ar
Feedback
آب و آتش

آب و آتش

الذهاب إلى القناة على Telegram

فرصتی برای مطالعه برش‌های برگزیده از کتاب‌های خوبی که من و دوستانم در گروه «آب و آتش» برای شما انتخاب کرده‌ایم. شما هم با ارائه گزیده‌های خود به مدیر کانال با شناسه زیر به جمع تولیدکنندگان محتوای کانال بپیوندید:‌ @Dejakam

إظهار المزيد
1 576
المشتركون
+124 ساعات
-17 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
4_145962930251235555.mp35.24 MB

✳️ نگاه آخر! خب، امشب [شب هشتم محرم] موضوع توسل ما معلوم است. من این نکته را مکرر گفته‌ام که اگر زین‌العابدین«ع» بودند و علی‌اکبر«ع» هم حیات داشت، مسلماً امامت برای علی‌اکبر«ع» بود. حتی در زیارتنامه علی‌اکبر«ع» دارد: «السلام علیکَ یا ولیَّ اللهِ و بن وَلیِّه» که راجع به هیچ امامزاده‌ای این تعبیر را نداریم؛ راجع به حضرت ابوالفضل«ع» هم چنین تعبیری نداریم؛ آنجا «ایّها العبدُ الصالح» داریم. در تاریخ می‌نویسند حسین«ع» در بین راه که می‌آمد، هنگام سحری بود که حضرت سرشان را جلوی زین مرکب گذاشته بودند و مختصری خوابشان برد. ناگهان سر را بلند کردند و این جملات را تکرار فرمودند: «إنّا للّه و إنّا الیهِ راجعون وَ الحمدُ للّهِ ربِّ العالَمین.» در مقاتل می‌نویسند حسین«ع» سه بار این جملات را تکرار کردند. علی‌اکبر«ع» بسرعت خودش را به پدرش رساند. (معلوم می‌شود که این پسر، مراقب پدر بوده و خواب به چشمش نمی‌آمده است.) گفت: «مِمَّ حَمِدتَ الله وَ استَرجَعت؟» پدرجان! چرا آیه استرجاع را خواندی و حمد خدا کردی؟ حسین«ع» به او فرمود: همین که داشتیم می‌رفتیم، دیدم یک منادی دارد ندا می‌کند: «القومُ یَسیرونَ وَ المَنایا تَسیرُ اِلیهِم»؛ این کاروان می‌رود ولی مرگ آنها را بدرقه می‌کند. بلافاصله علی‌اکبر عرض می‌کند: «یا اَبَه! أَوَلَسنا علی الحقِّ؟»؛ پدرجان! مگر این راهی که ما می‌رویم، راه حق نیست؟ حسین«ع» می‌فرماید: بله، این راه، راه حق است. علی‌اکبر می‌گوید: «إذَن لا نُبالی بالموت.»؛ پس ما دیگر باکی از مرگ نداریم؛ تا آخر پای حق می‌ایستیم؛ تا پای جان می‌ایستیم. روز عاشورا وقتی همهٔ اصحاب شهید شدند، علی‌اکبر اولین نفر از بنی‌هاشم است که از خِیام حرم بیرون می‌آید، پیش پدر می‌ایستد و اجازه میدان می‌گیرد. حسین«ع» بدون تأمل به او اجازۀ میدان داد. در مقاتل می‌نویسند خود امام حسین«ع» او را برای رفتن به میدان آراسته کرد. یعنی گفت بیا پسرم! خودم زره به تنت می‌کنم، خودم شمشیر به کمرت می‌بندم... همه کارها را خودش کرد و علی‌اکبر را آماده کرد. عجیب است! من در بعضی از مقاتل دیده‌ام که وقتی حسین«ع» علی‌اکبر را آمادهٔ میدان کرد، خودش زن و بچه‌ها را صدا زد که بیایید با علی خداحافظی کنید... خیلی قدرت است والله! حسین«ع» مردِ بی‌نظیرِ تاریخ است. به خدا قسم انبیا و اولیا چنین صحنه‌ای را ندیده‌اند. هر چه بگویم کم گفته‌ام. عاجز است بشر که این مرد را درک کند... شما می‌دانید که زن و بچه بیایند دور علی‌اکبر جمع شوند، چه می‌کنند؟ می‌نویسند: «اِجتَمَعَتِ النِّساء حَولهُ کالحَلقة.» یعنی این زن و بچه، حلقه‌وار دور علی را گرفتند؛ همه شیون می‌زنند، داد می‌زنند: «اِرحَم غُربَتَنا.»؛ علی! نرو؛ به غریبی ما رحم کن... ببینید که دل حسین«ع» چه می‌شود اینجا! اما حسین«ع» راه را باز می‌کند. علی راه می‌افتد و به سمت میدان می‌رود. اما می‌نویسند: «فرَفَعَ رَأسَهُ اِلی السَّماء.» حسین«ع» سر به سوی آسمان بلند کرد؛ دست‌هایش را زیر محاسنش گرفت و این جملات را گفت: «اللهمَّ اشهَد علی هؤلاء القَوم.»؛ خدایا! با تو دارم معامله می‌کنم. ای خدا! گواه باش بر این ملت که من جوانی که شبیه‌ترین خلق به پیغمبر است را دارم به سوی آنها می‌فرستم؛ «أَشبَهُ النّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولک». بعد سرش را که به سوی آسمان بود، پایین آورد و یک نگاهی به قدوبالای علی کرد؛ «فَنَظَرَ اِلَیهِ نَظَرَ آیِسٍ مَنهُ.»؛ یک نگاه مأیوسانه‌ای به علی کرد. با همان نگاه با پسرش خداحافظی کرد...  #مجتبی_تهرانی #سلوک_عاشورایی منزل اول: تعاون و همیاری (چاپ اول، تهران: مؤسسه پژوهشی‌فرهنگی مصابیح‌الهدی، ۱۳۹۰) صفحات ۱۳۰ تا ۱۳۲. @Ab_o_Atash

