en
Feedback
اتاقی در حومه خاطره

اتاقی در حومه خاطره

Open in Telegram
1 161
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1230 days
Posts Archive
خرابه‌ها پنجره سیاه است میز، سیاه آسمان، سیاه برف، سیاه... اشتباه نکن! نه دارو می‌خواهم نه روان‌شناس تنها این سنگ‌ها را بردار! خاک را کم‌کم کنار بزن و در چشم‌های من نگاه کن! چشم‌های من که مثل زمین گرد است تصویری از دنیا دنیای درهای قفل دنیای دیوارهای بی‌پایان آن‌قدر که هر‌بار برابر آینه می‌ایستم تصویرِ لاک‌پشتی به‌پشت‌افتاده مرا به انتظارِ رهگذری می‌برد که بیاید و برگرداند دنیا را شبی از این‌همه تنهایی دست‌های‌مان خواهد لرزید و خط خواهد خورد نقاشی سال‌های‌مان بر بوم خرابه‌های بم بر بوم دیوارهایی که ساخته‌ایم دیوارهایی که بر سرمان ریخت امّا من از تصویرهای بعدی این شعر می‌ترسم می‌ترسم خدا تمامیِ درها را بردارد بگذارد به روی دوش و دور شود دور... دور... دور... آن‌قدر که من بنویسم: کلیدهای گم‌شده روزی پیدا خواهد شد. #گروس_عبدالملکیان 📘رنگ‌های رفته‌ٔ دنیا و گزیده‌ای از «پرنده‌ٔ پنهان»، نشرِ چشمه، ۱۳۹۵ کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54

تو آن درخت روشنی برای #بهرام_بیضایی که امروز ۸۷ ساله شد ✍ #حمید_رستمی 1⃣ بهرام بیضایی امروز ۸۷ ساله شد و با این حال همچنان ذوق نوشتن دارد و آرزوی کارگردانی نوشته‌هایش. او که حالا تبدیل به مهم‌ترین پژوهشگر و نویسنده تاریخ تئاتر ایران شده، سال‌هاست که بی‌وقفه می‌نویسد و می‌نویسد و می‌نویسد و کمتر اجرا می‌کند. هرچند که اجرای نمایش‌نامه‌ها توسط خود بیضایی می‌توانست حلاوت آن متون را صدچندان کند و در ماندگاری‌شان تأثیری مثبت داشته باشد، ولی این‌چنین نشد و بخش زیادی از نوشته‌های استاد تا امروز رنگ اجرا به خود ندیده و صرفاً در قالب کتاب برای علاقه‌مندان عرضه شده است. بیضایی در طول این ۵۰ سال می‌توانست خالق آثار سینمایی زیادی هم باشد که در کنار رگبار، کلاغ، شاید وقتی دیگر، مسافران و… در تاریخ سینمای ایران ماندگار باشند. افسوس که چنین نشد! 2⃣ ما خوش‌اقبال بودیم در زمانه‌ای زیستیم که بهرام بیضایی در آن نفس کشیده، نوشته و کارگردانی کرده است. کسی که در سنین پایین به چنان درجه‌ای از تبحر و چیره‌دستی در نوشتار دست یازیده بود که شاهکارهایش همچون «اژدهاک» و «آرش» را خلق کند و به چنان جایگاهی در تئا‌تر و سینمای ایران برسد که نتوان تقدم یکی بر دیگری قائل شد. او به همان اندازه که در تئاتر ایران تأثیرگذار بود و انبوهی از نمایش‌نامه‌های اجراشده و نشده را روانه بازار چاپ کرد، به همان میزان هم در تولد و گسترش موج جدید سینمای ایران در اواخر دهه ۱۳۴۰ و اوایل دهه ۱۳۵۰ تأثیر داشت و با شاهکارهایش همچون رگبار توانست تعریف جدیدی از سینما برای مخاطبان ایرانی ارائه دهد و همراه با هم‌نسلانش برای برون‌رفت از حلقه بسته فیلمفارسی آن زمان، نسخه‌‌ای قابل پذیرش بپیچد. او در کار خویش چنان پرتوان و مؤثر بود که بخش وسیعی از فعالان تئاتر و سینمای پنجاه سال اخیر ایران یا مستقیماً شاگرد وی بودند و یا خواه‌ناخواه و با واسطه از دنیای نویسندگی و کارگردانی او الهام گرفته و به خلق آثار ریز و درشت پرداخته‌اند. 3⃣ وقتی در یکی از شماره‌های آغازین ماهنامه #فیلم_امروز و در یک نظرسنجی، بیش از ۸۰ منتقد و نویسنده سینمایی، فصل افتتاحیه فیلم مسافران را با اختلاف آراء به عنوان بهترین آغاز در سینمای ایران برگزیدند، کمتر کسی می‌توانست این میزان از اجماع نظر و استقبال از این فیلم را حدس بزند. صحنه ماندگاری که بر خلاف لحن واقع‌گرای فیلم به دلیل علاقه‌های شخصی بهرام بیضایی به دنیای نمایش، با فاصله‌گذاری برشتی اجرا شد و هما روستا در همان ابتدا رو به دوربین کل قصه را لو داد: «ما برای عروسی خواهرم به تهران می‌رویم. ما به تهران نمی‌رسیم، ما همگی می‌میریم!» یک مرگ‌آگاهی محض در بین شخصیت‌ها و آینه موروثی خانواده که قرار است متبرک‌کننده مراسم جشن باشد، اما تصادفی مرگبار عروسی را تبدیل به عزا کرده است. فیلمی ماندگار که از قضا شروع غافلگیرکننده‌ای دارد و می‌خواهد ثابت کند که فیلم‌های خوب معمولاً شروع، ادامه و پایان خوبی دارند. 4⃣ در صحنه پایانی مسافران مراسم سوگواری کشته‌شدگان تصادف در حالی برگزار می‌شود که خانم بزرگ ( #جمیله_شیخی ) همچنان بر این باور است که آن‌ها تصادف نکرده‌اند و به‌زودی خواهند آمد و با خود آینه موروثی خانواده را خواهند آورد. مراسم سوگواری بیشتر شبیه مراسم تعزیه و شبیه‌خوانی است که جماعت دورتادور نشسته‌اند و هرکس به نوبت دیالوگ خود را گفته و دوربین سراغ دیگری می‌رود که در این لحظه ماهرخ ( #مژده_شمسایی ) با لباس سفید عروسی از پله‌ها پایین می‌آید. خانم بزرگ ابتدا یکه می‌خورد ولی در ادامه مسرور از به واقعیت پیوستن فرضیه‌اش با تحسین به عروس می‌نگرد. حاضران بعد از لحظاتی ماندن در بهت و حیرت، شروع به کف‌زدن می‌کنند و سوگواری تبدیل می‌شود به مراسم عروسی که ناگاه در باز شده و مردگان با آینه موروثی از راه می‌رسند؛ رؤیا جای واقعیت را می‌گیرد و بازتاب نور در آینه محفل گرم آنان را غرق در روشنایی می‌کند. مهتاب ( #هما_روستا ) آینه را به ماهرخ می‌دهد تا عروسی برپا شود و انگار این مزد صبر و تحمل خانم بزرگ بودکه از ابتدا کوچک‌ترین شکی در آمدن آینه نداشت: «آمدند… به شما گفتم که در راه‌اند… اون به من قول داده بود… عروسیت مبارک دخترجان!» کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

