en
Feedback
𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

Open in Telegram

هنوز مطمئن نیستم. از زندگی، از خودم، از تو. از ما. اینجا "از من" می‌نویسم. _هنرجوی تئاتر. اینجام عزیزم: https://t.me/SendHarfBot?start=85e726d474ca

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 250
Subscribers
+424 hours
+47 days
+930 days
Posts Archive
خیلی دلم می‌خواد روزی رو به چشم ببینم که درسی برای خوندن ندارم. ولی مطمئنم اون روز هم منِ لعنتی باز یه چیزی برای خوندن پیدا می‌کنه.

Repost from من؛ سارا
"هیچکس به شما هشدار نداده بود زنانی که پای دویدنشان را بریده‌اید، دخترانی به دنیا می‌آورند که بال پرواز دارند؟"

می‌دونی چرا اولین‌قدم سخت‌ترینه؟ چون باید خودت رو بلند کنی، و هیچ‌چیز سنگین‌تر از حجم افکار نیست.

۱۴۰۴ عزیز، تو بدترین بودی، احساسات دروغین رو به خوردم دادی و سنگدلی‌های صادقانه رو به آغوشم آوردی و عزیز‌ترین افرادم رو ازم گرفتی. بدترین، برای همیشه برو و لطفا دیگه برنگرد. دیگه هیچوقت برنگرد.

صداها رو که باد می‌بره. اما کلمات باقی می‌مونن، تا ابد.

ته‌ش اسم تمام ستاره‌ها رو هم بدونی، فایده‌ای نداره اگه قادر نباشی برای کسی ازشون صحبت کنی. حتی اگر چند نفر رو کنارت داشته باشی و کسی نتونه پیشونی‌ش رو به پیشونی‌ت تکیه بده و محتویات مغزت رو بخونه، تنهایی نفر ثابت زندگی‌ته. انتظار طاقت‌فرساست و نرسیدن به جواب طاقت‌فرسا‌تر.

دیشب اونقدر غمگین بودم که انگیزه‌ای برای برگشتن به خونه نداشتم و همینطوری نیم‌ساعت به تیرِ چراغ‌برق خیره شده بودم.

وقتی زمین می‌خورم، مدت‌ها روی زمین می‌شینم و غصه‌ی زمین‌خوردنم رو می‌خورم؛ اما همون‌جا خونه نمی‌سازم‌.

بذار آماتور‌ باشی، بیسیک‌ باشی، نادان باشی و حتی نامحبوب باشی ولی شروع کن. انقدر از مبتدی‌ بودن فرار می‌کنی که اصلا فرصت حرفه‌ای شدن پیدا نمی‌کنی. شروع کردن رو به کامل‌ بودن گره نزن چون زندگی هیچ‌وقت این قانون رو قبول نمی‌کنه و مدام جلو پات سنگ می‌ندازه. اون ورژنِ واقعی‌ت که دنبالشی‌ نتیجه‌ی شروع کردن‌هاست، نه علت‌ش.

بذار اماتور‌ باشی، بیسیک‌ باشی، به‌اندازه‌ای جاهل باشی و حتی نامحبوب باشی ولی شروع کن. انقدر از مبتدی‌ بودن فرار می‌کنی که اصلا فرصت حرفه‌ای شدن پیدا نمی‌کنی. شروع کردن رو به کامل‌ بودن گره نزن چون زندگی هیچ‌وقت این قانون رو قبول نمی‌کنه و مدام جلو پات سنگ می‌ندازه. اون ورژنِ واقعی‌ت که دنبالشی‌ نتیجه‌ی شروع کردن‌هاست، نه علت‌ش.

Repost from ناپیرو
خیر. به‌نظرم اجازه‌ی هیچ‌کدوم از این‌ها رو نداریم دیگه. من به‌شخصه اجازه‌ی اَدای زندگی درآوردن به‌خودم نمی‌دم دیگه و کیرم توی دوست داشتن و مسافرت و ترجمه‌ی بهتر طاعون.

می‌گفت: فکرِ رفتن از رفتن سخت‌تره.

خودآگاهم هنوز به این یقین نرسیده که دیگه قرار نیست پشت تلفن بپرسی "کِی میای؟"، ناخودآگاهم دائم گریه می‌کنه. رفتی و دیگه انگار همه چیز تموم شده. تمام خاطرات توی قلبم رو چیکار کنم حالا؟

من حتی نتونستم خداحافظی کنم.

چنل قبلیم رو که پاک کردم محمد بهم گفت انصافا‌ دلیلت چی بوده من که می‌دونم این چنل پاره‌‌ی تنته و سه‌ساله می‌نویسی پس بگو بهم. گفتم من که هرچی از غم‌هام می‌نویسم یا چند‌نفر لفت می‌دن یا میان ناشناس و می‌گن "قوی‌باش"، "انگیزشی بنویس اینا چیه"، "چرا دروغ پشت سر هم می‌بافی"، "تشنه‌ی توجهی" و همچین لفاظی‌هایی. این‌بار می‌خوام خودم باشم. می‌خوام دردمو‌ حس می‌کنم. می‌خوام مواان‌ نکنم. می‌خوام زندگی‌ش کنم، چون باور دارم درد باید حس بشه و چه دردی معتبر‌تر از دردی که من دارم؟ پس این منم و این چنل. قراره اینجوری ادامه پیدا کنه، اگه محتوا باب‌دلتون نیست و به دل‌تون نمی‌شینه لطفا لفت بدید. مطمئن باشید ذر‌ه‌ای ناراحت نمی‌شم چون احترامِ به منی هست که می‌نویسم. به هرحال‌ قراره خودم باشم، مووان‌ نکنم، قوی نباشم، انگیزشی ننویسم نه؟ پس چرا می‌مونی شمایی که دلخواهت نیست!

یک روز شروع می‌کنم به نوشتن یک کتاب درباره بابا و بعدها با اقتباس ازش یک فیلم می‌سازم. شاید هم سریال. شاید هم کتابی دارای مجموعه‌ای طولانی‌. تا تو بدونی چقدر بودنت توی زندگیِ من مهم و حیاتیه مرد. خسته‌م کردی. برگرد.

حرف؟ حرف زیاد دارم. بارها تو سرم در قالب داستان بلند، کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه، متن آهنگ و حتی یک کلمه ساختمشون. ولی بذار نگم.

حقیقتا اگه هر روز اینطوری گریه کردن‌هام ادامه پیدا کنه چشم‌هام رو از دست می‌دم.

از هیچ غمی‌ تا‌ الان مووان‌ نکردم ولی هرموقع، هرجای خالی پیدا کنم، می‌شینم و برای تک‌تک این جراحات و از دست‌دادن‌ها گریه می‌کنم عزیزِ من.