Family 🌿
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
386
Subscribers
+324 hours
+37 days
-330 days
Posts Archive
385
Repost from 𝕋𝕓𝕕 𝕙𝕠𝕦𝕤𝕖🏡💖
+«ده صفحه متن برای حفظ کردن داریم، همون یهدفعهای باید جمعش کنیم، مخصوصاً صحنههای عادل و اسمه. به ما زمان میدن، من و اوّلاش با هم تمرین میکنیم. هی دوباره و دوباره و دوباره توی ست تمرین میکنیم، اینو رد کن، اونو رد کن، تا بالاخره کامل دربیاد. من اون روزها مثلاً با اعصاب خرد میام سرِ ست. این شکلیم که: «صبح بخیر...» بعد میگن: «اوه، این امروز حفظی داره!» 😂 چون نباید بذارم ذهنم درگیرش بشه. باید انقدر تمرین کرده باشم که مثل آب روان از دهنم بیاد. ولی خودم خیلی به خودم استرس میدم، بعد که راحت اجراش میکنم با خودم میگم: «خب این همه استرس واسه چی بود؟!» 😂 ـ به نظرم دلیل اینکه تو و اوّلاش اینقدر پارتنرهای خوبی برای هم هستین، همینه. «اگه یکی از شما اهل تمرین و کار بود و اون یکی نه... + خون به پا میشد! 😂 -اصلاً امکان نداشت، خیلی سخت میشد. +خب گاهی ممکنه یه تیکه رو یادت بره یا گیر کنی، کاملاً طبیعیه. ولی اینکه تبدیلش کنی به عادت و بدون اینکه حتی متن رو خونده باشی بیای سرِ ست، من واقعاً تحملش رو ندارم.»
385
Repost from این دریا طغیان خواهد کرد | TaşacakHaBuDeniz
به نظرت راز هارمونی تو با اولاش چیه؟ (من غش😭)
دنیز : از طرف خودم جواب میدم : اینکه من با یکی به توافق برسم سخته
اولاش خیلی منظم و دقیقه
مخصوصا اینکه تا تموم شدن صحنه خودشو به هم نمیزنه ، توی زندگی اجتماعیش خیلی آدم سرحالیه خیلی دوست خوبیه ، احتمالا مجموع همه ایناست .
اگه یه جایی مشکل وجود داشت نمیتونستیم اینقدر خوب باهم کنار بیایم 😭❤️🔥
(چیکار کردی اولاش تونا) 🥹
#TaşacakHaBuDeniz 𓄳 #New
≣ @TasacakBuDeniz_ir ᔓ
385
Repost from 𝕋𝕓𝕕 𝕙𝕠𝕦𝕤𝕖🏡💖
ـ کدوم صحنهٔ عادل و اسمه رو بیشتر از همه دوست داری؟ «شاید صحنهٔ فرودگاه. همون صحنهای که برای اولین بار میفهمه الِنی رو... یه صحنه هم توی قبرستونه، اون صحنهای که توی خونه با هم روبهرو میشن و حرف میزنن... راستش بیشتر صحنههای عادل و اسمه رو دوست دارم. چون صحنههاشون خیلی سنگین و پر از حسه.»🥹
385
Repost from 𝕋𝕓𝕕 𝕙𝕠𝕦𝕤𝕖🏡💖
+چه خبر در این دوره چه احساسی داری؟ -دورهای هستش که حس خوبی نسبت به خودم دارم،خوشحالم،آرومم،منتظرم که ست شروع بشه +تعطیلات تموم شد؟تو واقعا از اونایی هستی که منتظری کارت شروع بشه ؟ -آره دوست دارم،حتی وقتی که داشتی میومدیم اینجا هم همگی یه طوری شدیم بعضیامون هم خیلی دلشون میخواست که بیان،من یکم بی حال بودم،رفتم پیش پدر و مادرم،الان دیگه حاضرم که برگردم 💗 +«پس اینکه روزبهروز داری خوشگلتر میشی چی؟!» -«استغفرالله، این از زیبایی خودتونه.» +«نه، اصلاً اینطوری نیست.» +«به خدا، چیزی هست؟ کاری میکنی؟» -«نه، از طرف خداست.» 😂 +«خداروشکر، یعنی چیزی نیست که بگی من این کار رو میکنم؟» «نه، واقعاً هیچ کاری نمیکنم. فقط یه کرم دارم.»
