آب و آتش
Відкрити в Telegram
فرصتی برای مطالعه برشهای برگزیده از کتابهای خوبی که من و دوستانم در گروه «آب و آتش» برای شما انتخاب کردهایم. شما هم با ارائه گزیدههای خود به مدیر کانال با شناسه زیر به جمع تولیدکنندگان محتوای کانال بپیوندید: @Dejakam
Показати більше1 579
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-130 днів
Архів дописів
1 579
Repost from آب و آتش
✳ روزی که نگهبان عراقی اردوگاه گریه کرد...
در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان میگفتیم، اما به گونهای که دشمن نفهمد.
روزی جوان هفدهسالۀ ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان میگویی؟ بیا جلو»!
یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذنِ جوانِ ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود، معلوم نیست سالم بیرون بیاید. پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او.»
آن بعثی گفت: «او اذان گفت.»
برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه میکنی؛ من اذان گفتم.»
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلانفلان شده! او اذان گفت، نه تو.»
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذانگفتن. مأمور بعثی فرار کرد.
وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفدهساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است.»
به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره ۱ و ۲) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش میبارید.
آن مأمور بعثی، گاهی وقتها آب میپاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه صمون(نان عراقی) میدادند که بیشتر آن خمیر بود.
ایشان میگفت: «میدیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه میشوم. نان را فقط مزهمزه میكردم که شیرهاش را بمکم آن مأمور هم هر از چند ساعتی میآمد و برای اینکه بیشتر اذیت کند، آب میآورد، ولی میریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار میکرد.»
میگفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک میشوم. گفتم: یا فاطمۀ زهرا! امروز افتخار میكنم که مثل فرزندت آقا حسین بن علی اینجا تشنهکام به شهادت برسم.»
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار میکنم. این شهادت همراه با تشنهکامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت، این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.
دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جانآفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمیخورد و دهانم خشک شده است.
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب میآورد و میریخت روی زمین. از پشت پنجره مرا صدا میزد که بیا آب آوردهام.
اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق میکند و دارد گریه میکند و میگوید: بیا آب آوردهام.
مرا قسم میداد به حق فاطمه زهرا «سلام الله علیها» که آب را از دستش بگیرم.
عراقیها هیچوقت به حضرت زهرا «سلام الله علیها» قسم نمیخوردند. تا نام مبارک حضرت فاطمه «سلام الله علیها» را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و میگوید: «بیا آب را ببر! ایندفعه با دفعات قبل فرق میکند.»
همینطور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یکمقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمیکنم.
گفت: دیشب، نیمهشب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا دختر رسول الله «ص» شرمنده کردی؟ الان حضرت زهرا «سلام الله علیها» را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آوردهای را به دست بیاور اگر نه همه شما را نفرین خواهم کرد.
#عبدالمجید_رحمانیان
#حماسههای_ناگفته
جلد سوم: به روایت ابوترابی
(چاپ اول، تهران: انتشارات پیام آزادگان، ۱۳۸۸)
صفحات ۱۲۵ تا ۱۲۷.
@Ab_o_Atash
1 579
✳️ امان از زبان!
این زبان چون سنگ و فَم آهنوش است
وآنچ بجهد از زبان چون آتش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زانک تاریک است و هرسو پنبهزار
در میان پنبه چون باشد شرار؟
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زان سخنها عالَمی را سوختند
عالَمی را یک سخن ویران کند
روبهانِ مُرده را شیران کند
جانها در اصل خود عیسیدماند
یک زمان زخمند و گاهی مرهماند
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان!
#جلالالدین_محمد_مولوی
#مثنوی_معنوی
@Ab_o_Atash
1 579
✳️ تحلیل زندهیاد حافظ درباره آخرین وضعیت جنگ و انقلاب اسلامی
بله، درست خواندید. امروز به مناسبت روز بزرگداشت شاعر بزرگ فارسی، حافظ کل قرآن کریم، حضرت خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی نظر ایشان را درباره سرنوشت جنگ حاضر و انقلاب اسلامی ایران پرسیدم. فرمودند:
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند، چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پردهدار به شمشير میزند همه را
کسی مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفتهاند اين بود
که جام باده بياور که جم نخواهد ماند
غنيمتی شِمُر ای شمع وصل پروانه
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا! دل درويش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکويی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
شادی روحش فاتحه و صلوات.
