فرهنگسرای کتابِ خوب
رفتن به کانال در Telegram
امید را برای روزهای بد ساختهاند، چراغ را برای تاریکی. و تو ادامه بده حتی در تاریکی. آنقدر که چشمانم تشنهی نور بودند، گرسنه نبودم. ادمین @ali_sharifi135012 اینجا چراغی روشنه: کرمان، میدان کوثر، ابتدای بلوار آزادگان، جنب بانک ملت
نمایش بیشتر1 535
مشترکین
+324 ساعت
+17 روز
+2330 روز
آرشیو پست ها
1 535
@ketabkhobkerman
📚رفیق من!
دیروز رفتم داروخونه.
یه خانم پیر اومد گفت؛ قرص ویتامین میخوام.
مسئول داروخونه پرسید ویتامین چی؟
پیرزنه یه کم فکر کرد و گفت:
فرقی نداره مادر، فقط یه چیزی باشه که بدنم بفهمه هنوز بهش اهمیت میدم.
نمیدونم چه ویتامینی بهش دادن، ولی این قشنگترین دلیلی بود که یکی برای خریدن ویتامین می تونست داشته باشه!
خواستم بگم؛
گاهی ما قرص نمیخوریم که فقط سالم بمونیم؛ میخوریم که به بدنمون نشون بدیم هنوز حواسمون بهش هست.
حقیقت اینه که بزرگترین داروی دنیا، همین "اهمیت دادنه"؛ اینکه تو دلِ روزمرگیها و انبوه نگرانیهای و دلمشغولیها، یه لحظه وایسی و به خودت بگی: "تو برای من مهمی" همین کافیه تا آدم دوباره با خودش رفیق بشه!
کرمان. تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman
1 535
من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشقِ این خاک، اگر آلوده یا پاکم.
من اینجا تا نفس باقیست میمانم.
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم!
امیدِ روشنایی
گرچه در این تیرگیها نیست،
من اینجا
باز در این دشتِ خشکِ تشنه میرانم.
من اینجا روزی آخر
از دل این خاک، با دست ِ تهی
گل بر میافشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه،
چون خورشید
سرود فتح میخوانم،
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت!
فریدون مشیری
@
1 535
برای غزه و سوریه و لبنان بهانهتان بسته بودن مرزها بود، چرا تا جنوب ایران تشریف نمیبرید و همچنان از تهران بر طبل جنگ میکوبید؟!
رجزخوانی ، ماجراجویی و قهرمان بازی از محل جان و مال ناتوان ترین قشر مردم ایران برای هر سیاستمدار و مداحی هنر نیست؛ پس شایسته است برای هماهنگی گفتار و کردارتان به مناطق جنوبی اعزام و تا نابودی دشمن متجاوز همانجا بمانید و دل مردم غیور ایران را شاد کنید.
در غیراین صورت:
خرج که از کیسهٔ مهمان بود
حاتم طائی شدن آسان بود!
1 535
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
ترانه : برج عاج
باصدای: شاهرخ
ترانه سرا : شهرام وفایی
ای تو مثل قصه با من
همسفر تا مرز رویا
این منم تنهای تنها
خسته از تکرار شبها
طرح مات انتظارم
چشم من فانوس
آهنگ : شاهرخ
@ketabkhobkerman
1 535
ریاست شیخ موسی احمدی بر کمیسیون انرژی مجلس برای سال سوم. رشته تخصصی حاجآقا احمدی فقه و اصول است.
1 535
درست زمانی که اروپا؛ کانت، روسو، جان لاک، دکارت، ولتر و آدام اسمیت پرورش میداد؛ ایرانِ عصر صفوی؛ محمدباقر مجلسی، محقق کرکی، فیض کاشانی و کلینی رازی پرورش میداد!
1 535
@ketabkhobkerman
📚چرا غرب و شرق آسیا پیشرفت کرد و ایران عقبماند؟
این سوالی است که بسیار بسیار، حضوری و مجازی از من پرسیده میشود؛ در اینجا سعی دارم، چکیده صدها کتاب تاریخی، فلسفی و حتی روانشناسی و جامعهشناسی که در سالهای اخیر پیرامون این موضوع مطالعه کردهام را به اختصار با شما دوستان کتابِ خوب به اشتراک بگذارم.
