𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
509
Obunachilar
-824 soatlar
-997 kunlar
-9930 kunlar
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+678
4 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 12 Iyul | +3 | |||
| 11 Iyul | 0 | |||
| 10 Iyul | 0 | |||
| 09 Iyul | +63 |
Kanal postlari
| 2 | من تمام زندگیام را برای تو گذاشتم...
وقتم را،
جوانیام را،
مالم را،
جانم را،
پوستم را که زیر رنجهای نبودنت زخمی شد،
و قلبی را که هر روز کمی بیشتر از دیروز فرسوده شد.
همهی آنچه داشتم را بیحساب تقدیمت کردم؛
بیآنکه سهمی برای خودم نگه دارم.
نمیدانم...
شاید کافی نبود.
شاید هیچوقت کافی نبود.
و بله...
شبِ تیره و تارِ ما هنوز ادامه دارد؛
همان شبی که تنها نورش از اکلیلهای ریز و درشتی است که بر تاریکی پاشیدهاند.
آنقدر ادامه پیدا میکند تا چراغهای شهر یکییکی خاموش شوند،
تالارهای بالماسکه درهایشان را ببندند،
آخرین قطعهی موسیقی به پایان برسد،
رقصندهها از نفس بیفتند،
و معشوقهها بر پل سنگیِ روی آن رودخانهی کوچک،
دستهای یکدیگر را آرام رها کنند و هر کدام به سویی بروند.
و من...
هنوز همانجا میایستم،
در میانِ سکوتِ پس از جشن،
در شهری که دیگر هیچ نوری ندارد،
با قلبی که تمام زندگیاش را برای تو گذاشت...
و هنوز نمیداند،
کم بود...
یا تو هرگز قرار نبود بمانی. | 72 |
| 3 | Matn yo'q... | 63 |
| 4 | من از تلاش کردن برای آنچه میخواهم نمیترسم؛
نه از هفتخانِ پیش رو،
نه از زخمهای مسیر،
نه حتی از هزار و یک پلهای که باید یکییکی بالا بروم.
اگر لازم باشد از بلندترین قلهها هم بالا میروم،
دستانم زخمی شود، نفس کم بیاورم، باز هم ادامه میدهم.
آنچه مرا میترساند، خودِ راه نیست...
ترسِ واقعی من این است که پس از گذر از تمام این سختیها، وقتی بالاخره به قله رسیدم، ببینم آن بالا چیزی جز یک کاپکیکِ سرد، یا جعبهای خالی در انتظارم نبوده است.
میترسم تمام این دویدنها، تمام این جنگیدنها و تمام این جان کندنها، در نهایت به هیچ ختم شوند.
میترسم تمام آنچه سالها برایش جنگیدهام، تنها سرابی بوده باشد که از دور شبیه رؤیا به نظر میرسید.
میدانی عزیزکم...
من از شکست نمیترسم؛
از این هم نمیترسم که زمین بخورم و دوباره برخیزم.
من فقط از یک چیز میترسم...
اینکه روزی به انتهای راه برسم و بفهمم تمام این مسیر، تمام این انتظار و تمام این امید، تنها بهای سنگینی بوده برای رسیدن به «هیچ».
و گمان میکنم هیچ زخمی، عمیقتر از زخمی نیست که نامش «تلاشِ بیهوده» باشد. | 62 |
| 5 | بارها با خودم تکرارش میکنم...
آنقدر که واژههایش از بر شدهاند،
اما هر بار، پایانش همان است.
هر بار از خودم میپرسم:
نکند من برای دوست داشتن کافی نبودم؟
نکند عشقم کم بود؟
نکند جایی، میان تمام این دوست داشتنها، چیزی را از قلم انداخته بودم؟
اما هر بار، پاسخم یکی است.
نه...
تو فقط مرا ندیدی.
تو تمام عمرت از عشق گفتی،
از کسی که روزی بیاید و تمام تنهاییهایت را معنا کند.
از قلبی که تنها برای تو بتپد،
از نگاهی که میان شلوغی جهان، فقط تو را انتخاب کند.
و من...
تمام اینها را زندگی میکردم.
تو در جستوجوی یک عاشق بودی،
در حالی که عاشق، هر روز از کنار تو عبور میکرد.
