فرهنگسرای کتابِ خوب
رفتن به کانال در Telegram
امید را برای روزهای بد ساختهاند، چراغ را برای تاریکی. و تو ادامه بده حتی در تاریکی. آنقدر که چشمانم تشنهی نور بودند، گرسنه نبودم. ادمین @ali_sharifi135012 اینجا چراغی روشنه: کرمان، میدان کوثر، ابتدای بلوار آزادگان، جنب بانک ملت
نمایش بیشتر1 512
مشترکین
-124 ساعت
+27 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
1 512
@ketabkhobkerman
به اطلاع شما اهالی کوچه باغ کتابِ خوب میرسانم؛
به درخواست بعضی از دوستان، مدتیه که قفل ریاکشنها را شکستم و چسباندمشان بیخ ریشِ پستها.
از حالا به بعد هم تصمیم دارم بر اساس ری اکشنی که به پست های مختلف نشان میدهید، به آن نوع پستها بیشتر پرداخته و حجم آنها را در کانال افزایش دهم. پس اگر پست و موضوعی مورد علاقهتان بود، شما هم بیکار ننشینید و انگشت مبارک را بمالید روی این شکلکها و کلماتِ بیصاحاب تا بلکم بدانم چی میل دارید و بیشتر به آن بپردازم. اگر هم برایتان مهم نیست، بهتره در اوج از کانال خداحافظی کنید تا ما هم پی به کار خودمان ببریم.
لازم به ذکره که این تصمیم تاریخی، صرفا جهت به دست آوردن دل شما اهالی کوچه باغ کتابِ خوب گرفته شده و فکر میکنم خیلی ایوالله داره!
عزت زیاد
@ketabkhobkerman
1 512
@ketabkhobkerman
📚ناراحتی زندگان یا شادی روح مردگان؛ مسئله این است؟!
درست مقابلِ خوابگاه، یک سوپرمارکت بزرگ بود، شبیه به یک قلعهی تاریک و نفوذناپذیر. صاحبش، مردی بود که انگار تمامِ تلخیهای دنیا را در گلویش حبس کردهاند؛ همیشه تند و بدعنق.
آن طرفِ خیابان، سوپریِ کوچک و دنجی بود که با لبخند صاحبش، مشتریها را به خود میکشید، اما آن شب، در سکوتِ سنگینِ نیمهشبِ جمعه، تمامِ درها بسته بود و تنها راهِ نجات، همین قلعهی بدعنق.
با چند نفر از بچههای خوابگاه، در حالی که از قدم زدن در سرمای شب خسته شده بودیم، وارد شدیم. اتمسفرِ فضا سنگین بود. او با چنان تندی و بیتفاوتی برخورد میکرد که گویی ما نه مشتری، که طلب کنندگان ارث پدریش هستیم. حتی وقتی یکی از بچهها سوالی پرسید، با کلامی بیربط و گزنده، سعی کرد دیواری که دورِ خودش کشیده را بلندتر کند.
خریدها که تمام شد، جعبهی خرما را جلوی ما گذاشت؛ انگار که دانه جلوی مرغ میریزند. نگاهی به هم انداختیم؛ کسی دست به آن نزد. با لحنی که انگار از اعماقِ یک گور بیرون میآمد، گفت: "بردارین، خیراته... برای شادی روح رفتگان."
در آن لحظه، چیزی در درونم از هم گسیخت. شاید خستگیِ شب بود، شاید کلافگی از اخلاق و برخوردش، و شاید هم فراتر از همه، یک درکِ ناگهانی از تضادِ رفتارش. بدونِ اینکه فکر کنم، کلمات از دهانم بیرون پریدند؛ گفتم:
"بببن آقا؛ من بچه جیرفتم، خرما ندیده نیستم، یخچال خوابگاه پر از خرمای بهتر از اینه، شما زندهها رو ناراحت نکن، نمیخواد روحِ مردهها رو شاد کنی!"
