en
Feedback
در سایه‌ سَرو

در سایه‌ سَرو

Open in Telegram

احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
315
Subscribers
No data24 hours
+117 days
+5730 days
Posts Archive
مادرِ هفده‌ساله من دوستی دارم که هفده ساله‌است. امروز ویدیویی در واتساپ دیدم که خبر از مادرشدنش می‌داد. دوستم را از کودکی می‌
مادرِ هفده‌ساله من دوستی دارم که هفده ساله‌است. امروز ویدیویی در واتساپ دیدم که خبر از مادرشدنش می‌داد. دوستم را از کودکی می‌شناسم. او یک سال از من کوچک‌تر است و مثل همین دیروز به یادم است که چطور کودکی می‌کرد. چطور در دامنش را تکان می‌داد و می‌رقصید؛ شاد و کودکانه می‌رقصید. چندین سال قبل که من هنوز از دنیای اطرافم بی‌خبر بودم، او را در یکی از عروسی‌ها دیدم که روی صورتش آرایش مالیده بود و این اتفاق برای من بسیار نچسپ و کریه جلوه کرد. اما حالا که به آن موقع، به امروز و به چندین ماه قبل فکر می‌کنم، ته دلم غم بسیار عمیقی احساس می‌کنم. دوستِ من قربانی ازدواج اجباری نیست، او با خواست و موافقت خودش ازدواج کرده است. اما بخش غم‌انگیز ماجرا این‌ است که چگونه جامعه ما را به مادر شدن وادار می‌کند. این‌که چطور کم‌کم و خاموشانه جامعه از ما یک زن، یک مادر و یک همسر می‌سازد، بسیار غم‌انگیز و احمقانه است. پ.ن: این پیام از زمانی است که دوستم تازه ازدواج کرده بود.

چند روزی می‌شود که جای فیلم، مستند می‌بینم. در این مدت یک مستند از مرد فیلم‌سازِ افغانستانی دیدم و چگونگی مهاجرتش از طریق مرزهای قاچاق به اروپا. و دیگری مستندی بود از یک فلسطینی که برای خانه‌اش مبارزه می‌کند و فیلم می‌سازد. در تمام مدتی که این دو مستند را دیدم به «خانه» فکر می‌کردم. به این‌که ما همه برای خانه مبارزه می‌کنیم. به دختران آن مرد افغانستانی می‌دیدم که چگونه در جنگل‌های ترکیه می‌خوابند، به اشک‌های زن فلسطینی و پسر افغانستانی می‌دیدم و فقط درمورد خانه فکر می‌کردم. با خودم مدام فکر می‌کنم ماهم برای خانه است که می‌جنگیم. فقط مسئله این‌ست که ما «خانه» را چطور معنا می‌کنیم. شاید ما خانه را شبیه الیاس علوی فقط یک تسلی احمقانه بدانیم، شاید به معنای واقعی کلمه خانه را همان چارچوبی بدانیم که در آن قد می‌کشیم. شاید خانه همان گرمای مادر باشد، شاید صدای حرف زدن پدر، شاید آغوش یار؛ یا هم می‌تواند خانه هر‌جایی باشد که در آن بشود آرامش را یافت. ما برای خانه مبارزه می‌کنیم. برای خانه می‌نویسیم. برای خانه مهاجرت می‌کنیم.

این موجود تمام شب ما را به خواب نمی‌ماند، حالا خودش در طول روز:

Video message00:49

Voice message00:22

Voice message01:23

Voice message01:21

Repost from N/a
از آنجاییکه بیشتر دوستانی که لطف کردن و به کانالم جوین شدن دختر خانم های زیبا می‌باشند؛خواستم یک آپ بسیار خوب برایتان معرفی کنم هرچند شاید بعضی هایتان مشابه این آپ را در موبایل تان داشته باشید،صرفا خواستم تجربه شخصی خودم را به شما دوستان بگویم. آپ هرلایف یک تقویم پریودی است،د ای آپ تاریخِ ماه های قبل پریودی تان را میتوانید وارد کنید و آپ با استفاده از داده های قبلی؛ پریودی ماه‌های آینده تان را پیش‌بینی می‌کند. یکی از خوبی های ای آپ پیش‌بینی دوران تخمک‌گذاری، پی ام اس، پریودی و علایم آن ها می‌باشد، از طریق این آپ می‌توانید بفهمید آیا سیکل قاعده‌گی تان منظم است؟ آیا علایم سیکل تان نرمال است؟ نام این آپ هرلایف است و کاورش بنفش است و از طریق گوگل پلی می‌توانید دانلود کنید. پ ن: آپ ایرانی است، دقیق نمی‌دانم که با شماره غیر ایرانی هم فعال میشه،اگر نشد آپ های جایگزین دیگه هم هست و پیشنهاد می‌کنم یک آپ قاعده‌گی حتما در گوشی تان داشته باشید.