@tdejakam
1 579
✳ باغ نظر
ای نگاهت از شبِ «باغ نظر»، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر
چنگ بردار و شب ما را پریشان کن که نیست
چنگی از تو چنگتر، یا سازی از تو سازتر
قصه گیسویت از امواج تحریر #قمر
هم بلندآوازهتر شد، هم بلندآوازتر
گشتهام دیوان #حافظ را، ولی بیتی نداشت-
چون دو ابروی تو از ایجاز باایجازتر!
چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشماندازی از این بازتر
از شب جادو عبورم دادی و دیدم نبود
جادویی از سِحر چشمانِ تو پُراعجازتر
آن که چشمان مرا تَر کرد، چشمان تو بود
گرچه چشم عاشقان بوده است از آغاز، تَر
#علیرضا_قزوه
@Ab_o_Atash
1 579
✳️ فکر میکنی خیلی مردی؟
آخرهای آذر بود که آمد خوی. رفتم استقبالش. گفت میرود پسرش را ببيند. آمديم دم خانهشان. سپرد بمانم تا برگردد. خيلی طول نکشيد که برگشت. از در که آمد بيرون، پرسيدم:
علی آقا! گلپسرت را ديدی؟
گفت: آره.
گفتم: حالا به تو رفته يا به مادرش؟
گفت: نمیدانم.
تعجبم را که ديد، ادامه داد: من که صورتش را نگاه نکردم؛ فقط بغلش کردم. همين!
انتظار هر جملهای را داشتم الا اين.
گفت: ترسيدم نگاهش که کردم، محبتش نگذارد برگردم.
گفتم: فکر کردی خيلی مردی؟ برو نگاهش کن، بغلش کن، ببوسش، بعد ببين میتونی دل بکنی يا نه؟
برگشت... چند روز بعد که داشت خداحافظی میکرد که برگردد جبهه، نگاهش برق ديگری داشت.
علی برای عيد برنگشت...
#حسین_شرفخانلو
#اشتباه_میکنيد_من_زندهام
[خاطرات سردار علی شرفخانلو]
انتشارات روايت فتح
صفحه ١۴۴.
@Ab_o_Atash
1 579
✳️ فکر میکنی خیلی مردی؟
آخرهای آذر بود که آمد خوی. رفتم استقبالش. گفت میرود پسرش را ببيند. آمديم دم خانهشان. سپرد بمانم تا برگردد. خيلی طول نکشيد که برگشت. از در که آمد بيرون، پرسيدم:
علی آقا! گلپسرت را ديدی؟
گفت: آره.
گفتم: حالا به تو رفته يا به مادرش؟
گفت: نمیدانم.
تعجبم را که ديد، ادامه داد: من که صورتش را نگاه نکردم؛ فقط بغلش کردم. همين!
انتظار هر جملهای را داشتم الا اين.
گفت: ترسيدم نگاهش که کردم، محبتش نگذارد برگردم.
گفتم: فکر کردی خيلی مردی؟ برو نگاهش کن، بغلش کن، ببوسش، بعد ببين میتونی دل بکنی يا نه؟
برگشت... چند روز بعد که داشت خداحافظی میکرد که برگردد جبهه، نگاهش برق ديگری داشت.
علی برای عيد برنگشت...
#حسین_شرفخانلو
#اشتباه_میکنيد!_من_زندهام
[خاطرات سردار علی شرفخانلو]
انتشارات روايت فتح
صفحه ١۴۴.
@Ab_o_Atash
1 579
✳️ ده تعبیر دلنشین از جَبران
- خدا اندیشید، و اندیشه اولش فرشتهای بود.
و خدا سخن گفت، و نخستین کلمهاش یک انسان بود.