✳️ کربلا و هنرِ دانستنِ نیازِ لحظه‌ها ببینید نیازِ لحظه چیست. هنر، این است. در عالَم اسلام، هزاران نفر بودند که حسین‌بن‌علی، پدر حسین‌بن‌علی و مادر حسین‌بن‌علی و خاندان آنها «علیهم‌السلام» را دوست داشتند و حاضر بودند که در رکاب امام حسین و در کنار آن حضرت، کار و تلاش کنند. همچنین، یزید و یزیدیان و همهٔ کسانی را که در ماجرای کربلا شرکت داشتند، دشمن می‌داشتند؛ اما آنها حبیب‌بن‌مظاهر نشدند، زهیر نشدند، آن غلامِ تازه‌مسلمان نشدند، و در میان بنی‌هاشم، علی‌اکبر و ابوالفضل نشدند. چرا؟ به‌خاطر اینکه در لحظهٔ نیاز، حضور پیدا نکردند. آن ‌وقتی که دین به من احتیاج دارد، اگر من نیز آن وقت را نشناسم و به نیاز پاسخ ندهم، چه فایده که خودم را مستعد کمک برای دین بدانم؟ وقتی بیمار به این داروی فوری و فوتی احتیاج دارد، شما آن وقتی می‌توانید افتخار کنید به کمک این بیمار شتافته‌اید که در آن لحظه، این دارو را بدهید؛ و الا آن لحظه که گذشت، شما صدبرابر آن دارو را هم که بدهید، چه فایده‌ای دارد؟ #سیدعلی_حسینی_خامنه‌ای #خاطرات_و_حکایت‌ها صفحه ۳۴۸. @Ab_o_Atash

✳️ روضهٔ خرید! مکه، دوشنبه ۳۱ فروردین امروز صبح من هم افتادم به خرید. چنین بازاری هیجان خرید به آدم می‌دهد. به گمانم اغلب چیزهایی که مردم به عنوان سوغات می‌خرند، اول همین‌جوری می‌خرند؛ یعنی به تبعیت از همین هیجان بازار، و بعد که به وطن برگشتند، روی هرکدام اسم می‌گذارند که سوغات برای فلان خویش و قوم یا فلان دوست و آشنا. دو تا چفیه خریدم، سه تا عصای خیزران، چند بسته عودِ شاخه‌ای و چهار تا قلم خودنویس. حضرات همسفرها پرس‌وجوکنان که تو چه خریده‌ای؟ از قلم خوششان آمد و چند نفری سراغ گرفتند که بخرند؛ اما از خیزران خوششان نیامد. کسی چیزی نگفت؛ ولی می‌شد فهمید چرا. آخر تیری که گلوی «علی‌اصغر» را درید، از چوب خیزران بود... مگر می‌شود سفرنامه حج بنویسی و گریز به کربلا نزنی؟ #جلال_آل‌احمد #خسی_در_میقات انتشارات امیرکبیر صفحه ۱۰۸. #روضه @Ab_o_Atash

