در سایه سَرو
Open in Telegram
احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
312
Subscribers
+224 hours
+137 days
+5630 days
Posts Archive
Repost from N/a
در رودخانه محله مشغول آبتنی بودم، پیرمردی کنارم لباس عوض میکرد رو به من با تأسف گفت: «بیحیایی را ببین؛ مردم چقدر بیحیا شدهاند.»
سرم را بلند کردم کمی بالاترِ آنطرف رودخانه، چند دخترک کوچک مشغول آبتنی بودند
گفتم: «آن دخترکها خیلی کوچکاند.»
پیرمردِ خرفتِ خرافاتی گفت: «نه، دختر از دهسالگی به بالا دیگر کوچک نیست...»
یکی نیست بگوید: تو با ریش سفید و هفتاد سال سن، با این ذهنیت مریض و گندیده، آمدهای آبتنی؛ ذهنی که تمام آب دریاها هم نمیتواند گندش را بشوید. آنوقت دخترکهایی که از گل زیباتر و از فرشته پاکترند، حق آبتنی ندارند؟
در لهجه عامیانه و محلیما، به زنی که به خانه و زندگیاش نمیرسد و خود را وقف روفتن و پاک کردن نمیکند، میگویند: نازَنُک.
یعنی زنی که زن نیست.
این جامعه زن را خدمتکار میداند.
این روزها از همیشه ناخوشترم، حال روحیام اصلاً مساعد نیست. صبح که از خواب بیدار میشوم با آدمهای اطرافم جنگ و دعوا راه میاندازم، تا شب که به خواب بروم. کتاب نمیخوانم، فیلم نمیبینم، نمینویسم، فقط از این کنج خانه به آن کنج خانه قدم بر میدارم و با کوچکترین اشیای خانه بحثهای منطقی میکنم تا اینکه وضع روحی و عصبیام به هم بپاشد. از کتابهایم دلیل منطقی برای نخواندنشان میخواهم، با همگروهیهایم بحثهای دینی میکنم و به زمین و زمان بد و بیراه میدهم.
امروز در اوج گرما و حال بدی، به تنها چیزی که فکر میکنم اوضاع بقیه زنان است. به زنی که حالش بد میشود، عصبی میشود و در دل فحش نثار زندگی و آدمهای اطرافش میکند اما مجبور است برود کنار تنور و با پوست سوخته، نان بپزد. به زنی در همین وضع مجبور است صبح که از خواب بیدار میشود جارویی به دست بگیرد و حویلی بزرگش را پاک بروبد تا مبادا کسی به سلیقهاش بخندد، به زنی که در دل خود ناسزا میگوید اما مجبور است با آدمهای که عصبیاش میکنند، خوب تا کند تا مبادا حرفی، سخنی از پسش برخیزد.
به تمام زنانی فکر میکنم که مجبور و مکلفاند خشم بقیه را پذیرا و خشم خود را فرو بخورند.
هرکدام از داستانهای بالا را اگر به صورت سافت دارید، خوشحال میشوم به آیدی زیر ارسال کنید.
@rasolvsky
پ.ن: هم به صورت پیدیاف یا لینک سایت برای خوانش داستان.
عسکرگریز-آصف سلطانزاده
نوروز فقط در کابل باصفاست-آصف سلطانزاده
عاشقیباز - جواد خاوری
داستان انجیرهای سرخ مزار - محمد حسین محمدی
زنی با حریر آبی در طبقه هفتم - سکینه محمدی
کلمه را باد میبرد - ویسمه بادغیسی
قفس سیمی پدر - عبدالاحد رفیعی
گوشواره انیس - حمیرا قادری
امضاها- سپوژمی زریاب
پیراهن گلدار - رهنورد زریاب
پانزده دقیقه حق لمس - سمیرا کوثری
گدایان گنج مقدس- جواد خاوری
داستان گل سرخ دل افگار- جواد خاوری
کوه میخ- جواد خاوری
جای خالی گلدان- تقی واحدی
قاب عکس- تقی واحدی
مرگ مفاجات- جواد خاوری
صلصال- جواد خاوری
یک صبح معمولی- سکینه محمدی
مراسم تدفین- سکینه محمدی
رقص آخر- خداداد حیدری
ستارهها- خداداد حیدری
مجاهدها کشته نمیشوند- خداداد حیدری
دریا دریا- آصف سلطان زاده
پنج باغ- اکرم عثمان
این مردان ما با ماهایی که درست نمیشناسندمان اینطور حرف میزنند، وای به حال خانواده، مادران و خواهرانشان!
من بعد از یک وقفه، به همکارم پیشنهاد دادم که دوباره صنفم را برایم برگرداند؛ چنان به من تاخت که از حرف زدنم پشیمان شدم.
