ali_sharifi135012 اینجا چراغی روشنه: کرمان، میدان کوثر، ابتدای بلوار آزادگان، جنب بانک ملت
Show more1 542
Subscribers
+224 hours
+17 days
+230 days
Posts Archive
1 542
هنوز پنجره باز است
و این گواهِ زنده بودن است.
خورشید، ستارهی گم کردهراهی نیست
که نشانیِ مرا نداند.
ایمان دارم؛
شادی، نه از وعدههایبیپایان،
و نه از اوهام مدعیان دروغین،
که از همین دریچهی کوچکِ رو به خیابان،
مرا در میانهی این هیاهو،
باز خواهد یافت.
1 542
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
✅ ترانه : زندگی
✅ خواننده : مهستی
✅ آهنگ : صدرالدین مهوان
✅ شعر : تورج نگهبان
🎶كانال فرهنگسرای کتابِ خوب 🎶
گنجينه غنی موسيقی ايرانی برای عاشقان ایران
@ketabkhobkerman
1 542
@ketabkhobkerman
📚حکایت ما و زندگی!
زندگی اساسا از همان خشت اول طوری بالا رفته که قلب شما را بشکند، همهچیز فاسد شود و هر آنچه را که چارچنگولی به آن چسبیدهاید دیر یا زود دود شود و برود هوا. مصیبتِ کار اینجاست که در مواجهه با زندگی و تمام قانونهای سگمصبش هیچ معنای دندانگیری در کار نیست و هیچ توضیحی وجود ندارد.
مواجههی ما با زندگی به عقیدهی من از آن صیغههایی است که هرگز به عقد دائم و جواب قطعی نخواهد رسید، اما سه فقره نظریه هست که فکر میکنم تا حدودی توانستهاند این غدهی سرطانی را بشکافند و سرنخ این کلاف سردرگم را باید از خورجین همین سهتا بیرون کشید.
اولی صادق خان هدایت خودمان است که با بوفکورش زهرمارِ کبری ریخت توی خیک این دنیا. صادقخان میگفت این خرابشده از بیخ و بُن کثافت است و یک ثانیهاش هم ارزش سگدو زدن ندارد، باید هرچه زودتر جلوپلاس را جمع کرد و فلنگ را بست. پوچی را آنقدر عور و افراطی تعبیر کرد که چاره را در همان شیرگازِ ولایتِ پاریس جست. از منظر هدایت زندگی مصیبتی است بزرگ که فقط با سرکشیدن ریقِ رحمت چاره میشود و خب الحق و الانصاف هم که خدابیامرز حرفش حق بود...
اما درست در نقطهی مقابل صادقخان، جناب فردریش نیچه سینه میزند، همان سبیلقشنگ آلمانی که انگار تازه از گود زورخانه درآمده بود. نیچه خیلی زور زد که یقهی پوچی را بگیرد و خلع سلاحش کند، میگفت با اراده میشود از دل همین طویلهی بیسروته یک کاخ مرمری ساخت و خودت هم چهارزانو بنشینی روی تختطاووسش و اینطوری است که میشوی اَبَرانسان! قصهی قشنگی است اما همه که سبیل ندارند و نیچه نمی شوند و ابرانسان از کار در نمیآیند. اکثر آدمها همان بندهخدای معمولی و آسوپاسیاند که کلهی سحر با هزار بدبختی از رختخواب پا میشوند تا بوق سگ جان میکنند و شب هم میآیند و مثل نعش میافتند پای تلویزیون و اینستاگرام، نه ارادهای برای کاخسازی دارند و نه بضاعتش را.
میان این دو قطب اما یک نفر هست که من بدجور با او حال میکنم، جناب خیامِ پیمانه به دست خودمان که هر وقت فرصتی دست میداد و از ریاضی و نجوم فراغتی حاصل میکرد، یکی دو رباعی هم میسرود تا محفلش سرد نشود و برای هزاران سال بعد هم باقیات و صالحاتش بماند، و البته هزار سال بعد هم جناب کامو همان خط را گرفت و جلو آمد.
کامیجان میگفت پوچی از یکور محصول بیمعنا بودنِ این دنیای هردمبیل است و از طرف دیگر لجبازی ما آدمها برای پیدا کردن معنا، شبیه به حکایت کسی که وسط کویر لوت دنبال سقاخانهی حضرت ابوالفضل بگردد! وقتی این بیمعنایی و آن جستجوی عبث به هم میرسند چیزی به اسم پوچی زاده میشود و از وسطِ دو لنگ این زندگی، چهچهه زنان سر بر میآورد.
راهحلش نه خودکشی هدایتی بود نه آن ابرانسان نیچهای.
خیام می گفت چاره کار قدر لحظه لحظهی زندگی را دانستن و دم را غنیمت شمردن و از حداقلها، حداکثر استفاده را کردن است و کامو میگفت چاره کار طغیان است. میگفت پوچی را نه میشود حل کرد و نه باید مثل بز کوهی از آن فرار کرد، باید پاشنهها را ورکشید و رفت توی دلش زیست! با چشمِ باز و با این آگاهی که هیچوقت تهوتوی این بازی کثیف را نخواهیم فهمید. با همین آگاهی باید مثل یک سگِ جانسخت ادامه بدهیم و برای خودمان از این هیچِ مطلق یک معنایی بتراشیم.