✳️ آنکه گفت آری، آنکه گفت نه! [امام حسین«ع»] در بین راه که می‌آمد، برخورد کرد به خیمه و خرگاهی. سؤال کرد این بساط برای کیست؟ گفتند مال عبیدالله بن حر جُعفی است. در تاریخ دیده‌ام که حسین«ع» ابتدا شخصی را نزد او فرستاد و از او خواست که بیاید. در بعضی از تواریخ دیده‌ام که وقتی پیغام حسین«ع» به او رسید، نیامد. آمدند گفتند که او نمی‌آید. عجیب است واقعاً! حسین«ع» خودش بلند شد. رفت کنار خیمه‌اش و سلام کرد، نشست و مطلب را با او درمیان گذاشت. فرمود وضع را که دیده‌ای؛ جوّی را که حاکم است و یزید و ترویج لا ابالیگری و... را که می‌دانی؛ می‌دانی که این روال، ریشه اسلام را می‌کند. عبیدالله همه حرف‌های حضرت را هم قبول کرد و انکار نکرد. نگفت که شما درباره وضع آنها اشتباه می‌کنی؛ اما در جواب گفت نمی‌آیم. چرا؟ چون من وضع کوفه را این‌طور دیده‌ام که مردم به نفع شما قیام نمی‌کنند. یعنی خلاصه‌اش اینکه از این نمد، کلاهی به ما نمی‌رسد و چیزی گیر ما نمی‌آید! این یک استعانه بود؛ اما در مقابل، باز هم حسین«ع» دارد می‌آید و باز برخورد می‌کند به خیمه و خرگاهی که مال زهیر است. دستگیری و نجات گمراهان کارِ حسین«ع» است. این تعبیر زیبایی که ظاهراً از پیغمبر اکرم«ص» است که «انّ الحسین مصباح الهدی و سفینة النّجاة»، چقدر زیباست! سفینۀ نجات به تعبیر ساده روز، آن قایقی است که غریق را نجات می‌دهد. یک وقت است که در دریا افتاده‌ای و خودت متمسّک به یک چیزی می‌شوی و بیرون می‌آیی؛ اما یک وقت کسی دست تو را می‌گیرد و بیرون می‌کشد؛ این «قایق نجات» است. نمی‌گوید دستت را به من بده، بلکه خودش دست غریق را می‌گیرد و از آن ورطه بیرون می‌کشد. حالا اگر یک غریقی، هر چه آن ناجی می‌خواهد او را بگیرد و نجاتش دهد خودش دستش را می‌کشد، او دیگر خودش مقصر است. عبیدالله بن حر این‌طور بود. حسین«ع» خودش بلند شد و آمد و گفت می‌خواهم تو را از این ورطه نجات دهم، ولی او خودش نخواست. از آن طرف، زهیر است؛ با اینکه در تاریخ می‌نویسند که زهیر عثمانی‌مسلک هم بوده است. حسین«ع» پیغام داد به زهیر که بیا! با اینکه زهیر مقید بود که در این مسیر با امام حسین«ع» روبه‌رو نشود. آنجا مجبور شده بود که با امام حسین«ع» در یک‌جا خیمه‌هایشان را برپا کنند و چاره‌ای نداشت. در تاریخ می‌نویسند وقتی قاصد حسین رسید، موقعی بود که همه داشتند غذا می‌خوردند. یکی از اطرافیان زهیر می‌گوید پیام‌آور حسین«ع» آمد و گفت: «یا زهیر! اَجِب اباعبدالله» یعنی ای زهیر! حسین تو را خواسته است. می‌گوید فضای خیمه را سکوت فرا گرفت و حالت بهتی به ما دست داد که لقمه‌ها در دست ما ماند. تعبیرش این است: «کَأَنَّ علی رُؤُوسِنا الطَّیر» یعنی مثل اینکه پرنده روی سر ما نشسته باشد! دیگر نمی‌توانستیم از جایمان تکان بخوریم. وقتی پرنده روی سرتان می‌نشیند و می‌خواهید که نپرد چه کار می‌کنید؟ آدم دیگر سرش را تکان نمی‌دهد. آن کسی که سکوت این جلسه را شکست، همسر زهیر است. به او گفت چه می‌شود که تو بلند شوی و بروی ببینی که پسر پیغمبر با تو چه کار دارد؟! برو حرف‌هایش را گوش کن و برگرد. می‌گوید تا همسرش این حرف را زد، زهیر از جا برخاست و حرکت کرد و رفت به سمت خِیام حسین«ع». در تاریخ نداریم که گفتار و سخنان حسین«ع» با زهیر چه بوده است.  بله، حضرت با عبیدالله حر جُعفی مفصل صحبت کردند و دست آخر هم او به امام حسین«ع» گفت بیا! من اسب و شمشیری دارم و اینها را به تو می‌دهم که اگر می‌خواهی بروی بجنگی برو بجنگ. امام حسین«ع» هم گفت: نه به اسب تو احتیاج دارم و نه به شمشیرت. اینها مال خودت! برخلاف عبیدالله، در مورد زهیر چنین چیزی به آن‌صورت نیست. می‌نویسند «فَما لَبِثَ أَن جاءَ مُستَبشِراً». عجب آماده بوده است این روح! یعنی توقف زهیر در خیمه امام حسین«ع» کوتاه بود. اصلاً توقفی نکرد و دیدیم که برگشت. اما این زهیر، دیگر آن زهیر نیست: «قَد أشرَقَ وَجهَهُ»، گویی صورت او یک تلألؤ و نورانیتی پیدا کرده است. وقتی انسانِ برتر بخواهد دستگیری و تصرف کند، ببینید چه می‌کند! البته زمینه هدایت هم در زهیر مساعد بود. وقتی زهیر برگشت، به تمام کسانی که اطرافش بودند گفت من با همۀ شما حلّ بیعت کردم؛ همگی بروید. حتی به همسرش گفت تو را هم طلاق می‌دهم؛ تو هم برو. رفقا بروید، اموال را هم بردارید و بروید. تمام عُلقه‌ها را بُرید و گفت همه بروید. من همان‌دم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست اما در بین اینها همسر زهیر یک نگاه به او کرد و گفت: عجب! من هم بروم؟! من منشأ سعادت تو شدم! من کجا بروم؟! #مجتبی_تهرانی #سلوک_عاشورایی منزل اول: تعاون و همیاری (چاپ اول: تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، ۱۳۹۰) صفحات ۸۴ تا ۸۸. #روضه @Ab_o_Atash

