en
Feedback
_ترانه‌یِ بارون‌ زده

_ترانه‌یِ بارون‌ زده

Open in Telegram

پناهگاهی برای دل‌های خسته چند خط درد، چند قاب خاطره ترانه بارون زده . . . 🌧☔✨

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
801
Subscribers
-324 hours
-207 days
-15030 days
Posts Archive
شـوق پـرواز دارد، ایـن روح زمـیـن گـیر مــا.🌏🕊

« وَإِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ. » خدا میگه اگه من بخوام به چیزی برسونمت، میرسونمت، کسی هم نمیتونه مانع‌ام بشه✨

هیچ چیز واقعا نمی گذره،. فقط شکلِ درد عوض می شه!

نمی دانم. شاید یک روزی. شاید هیچ وقت.

پس کجا قصه رو واسمون خوب نوشتن؟ ما که پودر شدیم تو این همه غم..

احساس میکنم غم زیاد منتهی میشه به خستگی، مثلا من الان نه ناراحتم نه افسردم فقط خسته‌ام از همه چی...

منم همینطور آقای داریوش اقبالی عزیز منم نشستم تو اتاقم و دارم اتیش میگیرم از غم و غصه.

حال این دوران از من نپرس . . .

خسته! از تمام چیزهایی که در بیرون به پایان رسید؛ اما در درون من ادامه یافت...

" ما سرزمینی دور و تنها، در غباریم. ما چیزی به غیراز غم، به غیراز هم نداریم."

" ایران"، چه واژه‌ی غم‌انگیزی!

اگه کلمه بودم؟ غمگین، امیدوار، نمی‌دونم.

اگه کلمه بودم؟ سردرگم، بلاتکلیف، معلق.

الان اون‌جایی‌ام که بهرام بیضایی نوشته: دو برابر مرگم مُرده‌ام و نصف زندگی‌ام، زندگی نکرده‌ام.

آدم خوش‌حال‌تری بودم اگه این‌قدر خودم رو توی افکار اتفاق‌های نیوفتاده‌ی آینده، غرق نمی‌کردم.