en
Feedback
چای شیرین؛

چای شیرین؛

Open in Telegram

و میایی باهم چای تلخ بنوشیم که صدایت استکانم را شیرین کند؟

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
462
Subscribers
-224 hours
-137 days
+1930 days
Posts Archive
- تصوف]

-از این غم حتی جمله‌ای هم بر نمی آید..

بعضی اشک‌ها بوی فراق نمی‌دهند؛ عطرِ وصال دارند.. اشک‌هایی که از تماشای رسیدنِ مسافری جاری می‌شوند که تمام عمر، مقصدش کربلا بود. چه باشکوه است سرنوشتی که پایانش، آستانِ حسین ع 'باشد. انگار این پیکر، همه این سال‌ها را فقط پیمود تا امروز، دلِ خسته‌اش را به صاحبِ این حرم بسپارد؛ سر بر آستانِ اربابش بگذارد و در پناه نگاه مهربان او آرام بگیرد.
آخرِ دلتنگی|

آنان که رفتنشان را طاقت آوردیم؛تو نبودند.

Khodahafez Flc.flac56.82 MB

ولی من دوست داشتم یه جور دیگه ببینمت عزیزدلم.. آخه من تو این بی چفیه گی چی کار کنم؟!

آخرین دیدار ؟ شاید روز تشیع تو باور کردم این همه غم را ../

Benshin Tamashayat Konam.mp38.82 MB

این چشم ها یک روز حاجت روا می شوند.
محبوبم؛

حکم مستوری و مستی همه در عاقبت است کس ندانست که آخر به چه حالت برود.
+1
حکم مستوری و مستی همه در عاقبت است کس ندانست که آخر به چه حالت برود.

+4
-نمیدونم چقدر به یادت بودم.. فقط میدونم هر وقت از همه جا بریدم؛ تهِ بن بست هام تو ایستاده بودی.

ولی تهش هیچی قیمه امام حسین نمیشه.^^

تو امید منی حتی بدون دست../

خدایا مارو به تنظیمات کارخونه برگردون.

نماهنگ ما که نمردیم 320.mp36.34 MB

-هیشکی تو عالم نمیشه حریف عشقت؛

حسین جان؛ تو کیستی، که در غم از دست دادنت مردانِ ما شبیه زنان گریه می کنند../

این طور نیست که فقط بشنوید و بعد هم اگر شناختید و حرکت نکردید، هیچ مشکلی پیش نیاید. کسانی که به اندازه تمامی عمرشان آگاهی به دست آورده‌اند، ولی به اندازه یک لحظه هم گامی برنداشته‌اند، بدانند که همین آگاهی‌ها، اغلال و زنجیرهاشان می‌شود و آنها را خُرد و خسته می‌کند. اینکه می‌بینید با باری از معلومات و مطالعات و آگاهی‌ها، هر کدام فرعونی شده‌ایم و آشکار و پنهان، دعواها داریم، به همین خاطر است که آگاهی یک عمر را به دوش گرفته‌ایم، ولی حرکت یک لحظه را هم نداشته‌ایم. باری که بازده نداشته باشد، چه کمرها که نمی‌شکند! باشد که هر کدام از ما مولّد باشیم نه محتکر!
حرکت/

خسته‌ام از آشنا شدن با آدم‌هایی که فرسنگ‌ها با هم فاصله داریم و همیشه دیدارمان تازه می‌شود، مدام با آدم‌هایی شبیه به او گره می‌خوریم و در این چرخه تکرار، دنده‌هایمان خرد می‌شود. این برای من مطمئنا درسی است، اما نمی‌دانم در قبالش چه بدست می‌آورم و چه چیز را در این زمین بازی خاک می‌کنم.

فروختم به غمت عیش روزگارم را؛