با قلبی که نام تو را آرام آرام زمزمه میکرد،
بیهیاهو،
بیادعا،
فقط دوستت داشت.
بارها با خودم تکرار میکنم؛
شاید اگر یکبار بیشتر نگاهم میکردی،
شاید اگر صدای سکوت مرا میشنیدی،
شاید اگر لحظهای به جای جستوجوی آدمی دور،
به آدمی نزدیک نگاه میکردی...
دیگر هیچکدام از این «شاید»ها وجود نداشت.
اما هر بار که این خیال را تا آخر میروم،
باز به همان حقیقت تلخ میرسم؛
تو عاشق را میخواستی،
اما عاشقت را نه.
و این، دردناکترین حقیقتیست که هر شب،
بیآنکه چیزی تغییر کند،
بارها با خودم تکرارش میکنم. | 61 |
| 6 | Lana-Del-Rey-Cinnamon-Girl-320.mp3 | 89 |
| 7 | در سکوتِ این اتاق، وقتی عقربهها روی خاطراتمان درجا میزنند، هنوز هم گاهی دستم به سمت گیتار میرود. نه برای اینکه بنوازم، فقط برای اینکه حس کنم ردی از آن روزها باقی مانده است.
بگذار در این خیالِ شیرین بمانم؛ خیالی که در آن، وقتی شبها پنجره را باز میگذارم، باد صدای ترانههایم را به گوش تو میرساند. دلم میخواهد باور کنم که تو هم، در جایی دور، در میان هیاهوی جهان، وقتی یکی از آن ملودیهای آشنا به گوشت میخورد، برای لحظهای مکث میکنی، لبخند میزنی و زمزمه میکنی: «این همان است که دوست داشت.»
شاید این تنها راهی است که فاصله میان ما، نه به اندازه کیلومترها، بلکه به اندازه یک پلِ صوتیِ ظریف باشد. بگذار فکر کنم هنوز ترانههایم را میشنوی؛ بگذار باور کنم که این کلمات، حتی اگر در باد گم شوند، در جایی از قلب تو، هنوز هم طنیناندازند.
گاهی حقیقت برای تحمل کردن زیادی سنگین است؛ بگذار من در این خیالِ سبک، کمی بیشتر بمانم. | 90 |
| 8 | نه ، فوت شده | 35 |
| 9 | پدربزرگت داوینچیه؟ | 35 |
| 10 | از بابابزرگم یاد گرفتم👆🏻👆🏻 | 50 |
| 11 | یه سوال داشتم میگم واسه طراحی و اینا کلاس رفتی؟ | 50 |
| 12 | sticker.webp | 51 |
| 13 | «این روزها که تنمان به تب آلوده است و جانمان در محاصرهی سرفه و بیحوصلگی، سکوتِ بینِ ما سنگینتر از همیشه است. تو در حصارِ بیماریات نشستهای و من در آستانهی در، به این فکر میکنم که چقدر واژهها در این میان بیدستوپایندهاند.
تو نمیدانی؛ یا شاید هم خودت را به ندانستن زدهای، که چقدر حضورت، حتی در اوجِ این رخوت و بیجانی، برایم حکمِ تنها دلیلِ نفس کشیدن را دارد. نگاهت که میکنم، میبینم تو هم همان نگاهِ پرسشگر و دریغآلود را داری؛ انگار تو هم میترسی که اگر زبان باز کنی و بگویی، سدِ این سکوتِ مقدس شکسته شود.
ما هر دو در این اتاقِ کوچک، میانِ عطشِ دوست داشتن و هراسِ آشکار شدن، گیر افتادهایم. چقدر دردناک است که در اوجِ یکی شدن، هنوز باید نقابِ بیخبری به چهره داشته باشیم. دلم میخواهد بیایم، دستت را که تبدار است در میانِ انگشتانم بگیرم و بگویم: "من همهی آنچه را که تو از من پنهان میکنی، در ضربآهنگِ قلبت حس میکنم." اما هراس دارم؛ هراس از اینکه این بیماری فقط تنمان را نشانه نرفته باشد و بخواهد که ما در همین ندانستنِ تلخ، اما شیرین، باقی بمانیم.
| 115 |
| 14 | مدتهاست که نوشتههایت را میخوانم و هر بار با خود میاندیشم؛
چقدر عجیب است که آدمی تمام جهان را برای یافتن عشق بگردد، اما از کنار قلبی که سالها برایش تپیده، بیصدا عبور کند.
