en
Feedback
بوفِ شور

بوفِ شور

Open in Telegram

نوشته های کاذب هدایت @vangogh_buf_bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
425
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
او تنها کسی بود که زخم‌هایم را نشانش دادم و پیش از آنکه به آن‌ها دست بزند، دست‌هایش را شست تا مبادا آغشته به نمک باشد. پیش از او، هرکس جویای دردم شد، تنها آموخت که خنجرش را به کجای تنم بزند که درد بیشتری عاید قلب نحیفم شود.

هیچ‌چیزی نمیتونه باعث بشه از این شاهکار متنفر بشم.

_دست بجنبان، پیش از غروب به خانه برسیم. -هی پسر، ما که زن نیستیم. _پیش از غروب به خانه می‌رویم که جا برای حضور زن‌های بیشتری در خیابان باز شود. -تو دیگر خیلی فرهیخته‌ای پسر. _احترام گذاشتن به بانوان و حقوق برابر قائل بودن برای هر جنسیتی با فرهیختگی ارتباطی ندارد، به شعور و شخصیت و تربیت یک آدم بستگی دارد.

می‌دانید چیست عزیزان، بنده هر کاری که در زندگی کردم از ترس بود. ترس از اینکه مبادا مورد پسند / مورد قبول واقع نشوم. نکند فلان لبخندم را فلانی نپسندد و نکند چهره‌ی خشمگینم دلی را آزرده کند. تمام هرچه دوست داشتم را از خود دریغ کردم چون فکر کردم شاید فلانی از من خوشش نیاید. اما شما اشتباه من را نکنید، اگر تمام مردم جهان هم شما را دوست نداشتند، بگویید به درک و زندگی خودتان را بکنید. هرطور که دوست دارید بخندید و هرطور که می‌خواهید رفتار کنید.

بودن کنار آدم‌هایی که به کوچک‌ترین جزئیاتت توجه می‌کنن زیباست، اما تا حالا با آدم‌هایی که جزئیاتت، مثلاً اینکه قهوه رو چه مدلی می‌خوری، وقتی عصبانی می‌شی چه شکلی می‌شی، وقتی ناراحت می‌شی برای کنترل بغضت به کدوم طرف نگاه می‌کنی،رو داخل نامه‌هاشون می‌نویسن، برخورد داشتین؟

به قبرستان تهی از آدم اشاره می‌کند... _فکر می‌کنی تو چه فرقی با این‌ها داری؟ _من زنده‌ام... _آخرین بار که از ته دل خندیدی را به یاد می‌آوری؟ آخرین بار که وسط خیابان گریه کردی، آخرین بار که لباسی که خودت دوست داشتی را پوشیدی، بی‌آنکه از قضاوت مردم بترسی. دخترِ خوب، مرا نگاه کن، در تلاشی دکتر یا مهندس شوی، نه؟ سر تکان می‌دهد. _این واقعاً چیزی‌ست که تو بخواهی؟ نیست دخترم، نیست. تو دلباخته‌ی هنری، برای روح هنردوست و نوجوی تو، این زندگانی طاقت‌فرساست. تو زندگی را از خود دریغ کرده‌ای و تا وقتی این‌چنین باشد، فرقی با این مردگان نداری. انسان باید زندگی کند، حتی اگر زندگی به قیمت مرگش پایان یابد. زندگی کن و بهایش را به جان بخر... این چیزی‌ست که به‌خاطرش پا بر این دنیا گذاشتیم.

همسر نزار قبانی توی انفجاری در بیروت کشته میشه. نزار از دلتنگی براش می‌نویسه: بلقیس رفته بودی انار بخری دانه هایت را برایم آو
همسر نزار قبانی توی انفجاری در بیروت کشته میشه. نزار از دلتنگی براش می‌نویسه:
بلقیس رفته بودی انار بخری دانه هایت را برایم آوردند.

قدری بخواب و خیال دیگری را در سر نچرخان شب بر شما خوش اهالی بوف شور

میدانی چیست جان دلم؟ تو دردت را، پشت پیشانی نهفتی. جویای حالت که شدم گفتی: چیزی نیست و کمی سردرد است فقط. این دروغ هایت را به گوش مردم بی‌فکر فرو کن جانکم. من اگر روزی از پس پنجره ی رنگین چشم تو، ان گره های کور افکارت را ندیدم بدان که لابد جان در کف چشمم نبوده. تو اگر کم فکر می‌کردی این چنین دردمند نبودی، اگر کمی پلک برهم می‌گذاشتی. گاهی ادمیزاد باید بخوابد. پلک بر هم بگذارد و بی‌خیال بر خواب برود.. توهم بخواب عزیزمن، قدری بخواب و خیال دیگری را در سر نچرخان.

