en
Feedback
آب و آتش

آب و آتش

Open in Telegram

فرصتی برای مطالعه برش‌های برگزیده از کتاب‌های خوبی که من و دوستانم در گروه «آب و آتش» برای شما انتخاب کرده‌ایم. شما هم با ارائه گزیده‌های خود به مدیر کانال با شناسه زیر به جمع تولیدکنندگان محتوای کانال بپیوندید:‌ @Dejakam

Show more
1 587
Subscribers
-124 hours
+67 days
+530 days
Posts Archive
و شهید، قلب تاریخ است... خواهران! برادران! اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخی آن‌ را داشتند كه ـ وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بی‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين و زينب ـ مظاهر حيات و عزت ـ می‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم. كسانی كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان‌دادن عشق خويش به حقيقتی كه دارد می‌ميرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه #ارزش‌های بزرگی كه دارد #مسخ می‌شود انتخاب می‌كنند، شهيدند، حی و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصری و قرنی و هر زمان و زمينی. و آنها كه تن به هر #ذلتی می‌دهند تا #زنده بمانند، مرده‌های خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كسانی كه سخاوتمندانه با حسين«ع» به قتلگاه خويش آمده‌اند و مرگ خويش را انتخاب كرده‌اند، در حالی كه صدها گريزگاه آبرومندانه برای ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعی و دينی برای زنده ماندنشان بود، توجيه و تأويل نكرده‌اند و مرده‌اند، اينها زنده هستند يا آنها كه برای ماندنشان تن به ذلت و پستی رهاكردن حسين«ع» و تحمل‌كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زنده‌اند؟ هركس زنده بودن را فقط در يك #لش_متحرك نمی‌بيند، زنده‌بودن و شاهدبودن حسين«ع» را با همه وجودش می‌بيند، حس می‌كند و مرگ كسانی را كه به ذلت‌ها تن داده‌اند، تا زنده بمانند، می‌بيند. آنها نشان دادند، شهيد نشان می‌دهد و می‌آموزد و پيام می‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، ای كسانی كه می‌پنداريد «نتوانستن از جهاد معاف می‌كند»، و ای كسانی كه می‌گوييد «پيروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد، انسانی است كه در عصر نتوانستن و غلبه‌نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن #پيروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌كشد، #رسوا می‌كند. و شهيد، #قلب تاريخ است، همچنان‌كه قلب به رگ‌های خشك اندام، خون، حيات و زندگی می‌دهد. جامعه‌ای كه رو به #مردن می‌رود، جامعه‌ای كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند و جامعه‌ای كه به #مرگ_تدريجی گرفتار است، جامعه‌ای كه تسليم را تمكين كرده است، جامعه‌ای كه #احساس_مسئوليت را از ياد برده است، و جامعه‌ای كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبی، به اندام‌های خشكِ مردهٔ بی‌رمقِ اين جامعه، خون خويش را می‌رساند و بزرگ‌ترين معجزهٔ شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ #ايمان_جديد به خويشتن را می‌بخشد. شهيد حاضر است و هميشه جاويد. [اما] کی غايب است؟! #علی_شریعتی #حسین_وارث_آدم مجموعه آثار- شماره ۱۹ #پس_از_شهادت صفحات ۲۰۳ و ۲۰۴. @Ab_o_Atash

✳️ رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس... زان یار دلنوازم شُکری است با شکایت گر نکته‌دان عشقی، بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب! مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان #تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس گویی #ولی‌شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان‌جا #سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این #شب سیاهم، گم گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی، ای #کوکب_هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این #بیابان، وین راه بی‌نهایت ای #آفتاب_خوبان! می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل، بیش است در بدایت هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد، ار خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی، در چارده روایت #حافظ_شیرازی  دیوان حافظ غزل شماره ۹۴. @Ab_o_Atash

Repost from آب و آتش
💠 متن کامل حکایت #پاتیل‌ها_را_لت_می‌زنم یا #استرالیا را با صدای پراحساس خود نویسنده #احسان_عبدی‌پور بشنوید... @Ab_o_Atash