✳ غافلگیری اولین اشک واقعی زندگی‌ام چهاردهم ماهی در پانزده‌سالگی‌ام بود. گل‌های چادری که سرم بود یادم است. قرمز ریز بودند با کاس‌برگ زرد. مثل باقی چهاردهم‌ها، وقت خواندن سید، چادر را آورده بودم روی صورتم پایین و خیره به گل‌های ریز، خاطرات امروز مدرسه را مرور می‌کردم. دیدم صدای سید دارد در ذهنم صورت می‌سازد: «گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست.» مردی تنها سوار شد. زن‌ها دورِ اسبش بودند. دور شد. زنی صدایش کرد. برگشت. سپاه نداشت. پیش چشم زن‌ها راه رفت. دور شد. «جان جهانیان همه از تن برون شدی.» غافلگیرانه اولین اشک واقعی‌ام در پانزده‌سالگی از چشمم افتاد روی گل قرمز ریزی که روی زانویم بود. اولین اشکی که از اندوهِ گریه‌ مادر نبود. به خاطر آن تصویری بود که پیش چشمم شکل گرفته بود. اولین اشکی که نمایشی نبود. اولین بار بود که برایم مهم نبود زن‌ها اشکم را ببینند و بگویند «چه دلش پاکه این دختر» و مرا برای پسرهایشان نشان کنند. مهم نبود مادر با تحسین به چشم‌های سرخم نگاه می‌کند یا نه. دلم برای مصیبتی که سید می‌خواند، سوخته بود. اولین گریز به کربلا بود که وحشت‌زده، چادر مادر در دست، وسط آن سرزمین سرگردان نبودم. یک لحظه چادر مادر را رها کرده بودم و خودم تنها ایستاده بودم آن وسط و دیده بودم مرد می‌رود. بی‌اختیار نعره‌ «هذا حسین» زد. شوریِ اولین اشک عزادارانه‌ ته گلو تجربهٔ عجیبی بود. سید که گفت «بالنّبی و آله»، زن‌ها چادرشان را کنار زدند. دیدم یکی از آنها شده‌ام. طعم آن چای، تمام عمر با من ماند. زن همسایه سینی را گرفت جلویم. نذرش بود چای بدهد. سبک و ترد استکان را برداشتم. انگار مستحقش باشم. به دستش آورده باشم. به این چای هم مشرف شده بودم. به چای بعد اشک. #نفیسه_مرشدزاده #کآشوب روایت بیست‌و‌سوم #گیسوی_حور_در_امین‌حضور (چاپ اول، تهران: نشر اطراف، ۱۳۹۶) صفحه ۲۰۰. #روضه @Ab_o_Atash

