اوایل | پيمان طالبى
Open in Telegram
شاعر، نویسنده و روزنامهنگار [توسط خودم اداره میشود] ______________________ اینجاها هم هستم: Instagram.com/peymantalebi70 Twitter.com/peymantalebi70 Soundcloud.com/peymantalebi70 Goodreads.com/peymantalebi70 Academia.edu/peymantalebi
Show more448
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
شماره تازه مجله «سیاستنامه»
با پروندهای به مناسبت صدسالگی جلال آلاحمد
منتشر شد
در این شماره مطلبی نوشتهام با تیتر «ساختن سگ دهاندریده از آدم حسابگر!» که ناظر به تعبیری است که جلال در کتاب «یک چاه و دو چاله» درباره شبی که با حرفهای تند و تیزش، همایون صنعتیزاده را در ویلای شخصیاش عصبانی کرده بود، به کار برده است. در این متن، آثار غیرداستانی جلال را از نظر گذرانده و سعی کردهام که بفهمم چرا داستاننویسی چون جلال، به متنهای غیرداستانی رو آورد؟
حامد زارع، مدیر مجله «سیاستنامه»، از اتفاق درست در روزهایی به من پیشنهاد نوشتن مطلبی در این پرونده را داد که به شدت مشغول خواندن کارهای آلاحمد بودم و هنوز هم هستم. این حرف را چندجا گفتهام و صدی نود هم فحشش را خوردهام، اما باز هم میگویم که خیلی جلال را «نخوانده» نقد کردهاند و میکنند. یعنی کسی حوصله ندارد آن همه داستان و ناداستان – که خودش بهشان میگفت مقاله – را بخواند. اکثرا «مدیر مدرسه» از داستانیها و «غربزدگی» از ناداستانها را خوانده و به نویسنده پریدهاند که این دیگر چه مهملاتی است. انسان امروزِ ایرانی که از ایدئولوژی به هرشکلی خشمگین است، هرچه فریاد دارد، سر جلال میزند! البته فراموش نکنم که من بحث «محتوا» یا «عقیده» را درباره جلال با کسی ندارم چرا که خودم هم خیلی جاها منتقد جان کلام آلاحمد هستم. سخن بر سر قوت قلم، زاویهدید، شروع و پایانهای درست و تر و تمیز، احاطه حیرتانگیز به عوالم گوناگون ذهنی و زبانی و هزار نکته باریکتر ز موست که از آلاحمد یک «همیشه استاد» درست و حسابی میسازد.
حالا شما فحشتان را بدهید اما همین یکی دو شب پیش، من «سفر فرنگ» را هم از جلال خواندم و عجب کاری بود. پر از خردهروایتهای جذاب و آن هم با آن قلمِ مختصر و مفید. درخشان است نگاه آلاحمد به غرب و غربی و مخصوصا مهاجر.
در مطلب «ساختن سگ دهاندریده از آدم حسابگر!» گوشههایی از هنرمندیهای جلال در روایت و جستار را به خواننده نشان دادهام. خودم از این متن خیلی راضیام. امیدوارم زیاد و البته بیطرفانه خوانده شود.
@peymantalebi70
شماره تازه مجله «سیاستنامه»
با پروندهای
به مناسبت صدسالگی جلال آلاحمد
منتشر شد
@peymantalebi70
Repost from مجلّه سياستنامه
📚داستان جلد (جلال آلاحمد)
سياستنامه بیست و هشتم
پايیز ۱۴۰۲؛ ۳۸۸ صفحه؛۱۵۰هزارتومان
رسول جعفریان، عمادالدین باقی، مختار نوری، پیمان طالبی، زهرا سلیمانی اقدم و حمیدرضا محمدی
@goftemaann🦉
#یادداشت
تقدیم «حبیبم رو میخوام»
به روح آلفرد نوبل!