4_6017166533640326800.mp319.47 MB

✳️ اذان صبح دهم... کَل‌محمود دست می‌برد کنار بناگوشش، می‌گردد، روش را می‌کند به کربلا داد می‌زند «الله اکبر... الله اکبر...» که زن‌ها نمی‌دانم یکهو چه‌شان می‌شود، صف و دایره و خواندنشان می‌پُکد و صدایشان می‌پرد توی هوا... جیغ جیغ جیغ ضجه ضجه ضجه... یا الله... خیلی بی‌مقدمه شده و نمی‌دانم چرا. وقتی کل‌محمود می‌گوید «اشهد ان لا اله الا الله»، می‌فهمم «الله اکبر»ها مال اذان بوده. می‌ایستم، نگاهشان می‌کنم، قضیه را می‌گیرم. متوجه می‌شوم که محرم، همین الان داخلِ روز دهمش شد. همین الان. آخرین چکه‌های شب که مانده بود رفت و هرچه زن‌ها و پیرمردهای محلهٔ شکری چرخیدند و زدند به سر و سینه‌هاشان و التماسِ صبح کردند که یک دم مَدَمَد، گوش نداد. میشت احمد که از پایینْ دست‌هاش را به حالت تسلیم‌شدن و بی‌فایده‌بودن، ضربدری، نشان کل‌محمود داد. کل‌محمود با بغض، چهار بار یاد خدا آورد که تو خیلی بزرگی و به نظرم یادش آورد که متناسب با بزرگی‌ات رفتار نمی‌کنی حضرت حق! من مثل چوب توی دستم بی‌حرکتم. صدبار شعر صبحدم را شنیده‌ام، هزاربار از بچگی تا این‌ساعت اسمش را آورده‌اند ولی نمی‌دانستم کی، کجا، توی چه ثانیه و لحظه‌ای از گردش زمین و عوالم دیگر، به چه قصدی می‌خوانندش. یکباره و به قطع و یقین و به جان و نفس، ایستاده‌ام دم ثانیه‌های اولِ صبح عاشورایی که تمام ماجرا قرار است اتفاق بیفتد. این همان خورشیدی است که ای کاش برنمی‌آمد. فکر می‌کنم ممکن بود التماس‌ها کارگر بیفتد، خورشید برنیاید و دم‌دمای ظهر، روی خاک، توی بیابان، خون ریخته نشود. خون‌ها، اندام‌ها، رگ‌ها، جوی‌ها. کِی دیده‌ام کسی لای «حی علی خیر العمل» هق‌هق بزند؟ کِی کسی با اذان، روضه گفته است؟ اذان صبحِ چه روزی خودش خالی‌خالی روضه است؟ #احسان_عبدی‌پور #پاتیل‌ها_را_لت_می‌زنم #رستخیز (چاپ اول، تهران: نشر اطراف، ۱۳۹۷) صفحه ۱۸. @Ab_o_Atash

Repost from آب و آتش
روضه وداع حاج آقا مجتبی تهرانی @Ab_o_Atash

روضه وداع... برویم سراغ کسی که دستمان را می‌گیرد و حفظمان می‌کند و سفینۀ نجات ماست. می‌نویسند روز عاشورا «فَنَظَرَ یَمیناً وَ شِمالاً»؛ حسین«ع» یک نگاهی کرد به سمت چپ و راست خودش، «وَلَم یَرَ مِن أصحابِهِ أحَداً»؛ دید دیگر هیچ‌یک از اصحابش باقی نمانده است؛ همه رفته‌اند. «فَنادیٰ یا مُسلِم بن عقیل و یا هانی بن عروه، یا بُریر، یا زُهیر...». یکی‌یکی اینها را صدا زد. «قوموا عَن نَومِکُم أیُّها الکِرام، اِدفَعوا عَن حَرَمِ الرَّسول»؛ بلند شوید و از این زن و بچه‌ها دفاع کنید... حسین«ع» وقتی آماده شد که خودش به میدان برود، «فَنادیٰ یا زَینَب، یا اُمَّ کُلثومِ، یا سُکَینَة، یا رُباب، عَلَیکُنَّ مِنّی السَّلام». یعنی خداحافظ، من هم رفتم. می‌گویند وقتی صدای حسین«ع» بلند شد، این زن‌وبچه‌ها و بی‌بی‌ها از خیمه بیرون ریختند و اطراف حسین«ع» را گرفتند. هرکس یک چیزی می‌گوید؛ اما خواهرش یک تقاضا دارد و آن اینکه بگذار یک بوسه به زیر گلویت بزنم... دخترش سکینه آمد، جلوی بابا را گرفت. رو کرد به پدر و گفت: «یا أبَه! أاَستَسلَمتَ بِالمَوت؟»؛ پدر! دیگر تن به مرگ دادی؟ حسین«ع» در جواب به او گفت: «کَیفَ لا یَستَسلِمَُ لِلمَوتِ مَن لا ناصِرَ لَهُ؟»؛ چگونه تسلیم مرگ نشود کسی که یاوری ندارد؟ سکینه گفت: حالا که چاره‌ای جز این نیست، «رُدَّنا الی حَرَمِ جَدِّنا». یعنی اول ما را بگذار مدینه و بعد خودت بیا و بجنگ. حسین«ع» با کنایه جواب او را داد. فرمود: «لَو تُرِکَ القَطا لَنامَ». یعنی دخترم! دیگر راه برگشت بر حسین بسته است... اینجا بود که سکینه شروع کرد های‌های گریه‌کردن. حسین«ع» آمد دخترش را بغل کرد و روی زانوهایش نشاند. با آستین‌هایش اشک‌های سکینه را پاک می‌کرد و این جملات را می‌گفت: «سَیَطولُ بَعدی یا سُکَینَةُ فَاعلَمی مِنکَ البُکاأُ اِذِ الحِمامُ دِهانی»؛ دخترم! گریه‌ها برای بعد از این است نه الان، «لا تُحرِقی قَلبی بِدَمعِکِ حَسرَتا»؛ دخترم! دل پدر را با این قطره‌های اشکت آتش نزن... #مجتبی_تهرانی #سلوک_عاشورایی منزل اول، تعاون و همیاری (چاپ اول، تهران: مؤسسۀ پژوهشی‌فرهنگی مصابیح الهدی، ۱۳۹۰) صفحات ۱۶۳ و ۱۶۴. @Ab_o_Atash