photo content

غافلگیری اولین اشک واقعی زندگی‌ام چهاردهم ماهی در پانزده‌سالگی‌ام بود. گل‌های چادری که سرم بود یادم است. قرمز ریز بودند با کاس‌برگ زرد. مثل باقی چهاردهم‌ها، وقت خواندن سید، چادر را آورده بودم روی صورتم پایین و خیره به گل‌های ریز، خاطرات امروز مدرسه را مرور می‌کردم. دیدم صدای سید دارد در ذهنم صورت می‌سازد: «گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست.» مردی تنها سوار شد. زن‌ها دورِ اسبش بودند. دور شد. زنی صدایش کرد. برگشت. سپاه نداشت. پیش چشم زن‌ها راه رفت. دور شد. «جان جهانیان همه از تن برون شدی.» غافلگیرانه اولین اشک واقعی‌ام در پانزده‌سالگی از چشمم افتاد روی گل قرمز ریزی که روی زانویم بود. اولین اشکی که از اندوهِ گریه‌ مادر نبود. به خاطر آن تصویری بود که پیش چشمم شکل گرفته بود. اولین اشکی که نمایشی نبود. اولین بار بود که برایم مهم نبود زن‌ها اشکم را ببینند و بگویند «چه دلش پاکه این دختر» و مرا برای پسرهایشان نشان کنند. مهم نبود مادر با تحسین به چشم‌های سرخم نگاه می‌کند یا نه. دلم برای مصیبتی که سید می‌خواند، سوخته بود. اولین گریز به کربلا بود که وحشت‌زده، چادر مادر در دست، وسط آن سرزمین سرگردان نبودم. یک لحظه چادر مادر را رها کرده بودم و خودم تنها ایستاده بودم آن وسط و دیده بودم مرد می‌رود. بی‌اختیار نعره‌ «هذا حسین» زد. شوریِ اولین اشک عزادارانه‌ ته گلو تجربهٔ عجیبی بود. سید که گفت «بالنّبی و آله»، زن‌ها چادرشان را کنار زدند. دیدم یکی از آنها شده‌ام. طعم آن چای، تمام عمر با من ماند. زن همسایه سینی را گرفت جلویم. نذرش بود چای بدهد. سبک و ترد استکان را برداشتم. انگار مستحقش باشم. به دستش آورده باشم. به این چای هم مشرف شده بودم. به چای بعد اشک. #نفیسه_مرشدزاده #کآشوب روایت بیست‌و‌سوم #گیسوی_حور_در_امین‌حضور (چاپ اول، تهران: نشر اطراف، ۱۳۹۶) صفحه ۲۰۰. #روضه @Ab_o_Atash

✳️ جنگ پایان نیافته است! در قبايل عرب همواره جنگ بود، اما مكه «زمين حرام» بود و چهار ماه رجب، ذی‌القعده، ذی‌الحجه و محرم، «زمان حرام»؛ يعنی كه در آن جنگ حرام است. دو قبيله كه با هم می جنگيدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند، جنگ را موقتاً تعطيل می‌كردند، اما برای آنكه اعلام كنند كه «در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست؛ ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت»، سنت بود كه بر قبهٔ خيمهٔ فرماندهٔ قبيله، پرچم سرخی بر می‌افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه «جنگ پايان نيافته است». آنها كه به كربلا می‌روند، می‌بينند كه جنگ با پيروزی يزيد پايان گرفته و بر صحنهٔ جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است، اما می‌بينند كه بر قبهٔ آرامگاه حسين، پرچم سرخی در اهتزاز است. بگذار اين سال‌های حرام بگذرد... #علی_شریعتی #حسین_وارث_آدم مجموعه آثار، شماره ۱۹ انتشارات الهام صفحه‌ ۵۰. @Ab_o_Atash

