Hiraeth
Open in Telegram
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ... صدام کن فربد https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
571
Subscribers
-224 hours
+87 days
+1430 days
Posts Archive
568
Нехай думка, як той ворон, Літає та кряче, А серденько соловейком Щебече та плаче...
بگذار فکر، مانند آن کلاغ، پرواز کند و قارقار زند، و دلِ کوچک مثل بلبل، نجوا کند و گریه کند...
تاراس شوچنکو ـ شاعر اوکراینی
568
تجربه به من نشون داده شما در دو صورت قویترین و جسورترین ورژن از خودتونو به نمایش میذارید
یکی وقتی که همه چی دارید و پشتتون به قدرتتون به داراییتون به جایگاهتون گرمه دوم وقتی هست که هیچ چیز ندارید و در لبه پرتگاه هستید؛ در استیصال مطلق اونوقت هست که جسور میشید و با تن و روحی خسته آخرین تلاش خودتونو میکنید اگه شکست بخورید حداقل وجدانتون راحته منفعل نبودید و با وجود آخرین تلاش ها، شکست خوردید و تموم میشه همه چیز .
ولی اگه کسی از دل این استیصال و ناکامی با شجاع ترین نسخه از خودش زنده بیاد بیرون، بدون اغراق اون شخص فاتح زندگی خواهد بود ...
568
امروز مشغول بقیه کتاب بودم و خودم رو غرق کلمه به کلمه و پاراگراف به پاراگراف کتاب کرده بودم تا اینکه بخشی از کتاب از فاز روانشناسی خارج شد و کمی به فلسفه پرداخت؛ کمی درباره سقراط صحبت کرد و جلوتر به نیچه اشاراتی داشت و نقدهایی که به سقراط وارد کرده بود و بحث های زرتشت نیچه و اراده معطوف به قدرت و رابطه همه اینها با مبحث خودشناسی، که تموم صحبت های کتاب حول محور این کلمه هست. قسمت های فلسفی رو با هیجان و دقت میخوندم و امروز رو حس کردم چیز مفیدی یاد گرفتم. تو این حال و هوا بودم که ناخودآگاه گفتم این مطالب رو به خاطر بسپارم و پدربزرگ رو که دیدم درباره اینها باهاش مشورت کنم و دیدگاهش رو بشنوم اما ...
اما یکهو انگار که سیلی به صورتم زده باشن، جا خوردم و یادم اومد پدربزرگ مدتهاست که رفته ولی من هنوز با این قضیه نتونستم کنار بیام. یادم نبود که خیلی وقت هست که نیستی و من تا آخر عمر باید این حرفها رو تو سینه خودم نگه دارم .
✍🏻 یادداشت ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
568
من از محبتِ دنیا، دل آنچنان کندم
که هرچه ناز کند شوقِ التماسم نیست..
#Atmospheric_Black
#Ambient_Black
#Black_Metal 🇦🇺
568
واقعیت این هست وقتی روزهای خوبی رو آرزو میکنیم، ایده آل ترین حالت ممکن از زندگی رو تو ذهن خودمون تصور کردهایم و اون رو برای یکدیگر خواسته ایم. حقیقت شاید این هست که تو هیچ نقطه ای از کره زمین زندگی ایده آل نبوده و نمیتونه باشه چرا که رنج و سختی و چالش با انسان عجین شده و تفکیک این دو از هم غیر ممکن هست. اما خبر خوب این هست که میتونیم بجای روزهای خوب، خواستار صبر زیاد برای همدیگر باشیم؛ آدمی صبرش که زیاد باشه، روزهای سخت رو با تحمل و حفظ آرامش پشت سر خواهد گذاشت و روزهای معمولی رو با دل خوش زندگی خواهد کرد .
✍🏻 یادداشت ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
568
کتاب خوبی هست و در ادامه بازهم متن ازش میزارم اینجا
یکم از فضای فلسفه دور بشم واسه تنوع و تو فضای روانشناسی تنفس کنم =)))))
568
عوامل بسیاری در پرورش فضیلتها مؤثرند، اما یکی از اصلیترین آنها، بیتردید خودشناسی است. فضیلتها جز در سایهی فهم و درک خود پرورش نمییابد. هرچه درکی که از خود داریم عمیقتر و دقیقتر و آنیتر شود، تجلی اصلی ارزشهایی چون خرد، شجاعت، آزادی، نوعدوستی، و پایداری بیشتر میشود. تصور فردی خردمند، شجاع، پایدار، و مهربان که در غفلت است و درک عمیقی از خود ندارد مشکل است. چگونه تصور سلامت و سعادت فردی که غافل از دل خویش است، معرفتی به خود ندارد، و جایگاه و نقش خود را در پستی و بلندیهای زندگی درنیافته امکان دارد ؟ خودشناسی به عنوان یکی از ارکان سعادت، دستمایهی روانشناسی مثبت است. «روانشناسیای که کارش ارتقا درک استعدادها و رشد تواناییهای انسانی است، بیشک بر ظرفیت خودتأملگری استوار است». اینجاست که سخن خودت را بشناس سقراط قابل درک میشود: حیات وارسینشده ارزشزیستن ندارد. زندگی بدون خودآگاهی ارزش زیستن ندارد.