نمی‌دانم میانِ آشفتگی‌های زمانه‌ام چه می‌کردم، جایگاه خود را نمی‌دانستم، انگار آشفته‌تر از این زمانه من بودم. پریشانیِ گیسو را شانه‌ای درمان است، چه کنیم با دلمان جز چاره‌ی گذر زمان؟ انگار جهان رختِ دل‌آشوبی و هراس و آزرده‌خاطری دوخته بود و تنِ رهگذران کرده بود. جنگل‌ها می‌سوختند، هوا پاییزی نبود، نارنگی‌ها نارنجی نبودند و باران نمی‌بارید و نمی‌بارید و نمی‌بارید. نمی‌دانم بندبند جملاتم را مرتب می‌نویسم؛ اینجا چیزی مرتب نیست، همه آشفته‌اند، از درختان تا آدمیزاد و از آدمیزاد تا جملات.

برای او همیشه، میان نوشته‌هایم، در آغوشم، در کنارم، در آسمان روحم، و در صفحات کتاب‌هایم جا داشتم. او همیشه، همه‌جا و در لحظه، خانه‌ای سبز در شهر قلبم داشت، خانه‌ای که با رهن نگاهش به او اجاره می‌دادم.

آکیرا و قتل عامِ درختان جمله های زیبا و تاثیر گذار اما، به راستی نمی‌شود با این کتابها کنار امد ‌. غافل از ارزش نویسندگی و جم
آکیرا و قتل عامِ درختان جمله های زیبا و تاثیر گذار اما، به راستی نمی‌شود با این کتابها کنار امد ‌.
غافل از ارزش نویسندگی و جملات نیستم اما ، برای یک صفحه ، یک پاراگراف زیادی کم است . کتابهایی چون لیاقتم خداحافظی بهتری بود و سیصد و شصت و پنج روز بدون تو و سین زدی اما جوابم را ندادی را با دقت خواندم اما همچنان بر این عقیده به سر میبرم که یک جمله برای یک صفحه ی سفید کامل ساخته نشده . کتاب میخوانیم که فرهنگی و فرهیخته شویم ، فرهیختگی هم بی فکر بر اینده معنایی ندارد. گاهی انتقاد بر متن و نوع نوشتار نیست بر این است که به هنگام نوشتنتان بر این فکر باشید برای ساخت هر برگه ای که زیر دست دارید درختی جان داده ‌.زمینِ ما امروز لبریز از الودگی ست و سرسبزی ها رو به نابودی اند پس خانم یا اقای نویسنده به هنگام نوشتن اندیشه ی ان درخت بیچاره و بی زبان را در سر داشته باش .

آفتابِ من؛ چرا احوالت غروب گشته است؟ امروز هم مانند تمامِ روزها، فقط کمی سردتر است. دلتنگِ خورشیدی؟ خورشید دید به تنهایی روشناییِ این شهرِ خموش و تاریک نمی‌شود. رفت رنگین‌کمان را بیاورد که بر نقش سفیدِ برفی و خیسِ زمین رنگ بزند. سردیِ هوا که هراسی ندارد، بترس از روزهایی که خورشید می‌تابد، شکوفه‌ها شکفته می‌شوند و دل، بی‌خبر از حال و احوالِ زمین، از خورشید روی می‌گرداند و انبوهِ برف‌هایش قصد رفتن نمی‌کنند. سردی هوا که هراسی ندارد، از سردی دل‌ها بترس. از شوق و ذوق بربادرفتهٔ کودکی که درون آینه حبس شده، بترس. سردی که هراسی ندارد جانم. قطرات باران قلبت را لمس می‌کند. چه از این بهتر که بذرِ مهرت جان بگیرد و با طراوت همچون سرو سر به فلک بکشد.

بتهوون که در اواخر عمرش که کاملاً ناشنوا بود، یک بار قطعه‌ای را برای مهمانانش نواخت. وقتی تمام کرد، همه به شدت تشویقش کردند،
بتهوون که در اواخر عمرش که کاملاً ناشنوا بود، یک بار قطعه‌ای را برای مهمانانش نواخت.
وقتی تمام کرد، همه به شدت تشویقش کردند، اما او نمی‌شنید و با ناراحتی پرسید: «چرا کسی دست نمی‌زند؟ مگر قطعه بد بود؟» تا اینکه یکی نزدیکش شد و اشاره کرد که همه در حال تشویقند. آنوقت بود که بتهوون با خوشحالی گریه کرد.