✳️ شاه شمشادقدان... شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‌دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف‌شکنان مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت: ای چشم و چراغ همه شیرین‌سخنان! تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود؟ بندهٔ من شو و برخور ز همه سیم‌تنان کمتر از ذره نه‌ای؛ پَست مشو مِهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ‌زنان بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری شادی زُهره‌جَبینان خور و نازک‌بدنان پیر پیمانه‌کش من که روانش خوش باد گفت: «پرهیز کن از صحبت پیمان‌شکنان دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان» با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم: که شهیدانِ که‌اند این‌همه خونین‌کفنان؟ گفت: حافظ! من و تو مَحرم این راز نه‌ایم از می لعل حکایت کن و شیرین‌دهنان #حافظ_شیرازی غزل شماره ٣٨٧ @Ab_o_Atash

Repost from آب و آتش
🎧 #روضه حضرت #ابوالفضل «ع» حاج‌آقا #مجتبی_تهرانی @Ab_o_Atash

#روضه حضرت ابوالفضل«ع» ✳️ ما بعد از تو زنده بمانیم؟! شب عاشورا، حسین«ع» خطبه خواند و بعد هم رو کرد به اصحابش و گفت: هر کس می‌خواهد برود، برود. اینها با من کار دارند و با شما هیچ کاری ندارند؛ بلند شوید و بروید. می‌نویسند اولین نفری که بلند شد، ابوالفضل«ع» بود. می‌دانید چه گفت؟ گفت: «نَفعَلُ ذالِکَ لِنَبقی بَعدَک؟!» یعنی ما برویم برای اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ خدا نیاورد آن روز را... روز عاشورا عباس نگاه کرد، دید همه شهید شدند؛ بنی‌هاشم هم شهید شدند. مجلسی می‌نویسد: «فَلَمّا رَأَی العَبّاسُ وَحدَةَ أخیهِ الحُسَین»، وقتی ابوالفضل«ع» دید برادرش تک و تنها مانده است، آمد به خدمت برادر و اجازه خواست. گفت: «هَل لی مِن رُخصَة؟»؛ اجازه می‌دهی بروم میدان؟ می‌نویسند: «فَبَکی الحُسَینُ علیه‌السَّلام». امام حسین«ع» شروع کرد به گریه کردن. به او فرمود: « أنتَ صاحِبُ لِوائی»؛ برادر! تو علمدار منی؛ اگر تو بروی دیگر چه می‌ماند برای من؟ می‌دانید ابوالفضل«ع» چه جواب داد؟ فرمود: «قَد ضاقَ صَدری»؛ حسین جان! سینه‌ام تنگی می‌کند؛ دیگر نفس نمی‌توانم بکشم؛ چقدر صبر کنم؟ «وَ سَئِمتُ مِنَ الحَیات»؛ دیگر از این زندگی بیزارم. امام حسین«ع» به او گفت اگر این‌طور است، برو برای بچه‌ها کمی آب تهیه کن. ابوالفضل«ع» اول آمد و با دشمن صحبت و اتمام حجت کرد. وقتی برگشت، دید صدای «العطش» بچه‌ها از خیمه‌ها بلند است. آماده شد و به سمت شریعه رفت. وارد شریعه شد، مَشک را پر از آب کرد، دست‌ها را برد زیر آب و آب را آورد به سمت دهان. می‌نویسند: «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین علیه‌السَّلام»؛ به یاد تشنگی برادر افتاد. آب را بر روی آب ریخت. از شریعه بیرون آمد و حرکت کرد؛ دارد در نخلستان می‌آید که ظالمی آمد و ضربه‌ای به دست راست ابوالفضل«ع» زد؛ یعنی همان دستی که مشک آب را با آن حمل می‌کرد. ابوالفضل«ع» این جملات را گفت: «وَاللهِ اِن قَطَعتُموا یَمینی، اِنّی أُحامی أبَداً عَن دینی.» یعنی من دست از دینم بر نمی‌دارم، من دست از حق بر نمی‌دارم. بند مشک را به شانه چپ انداخت و ادامه داد. یک ظالم دیگر آمد و دست چپ را هدف گرفت. ابوالفضل«ع» مشک را به دندان گرفت. تیری آمد و اصابه به مشک کرد و آب‌ها ریخت. می‌نویسند: «فَوَقَفَ العَبّاسُ علیه‌السَّلام.» اینجا دیگر ایستاد و به حرکت ادامه نداد. چرا؟ چون تمام همِّ او این بود که آب را به خیمه‌ها برساند؛ اما دیگر آبی در مشک ندارد... اینجا کاری کردند که ابوالفضل«ع» از مَرکب به زمین آمد. من نمی‌گویم چگونه به زمین آمد؛ اما وقتی به زمین آمد، صدایش بلند شد: «یا أخاهُ! أدرِک أخاک»؛ برادر! برادرت را دریاب. می‌نویسند حسین"ع" خودش را با عجله رساند و آن وضع و آن صحنه را دید... #مجتبی_تهرانی #سلوک_عاشورایی منزل اول، تعاون و همیاری (چاپ اول، تهران: مؤسسۀ پژوهشی‌فرهنگی مصابیح‌الهدی، ۱۳۹۰) صفحات ۱۴۴ تا ۱۴۶.    @Ab_o_Atash

