Family 🌿
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
385
Subscribers
-124 hours
+27 days
-330 days
Posts Archive
385
سلام بابایی!
حالتون خوبه؟ روز بخیر. اگر درست حدس زده باشم و آنجا هم کتاب فروشی باشه، شما الان در آن مکان و در حال انتخاب کتاب هستید. من هم دوست دارم کمی از روزم رو براتون تعریف کنم! امروز، در چهل و نهمین روزی که حضور ندارید، اولین کشیک "یکتر" و "زورگو ودیکتاتور کوچک" شما بود. امروز دو گرین شیت - خلاصه پرونده برای ترخیص بیمار - نوشتم. در این بیمارستان گرین شیت سیستمی بود و مراحل زیادی داشت؛ خداروشکر اینترن صبور بود تا من یاد بگیرم. البته مشکل اصلی خط بسیار عالی - به معنای حقیقی کلمه افتضاح - رزیدنت بود و مجبور شدم بارها از اینترن و پرستار سؤال بپرسم که چه چیزی نوشته...مسئله بعدی، پرینتر درجه یک - انقدر عالی بود که کاغذ رو باید تک تک قرار میدادیم تا درست پرینت بگیره! - بخش بود و کمی کارمون طول کشید. خلاصه بیمارها رو مرخص کردیم و رفتند! وقتی رفته بودم پاویون تا روپوشم رو عوض کنم، مسئولش داشت قسمت نهم سریال رو - همین تاشاجاک - میدید. منم تعجب کردم و یاد روزهای آروم و بیدغدغه خودم افتادم. بعدم منتظر بودم که شما بیاین دنبالم و متوجه شدم چه آرزوی محالی...
راستی! فردا اولین روز درمانگاه، به دیدنم میاین؟
385
"دنیز و باتو، دوستهایی که میدونن چه جوری از هم عکس بگیرن((بلدن چطور از هم عکس خوب بگیرن))"
385
Repost from 𝕋𝕓𝕕 𝕙𝕠𝕦𝕤𝕖🏡💖
نوشته:«هیجانشون وقتی که قسمت اول رو تماشا میکردن،چشمای هر دو تاشون میخنده،توی صورت هر دوتاشون یه جور آگاهی و رضایت بود، انگار خودشون هم میدونستن که یه کار خیلی خوب و یه پارتنریِ فوقالعاده از آب درآوردن. 🥹»
385
Repost from 𝕋𝕓𝕕 𝕙𝕠𝕦𝕤𝕖🏡💖
استفاده اولاش از فضای مجازی: وارد اینستا میشه،عکس پارتنرش رو لایک میکنه و خارج میشه🤌🏻💘
385
Repost from 𝕋𝕓𝕕 𝕙𝕠𝕦𝕤𝕖🏡💖
نوشته:« چه سرنوشت بیرحمی... بار اول، زندگی را از اسمه گرفتند؛ بار دوم، اسمه خودش زندگیاش را بخشید. بار اول، با لباس عروس وارد فورتونا شد و در حالی که نفس میکشید، زندگی نکرد... بار دوم، با لباس عروس به استقبال مرگ رفت تا عزیزترین هایش فرصت زندگی داشته باشند...
385
"یک ساله که باهاشون آشنا شدم. توی همین یک سال، چنین شراکت/همکاری زیبایی رو شکل دادن. اونا دیگه فقط پارتنر و همکار نبودن، بلکه چیزی فراتر از اون شدن. امیدوارم شانس و اقبال این رو داشته باشم که سالهای بیشتری شما رو در پروژههای فوقالعاده ببینم و شاهد این باشم که با هم جایزههای بیشتری میبرین. خیلی دوستتون دارم، اولدنِ عزیز من. خدا رو شکر که شماها رو دارم…"
385
یه رمز بین من و بابا وجود داشت؛ میگفتیم "شب بخیر". هر موقع از شبانه روز بود فرقی نکرد. چون ما خداحافظی کردن رو دوست نداشتیم. شب بخیر برای ما به همون معنا بود! حتی یه بار صبح من جلوی یکی از بچهها به بابا گفتم شب بخیر! صبح خیلی زود جلوی دانشگاه! با خنده بهم گفت معلومه دیشب اصلا نخوابیدی و حسابی قاطی کردی. گفتم نه؛ این یک تیکه کلام بین ماست چون خداحافظی کردن رو دوست نداریم. شب بخیر یعنی تو آرامش باش تا خیلی زود ببینمت. من حتی نتونستم برای آخرین بار به بابا بگم شب بخیر...