- چگونه به عدالت هستی ایمان نداشته باشم حال آنکه میدانم رؤیای آنان که بر بالشِ پَر میخوابند، زیباتر از رؤیای کسانی نیست که شباهنگام به خشتی ناهموار سر مینهند؟
- تنها کَرها به آدم ورّاج حسادت میورزند.
- ارزش انسان در چیزی که به دست میآورد نیست؛ بل در چیزی است که مشتاق به دست آوردن آن است.
- بسیاری از نظریهها به شیشه پنجره میمانند؛ از پشتشان حقیقت را میبینیم اما در عین حال، ما را از حقیقت جدا میکنند.
- مردی که از خطاهای کوچک زن نمیگذرد، هرگز از فضائل بزرگ او بهرهمند نمیشود.
- تفاوت میان ثروتمندترین ثروتمندان و فقیرترین فقیران، یک روز گرسنگی و یک ساعت تشنگی است.
- وقتی قلبت کوه آتشفشان است، چگونه انتظار داری در دستهایت گُل بروید؟
- اغلب از فردایمان قرض میگیریم تا دیون دیروزمان را بپردازیم.
- آیا این عجیب نیست؟ من شدیداً دوست دارم دیگران مرا فریب دهند تا بر آنها که فکر میکنند من نمیدانم که فریبم میدهند، بخندم!
#جبران_خلیل_جبران
#حمام_روح
#سیدحسن_حسینی
فصل «ماسه و کف»
(چاپ اول، تهران: انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، آبان ۱۳۶۴)
از صفحات ۱۱۲ تا ۱۲۵.
@Ab_o_Atash
1 579
✳ قوانین قطعیای که مادیگرایان نمیفهمند
بر این عالم وجود، قوانینی حاکم است که اهل مادّه آن قوانین را نمیشناسند؛ آن قوانین را نمیبینند: «سُنَّۀَ اللهِ فی الذینَ خَلَوا مِن قَبلُ». در جای دیگر: «سُنَّۀَ اللهِ الّتی قَد خَلَت مِن قَبلُ».
سنت خدا یعنی قوانین الهی؛ قوانینی وجود دارد در عالم وجود، در سرتاسر این کَون عظیم. این قوانین مثل قوانین طبیعی، مثل قانون جاذبه، مثل قانون ستارگان و خورشید و ماه و آمدورفتِ ماه و خورشید در شبانهروز، اینها قانون است؛ قانون طبیعی است. همینجور قوانینی در جوامع انسانی وجود دارد، این قوانین را اهل مادّه با چشمهای کمسو نمیتوانند درک بکنند، اما وجود دارد.
#سیدعلی_حسینی_خامنهای
#در_آغوش_نیل
انتشارات انقلاب اسلامی
صفحات ۲۳ و ۲۴.
@Ab_o_Atash
1 579
Repost from آب و آتش
🎧 تصنیف: باز آمدی
شعر از: جلالالدین محمد مولوی
با صدای: حسین خواجهامیری #ایرج
بهمناسبت هشتم مهر، روز بزرگداشت #مولوی
@Ab_o_Atash
1 579
Repost from آب و آتش
✳️ شاد آمدی، شاد آمدی، ناگه ز در باز آمدی
بنشین خوش! بنشین خوش! چون محرم راز آمدی
خوش بینمت، خوش بینمت، ماهِ پریوش بینمت
حوری مگر؟ حوری مگر؟ با شیوه ناز آمدی
زاریکنان، زاریکنان، پیش رخ تو بیدلان
چون بلبل و گل ناگهان، با برگ و با ساز آمدی
سرو روان، سرو روان، بر جویبار عاشقان
ای دولت و بخت جوان! بس خوب و دمساز آمدی
با ما خوش آ! با ما خوش آ! پیش من آ! پیش من آ!
هم شوخ و شنگ و دلربا؛ خانه برانداز آمدی
صبری بکن! صبری بکن! یا جامهٔ صبری بده
چون یوسف مصری دگر، با قدر و اعزاز آمدی
آوازها، آوازها، از تو به عالم شد روان
ای شمس تبریزی! ز من هم تو به آواز آمدی
#جلال_الدین_محمد_مولوی
#دیوان_شمس_تبریزی
#انتشارات_امیرکبیر
صفحه ۱۱۹۱.