نقش آبی سیمین نگاهی به ۵ نقش برگزیده از #فاطمه_معتمد_آریا ✍ #حمید_رستمی 1⃣ بی‌شک ماندگارترین نقش تمام سال‌های بازیگریِ سیمینِ سینمای ایران در #گیلانه (رخشان بنی‌اعتماد و #محسن_عبدالوهاب ، ۱۳۸۳) است. او در مقابل پرسشگرانِ کنجکاو و حیرانِ اعجاز بازیگری‌اش، فروتنانه گفت: «کار خاصی نکردم، فقط آرایشم را پاک کردم و شدم ننه گیلانه!» ولی خب قضیه به این سادگی‌ها هم نبود. بازی در نقش پیرزن فرتوت گیلانی که پسری جانباز و قوی‌هیکل را سال‌ها تیمارداری کرده، چه از لحاظ فیزیکی و چه از لحاظ روحی و روانی ریزه‌کاری‌هایی داشت که فقط معتمدآریا می‌توانست آن را روی پرده جان بخشد. قامتی که، پاهایی که پرانتزی و لحنی که ارام تر شده و هنگام ادای دیالوگ استیصالی خاص را از گوینده منتقل می کند و شرایطی که نه در بوجود آمدنش نقش داشتی و نه تمام شدنش دست توست و هر چه هست مهر تمام نشدنی ست به فرزندی ست که موقع رفتن عین درخت سرو بوده و حالا سالهاست توان حرکت ندارد. صحنه بزن‌ و برقص اش برای تغییر روحیه پسر ناقص‌العضو ( #بهرام_رادان ) و هم‌چنین درددل‌هایش با نامزد سابق پسرش که بعد از مجروح شدنش با فرد دیگری ازدواج کرده، از لحاظ حسی بسیار نفس‌گیر و خفه‌کننده است. هر چند که او بعدها در آباجان ( #هاتف_علیمردانی ، ۱۳۹۶) و نبات (ائلچین موسی‌اوغلو، ۲۰۱۴) نقشی با مختصات تقریبی آن را بازآفرینی کرد، ولی هیچ‌کدام مثل ننه گیلانه ماندگار نشدند. 2⃣ نوبر کردانی در روسری‌آبی ( #رخشان_بنی‌اعتماد ، ۱۳۷۳) زنی است نان‌آور و کارگر مزرعه رسول رحمانی ( #عزت‌الله_انتظامی )، مالک پابه‌سن‌گذاشته و زن‌مرده‌ای که عاشقش شده و علی‌رغم میل دخترانش قصد ازدواج با او را دارد. معتمدآریا در نشان دادن وجوه متفاوت عشقی غیرمتداول، همراه با شرم و حیای خاص دختران فقیر و سنتی موفق بوده و نقش را به‌شدت دست‌یافتنی و باورپذیر از کار در آورده است. چشمهایی که همواره از طرف مقابل دزدیده می شود و انگار توان و جرات چشم توی چشم شدن با شویش را ندارد. 3⃣ در حالی‌که رفته‌رفته معتمدآریا در نقش زنان جوان رنج‌کشیده کلیشه می‌شد، بازی در فیلم همسر ( #مهدی_فخیم‌زاده ، ۱۳۷۲) فضای تازه‌ای را برایش پدید آورد. این فیلم شهری با مایه‌های طنزآمیز، حکایت رقابت زن و شوهری‌ست که در یک شرکت همکار هم محسوب می‌شوند و در حالی‌که تمام شرایط برای مدیرعامل شدن شوهر ( #مهدی_هاشمی ) فراهم شده، هیأت مدیره تصمیم به انتخاب زن به عنوان مدیرعامل شرکت می‌گیرد و از این به بعد لحظات شیرین و بامزه‌ای را از اتفاقاتی که در رابطه خانوادگی و اداری این دو رخ می‌دهد شاهد هستیم. #معتمدآریا در خلق شخصیت یک زن امروزیِ تحصیل‌کرده و مقتدر و در عین‌حال علاقه‌مند به خانواده و همسر، درخشان ظاهر می‌شود و فیلم هم در گیشه موفق شده و هم از سوی کارشناسان مورد استقبال قرار می‌گیرد و سیمرغ بلورین از جشنواره فجر را برایش به ارمغان می‌آورد. 4⃣ معتمدآریا در فیلم "اینجا بدون من" ( #بهرام_توکلی ، ۱۳۸۹) نقش زنی زحمت‌کش و پابه‌سن‌گذاشته را بازی می‌کند که باید به فکر سروسامان دادن فرزندان جوان خویش باشد که از قضای روزگار یکی از آن‌ها دچار ناتوانی‌های جسمی‌ست و به دلیل انزوای شخصیتی‌اش، شاید هیچ‌گاه موفق به تشکیل خانواده نشود. معتمدآریا تمام پیچیدگی‌ها و دلواپسی‌های مخصوص به آن زن را به‌خوبی به نمایش گذاشته چه در محیط کار و به عنوان کارگری دون پایه و چه در خانه که مسولیت سر و سامان دادن به فرزندانش را به عهده دارد و حتی به قدر خرید یک کاناپه هم که سعی دارد وضعیت زندگی و آينده آنها را تغییر دهد. فیلم اقتباسی از نمایشنامه باغ وحش شیشه یی (تنسی ویلیامز) است و معتمدآریا توانست به خاطر بازی در آن جایزه بهترین بازیگری زن سی‌وپنجمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم مونترال کانادا را به خود اختصاص داد. 5⃣ سریال زیر تیغ ( #محمدرضا_هنرمند ، ۱۳۸۵) به قدری دردآور و پرغصه است که تک‌تک بازیگران لحظات نابی از تجربیات بازیگری خویش را در این سریال به نمایش می‌گذارند و در رأس همه آن‌ها زوج پرویز پرستویی و فاطمه معتمدآریا چنان در قالب نقش فرو رفته‌اند که انگار تمامی بدبختی‌های خانواده «محمود آقا» سر خودشان آوار شده است. صحنه‌های سکوت و قهر درونی‌اش با محمود آقا و التماس‌هایش به خانواده مقتول جگرسوز است و در کنار آن تلاش‌هایش برای پر کردن جای خالی پدر و مراقبت از خانواده‌ای که دچار طوفان شده و در هر لحظه امکان فروپاشی‌اش می‌رود، تجربه جدیدی در کارنامه بازیگری‌اش محسوب می‌شود. کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

