اِنـعـکـاس
Open in Telegram
https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
336
Subscribers
-124 hours
-117 days
-3230 days
Posts Archive
336
No one gets it the way you do.
No one could ever understand what I feel for you,
because no one has ever known me the way you have.
Do you know how many times I've accidentally called someone by your name?
Have you ever noticed that whenever something feels wrong with you,
I can't seem to be okay either?
Or how my eyes lose their light
whenever yours stop shining?
Have you realized how much of me is tied to you?
Ever since you came into my life,
I don't really belong to myself anymore.
Maybe I still can
I just don't want to.
Because somehow,
being yours feels more like home
than ever belonging to myself.
That's it.
336
راستش را بخواهی، من فکر میکردم عشق یعنی داشتن. یعنی آن چشمها مال من باشد، یعنی صبحها بیدار شوم و ببینمش، یعنی بچهای شبیه او در آغوشم بزرگ شود.
اما حالا فهمیدم عشق واقعی در همین "نداشتن" است که نفس میکشد. اگر او مال من میشد، شاید آن چشمها برایم عادی میشدند. شاید آن سیاهیِ روشن، کمکم رنگ میباخت توی روزمرگیِ زندگی. ولی حالا که نیست، آن چشمها برای همیشه همانقدر درخشان ماندهاند. برای همیشه یک رازند. یک دریچهاند به چیزی که هیچوقت تمام نمیشود.
اینکه یکی دیگر دارد توی آن چشمها نگاه میکند... شاید او هم همان چیزی را میبیند که من دیدم، شاید هم هیچوقت نفهمد چه گنجی توی نگاهش پنهان است. این دیگر قصهی اوست، نه قصهی من. چیزی که از آنِ من ماند، همان لحظهای بود که دلباخته شدم. آن لحظه را کسی نمیتواند از من بگیرد.
و پسر خیالیمان؟ او توی ذهن من به دنیا آمده و آنجا بزرگ میشود. چشمهایش همان چشمهای اوست، اما در جهانی که دردِ جدایی ندارد. گاهی فکر میکنم شاید عشقهای بزرگ، همین بچههای خیالی را به دنیا میآورند؛ بچههایی که نماد چیزیاند که میخواستیم جاودانه شود، اما نشد.
حالا میدانم که بعضی آدمها برای ماندن در زندگیِ ما نیستند. آنها میآیند تا چیزی را در ما بیدار کنند و بروند. و آن چشمها... آنها برای همیشه توی من زندهاند. نه به خاطر کسی که الان نگاهشان میکند، نه به خاطر بوسههایی که بر آنها میزند... فقط به خاطر نوری که یک روز، بیدلیل و بیبهانه، زندگیِ مرا روشن کرد.
336
ز داغت مردمان خونین جگر ها
فدایت کرده اند جان ها و سر ها
به آغوشت بخواباندن پسر ها
ز داغ بچه ها مردند پدر ها
سپهر من کجایی جان بابا
همه دین و دل و ایمان بابا
336
همه چیز خوب بود تا آخرین روزِ قبل از هجده سالگی، حداقل آن موقعها من فقط چشمانی اشکبار و حالی پریشان داشتم. بعد، بعد که شمعها را فوت کردم و روزهای بعدترش زندگی محکمتر به من ضربه میزد، انگار میخواست به وضوح به من نشان دهد که بزرگ شدهام. اما من در برابر این برچسب بزرگسالی که بدون دخالت من به من چسبانید شده بود مقاومت کردم؛ از نخستین داروخانهی محله برای خودم شیشه شیر با شیرخشک خریدم، میخواستم بچه شوم و بچه بمانم، میخواستم هرشب در آغوش عروسکهایم بخوابم و همینطور هم شد. مَردمی که مرا نمیشناختند به نگاه تمسخرآمیزی مرا ورانداز میکردند و میرفتند و من میمانستم با شبهای طویلِ پیش رو. یک صبح که بیدار شدم، بیست روز از منِ هجده ساله میگذشت، عروسکم را بوسیدم و به او صبحبخیر گرمی گفتم. دستی به موهای کوتاهم کشیدم و طبق معمول چند تار به دستهایم چسبید ولی طبق معمول نبود چون پیشترها من با موهای خرمایی کوتاهم مواجه میشدم اما اینبار من بودم و دو نخ تار موی سپید..