ناخدا به عکس درون گردنبندش نگاه می‌کرد، طوری که انگار دارد به معبودش می‌نگرد و هرگز قرار نیست از دیدن آن تصویر، سیر شود. _نمی‌دانستم شما هم لاکت دارید، ناخدا. بی‌آنکه از تصویر چشم بردارد، گویی که در جهان دیگری بزیستد، می‌گوید: «این گردنبند چه فایده‌ای دارد؟ کاش خودش را اینجا کنارم داشتم. کاش او؛ شال سرخی می‌شد تا همیشه به گردنم بیاویزمش، کاش نقلی می‌شد تا درون جیب‌هایم جای بگیرد، کاش چشم‌بندی می‌شد تا آن را همیشه به روی چشمم نگه دارم، کاش اشک بود و هر دم به دیدار چشم من می‌شتافت. +این‌ها را که می‌گویم فکر نکنی حال برای من هیچ نیست... نه... او اسکله‌ی من است. از دل طوفان‌های عظیم می‌گذرم، تنها به این امید که کشتی‌ام در ساحل نگاهش لنگر بگیرد. او اسکله‌ی من است، ملوان، اسکله‌ی من.»

در نامه‌اش نوشت: تو هرگز مرا دوست نداشتی. پیراهن آردی‌ام را تکاندم و دست‌هایم را از کاغذ دور نگه داشتم تا نامه‌اش را کثیف نکنم. پنج کلمه بود، اما خستگی پنج ساعت کوکی و رول دارچینی پختن را در تنم نگه داشت. گله‌ای از تو نیست عزیزم؛ باید از کوکی‌هایم گله کنم که نتوانستند ساعت‌ها عشقی که به پایشان گذاشتم را به پای تو بریزند.

ویکتور هوگو بعد از نوشتن کتاب «بینوایان» برای چاپش نامه‌ای به ناشر فرستاد که فقط یک علامت «؟» داشت. ناشر هم بدون هیچ کلمه‌ای
ویکتور هوگو بعد از نوشتن کتاب «بینوایان» برای چاپش نامه‌ای به ناشر فرستاد که
فقط یک علامت «؟» داشت. ناشر هم بدون هیچ کلمه‌ای با «!» جواب داد. هوگو فهمید که کتابش فوق‌العاده بوده و فروش خیلی خوبی دارد!

آدمی نیستم که بخوام جامعه رو نقد کنم، علایق مردم رو، مکتبی که ازش پیروی می‌کنن. اعتقادم اینه آدما می‌تونن هرکاری که دوست دارن و خوشحالشون می‌کنه رو انجام بدن. ولی آیا واقعاً اینکه صرفاً چشمشون به کارهای مردم باشه که براساس اون علایقشون رو تنظیم کنن، خوشحالشون می‌کنه؟ بیاین خودمون باشیم🤝.

_از احوالت بگو. _آزرده‌ام. رنجیده، خسته. _چه چیزی آزارت می‌دهد؟ _دیدن آدم‌ها. فهمیدن اینکه دیگر رنگی نیست، همه‌چیز یک شکل است، یک رنگ است. چهره‌های یک شکل، لباس‌های یک رنگ، علایق یک‌پارچه. دیدن یک مشت آدم که تمامشان به یک نتیجه رسیدند، یک نوع کتاب می‌خوانند، یک رنگ لباس می‌پوشند، یک آهنگ را گوش می‌کنند، یک جور آرایش می‌کنند... آزارم می‌دهد. دوست داشتم بروم. جایی که آبی و سبز و زرد و قرمز هم باشد، قهوه‌ای و کرمی، گلی غیر از لیلیوم، آهنگی که فانک نباشد، فاخر نباشد، مبتذل نباشد، فقط... مورد علاقه‌ی من باشد، نه صرفاً آن چیزی که مردم گوش می‌دهند.

باور کنید من هم نمی‌خواستم، میان جدل‌ها جای دفاع از خویش سکوت کنم. من هم نمی‌خواستم در بند دنیایی مجازی باشم. نمی‌خواستم زندگانی را این‌چنین بی‌هدف دنبال کنم و نمی‌خواستم جای فتح جهان، در اتاق نمور خویش از خوابی به خواب دیگر سفر کنم.باور کنید من هم رویایی داشتم. جای سرزنش، کاش یک نفر از شما می‌پرسید: «چه بر سر رویایت آمد؟»...