4_145962930251235555.mp35.24 MB

✳️ نگاه آخر! خب، امشب [شب هشتم محرم] موضوع توسل ما معلوم است. من این نکته را مکرر گفته‌ام که اگر زین‌العابدین«ع» بودند و علی‌اکبر«ع» هم حیات داشت، مسلماً امامت برای علی‌اکبر«ع» بود. حتی در زیارتنامه علی‌اکبر«ع» دارد: «السلام علیکَ یا ولیَّ اللهِ و بن وَلیِّه» که راجع به هیچ امامزاده‌ای این تعبیر را نداریم؛ راجع به حضرت ابوالفضل«ع» هم چنین تعبیری نداریم؛ آنجا «ایّها العبدُ الصالح» داریم. در تاریخ می‌نویسند حسین«ع» در بین راه که می‌آمد، هنگام سحری بود که حضرت سرشان را جلوی زین مرکب گذاشته بودند و مختصری خوابشان برد. ناگهان سر را بلند کردند و این جملات را تکرار فرمودند: «إنّا للّه و إنّا الیهِ راجعون وَ الحمدُ للّهِ ربِّ العالَمین.» در مقاتل می‌نویسند حسین«ع» سه بار این جملات را تکرار کردند. علی‌اکبر«ع» بسرعت خودش را به پدرش رساند. (معلوم می‌شود که این پسر، مراقب پدر بوده و خواب به چشمش نمی‌آمده است.) گفت: «مِمَّ حَمِدتَ الله وَ استَرجَعت؟» پدرجان! چرا آیه استرجاع را خواندی و حمد خدا کردی؟ حسین«ع» به او فرمود: همین که داشتیم می‌رفتیم، دیدم یک منادی دارد ندا می‌کند: «القومُ یَسیرونَ وَ المَنایا تَسیرُ اِلیهِم»؛ این کاروان می‌رود ولی مرگ آنها را بدرقه می‌کند. بلافاصله علی‌اکبر عرض می‌کند: «یا اَبَه! أَوَلَسنا علی الحقِّ؟»؛ پدرجان! مگر این راهی که ما می‌رویم، راه حق نیست؟ حسین«ع» می‌فرماید: بله، این راه، راه حق است. علی‌اکبر می‌گوید: «إذَن لا نُبالی بالموت.»؛ پس ما دیگر باکی از مرگ نداریم؛ تا آخر پای حق می‌ایستیم؛ تا پای جان می‌ایستیم. روز عاشورا وقتی همهٔ اصحاب شهید شدند، علی‌اکبر اولین نفر از بنی‌هاشم است که از خِیام حرم بیرون می‌آید، پیش پدر می‌ایستد و اجازه میدان می‌گیرد. حسین«ع» بدون تأمل به او اجازۀ میدان داد. در مقاتل می‌نویسند خود امام حسین«ع» او را برای رفتن به میدان آراسته کرد. یعنی گفت بیا پسرم! خودم زره به تنت می‌کنم، خودم شمشیر به کمرت می‌بندم... همه کارها را خودش کرد و علی‌اکبر را آماده کرد. عجیب است! من در بعضی از مقاتل دیده‌ام که وقتی حسین«ع» علی‌اکبر را آمادهٔ میدان کرد، خودش زن و بچه‌ها را صدا زد که بیایید با علی خداحافظی کنید... خیلی قدرت است والله! حسین«ع» مردِ بی‌نظیرِ تاریخ است. به خدا قسم انبیا و اولیا چنین صحنه‌ای را ندیده‌اند. هر چه بگویم کم گفته‌ام. عاجز است بشر که این مرد را درک کند... شما می‌دانید که زن و بچه بیایند دور علی‌اکبر جمع شوند، چه می‌کنند؟ می‌نویسند: «اِجتَمَعَتِ النِّساء حَولهُ کالحَلقة.» یعنی این زن و بچه، حلقه‌وار دور علی را گرفتند؛ همه شیون می‌زنند، داد می‌زنند: «اِرحَم غُربَتَنا.»؛ علی! نرو؛ به غریبی ما رحم کن... ببینید که دل حسین«ع» چه می‌شود اینجا! اما حسین«ع» راه را باز می‌کند. علی راه می‌افتد و به سمت میدان می‌رود. اما می‌نویسند: «فرَفَعَ رَأسَهُ اِلی السَّماء.» حسین«ع» سر به سوی آسمان بلند کرد؛ دست‌هایش را زیر محاسنش گرفت و این جملات را گفت: «اللهمَّ اشهَد علی هؤلاء القَوم.»؛ خدایا! با تو دارم معامله می‌کنم. ای خدا! گواه باش بر این ملت که من جوانی که شبیه‌ترین خلق به پیغمبر است را دارم به سوی آنها می‌فرستم؛ «أَشبَهُ النّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولک». بعد سرش را که به سوی آسمان بود، پایین آورد و یک نگاهی به قدوبالای علی کرد؛ «فَنَظَرَ اِلَیهِ نَظَرَ آیِسٍ مَنهُ.»؛ یک نگاه مأیوسانه‌ای به علی کرد. با همان نگاه با پسرش خداحافظی کرد...  #مجتبی_تهرانی #سلوک_عاشورایی منزل اول: تعاون و همیاری (چاپ اول، تهران: مؤسسه پژوهشی‌فرهنگی مصابیح‌الهدی، ۱۳۹۰) صفحات ۱۳۰ تا ۱۳۲. @Ab_o_Atash

