میخواهم زنده بمانم
Open in Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
549
Subscribers
+224 hours
+77 days
+9230 days
Posts Archive
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا چون ازتو من دیگر گذشتم
انقدر محبتت گیرا بود و پربار، دوست دارم اینجا بذارم و بمونه.
هر چشمی، جهان رو اونطور میبینه که در درونش هست، و چقدر تو زیبایی!!!
نگاهِ تو نوازش بود برام، صمیمانه در آغوش میگیرمت عزیزم.🥹🌻🤍🦋
«او میانِ سایهروشنِ درختان ایستاده بود، اما حضورش فراتر از این مکان و زمانِ فانی بود. چشمانش، دریچهای به سویِ اقلیمهایِ ناشناخته داشت؛ جایی که واژهها رنگ میبازند و سکوت، تنها زبانِ فهمیدن است. او جهان را آنگونه که ظاهرِ فریبندهاش نشان میداد، نمیدید؛ بلکه در پسِ هر سکون و هر جنبشی، داستانی ازلی میجست که تنها بر دلهایِ بیقرار، آشکار میشد.
برای او، هستی، مجموعهای از نشانهها بود که در انتظارِ نگاهی هوشمند، لحظهشماری میکردند. او با هر ضربآهنگِ قلبِ پیرامونش، پیوندی برقرار میکرد؛ چنانکه گویی دستهایِ نامرئیِ روحش، تمامیِ هستی را لمس میکرد و نبضِ پنهانِ آن را میشنید. او در چشمِ آدمها، نه تصویرِ چهرهشان، که عمقِ حزنی شیرین یا شوقی ناگفته را میخواند؛ گویی در تالارِ وجودِ آنها قدم میزد و غبار از آینههایی میگرفت که سالها بود کسی در آنها نگریسته بود.
او مسافرِ بیصدایِ اعماق بود؛ کسی که میدانست هر نقص، بخشی از یک کمالِ بزرگتر است و هر دردی، مقدمهای برای یک شکوفایی. در نگاهِ او، دنیا نه یک معمایِ لاینحل، که رقصی است میانِ نور و سایه، و او تنها کسی بود که ریتمِ این رقص را با تمامِ جانش درک میکرد. او ایستاده بود، و در همان حال، با نگاهش جهانی نو میساخت؛ جهانی که در آن، هر آنچه دیده میشود، معنایی فراتر از خود دارد.»
(امیدوارم این نوشته کوتاه رو از من قبول کنید، جهت تشکر از نگاه زیبا و خاصت. این همه شما از بقیه گفتی، بلخره یکی هم باید بیاد و شمارو کشف کنه دیگه)
خب تموم شدن.
ممنونم که شرکت کردید، امیدوارم نزدیک بوده باشه بهتون.
و ممنونم که خوندید و تحمل کردید.🌻
افسانهی شما، داستانِ حافظهایه که تمام خاطرات بشر رو از ابتدا در خودش نگه داشته.