کاش بدانیم کی حال یک انسان به مو بند است.

برای آتوسا- نامه‌ی دوم آتوسا، مدتی می‌شود چیزی ننوشته‌ام. مدتی می‌شود که حتی برای خودم هم یادداشتی ننوشته‌ام. نمی‌دانم چرا. اما امشب دلم گرفته است و بسیار میل به نوشتن دارم. نوشتن پناه‌گاه من است، آتوسا. می‌خواهم بنویسم تا توانسته باشم اندکی از این اندوه تابستانی -به گفته‌ی یکی از کانال‌های تلگرامی- کم کنم. فعلاً دارم موسیقی می‌شنوم و زندگی در برابرم می‌گذرد. من از مرگ بسیار می‌ترسم آتوسا. می‌ترسم بمیرم و پامیر را نبینم. می‌ترسم بمیرم و هرگز تمام دنیا را سفر نکنم. می‌ترسم قبل از کوه‌نوردی و شنا در اقیانوس بمیرم. من از مرگ می‌ترسم آتوسا. چون بسیار آرزو دارم. می‌ترسم قبل از اینکه تمام گل‌های دنیا را در گلدان‌هایم داشته باشم بمیرم. می‌ترسم قبل از دیدن انسان‌های که دوست‌شان دارم، بمیرم. می‌ترسم قبل از دراز کشیدن در دشت‌های لاله، دویدن در صحراهای وسیع و قبل از رقصیدن در گندم‌زار بمیرم. اما سوال اساسی این‌ست که آیا می‌شود در قوطی گوگرد (کبریت) زندگی را آنطور زیست که از مرگ نترسیم و حسرتی به دل‌مان نماند؟ زنده ماندن تا زمانی خوب‌ است آتوسا، که آن را به معنای واقعی کلمه زندگی کنی. آتوسا، من از مرگ برای این نمی‌ترسم که چیزهای که دوست دارم را از من می‌گیرد یا نمی‌گذارد آن‌چه را دوست دارم تجربه کنم. من از مرگ می‌ترسم چون قبل از زندگی کردن، یک زندگی دست نخورده را از من می‌گیرد. من حسرت این را دارم که نمی‌توانم این زندگی دست نخورده را بزیَم. حفیظ عاشق کوه‌ست. من می‌ترسم که نتوانم بروم روی کوه و به شهر زیر پای‌مان ببینم، می‌ترسم نتوانم با او کوه‌نوردی کنم، من می‌ترسم بمیرم و نتوانم زندگی کنم. ما محصول همین جامعه هستیم، آتوسا. ما را همین جامعه بزرگ می‌کند. همین جامعه‌ی زن ستیزِ، ضد آزادی و ضد زندگی. امشب حالم بسیار بد است آتوسا. کاش می‌توانستم بروم بیرون و بگردم. اما در روز هم نمی‌شود گشت! کاش می‌توانستم از همه‌چیز بنویسم. کاش می‌توانستم داستان‌ها بنویسم. کاش می‌توانستم بنویسم بنویسم و بنویسم… دوست تو حوریا ۲۷ جون-۲۰۲۶ ۲۱:۲۳

youtube_C5I8M7IjxmY_bestaudio.mp35.12 MB

چطور دلتان می‌آید قلب چنین آقای شیک و با کلاس را بشکنید؟

من نه، مورسو را ناراحت کردید.

شماهم هی به مورسو بی توجهی کنید. متاسفم و ناراحت.

به دقت ببینید. حرف اول اسمش روی پیشانی‌ش نوشته است.

واقعاً حیرانم که شما چطور مورسو را دوست ندارید؟ مگر ‌می‌شود مورسو را دوست نداشت؟

😂😂😂

فقط بینی سوخته‌ش.