✳️ کربلا و هنرِ دانستنِ نیازِ لحظه‌ها ببینید نیازِ لحظه چیست. هنر، این است. در عالَم اسلام، هزاران نفر بودند که حسین‌بن‌علی، پدر حسین‌بن‌علی و مادر حسین‌بن‌علی و خاندان آنها «علیهم‌السلام» را دوست داشتند و حاضر بودند که در رکاب امام حسین و در کنار آن حضرت، کار و تلاش کنند. همچنین، یزید و یزیدیان و همهٔ کسانی را که در ماجرای کربلا شرکت داشتند، دشمن می‌داشتند؛ اما آنها حبیب‌بن‌مظاهر نشدند، زهیر نشدند، آن غلامِ تازه‌مسلمان نشدند، و در میان بنی‌هاشم، علی‌اکبر و ابوالفضل نشدند. چرا؟ به‌خاطر اینکه در لحظهٔ نیاز، حضور پیدا نکردند. آن ‌وقتی که دین به من احتیاج دارد، اگر من نیز آن وقت را نشناسم و به نیاز پاسخ ندهم، چه فایده که خودم را مستعد کمک برای دین بدانم؟ وقتی بیمار به این داروی فوری و فوتی احتیاج دارد، شما آن وقتی می‌توانید افتخار کنید به کمک این بیمار شتافته‌اید که در آن لحظه، این دارو را بدهید؛ و الا آن لحظه که گذشت، شما صدبرابر آن دارو را هم که بدهید، چه فایده‌ای دارد؟ #سیدعلی_حسینی_خامنه‌ای #خاطرات_و_حکایت‌ها صفحه ۳۴۸. @Ab_o_Atash