صدایم در فضای سوپرمارکت پیچید و سنگینی کرد. بلافاصله از مغازه زدم بیرون.
صدایم زد؛ برگشتم. گفت: "میشه اون حرفت رو دوباره بزنی؟"
گفتم: "خوب بود یا بد؟"
گقت: "درست متوجه نشدم چی گفتی."
گفتم: "شما زندهها رو ناراحت نکن، مردهها پیشکش، نمیخواد روح اونا رو شاد کنی!"
به آرامی از پشتِ میز و یخچالها گذشت و به سمت من آمد. انتظار یک دعوای درست و حسابی داشتم، آن هم در آن وقت شب.
اما این بار، از آن سنگینیِ همیشگی خالی بود. در کمال تعجب، دستش را دور گردنم انداخت، گرمایِ انسانیِ ناگهانیاش تمامِ سرمایِ شب را گرفت و گفت:
"ببین پسر؛ تا حالا هیچکس همچین حرفِ درشتی بارم نکرده بود... اما راستش رو بخوای، عجب حرفی زدی! دمت گرم، درست گذاشتی تو صورتم... ناز نفست!"
آن شب فهمیدم که گاهی، یک ضربهی صادقانه، تنها راه برای بیدار کردنِ یک روحِ نیمهمرده است.
کرمان. تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman
1 512
خستهام،
غمزده ام،
اندوه فراوان دارم؛
اما باز هم به گلدانها آب میدهم
و چای دم میکنم!
ای کاش خستگی هایم با یک استکان چای ته میکشید!
1 512
سلام و درود بر شما استاد گرامی
سپاس بسیار بابت تلاشهای ارزشمندتان. ترکیبِ هوشمندانهی شما از دانش تاریخ، زیبایی هنر، لطافت ادبیات و بینش عمیق روانشناختی، سطحِ کیفیِ این کانال را از سایر رسانهها بسیار متمایز کرده است.
در زمانهای که بسیاری به دنبال سطحینگری و سرگرمیهای گذرا هستند، تمرکز شما بر ارائهی مطالبِ عمیق و تاملبرانگیز، نشان از تعهدِ شما به نشرِ آگاهی دارد. حضور در این کانال، برای من افتخاری بزرگ و تجربهای از رشد و یادگیری بوده است. خوشبختانه هر زمان که وارد کانال فرهنگسرای کتاب خوب شدهام با مطالب و محتوای مفید و جذاب آن واقعا سورپرایز شدهام.
ای کاش امکانی فراهم میشد تا میلیونها نفر از هموطنان ما عضو این کانال بودند و از محتوای ارزشمند آن بهره میبردند.
با آرزوی تداوم این مسیرِ سازنده؛ از شما خواهش میکنم این متن را در کانال وزین فرهنگسرای کتاب خوب به اشتراک بگذارید تا این حقیر کمترین کار را برای قدردانی از زحمات شما کرده باشم.
برقرار باشید🌹👏🙏❤️🍀
1 512
➕ثابتی: فهم امثال ما از زمان خودمان جلوتر است.
این جمله حاصل سالها رشد انگلی و رانتی مسئولین و سیاستمداران کشورهای.
سیستم حکمرانی ای که باناشایسته سالاری، زد و بند و ریاکاری شکل گرفته ونخبگان واقعی راحذف کرده است
حاصلش هم این فقر و فلاکت و عقب ماندگی جامعه است.
1 512
قرار بود اقتصاد ایران رو درست کنه،
اما لباسش رو هم نتونست درست کنه..!
عبدالناصر همتی، وزیر اقتصاد سابق و رئیس کل بانک مرکزی حال حاضر ایران،
در دوران ایشان، ایران رتبه سوم بالاترین تورم در بین کشورهای جهان در سال ۲۰۲۶ را کسب نمود با این کت و شلوار در سوئیس به جلسه مذاکره رفت و سوژه رسانهها شد.
