Hiraeth
Open in Telegram
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ... صدام کن فربد https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
571
Subscribers
-224 hours
+87 days
+1430 days
Posts Archive
564
یه چیزایی ارزش معنوی و علمیش به اینه از تو کتابا پیداش کنی.
لذتش به اینه تلاش کنی براش و یاد بگیری.
از اینکه همه چیز رو تو قالب reel یه دقیقه ای اونم به صورت پراکنده و گسسته دارن یاد میدن حالم بهم میخوره واقعا
564
″فلسفه درختی است که ریشه اش متافیزیک و تنهاش فیزیک و شاخه های این درخت علوم دیگر هست″
یادداشت رنه دکارت برای شخصی به نام پیکو
📚 متافیزیک چیست - مارتین هایدگر
564
و آسمان خواهد سوخت تا درد این زمین را فرو نشاند
7:45
#Atmospheric_Black
#Black_Metal
#Melancholic 🇦🇷
564
یوقتی هست که، مرز واقعیت و رویا برات کمرنگ میشه. میدونی که یه روزایی رو یه دورانی رو واقعا تجربه و با پوست و گوشت و وجودت لمس کردی و از سر گذروندی ولی ذهنت میگه نه، شاید اونا همش یه رویا بود و وقتی اون دوره تموم شد، از خواب بیدار شدی و چیزی دیگه یادت نمونده. احتمالا بخاطر فراز و نشیب های تند زندگی هست یا بخاطر گذر زمان و مشغله فکری یا خیلی چیزهای دیگه ولی هرچی که هست قبولش با این حال برام سخته و خب تناقض عجیبیه یا شاید هم حسی شاعرانه هست که میشه دربارش کلی نوشت. اما نه، هنوز سخته که بپذیرم اون روزها تو عالم بیداری و حقیقت رخ داد چون که واقعا مثل یه رویا بود برای من، تموم اجزاش به هم نامرتبط و چه غم و چه شادی همگی با شدت بالایی تجربه میشد و آخرین تصویری هم از پایان اون موقع که به یاد دارم، شبی بود که با دلتنگی تو کوچه های خلوت زیر آسمون پر ستاره و پنجره های کوچیک و بزرگ و یکی درمیون روشن خونهها گذشت و فرداش از خواب بیدار شدم ...
564
+1
از پارسال وقتایی که نیاز داشتم حال و هوام عوض بشه میرفتم پارک لاله؛ اما جدیدا کمتر میرم و بجاش میرم لابلای این خونه ها و تو فضای سبز اطرافشون قدم میزنم.
وایب عجیبی میده، انگار که ارواح سرگردانی هستن که تلاش میکنن از گذشته اینجا برای رهگذران بگن.
564
این یادداشت که اینجا مینویسم رو قرار بود بزارم برای مدتها بعد ولی چون خودم رو درش پیدا کردم و خوشحالم بابتش، دیگه امروز میزارم.
هگل تو کتابش بحثی رو باز کرد به نام قانون دل ...
آدمی در تمام مسائل روزمره به سمتی کشیده میشه که قلبش اون رو راهنمایی میکنه و همین باعث میشه آنچه که دلش میگه رو به عنوان حقیقت بیرونی بپذیره و ممکن هست با عرف جامعه و دوستانش ضدیت داشته باشه که خب این ضدیت ممکنه به حق باشه یا ناحق، صواب باشه یا ناصواب و شخص به مثابه آنتی تزی در مقابل تز جامعه قرار بگیره. این قضیه به اینجا ختم نمیشه و تبعاتی هم داره؛ شخص ممکن هست دچار غرور و نوعی خودشیفتگی و خودبزرگ بینی بشه و به پیکار با دوستان و عزیزان و جامعه و حتی صحنه تاریخ بپردازد. اینجاست که باید یک سنتز در مقابل این تز و آنتی تز حاصل بشه. چیزی که هم دل رو راضی نگه داره و از طرفی به صلح با عرف جامعه برسه که خب قطعا بحث پیچیده تر از این حرفهاست.