✳️ روضهٔ خرید! مکه، دوشنبه ۳۱ فروردین امروز صبح من هم افتادم به خرید. چنین بازاری هیجان خرید به آدم می‌دهد. به گمانم اغلب چیزهایی که مردم به عنوان سوغات می‌خرند، اول همین‌جوری می‌خرند؛ یعنی به تبعیت از همین هیجان بازار، و بعد که به وطن برگشتند، روی هرکدام اسم می‌گذارند که سوغات برای فلان خویش و قوم یا فلان دوست و آشنا. دو تا چفیه خریدم، سه تا عصای خیزران، چند بسته عودِ شاخه‌ای و چهار تا قلم خودنویس. حضرات همسفرها پرس‌وجوکنان که تو چه خریده‌ای؟ از قلم خوششان آمد و چند نفری سراغ گرفتند که بخرند؛ اما از خیزران خوششان نیامد. کسی چیزی نگفت؛ ولی می‌شد فهمید چرا. آخر تیری که گلوی «علی‌اصغر» را درید، از چوب خیزران بود... مگر می‌شود سفرنامه حج بنویسی و گریز به کربلا نزنی؟ #جلال_آل‌احمد #خسی_در_میقات انتشارات امیرکبیر صفحه ۱۰۸. #روضه @Ab_o_Atash

✳️ آنکه گفت آری، آنکه گفت نه! [امام حسین«ع»] در بین راه که می‌آمد، برخورد کرد به خیمه و خرگاهی. سؤال کرد این بساط برای کیست؟ گفتند مال عبیدالله بن حر جُعفی است. در تاریخ دیده‌ام که حسین«ع» ابتدا شخصی را نزد او فرستاد و از او خواست که بیاید. در بعضی از تواریخ دیده‌ام که وقتی پیغام حسین«ع» به او رسید، نیامد. آمدند گفتند که او نمی‌آید. عجیب است واقعاً! حسین«ع» خودش بلند شد. رفت کنار خیمه‌اش و سلام کرد، نشست و مطلب را با او درمیان گذاشت. فرمود وضع را که دیده‌ای؛ جوّی را که حاکم است و یزید و ترویج لا ابالیگری و... را که می‌دانی؛ می‌دانی که این روال، ریشه اسلام را می‌کند. عبیدالله همه حرف‌های حضرت را هم قبول کرد و انکار نکرد. نگفت که شما درباره وضع آنها اشتباه می‌کنی؛ اما در جواب گفت نمی‌آیم. چرا؟ چون من وضع کوفه را این‌طور دیده‌ام که مردم به نفع شما قیام نمی‌کنند. یعنی خلاصه‌اش اینکه از این نمد، کلاهی به ما نمی‌رسد و چیزی گیر ما نمی‌آید! این یک استعانه بود؛ اما در مقابل، باز هم حسین«ع» دارد می‌آید و باز برخورد می‌کند به خیمه و خرگاهی که مال زهیر است. دستگیری و نجات گمراهان کارِ حسین«ع» است. این تعبیر زیبایی که ظاهراً از پیغمبر اکرم«ص» است که «انّ الحسین مصباح الهدی و سفینة النّجاة»، چقدر زیباست! سفینۀ نجات به تعبیر ساده روز، آن قایقی است که غریق را نجات می‌دهد. یک وقت است که در دریا افتاده‌ای و خودت متمسّک به یک چیزی می‌شوی و بیرون می‌آیی؛ اما یک وقت کسی دست تو را می‌گیرد و بیرون می‌کشد؛ این «قایق نجات» است. نمی‌گوید دستت را به من بده، بلکه خودش دست غریق را می‌گیرد و از آن ورطه بیرون می‌کشد. حالا اگر یک غریقی، هر چه آن ناجی می‌خواهد او را بگیرد و نجاتش دهد خودش دستش را می‌کشد، او دیگر خودش مقصر است. عبیدالله بن حر این‌طور بود. حسین«ع» خودش بلند شد و آمد و گفت می‌خواهم تو را از این ورطه نجات دهم، ولی او خودش نخواست. از آن طرف، زهیر است؛ با اینکه در تاریخ می‌نویسند که زهیر عثمانی‌مسلک هم بوده است. حسین«ع» پیغام داد به زهیر که بیا! با اینکه زهیر مقید بود که در این مسیر با امام حسین«ع» روبه‌رو نشود. آنجا مجبور شده بود که با امام حسین«ع» در یک‌جا خیمه‌هایشان را برپا کنند و چاره‌ای نداشت. در تاریخ می‌نویسند وقتی قاصد حسین رسید، موقعی بود که همه داشتند غذا می‌خوردند. یکی از اطرافیان زهیر می‌گوید پیام‌آور حسین«ع» آمد و گفت: «یا زهیر! اَجِب اباعبدالله» یعنی ای زهیر! حسین تو را خواسته است. می‌گوید فضای خیمه را سکوت فرا گرفت و حالت بهتی به ما دست داد که لقمه‌ها در دست ما ماند. تعبیرش این است: «کَأَنَّ علی رُؤُوسِنا الطَّیر» یعنی مثل اینکه پرنده روی سر ما نشسته باشد! دیگر نمی‌توانستیم از جایمان تکان بخوریم. وقتی پرنده روی سرتان می‌نشیند و می‌خواهید که نپرد چه کار می‌کنید؟ آدم دیگر سرش را تکان نمی‌دهد. آن کسی که سکوت این جلسه را شکست، همسر زهیر است. به او گفت چه می‌شود که تو بلند شوی و بروی ببینی که پسر پیغمبر با تو چه کار دارد؟! برو حرف‌هایش را گوش کن و برگرد. می‌گوید تا همسرش این حرف را زد، زهیر از جا برخاست و حرکت کرد و رفت به سمت خِیام حسین«ع». در تاریخ نداریم که گفتار و سخنان حسین«ع» با زهیر چه بوده است.  بله، حضرت با عبیدالله حر جُعفی مفصل صحبت کردند و دست آخر هم او به امام حسین«ع» گفت بیا! من اسب و شمشیری دارم و اینها را به تو می‌دهم که اگر می‌خواهی بروی بجنگی برو بجنگ. امام حسین«ع» هم گفت: نه به اسب تو احتیاج دارم و نه به شمشیرت. اینها مال خودت! برخلاف عبیدالله، در مورد زهیر چنین چیزی به آن‌صورت نیست. می‌نویسند «فَما لَبِثَ أَن جاءَ مُستَبشِراً». عجب آماده بوده است این روح! یعنی توقف زهیر در خیمه امام حسین«ع» کوتاه بود. اصلاً توقفی نکرد و دیدیم که برگشت. اما این زهیر، دیگر آن زهیر نیست: «قَد أشرَقَ وَجهَهُ»، گویی صورت او یک تلألؤ و نورانیتی پیدا کرده است. وقتی انسانِ برتر بخواهد دستگیری و تصرف کند، ببینید چه می‌کند! البته زمینه هدایت هم در زهیر مساعد بود. وقتی زهیر برگشت، به تمام کسانی که اطرافش بودند گفت من با همۀ شما حلّ بیعت کردم؛ همگی بروید. حتی به همسرش گفت تو را هم طلاق می‌دهم؛ تو هم برو. رفقا بروید، اموال را هم بردارید و بروید. تمام عُلقه‌ها را بُرید و گفت همه بروید. من همان‌دم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست اما در بین اینها همسر زهیر یک نگاه به او کرد و گفت: عجب! من هم بروم؟! من منشأ سعادت تو شدم! من کجا بروم؟! #مجتبی_تهرانی #سلوک_عاشورایی منزل اول: تعاون و همیاری (چاپ اول: تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، ۱۳۹۰) صفحات ۸۴ تا ۸۸. #روضه @Ab_o_Atash