پیمان طالبی
::
بعید میدانم که علیاکبر شیدا، آهنگساز نامدار دوره قاجار، زمانی که تصنیف «امشب شب مهتابه» را در آواز اصفهان و وزن شش هشتم میساخت، به این فکر کرده باشد که زمانی خواهد رسید که این آهنگ را در مراسم شام اعطای جایزه صلح نوبل بخوانند، چرا که خود سازنده نیز هیچ ارتباطی بین ترانه این قطعه و صلح و نوبل و هارالد پنجم، پادشاه نروژ نمییافت! شگفتی ماجرا در این است که گلشیفته فراهانی که مبدع این بدعت در مراسم مذکور بود و دو تن دیگر را نیز – احتمالا به شهادت «ایرونی» بودن و «ما همه با هم هستیم» - با خود همراه کرد، این تصنیف را به یاد نرگس محمدی، برنده امسال جایزه صلح نوبل خواند که غایب بزرگ شام اعطای جایزه محسوب میشد. طنینانداز شدن «گویید فلونی اومده، آن یار جونی اومده» در تالار شهر اسلو، آنقدر به برنده جایزه و اصلا نفس برگزاری این مراسم بیربط بود که این وصله ناجور بودن را میشد از چشمهای دختر شجریان – که از هر خصیصه پدرش بیبهره باشد، دستکم «شعرفهمی» را اندکی از او به ارث برده – خواند.
خانم بازیگر پیش از اینکه نخستین مصرعهای تصنیف علیاکبر شیدا را بر زبان بیاورد و حضار و دوستانش را نیز به همخوانی این قطعه دعوت کند، در سخنرانی کوتاه خود، توجیهش برای اجرای این بالماسکه را، شهره بودن ایرانیها به شکستن قواعد و راه و رسم رایج عنوان کرد و از این کوچه علیچپ ماجرا را به نرگس محمدی چسباند. میتوانم تصور کنم که هارالد پنجم زیر لب “oh, I see” ای گفته و به تماشای این – به قول محمدعلی جمالزاده – شی عجاب مشغول شده است. بی آنکه یکنفر از ایرانیهای حاضر، دستکم آن دو نفر مشارکتکننده در تشکیل گروه سرود نوبلپرایز، از خانم بازیگر بپرسند: آخر که به شما اجازه داده ایران و ایرانی را با خنکبازیهایی از این دست، قانونشکن و بیپرنسیب جلوه دهید؟ آن هم در مراسمی اینچنینی که ۱۲۲ سال است دارد برگزار میشود و هنوز بسیاری از اسلوبها و قواعد دوره اولش نیز در آن پابرجاست. حافظه تاریخی این مملکت پر است از حضورهایی درخشان در مهمترین مجامع علمی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در جهان که تا بوده، ایرانیها در آن مبادیآدابترین بودهاند و بهقاعدهترین رفتارها را از خود نشان دادهاند. چه ایرانیها که کت و شلوار فراک به تن، در مراسم اهدای جوایزی چون «لژیون دونور»، «اسکار»، «گرمی» و... شرکت کرده و تحسین همگان را برانگیختهاند. چرا فکر میکنید همهچیز از فکلیهای تازه به دوران رسیدهای مثل شما آغاز شده است؟
جالبتر اینکه نگاههای خیره و پرسشگر و چهرههای متعجب حاضران در تالار اسلو که بعضیهایشان این گروتسک بامزه – لطفا فقط بخوانید بامزه، منظورم به هیچوجه جالب یا جذاب نیست - را واجد فیلمبرداری و استوری کردن یافته بودند، بهجای اینکه پیغام «بچه بیا پایین سرمون درد گرفت» را به خانم بازیگر و همسرایانش منتقل کند، او و همپیالههایش در بیبیسی و اینترنشنال را ذوقمرگ کرده که: «ببینید ایرانی چه تخم دوزردهای کرده که اینها اینطور هاج و واج ماندهاند». نه خانم عزیز، اشتباه به عرضتان رساندهاند. برای هارالد پنجم و همسر و همراهانش، این «ایرونیبازی»ها از جنس سهتار یاد گرفتن یک جوان متمول لندنی است که میخواهد در کنار گذران زندگی در شرکت استارآپیاش، خیری هم به یک هنرمند ورشکسته آواره از وطن برساند! هیچ بریتانیایی اینچنینی سهتارنواز خوبی نخواهد شد، چرا که این جماعت به «خواب است بیدارش کنید، مست است هشیارش کنید»های شما، به چشم تفریحی برای سرگرم کردن بچهشان در فاصله بین شام تا تختخواب نگاه میکنند. در طول تاریخ معاصر این رسم مهوع نگاه کردن از بالا به پایین به انسان خاورمیانهای را، فقط آنهایی شکستهاند که با دانش و فراست و فرهنگمداری و آدابدانی و نزاکت و هزار و یک خصیصه مثبت دیگر، به سراغ غرب و مجامع پر زرق و برق آن رفتهاند. تقیزادهها و فروغیها و افشارها و نفیسیها بودند که با حضورهای موثر، سخنرانیهای سنجیده، اظهار نظرهای نغز و اخم و لبخندهای بهموقع، غرب و غربیها را شیفته خود کردند چنان که ماهی و گاه هفتهای در عمر این بزرگان نبوده که آکادمیای یا نهادی از آنها برای حضور در مجمعی دعوت نکرده باشد. حال آنکه با این دست رفتارها که از شما و دوستانتان صادر شده و میشود، احتمالا برای دفعات بعد، مسئولان برنامههای مهم اینچنینی، کنار اسم ایرانیهای حاضر در مراسم یک ضربدر قرمز میزنند که حواسشان باشد دستکم مثل بچههای شرور فامیل در مهمانیها، برای کاهش خطرات احتمالی آنها را سر یک میز ننشانند!
