کافه مستاجر پلاک ۱۲
Open in Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 821
Subscribers
+3524 hours
+507 days
+9130 days
Posts Archive
1 822
یه ویپیام رایگان دارم به اسمِ xvpn خیلی محدود وصله، هر یه ربع، بیست دقیقه قطع میشه، ولی نصبش کنید، برای وقتایی که کانفیگ ندارید در حد اینکه بیاید یه سر تلگرام پروکسی و کانفیگ بگیرید جوابه. در بدترین شرایطی که همه چی قطع بود این وصل بود همیشه.
1 822
آقا من این Community رو فقط میخواستم تست کنم بعد الان بلد نیستم پاکش کنم و چنلایی که توش اد شدن رو نمیدونم خودم اد کردم یا خودشون اد شدن و اصلاً چطوری میشه ادیت کرد. گرفتاری شدیما 😂
1 822
یه جوری توی این آپدیت آخری یه سری چیزای تلگرام تغییر کرده که حس میکنم دیگه بلد نیستم با تلگرام کار کنم.
1 822
بدیِ فضای مجازی اینه که مهم نیست چقدر سطحی، بیشعور، خایهمال، زبوننفهم، کمعقل، و بیفرهنگ باشی. تحتِ هر شرایطی میتونی نظرتو بگی و هرچقدر نفهمتر باشی حقبهجانبتر نظرتو میگی. طوری که انگار کل دنیا اشتباه میکنن و فقط حق با توئه.
1 822
هرچقدر میخواید بزنید همدیگه رو پاره کنید، دست به اینترنت نزنید. خسته شید دیگه. اه. این همه وزیر ارتباطات میگفت توی شرایطِ بحرانی دیگه اینترنت قطع نمیشه همش کشک بود؟ هرچند اینا به کدوم حرفشون عمل کردن که این دومیش باشه.
1 822
تلاشهایی برای آشتی کردن.
.
در تلاشم بیشتر بنویسم. زمانی را به یاد میآورم که نوشتن تنها راهِ دوام آوردنم بود و روزهایی را به یاد میآورم که با نوشتن قهر کردم. نمیدانم کداممان اول خسته شد؛ من از کلمهها یا کلمهها از من. فقط یادم هست که یک روز، صفحهی سفید دیگر شبیهِ پناهگاه نبود. شبیه آینهای شده بود که نمیتوانستم به چشمهای خودم نگاه کنم. با این حال، عجیب است. هر بار که فکر میکنم دیگر چیزی برای گفتن نمانده، یک جمله، جایی در شلوغیِ روز یا سکوتِ شب، آرام دستم را میگیرد و میگوید: «هنوز تمام نشده.» شاید نوشتن هیچوقت برای من یک استعداد نبود؛ بیشتر شبیهِ راهی برای نفس کشیدن بود. راهی برای اینکه بتوانم از میانِ چیزهایی عبور کنم که هیچ اسمِ دیگری برایشان پیدا نمیکردم. حالا دوباره از اول شروع میکنم. نه برای اینکه شاهکار بنویسم، نه برای اینکه کسی بخواند و تحسین کند. فقط برای اینکه یادم نرود هنوز میتوانم چیزی را حس کنم، هنوز میتوانم چیزی را به زبان بیاورم، و هنوز میتوانم تکههایی از خودم را، لابهلای همین کلمهها، پیدا کنم. شاید بعضی از آدمها با خانه آرام میشوند، بعضیها با آغوش، بعضیها با سفر. من همیشه کمی بیشتر شبیهِ جملههای ناتمامم بودهام؛ جملههایی که سالها منتظر ماندهاند تا بالاخره جرئت کنم نقطهی آخرشان را خودم بگذارم.
.
حالا احساس میکنم وقتِ آشتیست. نه فقط با نوشتن، با کتابها. مدتهاست که از کنار قفسهها رد میشوم، جلدها را نگاه میکنم و قولِ «بعداً» میدهم؛ قولی که هیچوقت از راه نمیرسد. دلم برای آن آدمی تنگ شده که میتوانست ساعتها در چند صفحه گم شود، با شخصیتهایی زندگی کند که هیچوقت وجود نداشتند و از دنیاهایی برگردد که فقط روی کاغذ ساخته شده بودند. شاید دوباره باید از همانجا شروع کنم؛ از چند صفحه در روز، از چند خط قبلِ خواب، از اینکه به خودم اجازه بدهم آهسته پیش بروم. لازم نیست همهچیز مثل قبل باشد. کافیست دوباره یادم بیاید که بعضی کتابها فقط قصه تعریف نمیکنند، دست آدم را میگیرند و از روزهایی ردش میکنند که فکر میکرد هیچ راهِ دیگری برای عبور از آنها نیست. شاید نوشتن و کتاب خواندن هیچوقت صرفاً عادتهای من نبودند. آنها زبانِ مشترکِ من با خودم بودند؛ راهی برای اینکه گم نشوم، حتی وقتی همهچیز درونم شبیهِ یک هزارتوی بیانتها بود. دلم میخواهد دوباره با هر دویشان آشتی کنم. نه برای اینکه آدمِ بهتری باشم، بلکه برای اینکه دوباره خودم باشم.