به امید روزی که دوباره بگم شب بخیر بابا❤️🩹
385
وقتی اومدم اون دنیا، دوباره بغلم کن بابا❤️
و چقدر خوب که دیگه ترس از دست دادن وجود نداره :)
شب بخیر!
385
سلام و عرض ادب بابا جان!
حالتون خوب هست؟ اگه کنارم بودید، در جواب این سؤال باز هم میگفتین "اگه تو خوب باشی، منم خوبم". پس لطفا فکر کنید من خوبم! اما خیلی دلم میخواست بگم نه و شما هم مثل همیشه بهم بگین "کاش میشد هر چی غم و درد داری رو بردارم برای خودم" و منم بگم اصلا لازم نیست! فقط یکم برام هندونه قاچ کنید من خوب میشم! شما هم بهم بگین منظورت از "یکم" کل هندونه است یا نصفش؟! کاش زندگی میتونست دوباره مثل همون لحظات ساده، دوباره شیرین بشه. کاش میشد برگردم به تابستونی که میخواستم برم کلاس سوم ابتدایی و یه روز اومدم شما رو از یه خواب عمیق بیدار کردم و گفتم میدونید چی شده بابا؟! شما هم با نگاهی سرشار از ترس و هراس و همراه با تپش قلب بهم بگین نه! منم بگم حوصلهام سر رفته! بعد بگین مرضی...اما بعد از یک دقیقه فکر کردن پیشنهاد دادین که شعر حفظ کنم. و غزلی - گفتم غم تو دارم - از جناب حافظ رو با کمک شما حفظ کردم. فقط اگر ایشون رو در بهشت دیدین، لطفا بگین این غصه سر نیامد. بابا جونم؟ وقتی داشتن شما رو میبردن، نگفتین مگه میشه یه بابا دخترش رو تو دنیا تنها بذاره و بره؟ چون توی خواب بهم گفتین اون لحظه هیچ کس نمیتونست کاری کنه...شاید اینطوری باعث میشد شما رو تو این دنیا نگه دارن. آخه باید میگفتین من به مرضی قول دادم وقتی مدرکش رو گرفت فقط پیش خودش برم! من الان مهر و تگم رو - برای مقطع استیودنتی- روز چهلم نبودنت گرفتم؛ میشه به خدا بگی چرا اجازه نداد از نزدیک نشون شما بدم؟ میشه بپرسین چرا نذاشتن جشن روپوش کنارم باشین اونم وقتی که از بهمن سال گذشته ذوقش رو داشتم؟ لطفا بگین مرضی نرفت و قلبش هزار تیکه شد. بابا؟ بعد از این اتفاق، اساتید و رزیدنتها خواستن کمک کنند که من به زندگی برگردم. جدای از اینکه اجازه دادن هر روزی که میتونم به بخش برم، به دعوت یکی از اساتید رفتم اتاق عمل. یکی از عملهایی که دیدم سزارین بود - شروع استیودنتی من با بخش زنان هست - و یک پسر به دنیا اومد. حس بسیار عجیبی بود که در اوج سوگواری و غم از دست دادن شما، شاهد تولد یک نوزاد شدم. چرا خدا میخواست به فاصله چند روز من رو شاهد مرگ و زندگی دو انسان کنه؟ برای اینکه باز هم یاد این بیت شعر "در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم/ لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی" بیفتم؟ نمیدونم بابایی...فقط میدونم که خیلی خستهلم. لطفا بیا دنبالم و دوباره برام آواز بخونید؛ شاید باعث شد نون خامهای شما که حالا "یکتر" شده کمی نفس بکشه.
(از جانب بابا به مقام "یکتر" بودن رسیده بودم؛ کسی که نیمی از دوره پزشکی را گذرونده و هنوز دکتر نشده! در دوران کودکی هم یکی از لقبهایی که بابا و مامان من رو با اون خطاب میکردن، "نون خامهای" بود.)