منتشرشده در روزنامه اعتماد
@peymantalebi70
تقدیم «حبیبم رو میخوام»
به روح آلفرد نوبل!
یادداشتی درباره حواشی
شام اعطای جایزه صلح نوبل
منتشرشده در روزنامه اعتماد
http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/210695/%D8%AA%D9%82%D8%AF%D9%8A%D9%85-%C2%AB%D8%AD%D8%A8%D9%8A%D8%A8%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D9%85%D9%8A%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85%C2%BB-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%84!
@peymantalebi70
گاه شبها شعرهایم مبتلایم میکنند
گوش کن
دفترچههای من صدایم میکنند
@peymantalebi70
خیال کن سال ۱۹۷۱ است. ۴۸ سال پیش. دقیقا همین ساعتها هم هست. دم دمهای صبح. یک دختر جوان - بیست و سه ساله - که از چهرهاش معلوم است تمام شب را بیدار بوده، در استودیو را باز میکند. استودیویی نه چندان حرفهای بلکه به قدر وسع چهل و هشت سال پیش در یک کشور شرقی. در ترکیه.
آنکه از در آمده سلدا باغچان است و آن قطعهای که بخاطرش تمام شب را نخوابیده çemberimde gül oya است. همینکه دارید میشنوید.
یک چیز عجیبی در این صدا و این رکورد هست. انگار در وایبریشنهای آماتور دختر بیست و سه ساله آنروز میتوان صدای یک ملت را شنید. صدایی که به وضوح طوری میخواند که میخواهد بهتر باشد. بهتر از خودش. بهتر از آنچه هست. صدا میخواهد نلرزد. میخواهد تکاندهنده باشد. میخواهد اتفاق باشد
اما...
اما خیلی فراتر از اینهاست. در این صدا کرور کرور لشکر عثمانی میرزمند. شکست میخورند. به خاک میافتند. بر میخیزند. در این صدا زنان ترک بر کناره قزل ایرماق رخت میشویند و اسبها آب مینوشند. در این صدا باجیها با هم به بازار میروند و بر سر دامنهای رنگارنگ پیشخوان مغازهای به ترکی استانبولی با فروشنده چانه میزنند.
یوتیوب را بالا و پایین میکنم. از ۱۹۷۱ تا امروز هزاران هزار ترکزبان در سرتاسر دنیا این قطعه را بازخوانی کردهاند. حتی - خود سلدا هم حالا که هفتاد و دو سالش شده و مادربزرگیست برای خودش - بارها آنرا خوانده. اما هنوز یک صدای شمشیر عثمانی هم از این خواندنها بلند نشده. شیهه یک اسب سیراب را هم نمیتوان از این خواندنها شنید. فقط همین یکدانهی بیکیفیت پر از ایرادهای آکادمیک است که از آن بوی ینی باهار میآید.
@peymantalebi70
شماره جدید مجله تجربه
با پروندهای درباره ناصر ایرانی
منتشر شد
گفتوگوی من با همسر ناصر ایرانی
کتایون صدرنیا را در این شماره بخوانید
@peymantalebi70
رباعيات(اجرای خانگی)
با صدای مهدی یراحی
شعر: ابوسعيد ابوالخير
آهنگ: فريدون شهبازيان
نسخه اصلی این اثر توسط فرهاد مهراد اجرا شده است.
@peymantalebi70
این طرح را آیدین آغداشلو در دهه چهل برای نمایشنامه بهمن فرسی کشیده و گفته شمیم بهار، الهامبخش او برای کشیدن مرد بوده است.