@Ab_o_Atash
1 579
✳ پاسخ آقا به سیدحسن دربارۀ سلاح حزبالله
حسن که دست خدا را در این پیروزیها، بالاتر از هر قدرتی میدید و موقعیت و جایگاه حزبالله در لبنان و حتی جهان، دیگر حقانیت این جنبش را هم در افکار عمومی به اثبات رسانیده بود، پس از پیروزی در معرکهای که به جنگ ۱۶روزه یا آزادی جنوب معروف شد، برای کسب تکلیف از مقتدای خود به ایران آمد. جمعی از اعضای شورای راهبری حزبالله هم با او بودند. بعدها گفته شد سید حسن از «آقا» خواست تکلیفشان را برای ادامۀ جهاد یا زمین گذاشتن سلاح مشخص کند.
آقا گفته بود: شما چرا سلاح به دست گرفته بودید؟ سید پاسخ داده بود: برای بیرون راندن اشغالگر از سرزمینمان. آقا ادامه داده بود: الان هیچ نقطهای از لبنان در دست دشمن نیست؟ سیدحسن گفته بود: تمام سرزمینهایی که در دهۀ ۷۰ میلادی به اشغال اسرائیل درآمده بود، آزاد شد. البته «مزارع شبعا» که در سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶ خورشیدی) با جولان سوریه توسط اسرائیل اشغال شده بود، همچنان در دست دشمن است. آقا هم لبخندی زده و گفته بود: خب، پس تکلیف مشخص است!
سیدحسن خودش هم میدانست روشن شدن تکلیف مقاومت برای مبارزه با تعدی و تجاوز، به سرزمینهای لبنان خلاصه نمیشد. آنروزی که با اعلام آقاموسی صدر «هنگهای مقاومت لبنان» یا همان جنبش امل به وجود آمده بود، رکن اصلی این ایجاد، جهاد برای آزادی فلسطین بود. پس این حرکتِ روبهجلو همچنان باید ادامه مییافت تا هدف نهایی در دسترس قرار گیرد.
#سهیل_کریمی
#زیر_سایۀ_آن_سرو_صنوبر
ناشر: مؤلف
صفحات ۱۰۵ تا ۱۰۷.
@Ab_o_Atash
1 579
✳️ مامان اسکاجی
البته رضا در اسمگذاری روی افراد ید طولایی دارد. اسم کوچکترین برادرش را توی گوشیاش «آویزون» ذخیره کرده؛ چرا که رضا، مصطفی را از همان نوزادی آویزان و بندِ خود میداند. البته بعدها که مصطفی مستقلتر میشود، اسمش را تغییر میدهد به «آفت روزگار»! به روضهخوان مسجد لقب «فندک اهل بیت» میدهد. وقتی ازش میپرسند: «چه ربطی داره؟» پاسخ میدهد:
- فندکه دیگه؛ ملت رو با روضههایی که میخونه میسوزونه.
فردی همیشه کلاه سبز سیدیاش را روی سرش میگذارد؛ حتی هنگام سینهزنی که لخت میکند حاضر نیست کلاه سیدیاش را بردارد. رضا اسم او را میگذارد «گنبد سبز». در جلسهای نیز از مداحی دعوت میکند تا چند بیتی روضه بخواند؛ چون اسم بنده خدا را نمیداند او را خطاب میکند «بلبل اهل بيت». بعد از جلسه یکی از روضهخوانها که رفیق رضاست و جثه کوچکی دارد به رضا میگوید:
_ منم بلبل اهل بیتم یا نه؟!
_ نه تو با این هیکلت فنچ اهل بیتی.
به یک نفر دیگر که بدن پرمویی دارد و تا زیر چشمهایش ریش در میآورد لقب «سلطان پشم» را میدهد. یکی از مربیهای تکمیلی موهای فرفری دارد و سحرخیز است؛ صبحها زودتر از خواب بیدار میشود و چایی میگذارد و صبحانه آماده میکند. رضا اسم «مامان اسکاجی» را روی او میگذارد. بعدها او وارد آموزش و پرورش می شود و از فضاهای نظامی دور میشود؛ ولی رضا او را به همان نام میشناسد.