تاریخ، حکایتِ دو نگاهِ متفاوت به هستی است. یکی که چشم به آسمان دوخت تا در ملکوت معنا بجوید، و دیگری که سر به زیر انداخت تا در خاک، قانون کشف کند.
ما قرنهاست که در سودایِ آسمان، زمین را به دستِ فراموشی سپردهایم. ما در ستایشِ انتزاع، واقعیتِ ملموس را قربانی کردیم. زندگیِ زمینی را تبعیدگاهی دانستیم که باید هرچه سریعتر از آن عبور کرد. وقتی برای "رنجهایِ زمینی" (گرسنگی، بیماری، ساختارِ اجتماع و عدالتِ ملموس) نسخه نپیچیدیم، عملاً زندگیِ روزمره را به دستِ تقدیر سپردیم. ما با آسمان عهدِ اخوت بستیم، اما در این عهد، فراموش کردیم که پرواز، بدونِ تکیهگاهِ زمینی، سقوط است. وقتی زمین پست شمرده شد، خردِ عملی نیز در دستانِ ما خشکید.
در مقابل، غرب در بزنگاهِ رنسانس، دست به یک طلاقِ تاریخی زد؛ نه طلاق از معنویت، بلکه طلاق از انفعالِ مقدس. انسانِ غربی دریافت که اگر آسمان پاسخی برای پرسشهایِ بیولوژیک، مهندسی و سیاسیاش ندارد، باید زمین را به پرسش بکشد. او نشست، دقیق شد و برایِ هر جزئیاتِ زندگیِ عادی، دستورالعملی نوشت. او حقیقت را از ایدههایِ معلق، به فرمولهایِ قابلِ لمس تبدیل کرد. غرب "روش" را کشف کرد و ما "آرزو" را.
پیشرفت، نتیجهی درکِ این حقیقت است که زمین، صرفاً یک معبر یا تبعیدگاه نیست، بلکه آزمایشگاهِ ماست. وقتی غرب متوجه شد که قوانینِ فیزیک و منطق، کلماتِ جاریِ هستی هستند، شروع کرد به خواندنِ این کتابِ زمینی. او آموخت که چگونه با مهارِ انرژی، درمانِ درد و سازماندهیِ خرد، به جایِ انتظار برای معجزه، "معجزه" خلق کند. پیشرفتِ آنها نه از قهر با معنا، که از زمینیسازیِ معنا حاصل شد. آنها آموختند که اخلاق، در خوبِ انتزاعی نیست، بلکه در درست عمل کردن برای کاهشِ رنجِ یک انسانِ عادی است. ما برایِ کوچکترین نیازِ زندگی، به جایِ تدبیر، تمنا کردیم.
اما درسِ بزرگِ تاریخ این است؛ شکوهِ یک تمدن، نه در ارتفاعِ بلندپروازیهایِ آسمانیاش، که در کیفیتِ زیرِ پایِ مردمش نهفته است. رنسانس، بازگشت به زمین نبود؛ بازگشت به مسئولیتِ خویشتن بود. تا زمانی که ما رنجِ زمینی را نپذیریم و برایِ زندگیِ عادی نسخه ننویسیم، آسمانهایمان تنها سقفهایی خواهند بود که بر سرِ آرزوهایِ تحققنیافتهمان آوار میشوند.
الیته روزگاری، در رگهایِ اندیشهی ما نیز، خونِ زمین میجوشید. در آن روزگار، خرد، در پیِ آسمان نمیدوید، بلکه در آغوشِ واقعیت، معنا میجست. خیام، با نگاهی تیزبین، به ما آموخت که این خاکِ گذرا، تنها صحنهیِ بیبازگشتِ حقیقت است و باید با تمامِ وجود، از لحظهیِ ملموس، جان گرفت. سعدی، اخلاق را نه در کلامی انتزاعی و موهوم، که در تپشِ قلبِ انسان و سامان زندگی شخصی و اجتماعی جست؛ و حافظ، با همه اشارات آسمانیاش، شور زندگی، عشق و شرابِ آگاهی و زندگی انسانی را از یاد نبرد و زیستن را آیینِ والاترینِ انسانیت دانست. ما ابنسینا، زکریای رازی، خوارزمی و ابوریحان بیرونی داشتیم. همانها که زمین را نه زندان، که میعادگاهی برایِ شکوفاییِ روح میدیدند.