@peymantalebi70
حوض ساروجخورده
حالا دیگر یکهفتهای میشود که آقای بهار ۸۳ ساله شده. غفلت از من بود که شب تولدش اینها را ننوشتم اما به قول حیدر یغمای خشتمال : «خب، همینی که هست...». شمیم بهار دوست و دشمن زیاد دارد، دوستانش آنها هستند که از شخصیت رازآلودش و غیبت بیش از چهار دههایاش ذوقزده میشوند و کشف خانه او و پیدا کردن عکسی از او در پیرسالی برایشان جذاب است. عدهای هم یک پرده از اینها بالاترند و مثلا او و ابراهیم گلستان را تنها «شخصیتهای زنده تاریخی حداقل در حوزه ادبیات» میدانند که اینهم پیداست که حرف گزافهای است از نوع همان جوزدگیهای دسته اول. دشمنانش هم مشخصاند: آنها که به بازچاپ «کار»های منتشرکردهی بهار در دهه ۴۰، در چندسال اخیر یک «کهچه؟» چسباندهاند و بعد از کتاب «دهه چهل و مشقهای دیگر...» از دو کار بعدی آقای بهار خوششان نیامده و او را قصهنویسی تمامشده میپندارند که اینها هم خطاکارند و احتمالا گلهشان از جای دیگری است.
اما کسی نمیتواند بگوید آقای بهار - چنان که خیلی از دوستانش او را اینطور صدا کردهاند، بارها و بارها - آدم مهمی در ادبیات معاصر نیست. اگر بگوید یا غرض دارد یا چیزی بارش نیست چرا که آنها که ادبیات خوانده باشند میدانند که او بود که ناباکوف را به فارسیزبانها معرفی کرد، آن هم با آن معرفی ستایشآمیزِ بهیادماندنی در «اندیشه و هنر». یا اینکه نقدنویسی صریح و بیپرده را آقای بهار بود که به خیلیها یاد داد (نگاه کنید به نقد او بر «خانه سیاه است» فروغ). یا اینکه او و الهی و الباقی همپیالههایشان بودند که در «اندیشه و هنر»، نظام تازهای برای برگردان واژههای غیرفارسی تعریف کردند (نگاه کنید به ضمیمه کتاب ناصر وثوقی به اهتمام کامیار عابدی). یا اینکه او بود که در آن مصاحبه مشهور آلاحمد در «اندیشه و هنر» مچ جلال را خواباند و نه به این خاطر، که به علت «نترسیدن»، باید ژورنالیستها در این سالها استادش میدانستند.
از این «یا اینکه»ها باز هم در جیبم دارم اما بگذارید یکچیز دیگر درباره آقای بهار و جلال بگویم که این چندخط فایدهای هم داشته باشد. حکایت مصاحبه جلال در «اندیشه و هنر» را قبلا در همین صفحه نوشتهام (بگردید پیدایش میکنید) اما یک ردپای دیگر از کنار هم قرار گرفتن این دو نام هست که خواندنی است. دو ماه بعد از آن مصاحبه، جلال «یک چاه و دو چاله» را نوشته که یکی از سه چاه و چاله این کتاب، ناصر وثوقی است. دلیل اصلی تاختن جلال به وثوقی، همان مصاحبه «اندیشه و هنر» است و ذیل وثوقی به خدمت الباقی مصاحبهکنندگان آن گفتوگوی گروهی هم میرسد. و اما آقای بهار... آنجا که جلال دارد از خدمت وثوقی مرخص و به خدمت بقیه میرسد، یکهو مینویسد: «و اما این بچهها. بهترینشان شمیم. که قدرش را بدان» این را خطاب به وثوقی مینویسد و در ادامه درباره آقای بهار اینها را اضافه میکند: «شیطان است و خوب تو را به قالب خودش زده. از قضیه «میلر و سلین»اش خوشم آمد. اما حیف که از دیگر حیوانات شبیه خودش نقل کرده بود. نه که عقل خودش رسیده باشد. و بعد هم خیلی بچهمدرسهای است. فرمولها توی دهانش زیادی میکند. و بدتر اینکه خیلی حوض است. ساروج خورده و پاشورهدار؛ و اضلاعش مرتب و ضبطکننده کوچکترین قطره آب. اگر شانس آورده بود و سر یکی از کلاسهای من دو سال پرتوپلا شنیده بود، شاید آدمی میشد. اما حیف. فرنگیها خرابش کردهاند. دو سال اینکونتیر خوانده و حالا دور برش داشته. خیلی دلم میخواست به جای حوض چشمه باشد...»