photo content

بیمهٔ جون! قیدار مچ دستِ‌ نعش را محکم می‌گیرد و پوشه را می‌دهد دستِ‌ منشی. - میرزا! چه باید بنویسم؟ - شما فقط امضا کنید، من متن رضایت را بالاش می‌نویسم. قیدار چیزی نمی‌گوید. نگاه نمی‌کند به نعش. امضا می‌کند و همان‌جور که مچِ دستِ نعش را محکم گرفته است، سرش را جلو می‌برد و آرام می‌گوید: - سرِ سؤالِ قاضی و مصرفِ مواد که مرد نبودی؛ نیم‌مرد بودی و حرفی نزدی... اما حالا که امضای رضایت را گرفتی، می‌خواهم مرد باشی و این یکی را حرف بزنی... نه نیم‌مرد باشی که حرف نزنی، نه نامرد باشی که غلط حرف بزنی... می‌خواهم مرد باشی! حق؟! نعش، دست قیدار را می‌بوسد و تندتند سر تکان می‌دهد و «حق حق» می‌گوید. قیدار می‌گوید: - دیروز نشستم پیش میرزا، تا شب بیجک‌ها و قبض‌ها را وارسی کردم. تو از آنهایی بودی که دو گوسفندِ بیمه تریلی‌ات را نمی‌دادی به هیئتِ قیدار و می‌گفتی توی ولایت خودتان، قربانی زمین می‌زنی... نکند پول دو تا گوسفند را هاپولی کرده باشی... مرد باش و بگو خونِ «بیمه #جون»‌ را ریخته بودی یا نه؟ نعش چیزی نمی‌گوید. یک‌هو فرو می‌ریزد و دوباره می‌افتد زمین. زار می‌زند و جیغ می‌کشد. گل از چهرهٔ قیدار می‌شکفد؛ شاد می‌شود. بعد از تصادف برای اول‌بار می‌خندد؛ قاه‌قاه می‌کشد. آرام به پنج نفری که کنارِ درِ دادگاه منتظر ایستاده‌اند، می‌گوید: - بهتر شد... بهتر شد... صافی خونم تعویض شد، نفسم چاق... اگر قربانی کشته بود، تو گاراژ شاید پارکابیِ ناصر،‌ یا شاگردِ هاشم، بچه‌ای، نوخاسته‌ای، پس‌خیزی، به ارباب و کرم ارباب،‌ بدبین می‌شد... حالا همه می‌فهمند که بیمه جون، یعنی چه! روزی که وصل کردم گاراژ را به بیمه جون، پاری‌ها گفتند چرا بیمه جون؟ گفتم اگر بچه لشت نشای گیلان بودم، می‌نوشتم بیمهٔ آقا عبدالله، اگر بچهٔ بادرود و نطنز بودم، می‌نوشتم بیمهٔ آقا علی عباس... اما چه کنم، هیچ امامزاده‌ای بچه‌محل قیدار نمی‌شود. پاری دیگر گفتند چرا ننوشتی بیمهٔ حضرت قمر؟ بی‌گفتی کردم؛ اما از همان‌روز ترسم از این بود که روزی همچه وقعه‌ای شود و به قرصِ ماه شب چهارده، لکی بیفتد... حالا همه می‌فهمند که حضرت ارباب و حضرت قمر که هیچ، در بین هفتادودو تاشان، غلامِ سیاهشان هم قیدار را روسیاه نمی‌کند جلو خلق... #رضا_امیرخانی #قیدار (چاپ دوازدهم،‌ تهران: نشر افق، ۱۳۹۵) صفحات ۵۹ و ۶۰. #روضه @Ab_o_Atash

✳️ غمگین‌ترین مردم در آن‌روز چون شب دوم شد، نزدیک قبر آمد و چند رکعت نماز بگزارد و چون از نماز فارغ شد، گفت: «خدایا! این قبر پیغمبر تو، محمد است و من پسرِ دختر پیغمبر تو هستم و کاری پیش آمده که تو می‌دانی. خدایا! من معروف را دوست دارم و منکر را دشمن. یا ذوالجلال و الاکرام! از تو مسئلت می‌کنم به حقّ این قبر و آن‌کس که در آن است، برای من اختیار کن آنچه رضای تو و رضای رسول تو در آن است.» آنگاه نزد قبر گریست تا نزدیک صبح سر بر قبر نهاد و خوابی سبک او را بگرفت. پیغمبر را دید: می‌آید _ با گروهی از فرشتگان از چپ و راست و پیش روی او _ تا حسین را به سینه چسبانید و میان دو چشم او را بوسید و گفت: «حبیبی یا حسین! گویا تو را بینم در این نزدیکی: به خون آغشته و کشته، در زمین کرب و بلا، به دست گروهی از امت من، و تو تشنه هستی و آبت ندهند و آرزوی شفاعت من دارند. خداوند آنها را روز قیامت به شفاعت من نائل نگرداند. حبیبی یا حسین! پدرت و مادرت و برادرت نزد من آمده‌اند و آنها آرزومند تواند و تو را در بهشت درجاتی است که تا شهید نشوی به آن درجه نائل نگردی.» حسین نگاه به جد خویش کرد و گفت: «یا جدّاه!  مرا حاجت نیست که به دنیا برگردم. مرا با خودت بگیر و ببر با خود.» پیغمبر گفت: «ناچار باید به دنیا باز گردی تا تو را شهادت روزی گردد و آنچه را خداوند برای تو نوشته است از ثواب عظیم، بدان نائل شوی تا تو و پدرت و برادرت و عمّت و عمّ پدرت روز قیامت در یک زمره محشور شوید و در بهشت درآیید.» حسین ترسان از خواب برخاست و خواب خود را برای اهل‌بیت خویش و فرزندان عبدالمطلب گفت. آن‌روز در مشرق و مغرب گروهی غمگین‌تر و گریان‌تر از اهل بیت پیغمبر نبود. #یاسین_حجازی #آه [بازخوانی مقتل حسین بن علی«ع»] #دمع_السجوم صفحات ۳۸ و ۳۹. @Ab_o_Atash