من بودم و یک پرسش که آیا مگر هجده ساله بودن نخستینِ جوانی نیست؟
نشستم خونِ گریستم و گفتم کدام جوانی؟ با زمستانی که گذشت، با حرفهایی که شنیدم، با خونهایی که ریخته شد، با فرارهایی که کردم، با شبهایی که ترس مرا بزرگ کرد، با لحظاتی که روز با فکر کردن تمام میشد و با اَشکهایی که ریخته شد، مگر من چقدر توانش را داشتم؟
و راستش همه چیز خوب بود، حتی خیلی خوب! منتهی تا قبل از زاده شدنم.
336
...
مرا واداشت تا تمامِ ارزشهایم را زیر سوال ببرم. تمامِ آن لبخندهایی که به تو زدم، تمامِ آن شبهایی که بیخوابی کشیدم، تمامِ آن فداکاریهایی که کردم... همه و همه حالا پوچ به نظر میرسند. مثلِ نقاشیای که برایش جان کنده باشی و در نهایت، کسی آن را با خاکستر، محو کند.
دیگر نمیدانم چه کسی هستم. آن منِ سابق، انگار در همان روزی که تو رفتی، مُرد. حالا فقط یک پوسته خالی مانده که با دردِ نبودنت و خشمِ از دست دادنِ خودم، پر شده است. چگونه میتوانم خودم را ببخشم که به تو اینقدر بها دادم؟ چگونه میتوانم دوباره به عشق، به انسانها، به زندگی، اعتماد کنم، وقتی تنها تجربهی عاشقانهام، مرا به این نقطه رساند که از خودم، از این همه دوست داشتن، متنفر شوم!؟
336
ساعت ¹¹.³⁰ پیش از چاشت 20 اردیبهشت.
چطور میتوانم خودم را ببخشم که آنقدر دوستت داشتم؟ چطور میتوانم به خودم اعتماد کنم وقتی کسی که ادعای ماندن داشت، مرا با خاک یکسان کرد؟
هر بار که در آینه نگاه میکنم، تصویری را میبینم که دیگر نمیشناسم. زنی که زمانی پر از شور و امید بود، حالا جای خود را به موجودی داده که از سایهی خودش هم میترسد. تو، با رفتنت، نه فقط خانهی قلبم را، که کلِ وجودم را ویران کردی. گفتی که "تا ابد" کنارم خواهی بود، اما ابدیت تو، به اندازهی یک نفسِ کوتاه بود و با رفتنت، تمامِ پلهای پشتِ سرم را سوزاندی.
اینجا، در این برهوتِ تنهایی، هر قدم که برمیدارم، زیرِ آوارِ خاطراتی له میشوم که تو ساختی. خاطراتی که زمانی شیرینترین رویاهایم بودند، حالا به زندانی تبدیل شدهاند که دیوارهایش از جنسِ "کاش" و "ای کاش" است. چگونه میتوانم به خودم اعتماد کنم وقتی تمامِ منطقم فریاد میزند که اشتباهِ اصلی از جانبِ من بوده؟ که چرا باید کسی را اینقدر دوست داشت که وقتی میرود، هیچ باقی نگذارد جز غبارِ تنفر از خود؟
این طرد شدن، زخمی عمیق بر روحم زد؛ زخمی که هرگز خوب نخواهد شد.
..
336
میدانم… شاید هیچوقت نفهمی دوست داشتنِ من چه وسعتی دارد.
شاید هیچوقت نبینی چقدر از خودم کم کردهام تا تو را بیشتر داشته باشم.
اما حقیقت این است که من، حتی در آن لحظههایی که وانمود میکنم قویام،
در سکوتِ شب، بیصدا فرو میریزم… فقط چون دلم برایت تنگ میشود.