اما طوفانی از تاریکی، ریشههایِ این نگاهِ شادمان و واقعبین را از خاک کشید. با طلوعِ عصرِ صفوی، شکوهِ زمین، در غبارِ تعصب و در غلظتِ اوهامِ آسمانی دفن شد و خردِ زیستن، جای خود را به شوقِ گریز از زندگی داد. با غلبهی فضای صفوی، آن رگههای زنده و انسانی بیش از پیش زیر سایهی تعصب، مناسکزدگی و اوهامِ آسمانی فرورفت. از آن پس، به جای آنکه جهان را بفهمیم و برای بهبودِ آن بکوشیم، بیشتر آموختیم که از آن روی برگردانیم؛ و این یکی از تلخترین شکستهای روحِ ایرانی بود.
درست زمانی که اروپا؛ کانت، روسو، جان لاک، دکارت، ولتر و آدام اسمیت پرورش میداد؛ ایرانِ عصر صفوی؛ محمدباقر مجلسی، محقق کرکی، فیض کاشانی و کلینی رازی پرورش میداد!
ما از "زیستن" به "منتظر بودن" سقوط کردیم. از آنجا که دیگر جرأت نکردیم به زمین نگاه کنیم، دیگر نتوانستیم برای آن، نسخهای بنویسیم، و این، تراژدیِ بزرگِ ما بود. آن زمان که جهانِ ما، از شکوهِ واقعیت، به سیاهیِ وهم فرو رفت.
القصه؛ آینده، متعلق به آنانی است که میدانند؛ زمین، تنها جایی است که میتوانیم در آن خدا را از طریقِ ساختنِ دنیایی بهتر، زمزمه کنیم و قدرِ زمینی که بر گرده ی آن نشستهایم را بدانیم!
کرمان.تیرماه ۱۴۰۵
علی شریفی
@ketabkhobkerman
1 535
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
جناب سیاوش قمیشی
من فقط عاشق اینم
حرف قلبت و بدونم
الکی بگم جدا شیم
تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم
بگی از همه بیزاری •••
@ketabkhobkerman
1 535
ما ایرانیان بر شانههای غولها ایستادهایم.
اگر امروز از ابزارهای شگفتانگیز هوش مصنوعی استفاده میکنیم و دنیا ماتِ قدرت پردازشِ کدهای دیجیتال است، بد نیست به هزار سال پیش سفر کنیم؛ به روزگاری که یک ابرنبوغ ایرانی، سنگِ بنای تمام این فناوریها را پایهگذاری کرد.
محمد بن موسی خوارزمی؛ معمارِ پشت پردهی دنیای مدرن.
او فقط یک ریاضیدان ساده نبود؛ خوارزمی نابغهای بود که با ابداع روشهای حل گامبهگام مسائل «الگوریتم»، ذهن انسان را برای برنامهنویسی و ساخت کامپیوترها در قرنها بعد آماده کرد. او مفهوم «جبر» را به جهان هدیه داد و تفکر منطقی را فرمولبندی کرد.
شاید امروز ابرشرکتهای بزرگ دنیا و دانشمندان مدرن، این ابزارهای هوشمند را توسعه دهند، اما واقعیت این است که «قلب تپندهی هوش مصنوعی، کدهای خود را از نبوغ خوارزمی وام گرفته است.» بدون فرمولهای او، امروزه حتی یک خط کد نوشته نمیشد و هیچ سروری روشن نمیگشت!
یادمان نرود که تمدن و فناوری امروزِ دنیا، بر شانههای دانشمندان و نوابغ کهن این مرز و بوم ایستاده است.
1 535
کنار باور سبز صنوبرها
میان شمعدانی ها و شبدرها
جهان در لحظهای زیباست؛
اگر این ظلمت و زنگار
که می بندد ره دیدار ، بگذارد!
