en
Feedback
در سایه‌ سَرو

در سایه‌ سَرو

Open in Telegram

احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
312
Subscribers
+224 hours
+137 days
+5630 days
Posts Archive
چند گلدان گل دارم، خدا کند دوباره شکوفه کنند. من همانقدر که مورسو را دوست دارم، همانقدر هم گل و گیاه‌هایم را دوست دارم.

پودینه‌هایم خشک شدند؛ حالا گلدانم را دوباره پر‌ کرده‌ام، خدا کند پودینه‌هایم این‌بار خشک نشوند. خدا کند جوانه بزنند.

پارسا همین وقت بود که رفته بودم تا تن به آب کوکچه بزنم.

دوستان کابلی، شماهم کباب شدید یا فقط ما؟

توطئه دشمن!

البته من به این باورم که داستان‌های بسیار ساده و شاد ادبیات افغانستان هم یک تلخی عجیب دارد.

امروز بیشتر از پنج‌تا داستان کوتاه از ادبیات افغانستان خواندم و یکیش بسیار تلخ بود.

این پیام‌هارا درحالی می‌نویسم که منتظر فشرده شدت فایل پی‌دی‌اف پروژه‌ صنفی‌ام نشسته‌ام. دارم موسیقی فیروز می‌شنوم که دیشب یکی برایم در ناشناش فرستاده بود.

ولی خوب است که متوجه خستگی‌ام شدم؛ باورتان می‌شود حوریا یک زمان واقعاً افسرده بود و دیگر متوجه خستگی‌های همیشگی‌اش نمی‌شد؟

امروز از آن آدم‌های بسیار خسته و افسرده بودم.

Mehrabaani Farhad Darya.mp34.38 MB

اصلاً امروز به زیبایی آسمان کابل نگاه کردید؟

Repost from سپیدار
‏تغضبُ و كأنَّكَ ستحرق الدُنيا، لكنَّكَ تبكي فقط... «چنان عصبانی می‌شوی که گویی دنیا را به آتش خواهی کشید امّا فقط گریه می‌کنی.»

کسی فیلم I swear را اگر دارد، برایم بفرستد لطفاً. t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711

چیزی که در این رفتارم بسیار احمقانه است، نه دعوا کردن با خانواده بلکه دعوا کردن به آدم‌های آنلاین است. امروز اگر در ناشناس‌تان کسی بیاب‌تان کرده‌ بود بدانید منم.

امروز برای اینکه نمی‌توانم تن به آب خنک کوکچه بزنم حالم بد است. برای اینکه نمی‌توانم در کوه‌های وحشی بدوم، برای اینکه نمی‌توانم در تاریکی شب ستاره بشمرم، حالم بد است. امروز عصبی‌ام و با تمام انسان‌های دور و برم دعوا راه انداخته‌ام. امروز برای اینکه مدتی‌ست فیلم ندیده‌ام عصبی‌ام.

Repost from N/a
برای تو که امشب سپید پوشیده‌ای، اما تمام جهان در چشمانت به رنگ سیاه برگشته است.امشب، سنگین‌ترین شبِ زندگی توست. سرت را چنان ب
برای تو که امشب سپید پوشیده‌ای، اما تمام جهان در چشمانت به رنگ سیاه برگشته است.امشب، سنگین‌ترین شبِ زندگی توست. سرت را چنان به زیر انداخته‌ای که انگار می‌خواهی از شرمِ این همه بی‌رحمی، به دلِ زمین پناه ببری. در دستانِ ظریفت دسته‌گلی سرخ داری، اما انگار این گل‌ها نیستند که سرخند؛ این تکه‌های قلب توست که قطره‌قطره آب شده و در مشتت منجمد شده است. طلاهایی که بر گردنت آویخته‌اند، زیورآلاتِ شبِ شادمانی نیستند؛ زنجیرهای سردِ اسارتی هستند که با هر نفس، گلویت را بیشتر می‌فشارند و جوانی‌ات را به بند می‌کشند. دست از قلم برمی‌دارم، آرام بخواب دخترک، که رویاهای تو خیلی وقت است پیش از خودت به خواب رفته‌اند.

کتاباره ره هم که نفرستادی💔😂

برای امشب همینقدر دلقک‌بازی بس است.

😂😂