#محسن_ذوالفقاری
#من_همین_رضا_سنجرانی_را_دوست_دارم
نشر سیمرغ
صفحه ۱۹۹.
@Ab_o_Atash
1 579
🔹مامان اسکاجی
البته رضا در اسم گذاری روی افراد ید طولایی دارد. اسم کوچک ترین برادرش را توی گوشی اش «آویزون» ذخیره کرده؛ چراکه رضا،مصطفی را از همان نوزادی آویزان و بندِ خود می داند. البته بعدها که مصطفی مستقل تر میشود، اسمش را تغییر میدهد به «آفت روزگار»! به روضه خوان مسجد لقب فندک اهل بیت می دهد. وقتی ازش می پرسند: «چه ربطی داره؟» پاسخ میدهد:
- فندکه دیگه ملت رو با روضه هایی که میخونه میسوزونه.
فردی همیشه کلاه سبز سیدی اش را روی سرش می گذارد؛ حتی هنگام سینه زنی که لخت میکند حاضر نیست کلاه سیدی اش را بردارد. رضا اسم او را میگذارد«گنبد سبز»در جلسه ای نیز از مداحی دعوت میکند تا چند بیتی روضه بخواند؛ چون اسم بنده خدا را نمیداند او را خطاب میکند «بلبل اهل بيت»بعد از جلسه یکی از روضه خوانها که رفیق رضاست و جثه کوچکی دارد به رضا میگوید:
_منم بلبل اهل بیتم یا نه؟!
_نه تو با این هیکلت فنچ اهل بیتی.
به یک نفر دیگر که بدن پرمویی دارد و تا زیر چشم هایش ریش در می آورد لقب «سلطان پشم» را می دهد.یکی از مربیهای تکمیلی موهای فرفری دارد و سحر خیز است؛ صبح ها زودتر از خواب بیدار میشود و چایی میگذارد و صبحانه آماده میکند. رضا اسم «مامان اسکاجی» را روی او میگذارد بعدها او وارد آموزش و پرورش می شود و از فضاهای نظامی دور میشود؛ ولی رضا او را به همان نام می شناسد.
📚 | من همین رضا سنجرانی را دوست دارم ؛ ص۱۹۹
📝 | محسن ذوالفقاری ،نشر سیمرغ
1 579
✳️ گزارشی تکاندهنده از شهادت شیخ فضلالله نوری
در اثر تلاطم و طوفان، یکمرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش به زمین افتاد. جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه مقابل درِ حیاط روی یک نیمکت گذاشتند. جمعیت کثیری ریخت توی حیاط. محشری برپا شد. مثل مور و ملخ از سروکول هم بالا میرفتند. همه میخواستند خود را به جنازه برسانند. دور نعش را گرفتند و آنقدر با قنداقِ تفنگ و لگد به نعش زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهانش روی گونهها و محاسنش سرازیر شد. هر که هر چه در دست داشت میزد. آنهایی هم که دستشان به نعش نمیرسید، تف میانداختند.
به همه مقدسات قسم که در این ساعت، #گودال_قتلگاه را به چشم خودم دیدم. یکمرتبه دیدم یک نفر از سران مجاهدین مرد تنومند و چهارشانه بود وارد حیاط نظمیه شد. غریبه بود. جلو آمد، بالای جنازه ایستاد، جلوی همه دکمههای شلوارش را باز کرد و روبهروی اینهمه چشم شُرشُر به سر و صورت آقا شاشید!