اینها البته نظر جلال است که میتوان خیلی درموردش حرف زد، اما ببینید جلالی که از خشم آن مصاحبه به صرافت نوشتن این جستار افتاده، باز هم به شمیم بهار ۲۵ ساله آن دوران که میرسد، نمیتواند تاختوتاز کند.
@peymantalebi70
نه اینکه تیغ زبان، بندی زمین شده باشد
نه اینکه زانچه که گفتهست، شرمگین شده باشد
نه اینکه این سر آشفته، سرگران شده، تنها
بر آن سر است که فارغ از آن و این شده باشد
شبیه شاعر شعر نخواندهای شدهام که
تمام جوشش او چند نقطهچین شده باشد
بر آن سرم که ببندم زبان ز قومیتی که
اسیر فرضی پیکار عقل و دین شده باشد
دروغ امن و شکوه است، این نه کشتی نوح است
که در نشستن بر آن کسی گزین شده باشد!
به خویش باخته قومم، براش فرق ندارد
چه اولین شده باشد، چه آخرین شده باشد
زمان نه بر سر جنگ است، شوخ و سرخوش و شنگ است
در این میانه ولو شاعری غمین شده باشد
#پیمان_طالبی
@peymantalebi70
در چنین شرایطی، بسیاری از ناشران از فرصت پدیدآمده منتهای سوءاستفاده را میکردند و تمام شرایط چاپ آثار این استادِ بیتوجه به مادیات را به نفع خود در نظر میگرفتند و نفیسی نیز غالبا شکایتی از کسی نداشت و هرچه را ناشر میگفت، بیچونوچرا میپذیرفت. چنین بود که اکثر کتابهای نفیسی با این شرط چاپ میشد که تمام حقوق مادی و معنوی آن باید از آنِ ناشر باشد و به جز همان چند پول سیاهی که از طرف ناشر به مؤلف پرکار و سختکوش تعلق میگرفت، کتاب جدید هیچگونه عایدی دیگری برای نویسنده نداشت. حتی نوشتهاند خیلی از مواقع پیش آمده بود که استاد همان حقالتحریر ناچیز را با کتابهایی از همان ناشر معاوضه میکرد و عملا چاپ یک کتاب جدید، چیزی به جز اضافهشدن چند کتاب جدید دیگر به قلم دیگر نویسندگان به کتابخانه استاد، برای خانه و خانواده نداشت! این بود حکایت مردی که خودش و کتابهایش همه جای دنیا خواهان داشت؛ اما خود خواست که با سختی و تواضع در ایران زندگی و برای ایران کار کند.
منتشرشده در روزنامه شرق
@peymantalebi70
تصحیح فرهنگ ناظمالاطباء با رخت دامادی
پیمان طالبی
::
روزنامه
۲۳ آبان ۱۴۰۲ ۰۰:۰۰
یادی از سعید نفیسی در پنجاهوهفتمین سالروز درگذشت او
تصحیح فرهنگ ناظمالاطباء با رخت دامادی!
57 سال از روزی که سعید نفیسی از دنیا رفت، میگذرد. عبدالحسین زرینکوب جایی درباره او این صفتها را ردیف کرده بود: مورخ، محقق، ادیب، منتقد، نویسنده، مترجم، زبانشناس و روزنامهنگار. چقدر عمر لازم است تا شخصی بتواند این هشت صفت را در کنار هم و هریک را به تمامی دارا باشد؟


پیمان طالبی
57 سال از روزی که سعید نفیسی از دنیا رفت، میگذرد. عبدالحسین زرینکوب جایی درباره او این صفتها را ردیف کرده بود: مورخ، محقق، ادیب، منتقد، نویسنده، مترجم، زبانشناس و روزنامهنگار. چقدر عمر لازم است تا شخصی بتواند این هشت صفت را در کنار هم و هریک را به تمامی دارا باشد؟ نفیسی در 18 خرداد 1274 به دنیا آمد و این یعنی او تنها 71 سال عمر کرد. هفت دهه زمان بسیار اندکی است برای کسی که هم بتواند شاعر طراز اولی باشد، هم تاریخ را بهخوبی بشناسد و آن را روایت کند، هم نویسنده پیشرو و جریانسازی در روزگار خود قلمداد شود و مقالات و یادداشتهای متعددی در روزنامهها و مجلات قلمی کند. تازه وقتی اینها را پشت سر هم قطار میکردم، یادم افتاد که به ترجمههای درخشان نفیسی اشاره نکردهام!