✳️ تغییر روش مبارزه بعد از شهادت مسلم اباعبدالله «علیه‌السلام» طبق نوشتۀ مسلم از مکه حرکت کرد و در راه عدهٔ زیادی به کاروان حسینی پیوستند. ایشان آمد تا نزدیک خاک عراق. آنجا به حضرت خبر رسید که وضع نه آن است که مسلم برای شما نوشته بود. الان وضع دگرگون شده. مسلم کشته شده، هانی کشته شده، عبدالله بن یقطر که نامه حضرت را برای مسلم و مردم کوفه می‌برد کشته شد، اما با این اخبار وحشتناک «مبارزهٔ حسینی» متوقف نشد، فقط «تاکتیک» و «روش» عوض شد، چون وضع عوض شده بود. حضرت دستور داد مردمی که همراه او بودند همه جمع شوند، بعد به میان آنها آمد و نوشته‌ای را برای آنها خواند و بعد از حمد و ثنای خدا فرمود: «باخبر باشید اخبار وحشتناکی از کوفه می‌رسد، مسلم و هانی و عبدالله بن یقطر را کشته‌اند. مردم به ما «خیانت» کرده‌اند. من باید به این راه بروم تا کشته شوم، هر کس از شما تا این ساعت به امید مال و ثروت و به امید مقام و منصب با من آمده، راهش را بگیرد و برود.» بیشترِ کسانی که در میان راه به این کاروان ملحق شده بودند، رفتند. حسین بن علی ماند و آن عده از خُدامی که از مدینه با حضرت بیرون آمده بودند و چند نفر از یاران وسط راه. چون صحنهٔ مبارزه عوض شد دیگر نباید افراد متزلزل و مردّد در اردوی حسینی باقی بمانند. چون روش مبارزه عوض شد باید مردان آبدیده، مردان باصفا که از چاه طبیعت به‌در آمده‌اند، پیرامون او بمانند: پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به‌در آی که صفایی ندهد آبِ تراب آلوده باید مردمی پاک و منزّه و توانا و نیرومند در این راه بیایند که به هدف مبارزهٔ کربلا «ایمان قاطع» داشته و آماده‌ فداکاری و جانبازی باشند. #سیدمحمد_حسینی_بهشتی #مبارزه_پیروز صفحات ۱۹ و ۲۰. @Ab_o_Atash

🎶 صدای سنج و دمّام آمد از دور... نام قطعه: #گریه_خون خواننده: #سیدحسام‌الدین_سراج آهنگساز: #سیدمحمد_میرزمانی شاعر: #علیرضا_قزوه دستگاه: نوا آلبوم: #وداع @tdejakam

✳️ عيال تمام منطقه فارس! وقتی زن ميرزا محمدرضاخان قوام‌الملك در شيراز فوت كرد، قوام در مجلس سوگواری نشسته، مردم از او دیدن می‌كردند. طبقهٔ سوم محلات شهر هم به هیئت اجتماع برای سرسلامت‌گوییِ كلانتر فارس آمدند. كَل [كربلایی] رجب نماينده و خطيب یکی از این دسته‌ها برای اظهار همدردی گفت: «آقای قوام! گمون (گمان) نكن كه تنها عیال تو مُرده، بلكه عیال یك فارسی به رحمت خدا رفته است.» از قراری كه می‌گویند حتی خود قوام‌الملك هم از این بیان مضحك نتوانسته بود از خنده خودداری كند. #عبدالله_مستوفی #شرح_زندگانی_من انتشارات هرمس جلد اول، صفحه ۵۶. @Ab_o_Atash

✳️ صلوات! با نام تو باد، می‌فرستد صلوات تا روز معاد، می‌فرستد صلوات این یاس، گل محمّدی خواهد شد از بس که زیاد می‌فرستد صلوات #هادی_فردوسی @Ab_o_Atash