نتیجه به قدرت رسیدن پخمگان به جای نخبگان..!
1 512
دیالوگی از فیلم سوته دلان شاهکار زنده یاد علی حاتمی با بازی استادانه و بینظیر بهروز وثوقی.
انگار این دیالوگ وصف حال امروز ماست.
@ketabkhobkerman
1 512
@ketabkhobkerman
📚میکشم پس هستم!
دیروز تاریخ قاره آفریقا را مطالعه میکردم. در بخشی از کتاب به ماجرای جالبی اشاره شده بود.
"در سال 1896 پادشاه اتیوپی پس از سفر به اروپا، دو دستگاه صندلی الکتریسته برای اعدام سفارش داد. پس از ورود صندلیها متوجه شدند به دلیل عدم وجود برق در اتیوپی این صندلی بی مصرف هستند!"
وقتی حکومتی بهجای ساختن مدرسه و بیمارستان و فراهمکردن رفاه و آسایش برای مردم، به فکر خرید ابزار اعدام و کشتار میافتد، دیگر نمیتوان آن را خدمتگزار ملت نامید؛ چنین قدرتی به یک ماشین سرکوب شبیه است تا دولت.
این ماجرا تصویری رسوا از منطق بیمار قدرت است. حاکمی که پیش از آنکه حتی برق کشورش را تأمین کند، برای مرگ مردمش برنامهریزی کرده است.
این فقط یک تناقض مضحک نیست، بلکه نشانهی فاجعهای عمیقتر است؛ اینکه در ذهن برخی زمامداران، جان انسانها ارزشی کمتر از نمایش اقتدار و اعمال خشونت دارد.
چنین حاکمانی نه به آبادی میاندیشند و نه به رفاه؛ دغدغهی اصلیشان حفظ قدرت با ارعاب، تحقیر و حذف است.
سرزمینی که باید میدان رشد و زندگی باشد، زیر سایهی اینگونه حکومتها به صحنهی ترس و زجر تبدیل میشود. آنان بهجای آنکه تاریخشان با عمران و عدالت نوشته شود، با خون، زندان و خشونت شناخته میشوند. و این بزرگترین رسوایی هر قدرتی است: اینکه بهجای ساختن آینده، فقط ابزار نابودی را فراهم کند.
گاهی قدرتطلبی، فقط در سطح حکومتها باقی نمیماند؛ این خصلت میتواند به زندگی شخصی افراد هم سرایت کند. بعضی آدمها بهجای آنکه انرژی خود را صرف ساختن، رشد کردن، توسعه توانمندیها فردی و بهتر کردن زندگی کنند، درگیر تخریب، آزار و فرسودهکردن روابط و اطرافیان خود میشوند. درست همانطور که برخی حاکمان بهجای عمران و رفاه، به ابزار سرکوب و مرگ فکر میکنند، در زندگی فردی هم کسانی هستند که بهجای پرورش انسانیت، گفتوگو و مسئولیتپذیری، به تحقیر و آسیب رساندن روی میآورند.
چنین نگاهی در زندگی شخصی، نتیجهای جز ویرانی ندارد. فردی که دائماً میخواهد بر دیگران مسلط باشد، معمولاً از ساختن خود غافل میماند. او بهجای حل مسئله، مسئله تولید میکند؛ بهجای اعتماد، ترس میسازد؛ و بهجای رابطهای سالم، فضایی مسموم شکل میدهد. این نوع رفتارها شاید در کوتاهمدت احساس قدرت بدهند، اما در بلندمدت هم فرد و هم اطرافیانش را فرسوده میکنند.
همانطور که یک حکومتِ بیتوجه به رفاه مردم دیر یا زود مشروعیت خود را از دست میدهد، انسانی که زندگیاش را بر پایهی سلطه و آسیب بنا کند نیز آرامش، احترام و پیوندهای واقعی را از دست خواهد داد.