فقط این رو که خوندم یاد تموم تجربیات گذشته و اینکه از بچگی با آدما و بیشتر عقایدشون ضدیت داشتم و دارم افتادم و همیشه به دنبال دلم رفتم ولی به ناچار انسان هستیم و اجتماعی و باید بپذیریم خیلی چیزا رو
یادداشت ۵ خرداد
564
نگاه اسقف بارکلی رو به جهان دوست دارم. هرچند تناقض زیاد داشت ولی حرفهاش جرقه ای شد برای شکل گیری مکتب ایده آلیسم تو غرب. با کمی قوه تخیل میشه خودمونو جای بارکلی بزاریم و از دید اون به زندگی روزمره نگاه کنیم. در اولین تجربه، حس کسی رو خواهیم داشت که سیلی محکمی خورده باشه. فکرشو بکن، کسی پیدا شده که میگه هرآنچه در این جهان هست همگی ساخته ذهن و تصور خود ما هست، اما به این جمله قانع نمیشه و پا رو از این هم فراتر میزاره و میگه چون همه چیز تصور و ساخته ذهن ما هست، پس اگه ما نباشیم این جهان هم نیست میشه. اگه توپ رو بزارم تو اتاق و در رو ببندم اون توپ نیستش مادامی که من در رو باز کنم و اونجاست دوباره اون توپ. دیوانه کنندست ! حتی ازش پرسیدند که خب اگه اینطوریه پس چرا ماه همچنان تو آسمون هست و گفت چون اذهان دیگه اون رو مشاهده و درک میکنن پس اونجا میمونه. و در ادامه تیر آخر رو میزنه و میگه ماها وجود داریم و وجودمون استمرار داره چرا که همه ما با کل این جهان تصوراتی هستیم در ذهن خداوند ...
خدا به ما فکر میکنه و تصورمون میکنه پس وجود ماهم استمرار داره. واقعا این فلسفه در عین اینکه عجیب بود و سرتاسر تناقض، مثل سطل آب یخی هم بود روی سرم چرا که هیچوقت از این دید به این موضوع نگاه نکرده بودم با کمی قوه تخیل میشه دیوانگی پشت این نوع جهان بینی رو درک کرد. از طرفی از دل این نظریات بود که بعدها کانت و هگل و بقیه ایده آلیسم ها به وجود اومدن.
نقطه عطفی در تاریخ فلسفه ...
یادداشت ۵ خرداد
564
اما همیشه دلم میخواد سری به بعضی خاطرات بزنم و غباری که نشسته رو از روشون پاک کنم. نمیدونم چرا ولی فکر میکنم گاهی لازم هستش این کار
564
خیلی به این جمله فکر میکنم و از اونجایی که همیشه دنبال کاربرد فلسفه تو نگاه زندگی روزمره هستم، این جمله هم بنظرم به شکل دیگه ای قابل تفسیره به شکلی شاید یکم احساسیتر.
واقعیت این هست که چه باشیم چه نباشیم طبیعت با تموم سازوکارش کماکان در جریان هست. بدون هیچ معنایی در پس این داستان زندگی موجودات در جریانه و ما خیلی موضوعیت نداریم. انسانی که متولد میشه فقط الکی رشد میکنه تولید مثل میکنه یه مدرک دانشگاه میگیره و بعدم زود میمیره ناخواسته خودش رو جزوی از این سازوکار زنده اما بی معنا کرده. بدون اینکه ریسکی کرده باشه جایی دلشو برای چیزه بیگدار به آب زده باشه اساسا نتونسته وجود داشتن رو تجربه کنه. جایی که همه کور کورانه مسیری رو میرن بدون اینکه از خودشون دلیلی مطرح کرده باشن، دقیقا جزوی از عالم طبیعت هستن که قوه پرسش و فکر کردن و آزمون و خطا نداره و صرفا هست بدون دلیل خاصی.
اما کسی که اشتباه میکنه، آزمون و خطا میکنه و دل رو به دریا میزنه کسی هست که بودن خودش رو میتونه احساس کنه و زندگی رو حس میکنه.
بله ...
از این زاویه هم میشه نگاه کرد که
اشتباه میکنم پس هستم