آنچه سعید نفیسی در تمام عمر به آن مشغول بود و غیر از آن برای دیگر شئونات زندگی حرمت چندانی قائل نبود، «کار» بود. نقل است که او در شب ازدواجش با یک جلد کتاب قطور فرهنگ لغت فرانسه و چندین کاغذ چاپی از «فرهنگ ناظمالاطباء» به اتاقی رفت که در آن همسرش با رخت سفید عروسی انتظارش را میکشید! آن دو آن شب تا سپیده صبح روی نسخهای از فرهنگ ارزشمند مرحوم ناظمالاطباء، پدر سعید نفیسی و پزشک مشهور دربار شاهان قاجار، کار کردند. این اتفاق بعدها در تمام زندگی مشترک این زوج امتداد یافت و شب اول ازدواج، خلاصهای بود از آنچه در این زندگی جریان داشته است. در همین زمینه خاطره دیگری نیز از خانه سعید نفیسی وجود دارد که میگوید زمانی بخشی از دیوار این خانه بر اثر فرسودگی و گذشت زمان ریخت و نفیسی که برای کارکردن تنها به سقفی احتیاج داشت که بالای سرش باشد و کتابهایش را از گزند باد و باران در امان نگه دارد، بدون اعتنا به وضعیت پیشآمده، به کار و زندگی خود مشغول بود! آخرش هم این عبدالحسین هژیر، وزیر دربار، بود که روزی برای دیدار نفیسی به خانهاش آمد و بعد از مشاهده وضعیت پیشآمده برای خانه استاد، ترتیبی اتخاذ کرد تا مشکل در اسرع وقت
رفع و رجوع شود.
نفیسی پرکار بود و لحظهای از خواندن و نوشتن فراغت نمییافت. صرفنظر از کتابهایی که خود چاپ کرده و امروز میتوان روی جلد آنها نام استاد را دید، کتابهای زیادی نیز در تاریخ فرهنگ و ادبیات فارسی هستند که مقدمه آنها به قلم نفیسی نگاشته شده است. این اتفاق در دورانی آنقدر رایج و شایع بوده که برخی به طعنه میگفتند: نفیسی زیر تشکچهای که در اتاقش بر آن مینشیند، چندین مقدمه حاضر و آماده دارد و هرکه از در آن خانه وارد میشود، استاد با تغییر یکی، دو جمله مقدمه مورد نیاز آن شخص برای کتاب تازهاش را در اختیارش قرار میدهد! این البته چیز غریبی نیست و تا بوده، تواضع بزرگان بیشتر به فرصتی برای هجمه به آنها بدل شده است؛ اما از همین شوخیها و طنازیها هم میتوان فهمید که سعید نفیسی تا چه اندازه در کمککردن به علاقهمندان فرهنگ و ادبیات فارسی گشادهدست بوده است. کتابخانه عظیم او که بنا به نقلی 35 هزار و بنا به روایتی دیگر 48 هزار جلد کتاب و مجله و رساله را در خود جای داده بود، بارها و بارها محل رجوع پژوهشگران، نویسندگان و مترجمان همروزگارش بود و بارها دیده بودند که استاد نفیسی نسخ خطی گرانبها و ارزشمندش را به سادگی هرچه تمامتر در اختیار یکی از درخواستکنندگان قرار میدهد و برای این امانت، حتی یک رسید یا امضا نیز از شخص مدنظر نمیگیرد. این در حالی است که او اکثر آن کتابها و مجلات را با هزینه شخصی و به زحمت به دست آورده بود؛ اما در برابر کتابخوانها و نویسندگان، برای یاریکردن عنان از کف میداد و به چیزی جز رونقبخشیدن به کار آنها فکر نمیکرد؛ بنابراین میتوان فهمید که نهتنها درباره خودش، بلکه در نسبت با دیگران نیز، تنها «کار» بود که برای او تعیینکننده چگونگی روابط و شیوه مناسبات با دیگران بود.
از مهمترین منابع مالی خانواده نفیسی در زمان حیات او، حقالزحمهای بود که استاد بابت کتابهایش باید دریافت میکرد؛ اما شگفت آنکه نفیسی هرگز برای انتشار آثارش به ناشری سخت نمیگرفت و در چارچوب کاری او، چیزی به نام قرارداد یا رسید برای واگذاری اثر یا دریافت حقالتحریر وجود نداشت.
تصحیح فرهنگ ناظمالاطباء
با رخت دامادی!
یادداشتی به مناسبت
سالروز درگذشت استاد سعید نفیسی
امروز در روزنامه شرق
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-905372
@peymantalebi70