📚 من به روایت من - دکتر نیما قربانی
568
بعضی وقتا احساس میکنم دو نفر هستم؛ یکی که بیتابه و صبرش داره تموم میشه و اون یکی هم کسیه که دست نفر اول رو میگیره و میگه که قدمهات رو شمرده شمرده بذار زمین نفس عمیق بکش بیا اصلا کاری که دوست داریم رو بکنیم تا دوباره آستانه تحملت بره بالا؛ شروع میکنه آرامش دادن بهش...
بیا بشینیم سر پله های دم در یه خونه ای و بجای دیدن، ″ نگاه ″ کنیم وقتی که عمیق میشیم سر و صدای خیابون رو نمیشنویم سکوت همه جا رو میگیره نور با ما حرف میزنه چراغای خیابون و ساختمونا تو شب برات گذشته رو تداعی میکنن آدما با داستان های خودشون میان و میرن .
به رابطه خودت با فضای بیرون فکر میکنی، خودت رو شبیه به کدوم قابی از محیط که بهش خیره شدی میبینی ؟
حرف میزنیم باهم دوباره از همون چیزای تکراری میگیم
هنوز سر پله ها نشستیم و مشغول صحبتیم؛ آدمایی که از خیابون عبور میکنن کمتر و کمتر میشن ماشینا به ندرت از اینجا رد میشن
نیمه شبه وقتشه که ماهم بریم
راستی
الان آروم تری ؟ ...
این متن رو پارسال تو اینستا نوشته بودم ولی مدتی هست دوباره یادش افتادم و به حال و هوای اینجا هم میادش
568
هذیانی ها
شاید مرا از سَیَلان رویای بزرگی کنده اند، شاید هم از یک تنهایی عظیم، نمیدانم...و نمیدانم اگر به عنوان انسان واقعیت دارم پس چرا با تصاویر رویاها، احساس انس میکنم و از عطر آشنای آنها مست میشوم ؟ و اگر رویا هستم، چرا هیچگاه در رویاهایی که گاه بشدت واضح میشوند و در آنها احساس دیدن میکنم، خودم را پیدا نمیکنم ؟
نمیدانم در کجای دیگرم که دیده نمیشوم ... نمیدانم پشت کدام شمشاد و درخت پنهانم کردهاند که پیدا نیستم، اما نه، گاهی پشت شمشادها و درختان را هم گشته ام و آنجا نبوده ام. زیر بارش آفتاب، خودم را گشته ام در شب، زیر بوته ها، پشت عطرها، در کناره غریب بیشهها، در میان آدمیان، در باد، در باران، در...اوووه! دیگر نمیدانم کجاها را گشتهام، اما هیچگاه نتوانستم خودم را ببینم، نمیدانم در کجای دیگرم که دیده نمیشوم ...
در فضای بیکرانی شنا میکنم، در طیفی از نور سبز، نارنجی، آبی، بنفش اما با درد اما با رنج ...
احساس میکنم در معبد دور افتادهای، در میان صخره های کبود کوهستانی، در آنسوی لحظه ها نیایشی مرا صدا میزند و نرگسی به انتظار آمدنم دشت را سراپا ایستاده است، تا آخرین نگاه های مردی را بنگرد که زندگی را پشت سر میگذارد و در افق ذوب میشود و آنگاه، با پر کشیدن فاخته ای از شاخه های درخت، فراموش میشود ...
ادبیات دلنوشته هذیانی ها
#میم_بختیاری ✍
568
تو دل شب اسراری هست
سکوتش تاریکی، آرامشش، هدایا و موهبتی رو با خودش به همراه داره فقط برای برای اون کسانی که ″نگاه میکنن″ و تخیل میکنن .
تصور کن تو دل شب داری تو یه بیابون خنک و ساکت با آسمون سیاه قدم میزنی.
سکوت محض، ساکته ساکت ...
به یه استراحتگاه سنگی و متروکه میرسی؛
داخل اون خرابه ها، روی پاره سنگی بشینی
شاید بهترین فرصت هست تا نگاهی به گوهره وجودت بیندازی. این ستاره ها این زینت آسمانها، این نسیم خنک ستایش میکنن کسی رو که با روشنایی دلش، پرده از راز شب برمیداره ...
از یادداشتهای خیلی وقت پیش ✍🏻