از بارانی كه نباريده حرف بزن از برگ‌هايی كه نريخته... بگو چقدر بهاری؟ چقدر پاييز؟ بايد بدانم سال‌های سال چطور قاب پنجره را به سايهء تو بياويزم؟ و چه صبحی بايد دست‌هايت را به پرده‌های خانه معرفی كنم؟ نگران اين پنجره‌ام نگران پاييزی كه تمام می‌شود و شعرهای نيمه‌كاره‌ام... هنوز اندازهء آغوش تورا نگرفته‌ام هنوز خوشبختي را در زواياي مختلف امتحان نكرده‌ام و نمي‌دانم دوستت‌دارم را كجاي خانه اگر بگويی ، تعادل ديوارها حفظ مي‌شود و کجای خانه اگر صدایم کنی نور بيشتري كف اتاق مي‌ريزد ... می‌خواهم باشی تا تمام روزهای جهان را به اتفاق تو دعوت کنم تا روزهای بارانی پاییز نگرانت باشم و همینطور که به تو فکر می‌کنم،  عاشقانه‌ترین شعرهای جهان را به‌ یاد بیاورم... نگران این پنجره‌ام نگران بارانی که تمام می‌شود و حرفهای ناگفته‌ام... #ستاره_جوادزاده کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54

