میخواهم زنده بمانم
Open in Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
355
Subscribers
-324 hours
-37 days
-330 days
Posts Archive
و درست همانگونه که ممکن بود سر به دامان خداوند بگذارم و هیچ خجالت نکشم، اینجا هم ابایی ندارم که بگویم با تنی لرزان به روی تخت خزیدم و زانوانم را در آغوش گرفتم و مثل کسی که با درد آپاندیس مبارزه میکند، با یأس جنگیدم.
[اپرای شناور، جان بارت؛ ترجمه سهیل سُمّی]
اگر میشد توانِ فراموش کردن را از انسان گرفت، دیگر هیچ ستمی را تحمل نمیکرد. هیچکس به اندازهی کسی که فراموشی را نپذیرد، تنها نیست. آنکه به زمانهای متفاوتی تعلق دارد، معاصر هیچکس نیست.
[قطره اشکی در اقیانوس؛ مانس اشپربر؛ روشنک داریوش]
Repost from N/a
-برای میخواهم زنده بمانم عزیز
تو اگر نفرین بودی در لمس سنگ قبر مجلل و با شکوه جادوگر فراموش شده جا میگرفتی. با خواندن وردی عجیب و لمس آن سنگ تمام خاطرات عذاب آور جادوگر به میزبان منتقل میشد و فرد میتوانست به هر زبانی که میخواهد تسلط پیدا کند، هر قدرتی را که طلب کند به دست بیاورد و پشت هر واژه صدها نفرین دیگر را آزاد کند.
اما آنچه قربانی نمیداند آن است که با هربار استفاده از این قدرت زخمی روی تنش ایجاد میشود. شکافهایی باریک که آرامآرام خون از آنان جاری میشود، بیصدا اما بیوقفه، انگار بدن دارد به زبان جادو تبدیل میشود. در آغاز، این زخمها کوچک و قابل تحملاند. خطی روی پوست، داغی کوتاه، سوزشی گذرا اما هر ورد، هر قدرت، هر خواستن، یکی از آن شکافها را عمیقتر میکند تا جایی که دیگر بدن قابل به تحمل کردن نیست و فروپاشی پایان همه چیز است.
و هر بار سنگ قبر جدیدی به مقبره جادوگر اضافه میشود.
نمیدانم چه رازی در نیمه شب نهفته است عزیزم، که همینکه فرا میرسد غم تمام عالم یکهو میریزد توی دلِ آدم. بعد دلش میخواهد بنشیند و حتی برای تلاشهای نافرجام مورچهی گوشهی اتاق برای بردن دانهی برنج زار بزند.
[دستنویسهای من؛ بامداد دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵]
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم...
[به باغِ همسفران؛ سهراب سپهری
یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵]
"من طرف توام" یکی از زیباترین، امن ترین و بهترین جملههاییه که میشه گفت، یا شنید.
او با جامعه ای که در آن زندگی میکند بیگانه است. در حاشیه اش پرسه می زند، در حاشیهی زندگی است، تنها و پر از تمنای لذت.
[بیگانه؛ آلبرکامو]
ای دلت خورشید خندان
سینهی تاریک من سنگ قبر آرزو بود
[با جمعهترین حالِ ممکن، برای جمعه۲۲ خرداد ۱۴۰۵]
Repost from N/a
واقعیت اینه که هیچکس براش مهم نیست چه چیزایی مانعت شدن، بقیه فقط نرسیدنت رو میبینن...
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
نارضایتی با خستگی تفاوت داره. تو میتونی خسته باشی ولی همچنان رضایت داشته باشی. آدم خسته کسیه که مدت زیادی رو تحت فشار بوده؛ حالا این فشار میتونه در جهت مثبتی باشه. و من هم از این قضیه مستثنی نیستم. پس اگر مینویسم خستم، صرفا فقط خستم نه چیز بیشتری، و بیشتر مراقب خودمم تا بتونم از این مرحله عبور کنم.
کسی که بلد نیست خودشو دوست داشته باشه، شک نکن بلد نیست تو رو هم دوست داشته باشه.