در نهایت، ارزش زندگی شخصی در ساختن است نه ویرانکردن؛ در رشد دادن است نه تحقیر کردن؛ و در همراهی است نه استیلا. هر فردی که این اصل را نادیده بگیرد، شاید ظاهراً قدرتی داشته باشد، اما در باطن، زندگیاش تهی و فرسوده خواهد بود.
کرمان. تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman
1 512
@ketabkhobkerman
📚همنام!
ماشینم را برای پارهای تعمیرات به مکانیکی برده و بعد از مدتها روی صندلی جلوی تاکسی نشسته و غرق در غبارِ افکار خودم بودم.
صدایی، زمان را در گلویم منجمد کرد. صدایی که صدها بار برایم نجوا کرده بودم، در گوشم پیچید: «مستقیم.»
قلبم لرزید. اکسیژن در ریههایم حبس شد. صدای باز شدنِ در، مثل سقوطِ یک آوار بر سرم بود. او کنارم بود؛ همانجا، روی صندلی عقب. جراتِ چرخشِ سرم را نداشتم. فقط به آینهی کوچکِ روبهرو خیره شدم.
او بود. دقیقاً همان نگاه، همان وقارِ غریب. فقط گذرِ زمان، با قلمموی بیرحمش، چند خطِ نازک بر پیشانی و گونههایش کشیده بود؛ انگار او هم در این بیست و پنج سال، زخمهای مرا بر چهرهاش به یادگار داشت. چشمانش را چرخاند. ثانیهای که نگاهِ من در آینهیِ شکسته با چشمان او گره خورد.
کاش این مسیرِ لعنتی، بیانتها بود. کاش تاکسی، مسافری در زمان بود و ما را به همان عصرِ بیستوپنج سال پیش میبرد، به همان جایی که نرسیدیم...
اما چرخهای ماشین با بیرحمیِ تمام، ثانیهها را میبلعیدند و زمان زودتر از آنچه باید گذشت.
«آقا، ممنون. همینجا پیاده میشیم.»
ماشین ایستاد. قلبم زیرِ قفسهی سینهام میکوبید. در باز شد.
در همان لحظه، صدایی نامِ مرا خواند؛ صدایی که ضربآهنگِ تپشهای قلبم را تغییر داد. تمامِ وجودم، تمامِ آن بیستوپنج سال یکباره جمع شد در حنجرهام. میخواستم فریاد بزنم و بگویم: «جانم!»
اما پیش از آنکه لبهایم باز شود، صدایی ظریفتر و شادابتر در فضای ماشین طنین انداخت: «بله مامان؟!»
نگاهم به بیرون لغزید. پسربچهای با چشمانی به زیبایی چشمان خودش، در کنارش ایستاده بود. تمامِ دنیایم در کسری از ثانیه روی سرم آوار شد. به صورتِ کودک نگاه کردم؛ همنامِ من بود!
به او نگاه کردم. او هم به من نگریست؛ این بار نگاهش دیگر غریبه نبود. لبخندی تلخ، لبخندی که بویِ حسرتهای کال و آرزوهای دفنشده میداد، بر لبانش نشست.
همان لحظه، رادیوی تاکسی به آواز درآمد. صدای استاد بدیع زاده در فضای تنگِ ماشین پیچید، انگار که مرثیهای برای تمامِ سالهای از دست رفته بود:
"شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری با تو چه دارد سود..."
@ketabkhobkerman
1 512
+2
دانشگاه کرمان یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران است. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها.
نقل است که مهندس افضلی پور وقتِ سخنرانی در سال ۶۴ در دانشگاه گفته بود که چقدر خوشحاله که این دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان و آرزو کرده بود که کاش اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکردن و میتونست آمد و رفتِ هر روزهی فرزندانش رو ببینه. اما متاسفانه اتاقی به اون داده نشد.
1 512
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
سعید پورسعید
پرستوها همه رفتن
کبوترها همه رفتن
همه همشهریان بار سفر بستن
درون کوچه های شهر ما
پاییز طولانیست...