تو از نیمهی گمشدهات گفتی،
از کسی که روزی در میان شلوغی این دنیا پیدایت کند و آرام در چشمانت زمزمه کند:
«بالاخره پیدایت کردم.»
اما کاش میدانستی...
کسی سالها پیش تو را پیدا کرده بود.
من.
من همان کسی بودم که میان تمام آدمهای این دنیا، بیهیچ تردیدی، تو را انتخاب کرد.
همان کسی که نامت را میان دعاهایش پنهان میکرد،
که از میان هزاران چهره، تنها چهرهی تو را میخواست،
که برای داشتن تو، هیچ معجزهای جز ماندنت آرزو نداشت.
تو میگفتی:
«آیا کسی هست که مرا همانگونه که هستم دوست بدارد؟»
و من هر بار، بیصدا پاسخ میدادم:
«آری... من.»
اما صدای عاشق همیشه بلندترین صدا نیست.
گاهی عشق، آنقدر آرام دوستت دارد که حتی شنیده نمیشود.
تو دنبال کسی بودی که عاشقت باشد،
و تمام آن مدت، عاشق روبهرویت ایستاده بود.
تو آسمان را نگاه میکردی،
از ستارهها سراغ عشق را میگرفتی،
در حالی که تمام آسمان من، در نگاه تو خلاصه شده بود.
دنبال معجزه میگشتی،
غافل از اینکه معجزه، سالها کنار تو نفس میکشید.
شاید تلخترین حقیقت عشق همین باشد؛
اینکه گاهی آدم، تمام عمرش را صرف پیدا کردن چیزی میکند که از همان ابتدا در دستانش بوده است.
من عاشقانه تو را میخواستم...
نه برای پر کردن تنهاییام،
نه از روی نیاز،
بلکه چون تمام قلبم بیاجازه، خانهی تو شده بود.
اما تو...
تو هرگز مرا ندیدی.
نه قلبم را،
نه انتظارم را،
نه شبهایی را که با نام تو صبح شدند.
تو دنبال یک «آدم عاشق» میگشتی،
در حالی که از کنار عاشقترین آدم زندگیات گذشتی؛
بیآنکه حتی لحظهای مکث کنی.
شاید روزی، وقتی دوباره از خودت بپرسی:
«آیا کسی بود که مرا حقیقتاً دوست داشته باشد؟»
پاسخ را نه در آسمان پیدا کنی،
نه میان آدمهای تازه،
بلکه در خاطرهی کسی که روزی تمام جهانش تو بود...
و آن روز، شاید دیگر فقط سکوت میان ما باقی مانده باشد. | 121 |
| 15 | میخواهم چشمانم را ببندم.
خستگیهای این مدت به کل مرا از پا درآوردند.
تمام تنم درد میکند.
این درد با درد جسمی فرق میکند، این درد ها درد های روحی است.
درد هایی که ریشه کرده اند در عمق وجودم.
هرچقدر از آنها بنویسم تمامی ندارند.
از حرف های امید دهندهی همیشگی بیزارم.
حرف هایی که فقط گفته میشود.
از سرنوشت و تقدیر هم بیزارم.
مگر خدا بنده هایش را دوست ندارد؟.
پس چگونه میتواند به تماشای عذاب کشیدن آنها بنشیند.
من دلم میسوزد.
جانم میسوزد.
هر چقدر آب بنوشم آتش درونم را خاموش نمیکند. | 119 |
| 16 | اقا رای بدید اول شیم دیگر فردا میگن اریو و ممبراش هیچی نبودن💔 | 141 |
| 17 | دوستان اینجا عضو شید به اریو رای بدید ادمین حدید مارو به چه کارایی انداخته | 142 |
| 18 | https://t.me/dhsgsjlsksbshsjs/1052 | 141 |
| 19 | اینو با همین خودکاره کشیدم زیاد خوب نشد | 91 |
| 20 | اگه دوست داشتید نظراتونو اینجا بگید👆🏻👆🏻 | 84 |