تحویل جنازه
عدهای از صاحبنفوذها، یپرم ارمنی را از عواقب سوزاندن نعش شیخ و تحویلندادن میترسانند. یپرم راضی میشود و میگوید: بسیار خوب... به نظمیه تلفون کنید که لاشه را به صاحبانش رد کنند. سه نفر از بستگان #شیخ_شهید و سه نفر از نوکرهایش توی آن تاریکیّ توپخانه در گوشهای با یک تابوت منتظر تحویل جنازه بودند. آقا لخت و عور آن گوشه همینطور افتاده بود. لا اله الا الله، جنازه را در تابوت گذاشتیم و با دو مجاهد ما را راهی کردند.
جنازه را وارد حیاطخلوت خانه شیخ کردند. شیخ ابراهیم نوری از شاگردان شیخ، جنازه را غسل داد.
بعد کفن کردیم و بردیم در اطاق پنجدری میان دو حیاط کوچک پنهان کردیم.
سر مجاهدها را گرم کردیم. بعد تابوت را با سنگ و کلوخ و پوشال و پوشاک پر و سنگین کردیم. یک لحاف هم تا کرده روی آن کشیدیم. تابوت قلابی را با آن دو نگهبان سر قبر آقا فرستادیم. متولی قبرستان که در جریان بود مثلاً نعش را دفن کرد و آن دو نگهبان با تابوت به نظمیه برگشتند.
صبح اوستا اکبر معمار آمد و درهای اطاق پنج دری را تیغه کردیم و رویش را گچکاری کردیم.
♦️
دو ماه بعد از شهادت شیخ، درِ اتاق پنج دری را شکافتیم جنازه در آن هوای گرم همانطور تروتازه مانده بود. جنازه را از آنجا برداشتیم و به اتاقی دیگر آنسوی حیاط منتقل کردیم و دوباره تیغه کردیم.
کمکم مردم فهمیدند که نعش شیخ نوری در خانه است، میآمدند پشت دیوار فاتحه میخواندند و میرفتند. از گوشه و کنار پیغام میدادند امامزاده درست کردید؟! ۱۸ماه از شهادت شیخ گذشته بود. بازاریها به خیال میافتند دیوار را بشکافند و جنازه را برداشته دور شهر بیفتند و وااسلاما و واحسینا راه بیندازند. پیراهن عثمان برای مقصد خودشان.
♦️
حاج میرزا عبدالله سبوحی واعظ میگوید یک روز زمستانی خانم شیخ مرا خواست. دیدم زار زار گریه میکند. گفت: دیشب مرحوم آقا رو خواب دیدم که خیلی خوش و خندان بود ولی من گریه میکردم. آقا به من گفت: گریه نکن! همان بلاهایی را که سر #سیدالشهدا آوردند، سر من هم آوردند. اینها میخواهند نعش مرا در بیاورند. زود آن را به قم بفرست.
همانشب تیغه را شکافتیم و نعش را در آوردیم. با اینکه دو تابستان از آن گذشته بود و جایش هم نمناک بود، اما جسد پس از ۱۸ماه همانطور تروتازه مانده بود؛ فقط کفن کمی زرد شده بود. به دستور خانم دوباره کفن کردیم و نمدپیچ نمودیم، به مسجد یونسخان بردیم و صبح به اسم یک طلبه که مرده آن را با درشکه به امامزاده عبدالله بردیم و صبح جنازه را با دلیجان به طرف حضرت معصومه حرکت دادیم.
شیخ شهید در زمان حیات خود در صحن مطهر برای خودش مقبرهای تهیه کرده بود و به سید موسی متولی آن گفته بود «این زمین نکره یک روز معرفه خواهد شد.»
نزدیک قم کاغذ به متولی نوشتیم که زنی از خاندان شیخ فوت کرده میخواهیم در مقبره شیخ دفنش کنیم و به هادی پسر شیخ سپردیم در هنگام دفن جلو نیاید تا فکر کنند واقعاً میت زن است و قضیه لو نرود. شب جنازه در مقبره ماند. صبح خیلی سریع قبری به حد نصاب شرعی کندیم و با مهر تربتی که خانم داده بود، جنازه را درون قبر گذاشتیم. نعش پس از ۱۸ماه کمترین بوی عفونتی نداشت.
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون.
این آیهای است که روی قبر شهید حاج شیخ فضلالله نوری نوشته شده است.