✳ غافلگیری اولین اشک واقعی زندگی‌ام چهاردهم ماهی در پانزده‌سالگی‌ام بود. گل‌های چادری که سرم بود یادم است. قرمز ریز بودند با کاس‌برگ زرد. مثل باقی چهاردهم‌ها، وقت خواندن سید، چادر را آورده بودم روی صورتم پایین و خیره به گل‌های ریز، خاطرات امروز مدرسه را مرور می‌کردم. دیدم صدای سید دارد در ذهنم صورت می‌سازد: «گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست.» مردی تنها سوار شد. زن‌ها دورِ اسبش بودند. دور شد. زنی صدایش کرد. برگشت. سپاه نداشت. پیش چشم زن‌ها راه رفت. دور شد. «جان جهانیان همه از تن برون شدی.» غافلگیرانه اولین اشک واقعی‌ام در پانزده‌سالگی از چشمم افتاد روی گل قرمز ریزی که روی زانویم بود. اولین اشکی که از اندوهِ گریه‌ مادر نبود. به خاطر آن تصویری بود که پیش چشمم شکل گرفته بود. اولین اشکی که نمایشی نبود. اولین بار بود که برایم مهم نبود زن‌ها اشکم را ببینند و بگویند «چه دلش پاکه این دختر» و مرا برای پسرهایشان نشان کنند. مهم نبود مادر با تحسین به چشم‌های سرخم نگاه می‌کند یا نه. دلم برای مصیبتی که سید می‌خواند، سوخته بود. اولین گریز به کربلا بود که وحشت‌زده، چادر مادر در دست، وسط آن سرزمین سرگردان نبودم. یک لحظه چادر مادر را رها کرده بودم و خودم تنها ایستاده بودم آن وسط و دیده بودم مرد می‌رود. بی‌اختیار نعره‌ «هذا حسین» زد. شوریِ اولین اشک عزادارانه‌ ته گلو تجربهٔ عجیبی بود. سید که گفت «بالنّبی و آله»، زن‌ها چادرشان را کنار زدند. دیدم یکی از آنها شده‌ام. طعم آن چای، تمام عمر با من ماند. زن همسایه سینی را گرفت جلویم. نذرش بود چای بدهد. سبک و ترد استکان را برداشتم. انگار مستحقش باشم. به دستش آورده باشم. به این چای هم مشرف شده بودم. به چای بعد اشک. #نفیسه_مرشدزاده #کآشوب روایت بیست‌و‌سوم #گیسوی_حور_در_امین‌حضور (چاپ اول، تهران: نشر اطراف، ۱۳۹۶) صفحه ۲۰۰. #روضه @Ab_o_Atash