آیدا جانم دست‌های تو در دست من است. امید تو با من است. اطمینان تو با من است. چه چیز ممکن است بتواند مانع پیشرفت من ‌شود؟ کوچک‌ترین لبخند تو مرا از همهٔ بدبختی‌ها نجات می‌دهد. کوچک‌ترین مهربانی تو مرا از نیروی همهٔ خداها سرشار می‌کند. یقین داشته باش که احمد تو مفلوک و شکست‌خورده نیست. تمام ثروت‌های دنیا، تمام لذت‌های دنیا، تمام عالم وجود، برای من در وجود "آیدا" خلاصه می‌شود. - مثل خون در رگ‌های من #احمد_شاملو کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54

‏اکنون که چنین زبان ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم از خود می‌پرسم هرآنچه گفته باید باشم، گفته‌ام آیا؟ در من اما او دهان و لبی می‌بیند ماهی‌وار بی‌امان در کار و آوایی نه... ‏هی بر خود می‌زنم که مگر در واپسین مجال سخن هرآنچه می‌توانستم گفته باشم گفته‌ام؟ نمی‌دانم این‌قدر هست که در آوار صدا در لُجّه‌ی غریو خویش مدفون شده‌ام و این فرومردنِ غمناکِ فتیله‌ای مغرور را مانَد در انباره‌ی پرروغن چراغش. #احمد_شاملو کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54

ــ چه زیباست محبوب من در جامه‌ی همه‌روزی خویش با شانه‌ی کوچکی در موهایش! هیچ کس آگاه نبود که او این چنین زیباست. ای دخترانِ آوش‌ویتس ای دخترانِ داخاو شما محبوب زیبای مرا ندیده‌اید؟ ــ در سفری بس دراز بدو بر خوردیم، نه جامه‌ئی بر تن داشت نه شانه‌ئی در موی ـ□‏ ــ چه زیباست محبوب من که چشم و چراغ مادرش بود و برادر سراپا غرق بوسه‌اش می‌کرد! هیچ کس آگاه نبود که او این چنین زیباست. ای دخترانِ ماوت هاوزن ای دخترانِ بلزن شما محبوب زیبای مرا ندیده‌اید؟ ــ در میدانگاهی یخ‌زده بدو برخوردیم، شماره‌یی بر بازوی سپیدش بود و ستاره‌ی زردی در قلب‌اش. ‌ ■ شاعر: یاکووس کامپانل‌لیس | مترجم: ‌احمد شاملو |

در روز و روزگاری که مردم قلمرو وحشت همچون کبوتران مهاجر بودند و خانه‌ی خودم تبعیدگاه قلب خودم بود من خویش را بر روی صفحه‌ها متلاشی کردم: گاهی، چو خرده نانی بر سفره‌های خالی کفترها بسیار بار، اما چون شیشه‌ای شکسته پراکنده بر روی ریگ‌های بیابان‌ها از من شکسته‌تر کسی آیا هست؟ #رضا_براهنی کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54