#تندر_کیا
[نوه #شیخ_فضلالله_نوری]
#سر_دار
(چاپ سوم، تهران: نشر صبح، ۱۳۸۹)
از صفحات ۵۲ تا ۷۲.
@Ab_o_Atash
1 579
✳️ یک خاطره تلخ: تفرقهافکنان پیام امام را هم تحویل نگرفتند!
یکی از روزهای دی ماه سال ۱۳۶۳، آقامحسن [رضایی] به من گفت: «آماده شید، باید بریم پادگان ولیعصر!» این، زمانی بود که تازه «گشت ثارالله» را راه انداخته بودند. تصورم این بود که میخواهد بازدیدی از آنها داشته باشد.
سوار ماشینها شدیم و به پادگان ولیعصر رفتیم. وارد که شدیم، آقامحسن گفت: «برو زمین صبحگاه!» زمین صبحگاه در انتهای پادگان قرار داشت. گاز ماشین را گرفتم و رفتم. هنوز نرسیده، از دور دیدم حدود سیصد نفر آنجا جمع شده و جلوی جایگاه ایستادهاند. ماشین را پشت جایگاه نگه داشتم. آقامحسن پیاده شد. داشت به سمت جایگاه میرفت که دیدم ماشین بنز حامل آیتالله محلاتی سر رسید. او هم از ماشین پیاده شد و به طرف جایگاه رفت. بجز آقامحسن و آقای محلاتی، کاظم نجفی رستگار [فرمانده لشکر سیدالشهدا] هم به بالای جایگاه رفت و کنار آنها ایستاد. من جایم مشخص بود و کنار آقامحسن ایستادم.
آقای محلاتی پشت میکروفن قرار گرفت و بعد از سلام و خوشامدگویی به جمعیت حاضر، اعلام کرد که حامل پیامی از طرف حضرت امام است. بعد، از روی برگهای که دستش بود، شروع به خواندن پیام کرد. فحوای پیام این بود که «در این برهه از جنگ، اختلافات معنا ندارد و آب به آسیاب دشمن ریختن است؛ از این کارها دست بردارید. جنگ، هم شکست دارد هم پیروزی. همیشه خرمشهر و فتح پیش نمیآید؛ بعضی مواقع هم عدم فتح حاصل میشود.»
یادم است در انتها، تندی پیام زیاد شد و حضرت امام به افراد دخیل در این قضایا هشدار داده بود که «از این به بعد، اگر کس یا کسانی باب این مباحث را در سپاه باز کنند، حرف آنها از گلوی آمریکا خواهد بود.»
وقتی آقای محلاتی این بخش از پیام را قرائت کرد، چند نفر احمق و عوضی، از بین جمعیت دادوفریاد راه انداختند که «اگر راست میگی، دستخط امام رو نشون بده! کی گفته این پیام امامه؟ کم خالی ببند!» و از این حرفها. بعد هم شروع به هوکشیدن کردند. آنها واقعاً عوضی بودند و به نظر من با خودشان هم مشکل داشتند. کاظم رستگار جلوی تریبون رفت و خطاب به آنان گفت: «خفه شید! شما دستخط امام رو هم بازیچهٔ خودتون کردید؟ خجالت بکشید!»
سروصدای هوکردنشان آنقدر بلند بود که مردم از پنجرههای بیمارستان خانواده که در قسمت شمالی بیمارستان قرار داشت، سرها را بیرون آورده بودند و نگاه میکردند.
جو به هم ریخته و معلوم نبود یک دقیقه دیگر چه اتفاقی بیفتد. طوری شد که احساس ناامنی کردم و ترسیدم نکند این جماعت آسیبی به آقامحسن برسانند! سریه درِ گوش محافظی که کنارم ایستاده بود گفتم: «به همه بگو آماده باشند؛ اوضاع بیریخته! حواستون باشه!» او این کار را انجام داد. خودم هم با اشاره به بچهها فهماندم که مراقب باشند. با خودم بستم که اگر اینها بخواهند جلو بیایند و کوچکترین اقدامی علیه آقامحسن انجام بدهند، همه را با تیر خواهم زد؛ حتی اگر بیست نفر باشند. من محافظ بودم و کسی که به شخصیت تحت حفاظتم حمله میکرد، دشمن محسوب میشد؛ وظیفهام حکم میکرد که دشمن را منکوب کنم.