تو برای من چیزی فراتر از عشق شدهای؛
یک دردِ شیرینِ دائمی…
دردی که نه میتوانم از آن فرار کنم و نه میخواهم درمانش کنم.
تو شدهای دلیل لبخندهایی که کسی نمیبیند
و اشکهایی که کسی نمیفهمد.
گاهی از شدت دوست داشتنت میترسم…
میترسم روزی از دستت بدهم،
میترسم روزی چشم باز کنم و ببینم همه چیز فقط یک رؤیای دور بوده.
واقعیت این است که تو آنقدر برایم مهمی
که همین اهمیت، استخوانم را میلرزاند.
من از تو فقط ماندن نمیخواهم…
من آرامشِ کنارت بودن را میخواهم،
آن حسِ بیقیدیِ عاشقانهای که فقط با تو تجربهاش کردم؛
حسی که انگار جهان با همه بیرحمیهاش
جلوی ما سر تعظیم فرود میآورد.
اگر قرار باشد روزی چیزی مرا نابود کند،
همین عشق خواهد بود…
و اگر قرار باشد چیزی مرا زنده نگه دارد،
باز هم همین عشق است؛
عشقی که با نامِ تو در من جریان دارد.»
336
اگه با همه مهربونی بامن نباش اگه همرو دوست داری از من متنفر باشه اگه با همه حرف میزنی ، با من حرف نزن
336
از ادمایی که سریع جوابمو میدن و سعی میکنن زیاد باهام حرف بزنن و اهمیت بهم بدن خوشم میاد
336
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که تو به جای کنار من بودن ،
خویشتن با دوستان را ترجیح دادی؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که خانواده ام به جای دلداری دادن ،
به دو چشم اشکی ام خندیدند؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که بهترین دوستم ،
پشت سرم کلامی نابجا گفت؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که مادرم به جای بغل کردنم،
بهم پشت کرد؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که پدرم به جای لوس کردن من،
بهم پشت کرد؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که مردم شهر و کشورم،
بهم توهین کردند؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که در هنگام خویشتن با دوستان،
آنها تمسخر کردند مرا؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که بردارم دختری را ،
به خواهرش ترجیح داد؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که با خندید در جمع ،
مسخره شدم ؛
و اما هنگامی فهمیدم ریشه مشکلات از کجاست
که به اخلاق مهربان خودم نسبت به همه ی آنها پی بردم
336
به گمانم شاید باورش برایت دشوار باشد،
اما من تو را از ژرفای جان میخواستم؛
نه از سرِ عادت،نه از روی هوس،
بلکه از سرِ عشقِ خالص و دلی بیریا...
اما برای تو،
دیدنِ من شوخی بود؛
حرف زدن با من شوخی بود؛
اشکهای پنهان و آشکارم شوخی بود؛
و دستان سرد و لرزانم از اضطراب، نیز شوخی بود.
تو هرگز ندیدی
آن هراسِ ناگهانی را که از تصورِ با هم دیدهشدن،تمام وجودم را میلرزاند؛
با این همه بیقرارِ دیدارت بودم و لحظهشماری میکردم.
تو ندانستی
که اگر تنها پنج دقیقه دیرتر پاسخ میدادی،
بغضی سنگین گلوی مرا میفشرد.
تو ندانستی
آرامشی را که در آغوشت مییافتم؛
آرامشی که گویی تمام آشوبِ جهان را از من میگرفت.
تو ندانستی
که هر روز، آرزوی من تنها دیدن تو بود.
تو ندانستی
که بیمِ از دست دادنت،
چگونه جان و تنم را فرسوده میکرد.
تو ندانستی که من چگونه،
با تمام صداقتِ ممکن، دوستت داشتم.
و اکنون،
من برای تو متأسفم؛
اما برای خویشتن، بیش از همه متأسفم؛
که بهترین سالهای عمرم را
به پایِ تو به هدر دادم...