.
وقتش رسیده با سینما هم آشتی کنم. با خاموش شدنِ چراغها، با اولین فریم، با قصههایی که گاهی بیشتر از آدمهای واقعی، آدم را میفهمند. دلم برای شبهایی تنگ شده که بعد از تمام شدنِ یک فیلم، هنوز تا ساعتها در همان دنیا قدم میزدم و به زندگی از زاویهی دیگری نگاه میکردم. شاید تمامِ اینها، نوشتن، کتاب خواندن و فیلم دیدن، هیچوقت فقط سرگرمی نبودند. هر کدام پنجرهای بودند که وقتی زندگی بیش از حد تنگ میشد، بازشان میکردم تا کمی نفس بکشم. شاید دلیلِ این همه دلتنگی هم همین باشد؛ مدتهاست پنجرهها را بستهام. وقتِ آشتیست. با کلمهها، با کتابها، با سینما… و شاید، آرامآرام، با خودم.
1 822
Repost from پیادهگرد
من قربانیِ سیستم آموزشی این کشور بودم که از اول تا آخرش افتضاحه. نتیجهی کنکورم خوب بود، درواقع عالی بود اما بهخاطر انتخاب رشتهی نادرست خیلی سختی کشیدم تا فارغالتحصیل شدم. برای همین تصمیم گرفتم در حد توانم به بچههای کنکوری که انتخاب رشته (ریاضی-فیزیک) دارن به صورت رایگان کمک کنم که راهشون رو پیدا کنن و راهنماییشون کنم به این امید که بتونم توی این وضعیت ذرهای از فشار و استرسی که بهشون تحمیل شده کم کنم و همچنین سختیهایی که من تو این مسیر کشیدم رو دیگه کسی تجربه نکنه.
اگه نشر بدید به بچههایی که به دردشون میخوره لطف کردید.
1 822
تصور کنید دنیا به آخر رسیده. همه چیز از بین رفته، و شما، در انتهای دنیا، دارید قدم میزنید. این پلیلیست بهتون کمک میکنه داستانِ خودتون رو بسازید. باهاش همسفر بشید و تا انتهای این مسیر، پیادهروی کنید. یک پلیلیست پر از فراز و نشیب، و آهنگایی که میتونید موقعِ پیادهروی در تَهِ دنیا؛ بهش گوش بدید.
.
#پلیلیست_پلاک۱۲
1 822
توی کانالِ قبلیم پُست میذاشتم نهایت دو سه تا کامنت میگرفت. با توجه به میزانِ فعالیتتون توی کامنتا و گروهِ چنل میشه فهمید اینجا احساسِ راحتیِ بیشتری دارید و همبستگیِ زیباتری شکل گرفته. حالا دلیلش رو نمیدونم =)
1 822
اوضاعِ سختی رو میگذرونم و گذرِ روزها سختتر شده. در یک شرایطِ بلاتکلیفی دارم به سر میبرم که منتظرم تکلیفِ خیلی چیزها روشن بشه. به زودی همه چیز قراره تغییر کنه، از محلِ زندگیم گرفته تا شهر. یکبارِ دیگه قراره از صفر شروع کنم. یکبارِ دیگه قراره با خیلی چیزها خدافظی کنم و خیلی چیزهای دیگه رو به اجبار رها کنم. زندگی همیشه بالا و پایین داره. لحظههای خوب و بد داره، غم و خوشی داره و خبرهای خوب و تلخ میاد و میرن و من همیشه یاد گرفتم تحتِ هر شرایطی قوی بمونم و رو پای خودم وایسم تا بالاخره یه جوری خودم رو از باتلاق بیرون بکشم. ولی در حالِ حاضر فقط خواستم اعلام کنم زندگی باهام مهربون نیست. از تنهاییش گرفته تا سختیهاش. نمیدونم انتهای این شرایط چطور میشه، فقط هرچی میشه امیدوارم به نفعم باشه. دیگه تحملِ از دست دادن و از دست دادن و از دست دادنهای پشتِ سرِ هم رو ندارم. مدتِ خیلی طولانیایه که پشتِ هم دارم بدشانسی میارم. دلم برای خوشیهای از تَهِ دل، حتی شده موقت، تنگ شده.