تمام روشنایی نامهی باران
مدیح رستگاری هاست
اگر این دیو و این دیوار بگذارد...
شفیعی کدکنی
1 535
زندگی ما، باارزشترین چیزی که داریم، اما برای یک عده تندرو، بیارزشترین عامل تو محاسبات از هزینههای جنگ است.
شما را به خدا سلاح به دست این تندروها بدهید و به جزایر خلیج فارس اعزام کنید،
و تا وقتی ترامپ و آمریکای جنایتکار و متحدان خیانتکارش رو از نقشه جهان محو نکردن اجازه بازگشتن ندهید.
این درست نیست که در بهترین ساختمانهای کشور، جلوی کولر بنشینی و آفتاب و مهتاب نبینی و برای مردمی که در گرمای طاقتفرسا، با شکم گرسنه، توی پول دارو و حداقلهای زندگیشون موندن، نسخه جنگی بپیچی که بیشترین منافعش به روسیه و آمریکا و اسرائیل و یک مشت رانتخوار داخلی میرسه.
جنگ که با شعار دادن از پنت هوس نیاوران اداره نمیشود.
1 535
@ketabkhobkerman
📚من گدا نیستم!
بانویی با نایلونی پر از جوراب از پلههای کتابِ خوب پایین آمد. چشمانش، خستهتر از آن بود که درخشش چشمان یک زن جوان را داشته باشند.
"آقا جوراب نیاز ندارید؟"
قبل از آنکه من پاسخی بدهم، خانم مشتری که کنار میز ایستاده بود، با نگاهی نه از سرِ ترحم، که از سرِ درکِ عمیقِ رنج، به او خیره شد و پرسید: « جورابها دونه ای چنده؟»
زن گفت: «صد و پنجاه هزار تومان.»
زنِ خریدار، بدون آنکه تردیدی در نگاهش باشد، پانصد هزار تومانی را پیش آورد و گفت: «این برای سه جفت جوراب؛ اما من جورابها را نمیخواهم، برای خودت، به کس دیگری بفروش.»
زنِ جورابفروش، با نگاهی که از غرورِ جریحهدار شده میسوخت، عقب کشید. گویی این بخشندگی، تیغی بود که میخواست بر عزتنفسِ او ضربه بزند. با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: «ببخشید خانم، من فروشنده ام، گدا نیستم!»
هرچه زنِ خریدار با مهربانی اصرار میکرد، دیوارِ استواری که زنِ فروشنده از عزتنفسِ خود بنا کرده بود، بلندتر میشد، و حتی همان پنجاه هزار تومانِ باقیمانده را هم پرداخت کرد.
زنِ خریدار، در حالی که احساسی شده و اشک در چشمانش حلقه زده بود، پرسید: «چرا؟ چرا اینقدر سخت میگیری خواهر؟»
زنِ جورابفروش، سرش را پایین انداخت. گویی سنگینیِ تمامِ دنیا روی شانههایش نشسته بود. بغضی گلویش را فشرد و با صدایی که گویی از اعماقِ یک ویرانه برمیآمد، گفت:
«مجبورم خانم، چارهای ندارم. سه سال پیش، وقتی تصادف کرد، تمامِ ستونهای زندگیمان فرو ریخت. پدرِ بچههایم رفت و من با دوتا بچه ماندم. یکی از بچههام مریضه، داروهایی که قبلا سیصد هزار تومان میخریدم؛ حالا گیر نمیان، گرون شدن، شدن ده میلیون تومن. نمیتونم ببینم بچهام جلوی چشمم بمیره؛ تا میتونم کار میکنم»
گاهی، بزرگترین بخشندگیها، نه در دادنِ پول، بلکه در درکِ رنجی است که پشتِ آن لایهی سختِ «من گدا نیستم» پنهان شده است.
کرمان. تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman
1 535
.
امروز دوستی پرسید؛ به جهنم و این چیزها اعتقاد داری؟
گفتم؛ بله!
گفت؛چرا؟
گفتم؛ چون در آن زندگی میکنم!
@ketabkhobkerman