@ketabkhobkerman
1 512
زندهیادان علیرضا افضلیپور و فاخره صبا هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله تهران آرمیده اند.
روحشان شاد، قهرمانان واقعى و بى ادعا.
1 512
دانشجویان دانشگاه کرمان. آذرماه ۱۳۵۶
این دانشگاه توسط مهندس علیرضا افضلیپور و همسر فرهیخته ایشان بانو فاخره صبا در سال ۱۳۵۱ در کرمان تأسیس شد. دانشگاه کرمان پس از انقلاب به نام دانشگاه شهید باهنر تغییر نام یافت.
کسی نمیداند دلیل این تغییر نام چه بود و دانشگاهی که با زحمت و هزینه شخصی یک زوج نیکوکار ساخته شده چرا باید به نام شخص دیگری تغییر نام یابد!
@ketabkhobkerman
1 512
میخواهم
هر صبح که پنجره را باز میکنم،
درختِ روبهرو سرسبزتر از همیشه،
آفتاب زیباتر از همیشه،
استکانِ چای خوش طعم تر
و پرندهها خوش آوازتر از همیشه باشند
1 512
@ketabkhobkerman
📚افسانه ماه تولد!
در اخبار خواندم:
"امروز زایشگاهها و اتاق عملها برای زایمان و سزارین نسبت به روزهای قبل شلوغتر بوده! چرا؟ چون نمیخواستند نوزادشون خردادی باشه."
خواستم بگم؛
ببین رفیق، این اراجیفی که در مورد روز و ماه و ساعت تولد میبافند به قدر یک پفک و چیپسِ نسیه هم نمیارزد. بلانسبت شما حتی به فلانِ چپِ کائنات هم نیست که بچه ساعت ۲۳ روز آخر خرداد به دنیا بیاید یا ساعت ۱ نیمه شب اول تیرماه. آخه عزیز من این کائنات بخت برگشته باید تقویم روزشمار و خرافات چند کشور و فرهنگ و قبیله را بلد باشند تا طبق آن سرنوشت آدمیزاد را یر پیشانیش بنویسند؟!
اگر از من میشنوی باید بگم، گرانشِ یه ماما و پرستار که داره بچهت رو به دنیا میآره و ادب و احترام دربان بیمارستان و زایشگاه، از گرانشِ اون ستارهای که میگن سرنوشتتو ساخته، خیلی خیلی بیشتره! یعنی از نظر فیزیکی، ستارهها هیچ تأثیری روی مغز یا شخصیت آدمیزاد ندارن.
عوامل موثر بر سرنوشت و شخصیت آدمیزاد، بعد از وراثت و ژنتیک، آرامش روحی و روانی مادر در دوره بارداری و شیردهی، سبک فرزندپروری، فرهنگ خانواده، وضعیت اقتصادی، نوع تغذیه، کیفیت آموزش و سلامت محیطی که نوزاد در آن رشد میکند هستش، نه تاریخِ تقویمیِ تولد.
پس ول کن این روز و ماه تولد را. سرنوشتِ تو و بچهات، دستِ تصمیمات خودته، دستِ محیطی که توش بزرگ شدی و دستِ اون تلاشهایی که هر روز میکنی و انواع جبرهای تاریخی و جغرافیایی و ژنتیکی.
این ماه تولد و این ستارهها، بیشتر یه جور سرگرمی و بازی هستن. اگه باهاش خوش میگذرونی و بهت انرژی میده، باشه، مشکلی نیست؛ ولی ماه تولد فقط یه تاریخ روی تقویمه، نه نقشهی گنج!
پس خودت باش، نه اون چیزی که متن های الکی توی فضای مجازی به خورد خلقالله میدهند یا حرف آدمهای شل مغزی که با حرف های مفتشون برای کسی آبی گرم نمیشود، اما حساب بانکی آنها پرمی شود!
کرمان. تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