بلندی اش که بلندی ناب گیسوهاست به آن صراحت یک استعاره می ماند که آفتاب بر آن گرم و نرم تافته باشد، من از سلاست دستانش تمام زندگی ام را سوال خواهم کرد و در سلامت چشمانش یتیم ماندگیم را تمام خواهم کرد... چگونه نرم در آید که گُل، که گُل، حتی، چو صبح صادق پاهای او نمی آید؟ چو بال نرمی پاهای او نمی آید؟ چگونه نرم در آید که من، که من، حتی، - منی که منتظرش در تمام شب هستم - صدای آمدن از شاهراه پایش را نمی شناسم از نرمش نیامدنش چگونه باز آید، چگونه نرم درآید؟ کنار من که درآید، دو بال می روید: دو بال بافته از برف دو بال بافته از خواب، خواب کفترها دو بال نرم برافراشته... دو بال نرم حمایت... #رضا_براهنی کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54

چقدر و چند ازين پرنده ها بغلت داری بپروازان همه را من آمده ام آماده ام                           *** ...آسمان می بارانَد روح تو را بر روی من، چقدر و چند ببينم و هيچ گاه سير نشوم، مي آمده ای انگار با غنچه ها از گوش هايت، هر چه با چشم هايم تو را بخورم سير نميشوم بسيرانم.... بگو بپرانَنْدم و دور تو چرخانَنْدم و دامن هايت را بتكان بريزانم من ميوه هايم را كه پيشْ مرگ تو باشم كه بوی گردن آهو را بپيچانم به جانم كه پیشْ پيشْ مرگ تو باشم... #رضا_براهنی کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54

. و او دیوانه‌ای تنهاست با آوار صد دیوار و گاهی چشم در چشمانِ مردان و زنان شهر می‌دوزد و می‌خواهد بخواند خط ‌ناخوانای رازی را که پشتِ چشم‌ها خفته است؛ و می‌خواهد بپیماید بیابان سیاهی را که پشتِ قلب‌ها مانده است، و می‌خواهد بکوبد گام بر هر جاده‌ی پندار و در هر گام او تنهاست با آوار صد دیوار... و شب‌ها پشت درها می‌نشیند کسی او را نمی‌بیند! و گویی چشم‌هایش زآن او نیست و گویی زانوانش زآن او نیست و گویی دست‌هایش زآن او نیست #رضا_براهنی

پدر دیوار محکمی بود ما روی سینه‌اش میخ می‌کوبیدیم تا خنده‌های کوچک‌مان را قاب کنیم مادر، پنجره‌ای میانِ سینۀ دیوار و ما هروقت
پدر دیوار محکمی بود ما روی سینه‌اش میخ می‌کوبیدیم تا خنده‌های کوچک‌مان را قاب کنیم مادر، پنجره‌ای میانِ سینۀ دیوار و ما هروقت دلمان می‌گرفت روبروی او می‌ایستادیم و آه می‌کشیدیم ما بچه‌های بدی بودیم! #ستاره_جوادزاده کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54

همه ی مادران به بهشت نمی روند داستان واقعی و غم انگیز زنانی ست که مادرانشان یا مادر همسرشان آنطور که باید و آنجا که باید، مادری نکرده اند. نبودنی یا کم بودنی که عواقب جبران ناپذیری برای دخترانشان و برای دخترانِ دخترانشان در پی داشته است. از میان ما، زنانی جسارت داشته اند و داستان زندگی خود و باری که مادرانشان بر دوش آنها گذاشته اند را برای ما بازگو کنند. دردها، حرف‌ها، کمبود ها، آرزوها و سؤال‌های آنها را در این کتاب بخوانید و در هر صفحه تکرار کنید همه ی مادران به بهشت نمی روند. #نیکی_فیروزکوهی کتاب همه ی مادران به بهشت نمی روند/ نشر ایجاز ، در شهر کتاب و کتاب فروشی های آن لاین در دسترس است. کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54

بی‌ستون سردردِ عشق‌های کوتاه شعر‌های بلند پارس‌های مُدام قهوه‌های مست سردردِ بغل که می‌کنی شبیه مرا، درد می‌شوم شَهدی نداشتی که شیرینم کنی فرهادِ جام‌های تلخ من از لب‌های تو پریده‌ترم لب می‌زنم به نفس و نفس و نطفه جای خوبی برای خفگی خون‌مُردگی نبودی که سیاهِ رگ‌های مستت را حلقه‌حلقه‌ی سر و گردن و دستم کنی سردردِ بوقِ سگ پاره‌پاره‌های رگ کَندن‌ِ جان گرفته‌ام سفت خودم را به دندان آخر بگیر در من تن تیشه سردردِ دردِ ریشه‌دارم! #روجا_چمنکار 📘راه رفتن روی بند، تهران ، نشر چشمه،۱۳۹۱ کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54