✳️ کمبود بمب و خلبان در ایالات‌متحده آمریکا ۲۰ سال است ملتی کهن در جنوب شرقی آسیا پیکار می‌کند، زیرا می‌خواهد به میل خود و بدون مداخله دولت‌های بزرگ زندگی کند. ۲۰ سال است سرزمین زیبای ویتنام، صحنه زورآزمایی‌ها و کشمکش‌های سیاسی و نظامی گردیده و محل آزمایش جدیدترین و مخرب‌ترین سلاح‌های جنگی شده است. آمریکا با اتکا به قدرت عظیم خود و با صرف هزینه‌ای بالغ بر ۲ هزار میلیون دلار در ماه، به منظور حمایت از حکومت ژنرال‌ها، درگیر جنگ ویتنام شده ولی مدرن‌ترین ماشین‌های جنگی و ورزیده‌ترین واحدهای نظامی آن‌ کشور نتوانسته‌اند مشتی چریک گرسنه را از پای درآورند. آمار رسمی فرماندهی نیروی آمریکا حاکی است که تنها طی سال ۱۹۶۶ بالغ بر ۵ هزار نفر افسر و سرباز آمریکایی در ویتنام کشته و بیش از ۴۰ هزار نفر مجروح شده‌اند. خبرگزاری ویتنام شمالی تعداد تلفات ارتش آمریکا را بالغ بر ۱۰۰ هزار نفر ذکر می‌کند. ادامه جنگ ویتنام موجب شده که همه توجه و تلاش سازمان‌های رهبری آمریکا معطوف به ویتنام شود و آمریکا یک‌تنه بار جنگ را به عهده بگیرد و هر روز بیش از گذشته احساس تنهایی کند. هزینه سرسام‌آور جنگ ویتنام باعث ایجاد تورم پول، افزایش مالیات‌ها و وقفه در اجرای بسیاری از طرح‌های فرهنگی، بهداشتی و اجتماعی آمریکا شده و اقتصاد آن‌ کشور را در معرض تهدید قرار داده است. شروع جنگ تصاعدی و توسعه بمباران ویتنام شمالی، آمریکا را در معرض انتقاد جهانیان قرار داده است و بدون آنکه آن‌ دولت از جنبه نظامی پیروزی چشمگیری به ‌دست آورده باشد، با کمبود بمب و خلبان روبه‌رو شده و طبق ادعای رادیو هانوی، از آغاز بمباران ویتنام شمالی تاکنون ۱۵۶۰ هواپیمای آمریکایی سرنگون شده است و با این‌همه، طبق اعتراف مقامات نظامی آمریکا، از قدرت مقاومت چریک‌های «ویت‌کنگ» کاسته نشده است... کارزار ویتنام بزرگ‌ترین حادثه زمان و یکی از عبرت‌های تاریخ است. در این مبارزه، بدون توجه به ایدئولوژی‌های طرفین متخاصم، بار دیگر این حقیقت به ثبوت رسید که: یک ملت زنده و متحد هرگز نابود نخواهد شد. #ژان_لارتگی #یک_ویت‌کنگ_یک‌میلیون_دلار #غلامرضا_نجاتی کتابفروشی جهان‌آرا ـ بهار ۱۳۴۶ از مقدمه مترجم. @Ab_o_Atash

✳️ آزادی‌خواهی از علما تا روشنفکران آزادی‌خواهانِ حقیقیِ صد سال پیش، ضداستعماری و ضدغربی بودند، اما اینک کسانی این لفظ را به‌کار می‌برند که ضدغربی‌بودن برایشان مطرح نیست. در گذشته، اگر کسی از لفظ «آزادی» سخن می‌گفت، سفارت انگلیس و سفارتخانه‌های خارجیِ دیگر مدعی او می‌شدند و حکام او را اذیت می‌کردند. درواقع، کاربرد این لفظ آسان نبود. علمای بزرگ آزادی‌خواه که از این لفظ استفاده می‌کردند، به دنبال اعتبار اجتماعی یا موقعیت نبودند. آنها واقعیت اجتماع را می‌دیدند و می‌خواستند با طرح آزادی، مقابل استبداد داخلی و استعمار خارجی بایستند. #موسی_نجفی #مشروطه‌شناسی نشر آرما صفحه ۲۰۰. @Ab_o_Atash

✳️ فرض بر آمدن دشمن است فرض را بر نیامدن دشمن نباید گذاشت، بلکه باید درباره سرعت مقابله با وی اندیشه کرد. همچنین نباید فکر کرد که دشمن حمله نمی‌کند، بلکه باید در صدد شکست‌ناپذیر کردن خود بود، و شکست‌ناپذیری مربوط به دفاع می‌شود. #سون_تزو #گذاری_بر_اندیشه‌_های_دفاعی #رضا_کلمیاب صفحه ۲۵. @Ab_o_Atash

✳️ ‌رباعیات نیما در مدح امیرالمؤمنین«ع» محمود، علی، عابد و معبود، علی است وز جملهٔ آفریده، مقصود علی است گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم: بودی به میان نبود و گر بود، علی است صدبار شکست و بست و درهم پیوست تا نام علی مرا در آیینه ببست من بگسلم از تو با جفای تو، ولیک از مهر علی دلم نخواهد بگسست آن‌کس که نه با علی دل خویش بباخت چیزی نشناخت، گرچه بس چیز شناخت درساخت دلم به هر بدی، لیک دلم با آن که بَدِ علی به لب داشت، نساخت #نیما_یوشیج #علی_اسفندیاری @Ab_o_Atash