385
وقتی بابا رو به خاک سپردن من تو بیمارستان بستری بودم و اون لحظه رو ندیدم؛ و حتی نزدیک به من نیستن. اما وقتی معترض شدم چرا ایشون رو به زادگاهشون بردن - با اینکه وصیت خودشون بود - به من گفتن اگر کنارت هم بودن بعد از مدتی به اونجا سر نمیزدی! اما در دنیای بعضی از انسانها، عواطف یک زن که حال دختر باشه، همسر باشه یا مادر، ناشناخته است.
یک زن یا دختر اگر در جایی و یا در کنار فردی، احساس امنیت کنه یا با تمام وجودش اون شخص رو دوست داشته باشه، از همه چیز براش حرف میزنه. مثل اسمه که با نوزادی که در رحمش پرورش میداد درد و دل میکرد و آواز میخوند یا مثل من که حتی ریزترین وقایع روز رو برای بابا مامان تعریف میکردم. اما اگر خدا تصمیم بگیره نعمتی که به انسان داده رو پیش خودش برگردونه، جهانی که فرد برای خودش ساخته تاریک و سرد میشه؛ مثل همون خاک. آتشی که وجود انسان رو میسوزونه نمیتونه دنیا رو روشن نگه داره و برای همین شخص تصمیم میگیره به جایی بره که روشنایی بخش زندگیش اونجاست؛ ناخواسته وطن و خونه میشه یک تکه از زمین سرد و خاکی. انسان تو جهانی که ناشناخته شده گم میشه و فقط اونجاست که آروم میگیره. اونجا میتونه باور کنه عزیزش، پاره تنش و بخشی از وجودش شاید بتونه برگرده. احساس میکنم اسمه هر روز به مزار سر میزد تا ببینه میتونه دست دخترش رو بگیره یا همچنان باید امانت در دست خاک باشه. شاید هنوزم میخواست باور نکنه که بچهای که ۹ ماه براش حرف زده، زنده نیست. شاید چون راهش رو گم کرده بود و فقط اون تیکه خاک میتونست بهش احساس امنیت بده میرفت اونجا. شاید میخواست بگه داخل بهشت میبینی که من دارم از بابا مراقبت میکنم؟ شایدم آرزو میکرد که اون دنیا پیش خدا براش واسطه بشه که اونم بره پیشش. شاید حتی براش هم لباس دوخته باشه و بگه میای تنت کنم؟ شاید هم براش غذا پخته باشه و گفته دوست داری دستپخت مامان رو امتحان کنی؟ شایدم تمام آهنگهایی که بعد از جدایی از عادل نوشته رو سر همون خاک به ذهنش رسیده. آره آدم سر خاک هر روز میره چون اونجا میتونه باور کنه عزیزش یه روز برميگرده...
385
Repost from 𝕋𝕓𝕕 𝕙𝕠𝕦𝕤𝕖🏡💖
نوشته:«دشمن کسایی هست که شاخه های اون رو خم کردن،چون زیباترین گلهای روی شاخهاش را، پیش از آنکه حتی غنچه شوند، چیدند…» 🥀
385
حالا که منم محکوم به خاک عزیزترینم شدم، درد اسمه رو خیلی بیشتر میفهمم...
شاید ازش براتون بیشتر بنویسم❤️🩹
385
سلام بابایی!
خوب هستین؟ بدون ما خوش میگذره؟! اینجا مثل جهنم شده. اما امروز یه بیمار بهم گفت احساس میکنم در آینده پزشک با وجدانی میشی. برای یه لحظه اشک تو چشمهام جمع شد...ولی خداروشکر نگفت که امیدوارم عمر طولانی داشته باشی! از این آرزو خیلی بیزارم. البته نمیدونست که من ۶۷ روز هست که زنده نیستم؛ البته الان وارد شصت و هشتمین روز شدیم. راستی! امروز اولین کنفرانسم در مقطع جدید بود. شما هم دیدین بابا؟ خيلی براش وقت گذاشته بودم و استاد هم راضی بود. خواستم بدونی بابا تو این چند روز اخیر هم یاد گرفتم خودم دستم رو پانسمان کنم🥰 و خیلی کارهای دیگه که مطمئنم به شما نشون دادن. امشب بازم به خوابم میاین؟ خیلی دلم میخواد دوباره بغلتون کنم❤️🩹🫂
