425
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
441
شاعر گفت که از پیکر خاک نیز خستهتر است. پیکر خاک چه خستگیای دارد؟
خستگی را بیایید در بطن من بیابید.
منی که در زندگانیای به سر بردم که سزاوارم نبود. منی که در جدلهایی به سر بردم که درونش سهمم جز لیوان آبی هیچ نبود. منی که درست تربیت شدم تا به پای تربیت غلط دیگران بسوزم. اگر از خستگی چیزی به گوشتان شنید، مقابل دیدگانتان مرا تجسم کنید... منی که مجبور بودم میان مارهای افعیای که اطرافم جولان میدادند به سر ببرم و دم نزنم.
منی که مجبور بودم شیاطین اطراف عزیزانم را ببینم و در حالی که شیاطین در جلد روح آنها فرو میرفت، احمقانه به آن شیطانی که درون چشمشان شرارت را برافروخته بود نیز مهر بورزم.
بله دوستان، مرا مظهر خستگی بدانید. چون دیگر خسته شدم از درگیر شدن در مسائلی که حتی نمیدانم کجایشان قرار دارم.
441
طعم چشمانت را چشیدم، چشمان تو طعم غزلی را میداد که گویی صائب و مولانا و حافظ یکبهیک، بر سر سراییدنش متحد شده بودند...
441
لیست کتابهایی که در تآبستان 405 خوندم:
ابله نامه به پدر سگ ولگرد اگنس گری داش آکل شیطان و اب سیآه جیب پر از چاودار ترغیب کلکسیونر چشم رویای عموجان نجواگر یادداشت های زیرزمینی پرندگان ساعت ها اوای فاخته هرگز دروغ نگو سرو غمگین جین ایر همشهری کین اسپارتاکوس باشگاه مشت زنی قصه های مادربزرگ جسدی در کتابخانه
441
_من برای این جهان ساخته نشدهام.
_مشکل از تو نیست، این جهان طوری ساخته شده که با هیچکس سرِ سازگاری نداشته باشد.
441
_ اصلا حرفهایم را میشنوی؟
_ببخشید داشتم فکر میکردم.
_آخر یک روز این فکرها تورا خواهد کشت.
441
بگذار پیش چشم تو بنشینم. بگذار شازدهی گل چشمان تو شوم. بگذار در اسارت بندی عسلیرنگ به سر ببرم و آزادی را تلختر از تهماندهی خیارهای باغچهمان بدانم.
بگذار رعیت خانی چون تو باشم که در رکاب تو بودن برای من، از تاج بر سر نهادن خوشتر است. تو اگر خورشید باشی و من سرشتم ماه شدن باشد، تکهابری خواهم شد در آسمان روز چشم تو... بیهمتای آسمان بودن چه ارزشی برایم خواهد داشت وقتی تو در آن آسمانِ شلوغ، هنگامی باشی که من نباشم. بگذار آن کتاب خاکآلود و ناخواندنی کتابخانهات باشم... مرا گوشهای از کتابخانهات رها کن و بر من جایز بدان که نظارهگر تو باشم. بگذار تماشاگر دیدهی تو باشم که تو اگر انجیل باشی، مسیحی و اگر قرآن باشی، مسلمان گردم. اگر گیسوی پریشان گناه باشد و تو طرهطره گیسو در باد پیچ و تاب دهی، من باشم آن کافر گیسوپرست... بگذار اینگونه بگویم که تو
معبودِ این تنی، تو وطنِ این ایرانی وطنپرستی.
441
او تنها کسی بود که زخمهایم را نشانش دادم و پیش از آنکه به آنها دست بزند،
دستهایش را شست تا مبادا آغشته به نمک باشد. پیش از او، هرکس جویای دردم شد، تنها آموخت که خنجرش را به کجای تنم بزند که درد بیشتری عاید قلب نحیفم شود.
441
_دست بجنبان، پیش از غروب به خانه برسیم.
-هی پسر، ما که زن نیستیم.
_پیش از غروب به خانه میرویم که جا برای حضور زنهای بیشتری در خیابان باز شود.
-تو دیگر خیلی فرهیختهای پسر.
_احترام گذاشتن به بانوان و حقوق برابر قائل بودن برای هر جنسیتی با فرهیختگی ارتباطی ندارد، به شعور و شخصیت و تربیت یک آدم بستگی دارد.