آیتالله محلاتی گفت: «بههرحال من پیام امام رو برای شما خوندم! اون کسی که دوستدار امام است، پذیرای این پیامه! کسی هم که فهمی از ولایت و امام نداره، خودش میدونه و خدای خودش! بعد هم پایین آمد و به آقامحسن گفت: «بریم آقا! اینها آدمبشو نیستند!»
در حین رفتن به سمت ماشینها، رستگار آمد و به آقای محلاتی گفت: «آقا ببخشید! من از طرف خودم عذرخواهی میکنم! بین اینها یه تعدادی هستند که واقعاً نمیفهمند و بیشعورند!» محلاتی که حسابی عصبانی بود، گفت: «خیلی احمقاند! خیلی بیشعورند! میگن دستخط امام نیست و دروغه! منِ محلاتی مسخره هستم که بیام بهدروغ از طرف امام حرفی بزنم؟» بعد هم سوار ماشینش شد و رفت؛ ما هم همینطور.
بین راه به آقامحسن گفتم: «حاجآقا! اون سری [در حادثه مشابه در محل سپاه تهران] گفتید دوسهنفر نخاله بین اینها هستند، ولی فکر کنم بیشتر از چند نفر باشند! اینها آقای محلاتی رو هم که نماینده امامه هو کردند!» گفت: «بههرحال پیش میاد دیگه! هنوز هم میگم؛ همون چند نفر هستند که سمپاشی میکنند و باعث تحریک بقیه میشن.»
#محمود_مجید_مسافری
[سرتیم حفاظت #محسن_رضایی]
#بادیگارد
#علیاکبر_مزدآبادی و #محمدعلی_صمدی
انتشارات یازهرا
صفحات ۳۴۲ تا ۳۴۵.
@Ab_o_Atash
1 579
✳️ اربعین بهمثابه میعادگاه
فقط یک جمله در باب اربعین عرض کنم: آمدن اهل بیت حسین بن علی«ع» به سرزمین کربلا، فقط برای این نبود که دلی خالی کنند یا تجدید عهدی کنند؛ آنچنان که گاهی بر زبانها جاری میشود. مسئله بسیار بالاتر از این بود. نمیشود کارهای شخصیتی مثل امام سجاد«ع» یا مثل زینب کبرا«س» را بر همین مسائلِ عادیِ رایجِ ظاهری حمل کرد. باید در کارها و تصمیمات شخصیتهایی به این عظمت، در جستوجوی رازهای بزرگتر بود. مسئلهٔ آمدن بر سر مزار سیدالشهدا«ع»، در حقیقت امتداد حرکت عاشورا بود. با این کار خواستند به پیروان حسین بن علی«ع» و دوستان خاندان پیغمبر و مسلمانانی که تحت تأثیر این حادثه قرار گرفته بودند، تفهیم کنند اینحادثه تمام نشد. مسئله با کشتهشدن، دفنکردن و اسارتگرفتن و بعد رهاکردن اسیران خاتمه پیدا نکرد؛ مسئله ادامه دارد. به شیعیان یاد دادند اینجا محل اجتماع شماست؛ اینجا میعادگاه بزرگی است که با جمعشدن در این میعاد، هدف جامعه شیعی و هدف بزرگ اسلامی جامعه مسلمین را باید به یاد هم بیاورید؛ تشکیل نظام اسلامی و تلاش در راه آن، حتی در حد شهادت، آن هم با آن وضع!
این چیزی است که باید از یاد مسلمانان نمیرفت و خاطره آن برای همیشه زنده میماند. آمدن خاندان پیغمبر، امام سجاد و زینب کبرا «علیهمالسلام» به کربلا در اربعین، به این مقصود بود.
#سیدعلی_حسینی_خامنهای
۱۳۸۵/۱/۱
@Ab_o_Atash