شاید همین تراشیدنِ معنا وسط این برهوت تنها چیزی است که از زندگی گیرمان میآید وگرنه مابقیاش که همان آشِ شور است و همان کاسهی تَرَکخورده.
@ketabkhobkerman
1 542
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
یادمه وقتی بچه بودم هر وقت صدای آهنگای قدیمی به گوشم می خورد، مسخره می کردم ، ولی بزرگ که شدم بعضی چیزارو تجربه کردم فهمیدم صدها سالم بگذره شبیه آهنگای اون زمان نمیاد. آهنگ شد خزان یکی از اوناست.
آهنگساز، خواننده و نوازنده پیانو: مرحوم سیّد جواد بدیع زاده
شعر از رهی معیّری
@ketabkhobkerman
1 542
تازه جوانی زِ سَرِ ریشخند
گفت به پیری که کمانت به چند؟
پیر بخندید و بگفت، ای جوان
چرخ، تو را می دهدت رایگان
1 542
@ketabkhobkerman
📚انسانیت یا رقابت؟!
دورهی دانشجویی، در جریان انجام یک پروژه تحقیقاتی، مدتی به چند خانهی سالمندان در جنوب تهران میرفتم؛ از میان تمام اتفاقات، خاطرهی پیرمردی ساکن در یکی از آنها، همچنان در ذهنم حک شده است.
دبیر بازنشستهای بود که زندگیاش با تلاش برای آیندهی فرزندانش گره خورده بود. سه پسر داشت که همگی تحصیلات عالی داشتند؛ دو نفرشان در انگلستان پزشک فوقتخصص بودند و دیگری در آمریکا دندانپزشک بود. با این حال، خود او پس از فوت همسرش، هشت سال بود که در این خانهی سالمندان دولتی در جنوب تهران روزگار را سپری میکرد.
در آخرین روزی که به آنجا رفتم، با اندوه فراوان به من گفت: "من و همسرم تمام توانمان را گذاشتیم تا بچهها درس بخوانند و بهترین کلاسهای کنکور را بروند و رقابت کنند، تا به جاهای عالی برسند؛ اما حالا، حتی ماهی یک بار هم با یک تلفن ساده، سراغ پدرشان را نمیگیرند. شما که دانشجوی روانشناسی هستی، ازت خواهش میکنم؛ در کلاسها، جلسات مشاوره و سخنرانیها، به پدر و مادرها بگو که به جای تلاش برای تربیت پزشک و مهندس و وزیر و وکیل، اول سعی کنند انسان تربیت کنند. من دارم تاوانِ تمامِ روزهایی رو میدم که به جایِ اخلاق و عاطفه، فقط درسِ رقابت و موفقیت دادم!
کرمان.شهریور ماه ۱۴۰۵
علی شریفی
@ketabkhobkerman
1 542
وسیع باش،
و تنها،
و سر به زیر،
و سخت...
روزتون پر از وسعت خوبیها و زیباییها...
1 542
.
هرچه جلوتر میرویم، بیشتر متقاعد میشوم که ما حرامِ حرامزددگیِ حرامزاده ها شدیم!!!
@ketabkhobkerman
1 542
چهرهی نامآشنای ادبیات ایران درگذشت
جواد مجابی، نویسنده، شاعر، طنزپرداز، نقاش و منتقد ادبی و هنری، درگذشت.
🔺جواد مجابی ۲۲ مهر ۱۳۱۸ در قزوین متولد شد و از دهه ۱۳۴۰ فعالیت ادبی و هنری خود را آغاز کرد. او در طول بیش از شش دهه فعالیت، در حوزههای شعر، داستان، رمان، طنز، نقد ادبی و هنری و نقاشی آثار متعددی خلق کرد و از چهرههای شناختهشدهی فرهنگ معاصر ایران بود.
1 542
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
🔹ترانه: دلم خواست بشم عاشق
🔹خواننده: زنده یاد بانو هایـــــده
🍃🌺
@ketabkhobkerman
1 542
@ketabkhobkerman
📚نگاه کن...
اینک چشمانی که هزاران سالِ آزگار را در تابوتِ ظلمت، به انتظارِ سپیده خفته بودند، دهان باز کردهاند!
دیگر هیچ زنجیرهای را توانِ آن نیست که پلکهای گشوده را به بندِ ناآگاهی بکشد؛
و هیچ خشتِ پوسیدهای،
دستساختهیِ زَر و زور،
نمیتواند حتا سایهای بر این نگاهِ بیپروا بیفکند!
این بیداری، نه یک رخداد،
که طوفانیست برخاسته از بطنِ تاریخ؛
سیلیست که تمامیِ صداها و سدهای مصلحتِ مقدس میبلعد!
نگاه کن،
نگاه کن،
نور را ببین که چه عریان و چه بیپروا
بر ستیغِ قلعهها مینشیند!
نه حصرِ حصار را یارایِ بند کشیدنِ این بیداری ست،
و نه خشتِ دیوارهای کهنه را توانِ ایستادگی در برابرِ این نگاهِ تازه!
آنچه جاریست،
طنینِ گامهایِ سنگینِ نسلیست که دیگر نمیهراسد؛
نسلی که نمیپذیر و نمیبازد.
نسلی که چشمهایش را،
به بهایِ عمری سکوت،
در تاریکیِ سردِ این شبِ طولانی
شسته است!
نگاه کن...
نگاه کن...
کرمان.شهریور ماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman
