در سایه سَرو
Open in Telegram
احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
374
Subscribers
-224 hours
No data7 days
+4130 days
Number of Posts
Data loading in progress...
Reactions
Comments
Telegram Stars
TOP posts by
Data loading in progress...
Publication analysis
Posts | Views dynamics | |||||
Kemal Rahmani – احمد ظاهر در دامن صحرا.m4a | 110 | 2 | 0 | 6 | Loading... | |
روزمرگی
تصمیم دارم که روز مورد علاقهام را در هفته، از سهشنبه به چهارشنبه تغییر بدهم. (البته این را در پرانتز توضیح میدهم که همچنان هیچروزی، جای روز جمعهی دوستداشتنی را نمیگیرد.)
امروزم را با شنیدن سهبخش شاهنامه شروع کردم. داریم کمکم به پایان این ماجراجویی طولانی، پرشور و پراحساس نزدیک میشویم. این چند بخش اخیر شاهنامه این روزها شنیدمش، کلاً در مورد شطرنج است. ماجرای چگونه اختراع کردن شطرنج و چگونه آوردن شطرنج به ایران. احساس میکنم این بخشها یک دید عمیقی در من، نسبت به بازی شطرنج ایجاد کرده است. با شهرزاد حرف میزنم و برایش این قصهها و سوگواری را با را با همان جزئیاتی که فردوسی نوشته بود، تعریف میکنم. در نگاهش غم را میخوانم. دلش میگیرد. میگویم که دیگر از این به بعد، من نمیتوانم یکی را به آسانی مات کنم. چطور ممکن است کسی را در شطرنج مات کنم و غم مرگ «طلخند» را نخورم؟
و اگر در مورد چهارشنبهها حرف بزنم، چهارشنبهها من فقط دو صنف دارم و آنهم از طرف شب. تمام روز بیکارم. میتوانم هر ساعتی که دوست دارم موسیقی بشنوم، کتاب بخوانم، فیلم ببینم و دراز بکشم. در بقیه روزها بیشتر منفعلم تا فعال. چهارشنبهها زیبا هستند. به من و فعالیتهایم میدان بیشتری میدهند.
امروز یک نامه نوشتم، کمی کتاب خواندم، بسیار موسیقی شنیدم، یک پرده نمایشنامه خواندم، و یک فیلم دیدم که هنوز مزهاش را زیر زبانم احساس میکنم.
حالا هم اگر چشمانم را روی هم بگذارم خوابم میبرد؛ پس زودتر میخوابم. آه، از این چهارشنبههای دوستداشتنی که میشود احمدظاهر و شجریان شنید و فیلم دید. | 113 | 1 | 0 | 7 | Loading... | |
Homayoun Shajarian - Kharidar.mp3 | 105 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
Homayoun Shajaryan - Atashe Javedan (320).mp3 | 113 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
No text... | 120 | 0 | 0 | 9 | Loading... | |
نمیشود انسانهای آزاده را دوست نداشت. | 112 | 1 | 0 | 15 | Loading... | |
«حدِ تو رسا نیست، عزای تو حماسه است.»
| 112 | 3 | 0 | 15 | Loading... | |
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای | 55 | 1 | 0 | 3 | Loading... | |
سلام دوستان، اگر نسخه صوتی نمایشنامهی «دشمن مردم» از هنریک ایبسن را دارید، لطفاً با من شریک کنید.
t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711 | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
تو قهرمان منی قهرمان کودکی ام❤️ | 87 | 2 | 0 | 12 | Loading... | |
در زندگی دیگری، مادر دوست دارد اسب وحشی باشد من آهو و حوریا دوباره زن. | 89 | 1 | 0 | 11 | Loading... | |
: | 155 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
اولین مهرههای شطرنج در جهان. | 159 | 0 | 0 | 9 | Loading... | |
ای که به پیش قامتت سرو چمن خجل شده
سوسن و گل به پیش تو بند منفعل شده | 20 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
تشکررررر که پرسیدید :))
اینروزها حالم خوش است. شبها زودتر میخوابم، صبحها راحتتر بیدار میشوم و نمیگذارم چیزی این حال خوش من را به هم بزند. اما کمتر مینویسم. احساس میکنم هرچه مینویسم چیزی جز چرندیات نیستند که برای سیاه کردن کاغذ از آنها استفاده میکنم.
فکر میکنم که باید چیزهای بهتر و ارزشمندتری نوشت. | 8 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
حوریا جان
این چندوقت بسیار کم پیدا استی
خوب هستی؟ وضع روحیت خوب است؟ | 4 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
بخشی از نامهام برای آتوسا:
اینروزها به آرزوهای کوچکم بسیار فکر میکنم.
به یک گلدان گل، به یک نارنج، به یک خانهای که بالکن سرباز داشته باشد، به چند جلد کتاب «سیمون دوبووار، جودیت باتلر و پییر بوردیو»، به هوای خنک خزانی.
چرا باید همیشه آرزو کنم که در اقیانوس شیرجه بزنم؟ چهکسی میگوید که نمیشود با یک گلدان گل جدید، در اقیانوس زندگی شیرجه زد؟
احساس میکنم که زندگی در همین خلاصه میشود، آتوسا. البته حرفم را پس میگیرم، زندگی را نمیشود در «همین»ک خلاصه کرد. زندگی را میشود معنا کرد. من زندگی را در یک گلدان گل و شادی دست زدن به خاکش معنا میکنم. البته یکسوی دلم میگوید که کاش در همین معنایش نمیکردم. کاش همچنان در اقیانوس و مرغهای دریایی و مرغهای ماهیخوار ندیدهام معنا میکردم، اما همین گلدان گل هم همینحالا مرا بسیار شاد میکند. | 163 | 0 | 0 | 11 | Loading... | |
یعنی اجراش. | 33 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
دوستان، نسخه صوتی نمایشنامهی «دشمن مردم» از هنریک ایبسن را اگر دارید، خوشحال میشوم با من شریک کنید.
t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711 | 43 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
در باب «مادر»:
از من میپرسند که مادرت چطور و چگونه اجازه میدهد که حیوان خانگی داشته باشی، و وقتی میگویم که مادرم هم مورسو را به اندازه من دوست دارد، باور نمیکنند.
مادر من، فقط برای من مادر نیست. مادر من، برای مورسو هم همان احساس مادرانهی را دارد که مورسو در کودکی نتوانست داشته باشد.
دیروز متوجه شدم که غذای مورسو تمام شده است. خودم را به زمین و زمان زدم اما کسی را نیافتم تا همرایم برود و برایش غذا بخریم. شب غذا نداشت. مادر، برایش تخم مرغ جوشانده داد تا گرسنگی نکشد.
امروز باز کسی نبود تا با او بروم و برای مورسو غذا بخرم؛ با مادر رفتم. ساعت دو ظهر بود و آفتاب مستقیم روی سرمان میتابید. راه کلینیک حیوانی دور است. با مادرم چندین کیلومتر را در موتر و چندین کیلومتر را پیاده رفتیم.
من در ته جیبم سه صد افغانی داشتم و یک کیلو غذا برای مورسو نمیشد، مادرم یک کیلو غذا برای مورسو، از پول خودش خرید و دوباره از همان راه و زیر همان آفتاب برگشتیم خانه.
مادرم هیچ نگفت که چرا مرا این همه راه کشاندی. مادرم نگفت که چرا بیهوده پولهایت را برای این موجود بیفایده خرج میکنی.
از پلههای بلاک که بالا میرفتیم، گفت: خانه که برویم، خدا میداند مورسو از دیدن غذایش چقدر خوشحال خواهد شد.
پرتو نادری، در «باب مادر من» سروده است:
مادرم از قبيلۀ سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن می گفت | 168 | 0 | 0 | 29 | Loading... |