photo content

غافلگیری اولین اشک واقعی زندگی‌ام چهاردهم ماهی در پانزده‌سالگی‌ام بود. گل‌های چادری که سرم بود یادم است. قرمز ریز بودند با کاس‌برگ زرد. مثل باقی چهاردهم‌ها، وقت خواندن سید، چادر را آورده بودم روی صورتم پایین و خیره به گل‌های ریز، خاطرات امروز مدرسه را مرور می‌کردم. دیدم صدای سید دارد در ذهنم صورت می‌سازد: «گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست.» مردی تنها سوار شد. زن‌ها دورِ اسبش بودند. دور شد. زنی صدایش کرد. برگشت. سپاه نداشت. پیش چشم زن‌ها راه رفت. دور شد. «جان جهانیان همه از تن برون شدی.» غافلگیرانه اولین اشک واقعی‌ام در پانزده‌سالگی از چشمم افتاد روی گل قرمز ریزی که روی زانویم بود. اولین اشکی که از اندوهِ گریه‌ مادر نبود. به خاطر آن تصویری بود که پیش چشمم شکل گرفته بود. اولین اشکی که نمایشی نبود. اولین بار بود که برایم مهم نبود زن‌ها اشکم را ببینند و بگویند «چه دلش پاکه این دختر» و مرا برای پسرهایشان نشان کنند. مهم نبود مادر با تحسین به چشم‌های سرخم نگاه می‌کند یا نه. دلم برای مصیبتی که سید می‌خواند، سوخته بود. اولین گریز به کربلا بود که وحشت‌زده، چادر مادر در دست، وسط آن سرزمین سرگردان نبودم. یک لحظه چادر مادر را رها کرده بودم و خودم تنها ایستاده بودم آن وسط و دیده بودم مرد می‌رود. بی‌اختیار نعره‌ «هذا حسین» زد. شوریِ اولین اشک عزادارانه‌ ته گلو تجربهٔ عجیبی بود. سید که گفت «بالنّبی و آله»، زن‌ها چادرشان را کنار زدند. دیدم یکی از آنها شده‌ام. طعم آن چای، تمام عمر با من ماند. زن همسایه سینی را گرفت جلویم. نذرش بود چای بدهد. سبک و ترد استکان را برداشتم. انگار مستحقش باشم. به دستش آورده باشم. به این چای هم مشرف شده بودم. به چای بعد اشک. #نفیسه_مرشدزاده #کآشوب روایت بیست‌و‌سوم #گیسوی_حور_در_امین‌حضور (چاپ اول، تهران: نشر اطراف، ۱۳۹۶) صفحه ۲۰۰. #روضه @Ab_o_Atash

✳️ جنگ پایان نیافته است! در قبايل عرب همواره جنگ بود، اما مكه «زمين حرام» بود و چهار ماه رجب، ذی‌القعده، ذی‌الحجه و محرم، «زمان حرام»؛ يعنی كه در آن جنگ حرام است. دو قبيله كه با هم می جنگيدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند، جنگ را موقتاً تعطيل می‌كردند، اما برای آنكه اعلام كنند كه «در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست؛ ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت»، سنت بود كه بر قبهٔ خيمهٔ فرماندهٔ قبيله، پرچم سرخی بر می‌افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه «جنگ پايان نيافته است». آنها كه به كربلا می‌روند، می‌بينند كه جنگ با پيروزی يزيد پايان گرفته و بر صحنهٔ جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است، اما می‌بينند كه بر قبهٔ آرامگاه حسين، پرچم سرخی در اهتزاز است. بگذار اين سال‌های حرام بگذرد... #علی_شریعتی #حسین_وارث_آدم مجموعه آثار، شماره ۱۹ انتشارات الهام صفحه‌ ۵۰. @Ab_o_Atash

photo content