441
میدانید چیست عزیزان،
بنده هر کاری که در زندگی کردم از ترس بود.
ترس از اینکه مبادا مورد پسند / مورد قبول واقع نشوم. نکند فلان لبخندم را فلانی نپسندد و نکند چهرهی خشمگینم دلی را آزرده کند.
تمام هرچه دوست داشتم را از خود دریغ کردم چون فکر کردم شاید فلانی از من خوشش نیاید.
اما شما اشتباه من را نکنید، اگر تمام مردم جهان هم شما را دوست نداشتند، بگویید به درک و زندگی خودتان را بکنید. هرطور که دوست دارید بخندید و هرطور که میخواهید رفتار کنید.
441
بودن کنار آدمهایی که به کوچکترین جزئیاتت توجه میکنن زیباست، اما تا حالا با آدمهایی که
جزئیاتت، مثلاً اینکه قهوه رو چه مدلی میخوری،
وقتی عصبانی میشی چه شکلی میشی، وقتی ناراحت میشی برای کنترل بغضت به کدوم طرف نگاه میکنی،رو داخل نامههاشون
مینویسن، برخورد داشتین؟
441
به قبرستان تهی از آدم اشاره میکند...
_فکر میکنی تو چه فرقی با اینها داری؟
_من زندهام...
_آخرین بار که از ته دل خندیدی را به یاد میآوری؟ آخرین بار که وسط خیابان گریه کردی، آخرین بار که لباسی که خودت دوست داشتی را پوشیدی، بیآنکه از قضاوت مردم بترسی. دخترِ خوب، مرا نگاه کن، در تلاشی دکتر یا مهندس شوی، نه؟
سر تکان میدهد.
_این واقعاً چیزیست که تو بخواهی؟
نیست دخترم، نیست. تو دلباختهی هنری،
برای روح هنردوست و نوجوی تو، این زندگانی
طاقتفرساست. تو زندگی را از خود دریغ کردهای و تا وقتی اینچنین باشد، فرقی با این مردگان نداری. انسان باید زندگی کند، حتی اگر زندگی به قیمت مرگش پایان یابد. زندگی کن
و بهایش را به جان بخر... این چیزیست که
بهخاطرش پا بر این دنیا گذاشتیم.
441
همسر نزار قبانی توی انفجاری
در بیروت کشته میشه.
نزار از دلتنگی براش مینویسه:
بلقیس رفته بودی انار بخری دانه هایت را برایم آوردند.
441
میدانی چیست جان دلم؟
تو دردت را، پشت پیشانی نهفتی.
جویای حالت که شدم گفتی: چیزی نیست
و کمی سردرد است فقط. این دروغ هایت را
به گوش مردم بیفکر فرو کن جانکم. من اگر
روزی از پس پنجره ی رنگین چشم تو، ان گره های کور افکارت را ندیدم بدان که لابد جان در کف چشمم نبوده. تو اگر کم فکر میکردی
این چنین دردمند نبودی، اگر کمی پلک برهم میگذاشتی.
گاهی ادمیزاد باید بخوابد. پلک بر هم بگذارد و بیخیال بر خواب برود.. توهم بخواب عزیزمن، قدری بخواب و خیال دیگری را در سر نچرخان.
441
نمیدانم میانِ آشفتگیهای زمانهام چه میکردم،
جایگاه خود را نمیدانستم، انگار
آشفتهتر از این زمانه من بودم.
پریشانیِ گیسو را شانهای درمان است،
چه کنیم با دلمان جز چارهی گذر زمان؟
انگار جهان رختِ دلآشوبی و هراس و
آزردهخاطری دوخته بود و تنِ رهگذران
کرده بود.
جنگلها میسوختند، هوا پاییزی نبود، نارنگیها نارنجی نبودند و
باران نمیبارید و نمیبارید و نمیبارید.
نمیدانم بندبند جملاتم را مرتب مینویسم؛
اینجا چیزی مرتب نیست، همه آشفتهاند،
از درختان تا آدمیزاد و از آدمیزاد تا جملات.
441
برای او همیشه، میان نوشتههایم،
در آغوشم، در کنارم، در آسمان روحم،
و در صفحات کتابهایم جا داشتم.
او همیشه، همهجا و در لحظه، خانهای سبز در شهر قلبم داشت، خانهای که
با رهن نگاهش به او اجاره میدادم.
